کارل بزرگ از خانواده سلطنتی کارولینگها که از قوم فرانکها بودند، در سال 747 بدنیا آمد و در سال 814 دیده از جهان فروبست. او از بزرگترین پادشاهان آلمان بود که بر بخشهای بزرگی از اروپا با اقتدار کامل فرمان میراند.
کارل بزرگ که در نزد ما ایرانیها با نام شارلمانی شناخته میشود، کلیسای دم شهر آخن را که گهواره اتحادیه اروپا خوانده میشود بهمراه ساختمان شهرداری و شورای شهر آخن بنا بر الگوهای بیزانتینی بنا کرده و آنرا مرکز کشور خود قرار داد. سرزمین کارل شامل کشورهای امروزی آلمان، هلند، بلژیک، فرانسه، اتریش، سویس و شمال و مرکز ایتالیا و شمال اسپانیا بود. چکسلواکی، کرواسی، باختر رومانی هم از خراجگزاران کارل بشمار میرفتند.
تخت سلطنت کارل بزرگ نیز در میان کلیسای دم Domشهر آخن قرار داشت. پس از او سی و یک پادشاه آلمانی بر روی این تخت تاجگذاری خود را انجام دادند. خود کارل مراسم تاجگذاری خویش را در آنجا انجام نداده بود.
-->
کلیسای دم نوعی بزرگ از کلیسای کاتدرال میباشد که بامساجد جامع اسلامی قابل قیاس است. نام این کلیسا نیز از اکسلسیا کاتدرالیس زبان یونانی میآید و محل یا اتاق تجمع و گردآمدن را معنی میدهد.
بهر جهت، کارل در صبحگاه بیست و هشتم ژانویه سال هشتصد و چهارده میلادی زندگی را بدرود گفت و در شب همان روز بخاک سپرده شد. این امری غیرمعمول برای پادشاهی چون کارل بزرگ میباشد. خود کارل همیشه آرزو داشت که در محلی در حومه پاریس بخاک سپرده شود و نه در آخن.
انجام این کار برای درباریان همعصر وی و دیگر اعضای خانواده کارولینگها ناخوشایند بود. شاید بخاطر همین نیز بود که پیکر کارل را بدون انجام دادن هیچگونه تشریفاتی بسرعت در گور گذاشتند تا در فرصتی مناسب رسما به خاک سپارند.
شاید نیز خاکسپاری و نامشخص نگاه داشتن گور وی به این خاطر بود که گور او از تعرض احتمالی نرمانها که در آنزمان با هجومهای سریع و موثر و ویرانگر خود پیوسته تمامی شمال تا مرکز اروپا و جزیره انگلیس را تهدید میکردند، در امان بماند.
کسانیکه کوشش در پنهان نگاهداشتن محل گور داشتند، اینکار را با چنان دقتی انجام دادند که دویست سال پس از مرگ کارل هنگامیکه اتو سوم بدنبال یافتن گور کارل بود با مشکل مواجه شد و دنباله آنرا دیگر نگرفت.
چندی پس از او فریدریش بارباروسا با زحمت فراوان توانست که گور را یافته و باقیمانده استخوانهای کارل را پیدا کرده و بجز دو دندان او بقیه استخوانها را در تابوتی گذاشته و در گوردخمه ای در کلیسای دم شهر آخن به امانت سپارد.
محل گور نخستین کارل را دوباره پوشاندند و بدینگونه گور نخستین دوباره از دیده ها پنهان شد. هیچگونه گزارشی نیز از محل یافت آن برجای نگذاشتند.
در سال 1910 کاوشگران تمام محوطه دم را بدنبال یافتن محل گور نخستین کارل زیر و زبر کردند و بمقداری گور نیز دست یافتند ولی قدیمی ترین آنها متعلق به سده سیزدهم بود که نمیتوانست متعلق به کارل بزرگ باشد. پس دوباره کف کلیسا را پوشاندند.
اخیرا کاوشگران دیگر بار با کمک دستگاههای جدید در پی یافتن محل حفره مانندی هستند که میتواند احتمالا گور نخستین کارل بوده باشد.
برای این منظور هشت محل را نیز در نظر داشتند. پنج محل از این هشت محل که در درون کلیسا بودند را تا کنون کاوش و بررسی کردند بدون اینکه به نتیجه ای برسند.
در مورد سه محل دیگر که خارج از ساختمان کلیسای دم قرار دارد هنوز بحث و گفتگو وجود دارد و معمار کلیسای دم میگوید هنوز جای امیدواری وجود دارد که بتوان گور نخست کارل بزرگ را پیدا کرد.
کلیساهای دم پیوسته دارای معماری هستند که به امر ترمیم و تعمیر خرابیهای وارده بر کلیسا بر اثر مرور زمان پرداخته و نیز نقشه های احتمالی بزرگتر کردن و گسترش کلیسا را بررسی و ارزیابی میکند. ا
ینها همگی معماران صاحب سبک و صاحب نظری هستند که با تشکیل و تربیت تیم معماری و ترمیم گر در خدمت کلیسا قرار داشته و کلیساها را زیبا نگاه میدارند و حقوق و مواجب خویش را نیز از کلیسا دریافت مینمایند.
ماهیگیری ابعاد خطرناکی را پیدا میکند و ماهیگیری غیرقانونی را نمیتوان متوقف کرد. پژوهشگران زنگ خطر را بصدا در آوردند.
در تمام جهان ماهیگیری به مرز خطرناک خود رسده است و حتی در برخی موارد این مرز مدتهاست که شکسته و زیرپا گذاشته شده است و توجهی نیز به آن دیگر نمیشود. موقعیت هر روز بحرانی تر میگردد.
در گزارش اخیر یونپ Unepکه از سوی سازمان ملل متحد مامور تحقیق و بررسی در اینمورد گشته، نوشته شده است که ماهیگیری اقتصادی را تنها با وضع قوانین و مقررات سخت و محکم و اجرای آنها میتوان نجات داد. این نیز تنها درصورتی با مقاومت روبرو نمیشود که بتوان در ظرف چند سال برای بیست میلیون نفر فرصت شغلی دیگری بجز ماهیگیری فراهم آورد.
ماهیگیری اقتصادی به نوعی از ماهیگیری گفته میشود که در آن ماهی را برای مصارف خوراکی صید میکنند. در کنار آن ماهیگیری تحقیقی وجود دارد. در ماهیگیری تحقیقی مثلا به ژاپنی ها و نروژیها اجازه صید نهنگ را میدهند تا از راه تشریح و کنکاش در آناتومی آنها پژوهشهای علمی بعمل آورند. در کانادا اجازه شکار فک و شیر دریایی را صادر میکنند تا جمعیت آنان را کنترل نمایند. در هر دو مورد بالا حقیقت چیز دیگریست.
تعداد نهنگهای شکار شده توسط نروژیها و ژاپنیها حتی میزانشان بسیار بالاتر از حدی است که برای شکار تعیین شده. نهنگهای صید شده سر از هیچ آزمایشگاهی در نمیآورند بجز آزمایشگاههای کرم پوست سازی برای زنان و یا روغن سازی برای مصارف صنعتی. فکهای کانادا که پوستشان تزئین کننده لباسهای گرانقیمت بانوان میشود، با این روند دیگر احتیاجی به کنترل جمعیتشان نخواهد بود، زیرا از آنها اثری باقی نخواهد ماند.
هشتاد درصد مناطقی که در دریاها و اقیانوسها مورد بهره برداری با اهداف ماهیگیری میگیرند بیش از حتی توان طبیعی مورد استفاده قرار گرفته اند.
بخاطر همین هم میزان ماهیهای قابل صید هر روز کمتر و کمتر میشوند و در نتیجه آن خود ماهیگیری مشکلتر و ماهی گرانتر. کشتی های ماهیگیری بایستی که مسافت بیشتری را بپیمایند و زمان طولانی تری را صرف کنند تا به افواج ماهی قابل شکار برسند.
خود این مسئله زمینه مناسبی برای رشد ماهیگیری غیرقانونی را فراهم میسازد. ماهیگیران غیرقانونی که با فرار از مسائلی مانند پرداخت مالیات، عوارض بندری و غیره به صید ماهی میپردازند، با نپرداختن عوارض میتوانند ماهیهای صید شده خود را با قیمت مناسبتری به بازار عرضه نمایند. این دسته از ماهیگیران خود را وابسته و پایبند به هیچ قانون ماهیگیری و موظف به حمایت و حفاظت از ماهیها نمیدانند.
از جمله قوانین ماهیگیری میتوان از تعیین میزان صید و اندازه سوراخهای تور ماهیگیری که مانع شکار بچه ماهیها میشوند نام برد.
پژوهشگران شهر فرایبورگ آلمان نوعی سلول خورشیدی بهینه تولید کردند که قادر است چهل درصد نیروی خورشید را به برق تبدیل کند. این مقدار دو برابر میزانی است که تا کنون انجام میگرفت.
تا اینجا بنظر میرسد که این خبری امیدوار کننده باشد اما این تنها یک روی سکه است.
هیچ کاری بهمین سادگی انجام نمیگیرد. روی دیگر سکه اینستکه تولید صفحات خورشیدی با اینگونه سلولها پنجاه برابر گرانتر از سلولهای معمولی است که با احتساب بالا رفتن دو برابری میزان بازدهی سلولها باز هم با 25 برابر گرانتر شدن کل ماجرا مواجه هستیم.
چرا اینگونه سلولها گرانتر هستند؟ پاسخ به این پرسش بسیار آسان و قابل فهم است. سلولهای خورشیدی نو دارای سه لایه گوناگون هستند.
لایه نخست که از گالیوم – ایندیوم – فسفت تشکیل شده، بخش بازتابنده پرتو خورشید را به برق تبدیل میکند و این در حالیست که لایه دوم سلول خورشیدی نو متشکل از گالیوم – ایندیوم - آرسن گرمای پرتو خورشیدی را که از لایه نخست عبور کرده و به لایه دوم رسیده به برق تغییر میدهد. وظیفه لایه سوم به ضخامت 22 میکرومتر و متشکل از گرمانیوم، مبدل کردن پرتوهای مادون سرخ به برق است.
در حالت معمولی این موضوع میتوانست برای خیلیها دلیلی باشد برای دست کشیدن از انجام آزمایشات بیشتر، اما برای فرانک دیمروت Frank Dimrothسی وهشت ساله و همکارش آندریاس بت Andreas Bett از موسسه فراون هوفر Fraunhofer - Institutاین دلیل موجهی نبود که به دنبال راه چاره نگردند.
آنها میدانستند تنها چیزی که میتواند در کنار برآورده کردن خواستهای زیست محیطی سالم، این نوآوری را از دید مشتری جذاب نماید، برق تولید شده با قیمت ارزان است. تهیه سلول خورشیدی بهینه با سه لایه و آنهمه دردسر نمیتوانست ارزان گردد اما برق تولیدی بایستی چنان ارزان تمام میشد که گران شدن قیمت سلول خورشیدی را بی اهمیت میکرد. بایستی کوشش میکردند که پرتو خورشید بیشتری به این سلولها برسد.
برای این منظور با قرار دادن ذره بینهایی بالای صفحات خورشیدی در فواصل معین، پرتو خورشید را تا پانصد برابر متراکمتر کرده و متمرکز شده بخورد سلولها دادند.
با این روش بهای برق تولید شده علیرغم گرانتر تمام شدن صفحات خورشیدی بهینه در مجوع سی درصد پایین تر آمد.
پیدا کردن این راه چاره چیزی حدود ده سال بطول کشید.
با وجود این هنوز دو معضل عمده برای بکار گرفتن اینگونه سلولهای خورشیدی وجود دارند.
نخست آنکه مساعدترین مکانها برای استفاده مناسب از این صفحات جنوب اروپا و شمال آفریقا و بخشهایی از خاورمیانه هستند و نه مرکز و شمال اروپا. یعنی نزدیکی به خط استوا و نبود هوای حاره ای نظیر خاور دور که پیوسته باران را بهمراه دارد.
دومین مشکل اینستکه در تمامی طول روز و در هنگام درخشیدن خورشید بایستی که صفحات را پیوسته بگونه ای همراه با چرخش خورشید گرداند تا پرتو خورشید بصورت عمودی بر صفحات فرود آیند که حداکثر بازدهی انجام گیرد.
آقای دیمروت با همکارش شرکتی بنام کنسنتریکس سولار Concentrix Solar را تاسیس کردند که 80 درصد سهام آن توسط کارخانه فرانسوی سواتک خریداری شد.
قرار است که در نهم ماه ژوئیه جایزه فوندیشن لوئی د „Foundation Louis D“که از سوی انستیتو دو فرانس اهدا میگردد، بهمراه چکی بمبلغ 750 هزار یورو به شرکت کنسنتریکس سولار تعلق گیرد.
پس از فیلم سیصد که خاطر خیلی از ایرانیان را آزرد، بتازگی فیلمی در سینماهای اروپا بر روی صحنه آمد بنام شاهزاده پارسی. شاهزاده پارسی پیشتر از آن یک بازی پرفروش کامپیوتری بود که برای نوجوانان و جوانان در بازار عرضه گشت. دستکم در اروپا خیلی از جوانان آنرا میشناختند و با این برنامه بازی میکردند.
بیشتر هنرپیشگان فیلم شاهزاده پارسی مشهور و انگلیسی هستند که توسط کارگردان انگلیسی مایک نیوول برای این فیلم انتخاب شده و نقشی را بعهده گرفتند. مایک نیوول کارگردانی فیلمهای مشهوری مانند هری پاتر و جام آتش را نیز بعهده داشته است.
برای ساخت فیلم از امکانات کمپانی والت دیسنی هالیوود استفاده شده است. سرتاسر فیلم را صحنه های هیجان انگیز، تخیلی و ماجراجویانه همراه با چاشنی عشق تشکیل میدهند که مورد پسند نوجوانان و جوانان و برخی از بزرگسالان میباشند. تاکنون نیز شمار تماشاگران این فیلم دستکم در آلمان از فیلم جدید و هیجان انگیز رابین هود پیشی گرفته است.
این فیلم از دریچه ای شخصیتهای اسطوره ای ایران را برای کسانیکه آشنائی کم با تاریخ و اسطوره های آن کشور دارند، نشان میدهد که با اصل خود اساطیر ونقش شخصیتهای آن هیچگونه شباهتی ندارند.
تعداد ایرانیانی نیز که کمتر با فرهنگ ایران، ریشه ها و خاستگاههای آن و همچنین اساطیر ایران آشنایی درست دارند را هم نباید دست کم گرفت.
داستان فیلم در مورد شاهزاده دستان که نقش او توسطJake Gyllenhaal بازی شده و شاهزاده خانم تامینا با هنرمندی Gemma Arterton است. در این میان توس (که با تلفظ انگلیسی در فیلم تاس خوانده میشود) و گرسیو بعنوان برادران دستان هم وارد ماجرا میشوند. با دنباله داستان فیلم هم کاری ندارم.
این نامها واضحا از اساطیر ایرانی گفته شده در شاهنامه گرفته شده اند. دستان همان رستم دستان و نام زن این فیلم تامینا که همان تهمینه زن سمنگانی رستم میباشد، است. تلفظ تهمینه در بسیاری از بخشهای ایران و کشور افغانستان بصورت Tahminah نه بگونه Tahmineh است که صورت نخست درست تر مینماید.
در کنار این نامها، ما بناگاه با نامهایی چون نظام که شاید اقتباسی از نام نظام الملک باشد بر میخوریم. در کنار هم قرار دادن این نامها خود نشان از نداشتن آگاهی در مسائل تاریخی و اسطوره ای گذشته میباشد. نقش این بزرگوار را نیز بن کینگزلی هنرپیشه انگلیسی مشهور هالیوود بازی میکند که با ایفای نقش اصلی در فیلم گاندی به اوج شهرت رسید.
در این فیلمسالاد والت دیسنی نقشی هم برای حسانین در نظر گرفته شده است. حسانین که نامش یادآور نام اساسین ( گونه اروپایی شده حشاشین، لقبی که جنگجویان جنگهای صلیبی به اسمائیلیان داده بودند ) و به احتمال زیاد برگرفته شده از نام حسن صباح است، بخصوص زمانیکه نظام (الملک) را در کنارش میبینیم.
توس همدر این فیلم برادر (رستم) دستان است که در کتابهای ایرانی هیچگونه خویشاوندی با رستم دستان نداشته و نیز گرسیوز سیاهکار پسر پشنگ و برادر افراسیاب که در فیلم بنام گرسیو Garsiv برادر(؟؟؟!!!) توس ظاهر میشود بجز تشابه نامی اندک، چیز درست دیگری در رابطه با تاریخ و فرهنگ عرضه نمیکند. این سه نفر به شهر مقدس الموت (؟!؟!) هم حمله ور میشوند. ماجرا به اینجا نیز ختم نمیشود، عموی (رستم) دستان هم با نام عربی نظام (؟!؟!) به داستان اضافه میگردد.
اگر به این فیلم از دریچه فیلمی که تنها در ردیف هری پاتر و ارباب حلقه ها میباشد بنگریم که مسئله ای پیش نمیآید و حتی فیلم بگونه ای نیز سرگرم کننده و تفریحی میشود.
اما اگر قرار است که این فیلم نقشی فرهنگی را بازی کرده و ما نیز خودآگاه و یا ناخودآگاه نقشهای عرضه شده با نامهای ایرانی را بمرور زمان بعنوان بخشی از فرهنگ خود بپذیریم، این مسئله ساز میشود زیرا دچار بحران هویت هم خواهیم شد.
میبایستی بوجود این خطر اقرار کرد، زیرا در تاریخ معاصر، ما چیز همسنگی عرضه نکردیم که توسط آن بتوانیم نسل جوان را به داستانهای تاریخی خود علاقه مند سازیم.
در کنار آن با مهاجرت گسترده ساکنین شهرهای کوچکتر و روستاها به سوی کلانشهرها به بحران هویت خود حتی دامن زده ایم. فراموش نکنیم که فرهنگها در طول تاریخ عمدتا توسط طبقات پائین و متوسط جوامع نگاهداری و پاسداری گشته اند. این امر هم برای ایران و هم برای افغانستان صدق میکند.
در چنین شرایطی، چنین فیلمی در کشور ما تنها در حد فیلمهای تفریحی هری پاتر و ارباب حلقه ها ظاهر نمیگردد. زیرا آگاهی ما در مورد گذشته خودمان، طیف بزرگی از جامعه ما را در بر نمیگیرد. پس میتوان ادعا کرد که خطر فرض دوم یعنی جذب و قبول این نقشهای من درآوردی در فرهنگ خودی وجود دارد.
ساده سخن، خلائی بوجود آمده و کمبودی نیز شدیدا احساس میگردد.
با شکوه و گلایه کردن تنها هم گرهی از کارها گشوده نخواهد شد. بازآفرینی بایست نمود.
پیشتر از این هم چنین بدکرداری را از سوی صنعت فیلم در مورد داستانهای اساطیری یونان دیده بودم که چگونه داستانهای مثلا هرکول را چرخانده و بگونه ای عرضه میکند که با کشاندن تماشاگر به سینما تنها جیب فیلمساز پر شود. فیلمساز در اینجا تنها در نظر دارد که از تلفیق انگیزه هایی که در فیلمهای گوناگون میان جوانان و بینندگان مقبولیت نسبی یافته اند، بهره جسته و با جذب حداکثری آنها به فیلم، تعداد تماشاگران خود را افزایش دهد.
چیزی که از دید نمایشی اقتصادی کاملا موجه و قانونی نیز میباشد و خرده ای برآن نمیتوان گرفت.
حال اینکه در این میان چنین فیلمهایی با محتوای مبدل وبدور از داستان یا اسطوره اصلی چه تاثیری بر روی بیننده خود که اکثرا از نسلهای جوانتر هستند و متاسفانه با میتولوژی گذشته کشور خویش و دیگر کشورها کمتر آشنایی دارند میگذارد، بقول خودشان دیگر مسئله و مشکل آنها نیست که بخواهند در پی جستجوی راه حلش برآیند.
در گذشته هم فیلمهای ساخت هالیوود درباره اسطوره های دیگر کشورها مانند یونان و روم وجود داشتند اما فرقی که میان فیلمهای دهه شصت سده گذشته و فیلمهای امروزی میباشد اینستکه : نخست در دهه شصت و هفتاد سده گذشته این فیلمها را اینچنین بدور از داستانهای اصلی اسطوره نمیساختند و دوم اینکه آگاهی و پیوند مردم در مورد موضوعات اینچنین فیلمها کلا بیشتر از آگاهی نسل جوان امروزی از سرگذشت نیاکان و اساطیرشان بود.
بنابراین صنعت فیلم هم نمیتوانست با هرچیزی تماشاگر را به سالنهای سینما بکشاند و یا اگر میکشاند، تماشاگر بخوبی آگاه بود که این فیلم برای تفریحی در حد سیرک است و میانه ای با واقعیات ندارد. امروزه مرز میان دنیای دیجیتال و تخیلی و دنیای واقعی بسیار کمرنگ و نامحسوس است و گذر از این مرز یکطرفه بسیار آسان صورت میگیرد.
فراموش نکنیم که صنعت فیلم وسیله بسیار خوب تبلیغاتی است که توسط آن میتوان داستانی را در خاطره ها حک کرد و بر افکار تاثیر گذاشت. در کشور خود ما تعداد افرادیکه داستانهای رابین هود و یا هری پاتر را میشناسند و با شخصیتهای این فیلمها آشنایی دارند ممکن است خیلی بیشتر باشد تا کسانیکه مثلا داستان سیاوش را میشناسند.
میتوانم ادعا نمایم که برای مثال داستان حسین کرد برای بیش از نود درصد از ما تنها نامی بیش نیست و کسی هم چندان علاقه ای از خود نشان نمیدهد که در صدد شناختن آن برآید و نیز کسی هم چندان کوششی و جدیتی ندارد که آنرا بشناساند.
من گمان برم که در کشور همسایه ما افغانستان نیز کسانیکه از داستان واقعی بیژن و منیژه آگاهی داشته باشند زیاد نباشند. نام ملالی اندک اندک رنگ خود را گم کرده و حتی زمانی خواهد رسید که بکلی نامفهوم گردد.
این درحالیستکه هم ایرانیان و هم افغانها فلورانس نایتینگل را بیشتر میشناسند.
برای نمونه از رابین هود دستکم چهار و یا پنج گونه مختلف ساخته شده که با حفظ داستان اصلی و متناسب با هر زمان، نسل پشت نسل خود را به بیننده عرضه کرده و هنوز هم میکند. جسی جیمز راهزن آمریکایی قهرمان بسیاری از جوانان جهان است.
نسلی که امروزه سنی در حدود شصت و یا احتمالا هفتاد سال دارد با رابین هود ارول فلین آشنا شد و پس از آن نیز هر از پانزده یا بیست سالی با عرضه کردن رابین هود جدیدی بر روی صحنه، نگذاشتند که این شخصیت در ذهن او فراموش شده و برای نسلهای بعدی ناشناخته ماند.
اگر هم قرار است گپی میان نسلها زده شود و جملاتی رد و بدل شوند، موضوعاتش را بایستی از پیش میانشان اشاعه داد. یعنی برای ساختن و حقیقی جلوه دادن این شخصیتهای کاذب، مرتب کار عملی میکنند و جریان را تنها به خواندن کتابی که آیا از سوی ما خریده و خوانده شود یا نشود واگذار نکردند. رابین هود و جسی جیمز را توسط دی وی دی و تلویزیون به میان اتاق نشیمن هم میآورند.
بنظر میرسد که زمان انتقال فرهنگ بطریق سینه به سینه سپری شده باشد. به نگرانی کار نکردن بر روی این موضوع وبه روز نکردن آن از دو دید می توان نگریست : یکی ملی و دیگری منطقه ای.
در زمینه منطقه ای، وجود شخصیتهایی اسطوره ای با شخصیتها و نقشهای تعریف شده و مشخص مانند رستم و دیگران و همچنین عملکرد آنها و الگویی که عرضه می کنند وجوه مشترکی هستند که میان ما و کشورهای دیگر وجود دارند. در دنیای امروز برای سرپا ماندن و ضعیف نگشتن معمولا کوشش بر این است که وجوه مشترک میان کشورها و ملتها شناسائی شده، پرورش یافته و برگسترش آنها تاکید ورزند و نه سرچپه (برعکس) آن.
جانشین شدن احتمالی شخصیتهای ساخته شده توسط والت دیسنی و امثال آن بجای شخصیتهای اسطوره ای / تاریخی در ممالکی مانند مملکت ما این پیوندهای میان ملتها را که بر اثر مسایل سیاسی سده های اخیر شکننده هم شده اند، شدیدا بمخاطره افکنده و تولید آگاهی کاذب در مورد شخصیتهای دروغینی می کند که وجه مشترکی با دیگری ندارند. شاید همین را نیز می خواهند.
در زمینه ملی نیز به این بسنده کنم که من از نسل جوان امروز ایران خبر زیادی ندارم اما در زمان ما اسطوره های شاهنامه و داستانهایش که همیشه هم در مورد جنگ و جدال نبودند، شالوده های شخصیت ملی و سلوک اجتماعی ما را تشکیل می دادند.
نسل من پیش از اینکه با تاریخ کورش و داریوش و دیگران آشنا شود، شاهنامه فردوسی و چگونگی نجات شهریار سبک مغزی مانند کیکاووس و یا داستان شاهزاده محجوبی مانند سیاوش را ، تراژدی نبرد پدر با پسر، اینکه هربار که لشکریان ایران به تنگی می افتادند دلیری خوبکار بیاریشان میشتافت و یا اینکه مردم همیشه بدنبال رسیدن به نتیجه دلخواه و بدست آوردن پیروزی در میدان جنگ نبوده بلکه به گفتمان نیز میپرداختند را میشنیدند و ظرافتهای چرا و چون آنها را کمابیش فرا می گرفتند.
اینها یا بصورت داستانهایی بودند که بزرگترها برای کوچکترها تعریف می کردند و یا بخشی از لالایی هایی بودند که پیش از خواب از کتابهایی نظیر شاهنامه برای ما گفته میشد.
ضمن اینکه در سطوح بالاتر ادیبان، دانشمندان و تاریخ دانان نیز با بهره وری از داستانهای باستان و پیوندهای میان سرود ه های فرزانه طوس با واقعیات تاریخی، تشابهاتی را جستجو کرده و بعضا نیز میافتند.
شهر یونانی نشین تروا هم با کنکاش در رابطه ای که میان اشعار یونانی هومر و تعبیر و تفسیر برخی از آن اشعار و مطابقت دادن و مقایسه آنان با واقعیات تاریخی، بازیافته شد.
تا آنجا که من خبردار شدم، اخیرا نیز در کشور همسایه ما افغانستان با بهره گیری از آثار بجای مانده کتبی و شفاهی به جستجوی مناطق باستانی پرداخته اند. کاوش در دژ ضحاک یا اژی دهاک ( با دژ ضحاک در نزدیکی ارومیه در ایران اشتباه نشود) که بر بلندی تپه ای قرار دارد از ایندست میباشد ( این اخبار هنوز به تائید رسمی نرسیده اند ).
غرض از آوردن این قیاسها اینبود که بر وجود ظرفیت در پیوند میان شناخت درست و علمی از چنین آثاری و تاریخ و شخصیت ملی کشورها تاکید ورزیده باشم زیرا بر این باورم که ملتی که از گذشته و حال خویش آگاهی کافی نداشته باشد، ملتی فاقد هویت است و نمیتواند آینده خویش را هم خود بدلخواه و مناسب خود رقم بزند.
جائی که اذهان مردم خالی از شخصیتهای تاریخی و ملی باشد، آنجا را میتوان به آسانی با هر چیزی پر نمود.
بسیار هم درشگفتم که چرا تا کنون صدای اعتراض و یا روشنگری از میان ما برنخاسته است.
به گمان من این میتواند سه علت داشته باشد :
نخست اینکه بر این امر و این خطر ناآگاهیم. پس باید منتظر ماند و دید که تا به کی این حالت پایدار میماند و پس از پی بردن به این خطر، ما چه در سر داریم بجز شیون و گلایه کردن؟
دوم آگاهیم ولی بسیار زیاد از موقعیت محکم دانش و آگاهی عمومی خود در مورد چنین موضوعاتی مطمئن هستیم و میدانیم که خطر کوچکتر از آنستکه ما را تهدید کند، پس نیازی هم به واکنش نشان دادن از خود نمی بینیم. من شخصا اینرا اشتباهی فاحش و خودبزرگ بینی کلان می دانم.
سه دیگر اینکه بنا به عادات کهن، بایستی بی خیال ماند زیرا موردی برای نگرانی وجود ندارد (شب دراز است و قلندر بیدار). این من هستم که در این میان شور زیادی میزنم و دنیا را سیاه میبینم. شاید هم دارم اشتباه میکنم.
2300 سال پیش بهنگام سلطنت پتولمئوس نخست (بطلمیوس اول)، طرح بنای کتابخانه ای براساس الگوی آکادمی یونان در شهر اسکندریه مصر ریخته و در زمان پتولمئوس دوم ساختن بنایش را شروع کردند که بزودی مرکز تجمع دانشمندان زمان خویش و شهره آفاق گردید.
برای اینکه بهتر درک کنیم که این عمل در شرایط آن زمان چه معنائی داشته، بایستی کمی به گذشته برگردیم و خود را از چارچوب دسترسی داشتن آسان به گزارشات و اخبار علمی و معمولی از طریق روزنامه ها، کتابها و اینترنت به بیرون کشیم تا دریابیم که وجود چنین بنائی در دوهزار و سیصد سال پیش با آن امکاناتی که برای مشتاقان علم و دانش فراهم میکرده، چه اهمیتی میتوانسته داشته باشد. بهمین دلیل نیز بود که شهر اسکندریه که ساختنش را به اسکندر مقدونی نسبت میدهند، کعبه دانش پژوهان زمان خویش و محل ملاقات ایشان گردید که از گوشه و کنار دنیای متمدن آن روز بدانجا میشتافتند.
بهر رو، بنای این کتابخانه بهمراه فانوس دریائی نماد شهر اسکندریه گشتند. در رهگذر تاریخ از فانوس دریائی اثری نماند و در کتابخانه نیز هنگام حمله ژولیوس سزار به مصر، آتش افتاد و بخشی از آن از بین رفت. پس از ساختن دوباره قسمتهای خراب شده، کتابخانه به حیات خود دوباره ادامه داد تا در سده سوم میلادی دوباره توسط رومیان خراب گردد. پس از این خرابی، دگر بار آبادش کردند تا اینکه در زمان عمر و بفرمان او توسط سعدبن ابی وقاص (برخی میگویند عمرو عاص) برای همیشه نابود گردد.
اما این همیشه چندان هم همیشه نبود، زیرا در محلی که تنها چند صد متر با جای کتابخانه اصلی فاصله دارد، کتابخانه نوین اسکندریه را بنا نموده اند. این کتابخانه که بصورت برجی با قطر 160 متر میباشد، 18000 متر مربع زیربنا دارد که با سقفی شیشه ای که بصورت کج و مایل به دریای مدیترانه بسوی یونان میباشد، پوشیده شده است.
ارزش این کتابخانه برابر با 220 میلیون دلار است و هزینه ساخت آن توسط یونسکو، کشورهای اتحادیه اروپا، شیوخ اطراف خلیج فارس، حسنی مبارک و حتی صدام حسین تامین شده است.
موضوع جالب در این کتابخانه اینستکه در آنجا حتی یک کتاب هم وجود ندارد.
کتاب و نوشته به اندازه کافی در آنجا وجود دارد اما نه به صورت معمولی بلکه بگونه دیجیتال. چیزی حدود 10 میلیون کتاب.
بودن 10 میلیون جلد کتاب در کتابخانه چیز منحصر بفرد و خارق العاده ای نیست. کتابخانه ملی آلمان در برلین چیزی حدود بیست میلیون کتاب را در خود جای داده است و یا کتابخانه کنگره در واشنگتن حتی دارای سی میلیون کتاب میباشد، اما چیزی منحصر بفرد در کتابخانه اسکندریه وجود دارد که آنرا بسیار در خورتوجه میسازد.
نخست آنکه کتابهای این کتابخانه را میتوان از تمامی نقاط جهان مشاهده کرد و خواند. برای خواندن کتابی از کتابخانه ملی آلمان، خواننده باید حتما در آلمان باشد و شخصا به کتابخانه برود. تازه پس از قرض گرفتن کتاب و بعد از سرآمدن مدت عاریه بایستی کتاب را خوانده یا ناخوانده دوباره بازگرداند.
دوم در کتابخانه اسکندریه کتابهایی وجود دارند (البته به صورت دیجیتال) که اصل آنها را مدتهاست که تنها در موزه ها و از پشت شیشه ویترین میتوان مشاهده کرد وعلاقه مندان نمیتوانند آنها را حتی از فاصله کاملا نزدیک مشاهده کنند چه خواسته که ورق بزنند و بخوانند.
از دیگر مشخصات این کتابخانه هم چنین پیشبردن سیستم آموزشی در مصر و به روز کردن ممتد آن با موازین جهانی است. سیستم آموزشی مصر بنا به گزارشات رسمی یونسکو در حالت فاجعه آمیزی قرار دارد و ارتباطات اینترنتی در این کشور جزو ضعیف ترینها در حد جهانی است.
در مصر تنها پنجاه درصد از جوانان موفق به اخذ مدرک دیپلم میشوند. از وظایف این کتابخانه نیز یکی اینستکه کتابدارانش ضمیرآگاه جوانان را توسط دستگاههای جدید مولتی مدیا تشویق نمایند تا بیشتر بدنبال دانشهای گوناگون روند. این موضوع تنها برای جوانان صدق نمیکند بلکه تمامی دانشجویان، دانشمندان و دانشوران توسط امکانات نوین این کتابخانه قادر خواهند بود که با دنیای بیرون به آسانی رابطه برقرار کنند.
از دید مصریها این بمعنای ایجاد رابطه مستقیم دستکم میان مصر و یک میلیارد و سیصد میلیون مسلمان بر روی کره زمین است و میتواند مصر را در زمینه های تئوری مختلفی بصورت قطب آنها درآورد.
مطالب کتابهای این کتابخانه به اکثر زبانهای زنده و مهم جهان برگردانده شده و در دسترس خوانندگان قرار دارند.
آقای اسمائیل سراج الدین رئیس این کتابخانه میگوید که تمامی وجود این کتابخانه وابسته به مطالب دیجیتالی است که گردآوری شده است و کماکان نیز گردآوری میگردد. او معتقد است که این نخستین کتابخانه سده بیست و یکم است که توسط داشتن کتابهایی در زمینه های گوناگون با نیازها وامکانات بشر سده بیست ویکم نیز مطابقت دارد.
برای اینکه مردم از عادات سابق خویش که همانا داشتن و خواندن کتاب مثلا در سفر، کنار جوی آبی و یا حتی در رختخواب پیش از بخواب رفتن بدور نیفتند، میتوان که به سالن مخصوصی رفت و کتاب دیجیتالی را انتخاب کرد، با فشردن دکمه ای کتاب در برابر چشم شما ابتدا چاپ گردیده و مطابق میل و سلیقه خریدار در اندازه دلخواه صحافی میشود تا بتوان آنرا خرید.
گردهم آیی سران کشورها در کنفرانس حفاظت محیط زیست علیرغم امید دادنهای پیش از برگزاری و شعارهای زیبا و جمله بندیهای بدیع اما بی پشتوانه و بی محتوای پس از آن نتوانست که در عمل اهداف از پیش تعیین شده خود را حتی تا اندازه رسیدن به توافق بر سر حداقلی قابل قبول به کرسی نشاند.
اخیرا گیاهشناسان دانشگاه شهر بن، پایتخت سابق آلمان با معرفی مدل جدیدی از روش محاسبه برای گرم شدن زمین، ادعا کردند که ما در حال حاضر در بدترین حالت ممکن قرار داریم.
تاریخ حفاظت و مراقبت از گونه ها (اعم از گیاهی و یا جانوری) را میتوان همه چیز خواند بجز موفق. اینرا یک کنسرسیوم پژوهشی بین المللی در مجله ساینس میگوید.
این کنسرسیوم در ادامه این مطلب میگوید که پس از تحلیل و بازنگری سی اصل و نشانه که در پیشبرد و دستکم حفظ کار گونه ها در نظر گرفته میشوند، اعضای کنسرسیوم به این نتیجه رسیده اند که چیزی که دال بر پایان دادن به نابود کردن اکوسیستم ها از سوی بشر باشد، یافت نمیشود.
به این ترتیب اهداف گردهم آیی سران کشورها درکنفرانس محیط زیست سال 2002 که بر طبق آن قرار بود تا سال 2010 از نابود شدن گونه ها جلوگیری کند، بطور وضوح با شکست مواجه شد.
از سال 1970 تا کنون سی درصد جمعیت حیوانی، بیست درصد از مساحت بیشه ها و جنگلها و چهل درصد از مرجانهای کرانه های دریاها نابود شده اند.
وضع میتواند از اینهم بدتر شود. اگر ما مدل محاسبه دانشگاه بن را که با همراهی دانشگاههای گوتنیگن و ییل آمریکا طراحی شده است مبنا قرار دهیم، تا سال 2100 ده درصد از گیاهان باقیمانده بر روی زمین بکلی نابود میشوند.
شیوه این محاسبه آنطور که اعضای گروه کاری یان هنینگ به رویال سوسایتی گزارش داده است، به اینصورت بود که 18 سناریوی مختلف زیست محیطی را با در نظر گرفتن حالات موجود بر روی زمین و حساب احتمالات، مشابه سازی کرده و شتاب سازی نموده و بررسی کردند.
در خوشبینانه ترین حالت، میانگین گرمای زمین یک و هشت دهم سانتیگراد بالاتر میرود. بر اثر آن مناطق سرد و مرطوب با افزایش تعداد جانوران و گیاهان روبرو خواهند شد در حالیکه مناطق خشک و گرم با کاهش جدی هر دو روبرو میشوند.
بنظر میرسد که این موضوع شروع شده است تا خود را نشان دهد و آثاری از آن را حتی در کشور خودمان میتوانیم بوضوح ببینیم ( ن. ک . به روزگار رؤیایی گوشهای دوست داشتنی گربه ی ایران! که در آن با نشان دادن جدولها و آمار موجوده، وضعیت را در بخشهای گوناگون ایران نشان میدهد).
آنطوریکه جریان امروزه پیش میرود بایستی با افزایش گرمای چهار درجه کنار آمد که بر اثر آن با نابودی منابع آبی در بسیاری از مناطق روبرو خواهیم شد که نابودی گیاه و جانور را در پی دارد و تنشهای اجتماعی و رفتاری را بدنبال خویش میآورد.
در آغاز این نوشته باید بگویم که این چکیده مقاله بالا بلندی است که در نشریه The Journal of Neuroscience جلد سی شماره هژده منتشر شده و اگر کسی علاقه داشته باشد، میتواند مستقیما به آن مراجعه کند زیرا توضیحات بسیار جامعتری با وصف جزئیات را در بر دارد.
پژوهشگران دانشگاه کمبریج طی تحقیقات و آزمایشات اخیر خود بر روی دو گروه از داوطلبین به نکته جدیدی در وجود انسان پی بردند.
خواست بیمارگونه برای بازی کردن بر سر چیزی و بدنبال برد و باخت بودن به سلسله خانواده بیماریهای مربوط به اعتیاد تعلق دارد.
در هر دو مورد یعنی هم در حالت بردن در بازی بر سر برد و باخت و هم پس از مصرف مواد مخدر، ماده دوپامین بصورت مصنوعی در مغز انسان ترشح میشود که سیستم پاداش را در مغز فعال میگرداند.
منظور از بازی بر سر برد و باخت اینجا تنها قمار کردن بشیوه معمول و شناخته شده نیست، بلکه شرکت پیوسته در لاتاری هفتگی و یا بسیاری از بازیهای کامپیوتری و غیره نیز در این زمره قرار میگیرند.
شیوه آزمایش به اینصورت بود که دو گروه کاملا متفاوت را که یکی از افراد معمولی و دیگری از افرادی که میل و علاقه به شرط بندی و دستگاههای شبیه جک پات و غیره را داشتند، در برابر دستگاههای شبیه جک پات قرار دادند.
قانون بازی به اینگونه بود که بر اثر چرخاندن دسته دستگاه، سه چرخ کاملا مشابه که بر روی آنها علامتهای متعدد قرار داشتند، با سرعت زیاد شروع به چرخیدن میکردند. پس از مدتی این چرخها یکی پس از دیگری از حرکت باز می ایستادند بطوریکه هر کدام از آنها یک علامت را در برابر چشم بازیکن قرار میداد. ا
گر کسی سه علامت نشان داده شده را یکسان میداشت، برنده حساب میشد و ضمن اینکه بازی دور بعد را مجانی انجام میداد، مبلغ پنجاه سنت هم جایزه دریافت میکرد.
در تمام مدت بازی از بازیگران نوار مغزی بصورت توموگرافی مغناطیسی گرفته میشد و فشار خونشان تحت نظارت بود.
نوار مغزی برداشته شده مشخص نمود که بهنگام برنده شدن غدد مغزی بازیکنان ماده دوپامین را که شادی افزاست، ترشح میکند. شبیه همین ماجرا در مغز انسان انجام میگیرد بهنگامیکه مواد مخدر بر روی غدد مغزی اثر میکنند. در این زمان انسان به اصطلاح عامی کیف میکند.
نکته شگفت انگیز اما در این میان این بود که هرگاه بجای سه چرخ تنها دو چرخ و نیم یک علامت را نشان میدادند (چیزی که واضحا بمعنای باخت بود) باز در مغز ماده دوپامین ترشح میشد.
یعنی مغز حالتی را که ما اصطلاحا به آن " ما نزدیک بود که برنده شویم" میگوئیم را بعنوان برنده شدن واقعی میپذیرفت و با ترشح دوپامین شادی افزا، انسان را تشویق به ادادمه بازی میکرد.
البته این حالت نیز در هر دو دسته بطور یکسان نبود. یعنی گروهی که بازیکن حرفه ای نبودند پس از چندبار باخت نزدیک داشتن، دست از بازی میکشیدند و بدیصورت دامنه خسارات مالی وارده بخود را محدود میساختند.
دسته دوم که از بازیکنان دائمی تشکیل شده بود، پیوسته در این رویا بسر میبرد که میتواند سرانجام کنترل بازی را بدست گرفته و نتیجه را بسود خویش برگرداند.
این بمعنای این بود که اینها در برابر دوپامین ترشح شده در مغزشان یا کم مقاومت و یا اصلا بی مقاومت بودند و بازی را تا آنجائیکه همه پولشان به ته میکشید، ادامه میدادند.
باستان شناسان مصری موفق گشتند که 380 قطعه مختلف از ادوار گوناگون را در مصر کشف نمایند.
در میان این اشیاء پیدا شده قطعات گوناگونی یافت میشوند. از ستون فقرات نهنگی که متعلق به 43 میلیون سال پیش است گرفته تا سکه ای که مربوط به پتولمئوس سوم از اعقاب سردار اسکندر که از سال 246 تا 222 پیش از میلاد پادشاه مصر بود.
در میان این اشیاء همچنین سه گردنبند که از پوسته تخم شترمرغ ساخته شده بودند نیز یافته شدند که گذشت زمان را تقریبا سالم پشت سرگذاشته اند. ساختن گردنبند و زیورآلات زنانه از این دست تا به امروز هم در آفریقا ادامه دارد. قدمت این سه گردنبند ساخته شده از پوسته تخم شترمرغ را 6000 سال تخمین میزنند.
در منطقه دریاچه کارون بوسعت 7 هکتار، جائی که باستان شناسان در حال کاوش هستند و در جنوب شرقی شهر قاهره قرار دارد، میخواهند که هتل و مجتمع گردشگری بسازند و این مسئله با مخالفت جدی همزمان باستان شناسان و طرفداران محیط زیست مواجه شده است.
باستان شناسان استان مکلن بورگ فور پومرن آلمان موفق به یافتن 1958 عدد سکه نقره بهمراه برخی دیگر از اشیا که متعلق به سده چهاردهم میلادی هستند، گشتند. محل کشف، آبریزگاهی از قرون وسطی.
خانم جیانینا شیندلر Giannina Schindler سرپرست گروه باستان شناسانی که مشغول کاوش بیشتر در گریفس والد Greifswald است میگوید : این گنجینه سکه نیم کیلوئی خارق العاده است، زیرا این سکه های در زمان خود نه چندان ارزشمند، در این منطقه برای خرید و فروش رایج و معمول نبودند. سکه های رایج این منطقه از آلمان در سده چهاردهم چشم حفره ای نام داشتند و این تنها مطلب عجیب در رابطه با این سکه ها نمیباشد. محل یافت این سکه ها هم برای باستان شناسان بصورت معمائی درآمده است، علاوه برآنکه این سکه ها در کوزه یا ظرف و یا کیسه چرمین قرار نداشتند، برکف آبریزگاه هم پخش شده بودند.
چگونگی افتادن این سکه ها در میان آبریزگاه روشن نیست. پتر کاوته از اعضای تیم کاوشگر گمان میبرد که افتادن این سکه ها در آنجا امری اتفاقی بوده است. ارزش خریدی این سکه ها برابر با تنخواه (حقوق) یکماه یک استادکار ماهر بوده است.
-->
آبریزگاه در بخش جنوبی میدان یک بازار قرار داشت که در میان محله اعیان نشین شهر گریفس والد واقع بود.
پس از پایان یافتن زمان کار هر دوره شورای شهر، مهر و نشان شورای شهر را برای نابود کردن و دور از دسترس قرار دادن، بدرون این آبریزگاه می انداختند و اعضای دوره جدید مهر و نشان خود را دایر میکردند، بخاطر همین هم از درون این آبریزگاه مقادیر مهر و نشان شهر نیز پیدا شدند. گذشته از آن فانوسی چوبی که بنظر میرسد در شبی بطور اتفاقی در چاه آبریزگاه افتاده باشد و کوزه هایی از سفال و چوب و حتی دو عدد تخم مرغ که تنها زرده و سفیده شان خشک شده بودند، یافت شدند. چیزهای یافته شده از این آبریزگاه را برای تحقیقات بیشتر علمی به آزمایشگاه فرستادند.
از خود تنها باید پرسید، این باستان شناسان که با چنین یافته ای نه چندان بزرگ از مکانی مانند آبریزگاه اینهمه شوق کردند و جرایدی که همکاری نموده و خبر آنرا پخش کردند و مردمیکه با علاقه زیاد و بدون مسخره کردن این اخبار را خواندند که این خود نشان قدر این اشیا را شناختن میباشد، اگر مثلا به یافته های شهر سوخته و یا کنارصندل دست میافتند، چه میکردند؟ حتما از شدت خوشحالی دچار ایست قلبی میشدند.