نگاره تخیلی شنگل بهنگام نبرد
رستم پاسخ دادن به شنگل را اینگونه ادامه می دهد:
بر شنگل آمد به آواز گفت که ای بد نژاد فرومایه جفت
مرا نام رستم کند زال زر تو سگزی چرا خوانی ای بد گهر؟
نگه کن که سگزی کنون مرگ تست کفن بی گمان جوشن و ترگ تست
رستم در اینجا از تنها یک سیستانی خوانده شدن و در خور نام و نشانش مخاطب قرار گرفته شدن خشمگین می شود و شنگل را از کشته شدن بیم می دهد.
ولی پیش از اینکه به پایان نبرد رستم و شنگل برسیم، می خواهم همانگونه که پیشتر اشاره کرده بودم در مورد سقلاب بنویسم که رستم از آن نام برده بود.
در شاهنامه نخستین بار از شهر یا دیار سقلاب در بازگویی داستان سیاوش نام برده شده و پس از کشته شدن سیاوش در داستانهایی که کین خواهی ها و لشکرکشی های سیاوش را بازگو می کردند باز از سقلاب یاد شد و بخصوص در بازگویی داستان کاموس کشانی که به همراه لشکریان خاقان چین به سوی ایران تاختند و کشته شدن کاموس و در پی آن کین خواهی او از سوی جنگجویان هر دو لشکر بارها نام سقلاب بر زبان رانده شده است. در شاهنامه پس از بازگویی داستانهای کیانیان بهنگام بازگویی داستانهای بهرام گور و اسکندر و خسروپرویز باز هم واژه سقلاب به کار گرفته شد ولی همانگونه که گفته شد نخستین بار در داستان سیاوش بود و کین خواهی او. در مورد کاموس پیشتر هم نوشتیم که به گمان من احتمال کوشانی بودن و در نتیجه از قبایل سکائی بودنش بسیار زیاد است. اما اینکه آیا می توان او را و یا سپاهیان همراه او را سقلابی خواند، پرسش بسیار بزرگی است و بایستی بدان پاسخ داد.
در مورد کوشان و کوشانیان ما کم نمی دانیم ولی آن چنان زیاد هم نمی دانیم. کاوشهایی باستانی در رابطه با روند تاریخی سلسله کوشانیان جریان هستند و پژوهش هایی انجام می گیرند ولی اینها هنوز به اندازه ای که باستان شناسان و پژوهشگران تاریخی را کفایت دهند، نمی باشند. از اینرو چیزهایی که در این رابطه در اینجا می آیند حالت پرسشی بسیار جدی دارند. باری بر اساس آنچه هم که می دانیم وجود دیاری و شهری بنام سقلاب در گستره پادشاهی کوشانیان مشخص و بدان اشاره ای نگشته و همین باعث می شود که خواننده کنجکاو گردد تا جا و مکان و زمان تاسیس شهر و یا دیار سقلاب را بداند و این که سقلابی ها که بودند و کجا بودند و از چه زمانی بنام سقلابی ها مطرح شدند. اینکه این بخش از زمین از چه زمانی با واژه سقلاب و سقلابی مطرح شد از دید من اهمیت بسزایی دارد که به آن خواهیم رسید.
در بسیاری از نوشتجات پارسی و از سوی برخی از بزرگان سقلاب به مکانی در همسایگی روم گفته شده است.
سقلاب . [ س َ ] (اِخ ) ولایتی است از ترکستان به منتهای بلاد شمالی قریب روم مردم آنجا سرخ رنگ باشند و با ضم خطاست. لغتنامه دهخدا
سقلاب ولایتی است از روم و به این معنی بجای حرف اول صاد بی نقطه هم بنظر آمده است. فرهنگ برهان
حکیم نظامی گنجوی، پارسی سرای سده ششم هجری در مجموعه هفت پیکر از خمسه نظامی در جایی که گذشتن شاه بهرام از خورنق را شرح می دهد، می نویسد که شاه در آنجا به حجره ای رسید که در آن بسته بود و از خازن حجره پرسید این خانه کیست؟ خازن کلید خانه را به او داد و شاه بهرام بدرون آن پای گذاشت و نگاره هفت شاهزاده را دید که با هنرمندی تمام و بصورت زنده ای بر روی دیوار کشیده شده بودند. گنجوی هر نگاره را که شاهزاده ای در آن نمایش داده شده بود شرح می دهد تا به این بیت می رسد:
دخت سقلاب شاه نسرین نوش ترک چینی طراز رومی پوش
خاقانی شروانی، شاعر تبریزی سده ششم هجری در دیوان قصایدش در بخشی از مداحیش در مورد خاقان اکبر منوچهر شروان شاه چنین می سراید:
جام بلور از جوهرش، سقلاب و روم اندر برش
از نار موسی پیکرش در کفِّ بیضا داشته
در بخشهایی از مجموعه سام نامه که منتسب به خواجوی کرمانی سراینده سده هشتم هجری است، مکرر نامواژه سقلاب آمده است. برای نمونه:
چه جوئی ازین مرز سقلاب روم؟ چرا آمدی اندرین مرز و بوم؟
و یا
ندانی مگر مرز سقلاب روم؟ که آهن ز اندیشه گردد چو موم
و یا هنگامیکه سام و شاپور پس از با هم کشتی گرفتن و شکست خوردن شاپور با یکدیگر دوست می شوند و با هم به راه می افتند:
برفتند یکسر به بیراه و راه که جائی نکردند آرامگاه
رسیدند بر مرز سقلاب روم بدیدند پس کشت و آباد بوم
دکتر شفیعی کدکنی در مورد این واژه می نویسد: سقلاب نامی است که در کتب جغرافی نویسان اسلامی بر اقوام اسلاو اطلاق شده است. چون بردگانی از میان ایشان به ممالک اسلامی می آورده اند و این بردگان سپیده پوست و زیبا روی بوده اند، جنبه ی زیبائی آنها مفهوم اسطوره ای به خود گرفته، بعضی جغرافیا نویسان اسلامی به زیبایی آنان اشارت دارند.
تر مزاجی، مگرد در سقلاب! خشک مغزی، مپوی در تاتار!
( تازیانه های سلوک، نقد و تحلیل قصاید سنائی، دکتر شفیعی کدکنی، زمستان ۱۳۸۳، ص۳۷۱.)
سروده بالا از سنائی غزنوی سخنسرای سده پنجم هجری است.
هم چنین در نوشته ها و سروده های بسیاری دیگر از بزرگان پارسی زبان واژه های سقلاب و روم یا جدا و یا همراه با هم آمده اند.
سخنوران پارسی در سده های گوناگون این نامواژه را در نبشته هایشان به کار برده اند و مطرح کرده اند ولی هیچیک تعریف مستقیمی از این نامواژه ارایه نداده بلکه نشانی های نه چندان واضحی از مکان سقلاب داده اند.
با آمدن فرهنگ دهخدا و فرهنگ برهان کوشش می شود تا برای این نامواژه حدود شناخته شده جغرافیایی تعریف و بدان اشاره شود. اما با وجود آن هم هنوز مشکل داشتن تعریفی مشخص و جامع برای سقلاب به گونه بایسته حل نشد.
دکتر شفیعی کدکنی در این رابطه بگونه ای روشنتر و واضحتر از اسلاوی بودن سقلابی ها سخن گفته و اینکه از میان ایشان بردگان سپید پوست زیبا به کشورهای اسلامی آورده می شد. این تعریف به گمان من از نشانی هایی که فرهنگ های دیجیتال دهخدا و فرهنگ دیجیتال برهان داده اند، بهتر است. با آزرم از استاد بزرگ دکتر شفیعی کدکنی با اینوجود تعریف دکتر شفیعی کدکنی هنوز بخشی از حقیقت است و همه آن نیست از اینرو نمی تواند بطور کامل راهگشا باشد.
برای اینکه بر روی اهمیت موضوع تاکید کرده باشم، باز این پرسش را مطرح می کنم. از چه زمانی واژه سقلاب در ادبیات و تاریخ شرق و در نتیجه در ادبیات و تاریخ ایرانی مورد استفاده قرار گرفت. برای اینکه به این موضوع پی ببریم بایستی بدانیم که این واژه اصلا چه زمانی و چگونه ابدا شده است و از کی توانسته است در داستانهای اسطوره ای ما نمایان شود؟ در جستجوی زمان پدیدار شدن واژه سقلاب به کاوش خود ادامه می دهیم.
نخستین مرجعی که من در اینجا عنوان می کنم تعریف واژه سقلاب در ویکی شاهنامه است که کمی بیشتر توضیح داده ولی به گمان من هنوز هم ناکافی است. در این سایت چنین آمده است:
«سقلاب نام قومی غیرایرانی بوده که به موطن و سرزمین ایشان هم اطلاق میشده است. سقلاب ها در قرون آغازین اسلامی در شمال دریای خزر و سمت چپ رود ولگا، مجاور بلغارها و خزرها و روسها می زیسته اند همین قوم بعدها به اروپا رفته و اسلاو خوانده شده اند که عمدۀ مردم کشورهای چک و اسلواکی و یوگوسلاوی و بلغارستان را تشکیل میدهند. ظاهراً در عهد باستان هم این قوم در همان حدود و رای خزر می زیسته اند بدین سبب نام آنها در تمامی شاهنامه همراه با سپاه تورانیان و روم و چین ذکر شده است. اولین بار در داستان کین سیاوش و رفتن رستم به توران که چندان هم اصالت ندارد آمده است.............. چون سقلاب ها یا اسلاوها قوم مشهور و پرجمعیتی در شمال ایران بوده اند اغلب منابع جغرافیایی سده های آغازین اسلامی ایشان را با عنوان صقلاب معرفی کرده اند. بهترین گزارش از این قوم و سرزمین را ابن فضلان داده که در سالهای ۳۰۹-۳۱۰ همراه هیئتی سیاسی – دینی، بنا برخواسته پادشاه اسلاوها و یا بلغارها و حسب الامر خلیفه مقتدر عباسی (۲۹۵-۳۲۰ ق) از بغداد به بخارا و خوارزم و بعد نزد اسلاوها رفته است.................»
در این سایت به چیزهای بیشتری اشاره شده ولی باز هم بطور درست و کامل به تشریح واژه نپرداخته است. گزارش تاریخ هایی که در این نوشته آمده است از دید من بسیار جالب و همچنین مهم است.
پیش از این عنوان کرده بودم که بسیاری از اقوام گوناگون سکایی که با یکدیگر پیوندهای دینی و آئینی و فرهنگی داشتند در گستره ایران و پیرامون آن پراکنده شده و زندگی می کردند بگونه ای که در برهه زمانی از تاریخ حضور فعال اقوام سکائی در پهنه ای از ختن تا کرانه های دانوب امری مستند است. با وجود این همه آنها در این گستره پهناور هیچگاه بصورت واحد با هم متحد نبودند و چه بسا پیش می آمد که با یکدیگر به جنگ نیز می پرداختند. دومین منبعی که در اینجا عنوان می کنم نوشته رومن گیرشمن از قول هردوت است.
رومن گیرشمن، در کتاب ایران از آغاز تا اسلام از قول هرودوت می نویسد:
هرودوت در انتهای این گفتار از تهاجم سکاها به ایران در دوران خشتریته مادی یاد کرده، در حالی که سپاه ماد نینوا پایتخت آشور را محاصره کرده بود. خبر تهاجم سکاها در سال ۶۳۳ پ.م به آذربایجان خشتریته را ناچار کرد از نینوا بازگشته تا از کشور خود دفاع کند، شکست مادها در جنگی که در نزدیکی دریاچه ارومیه واقع شد، موجب شد سکاها به قدرت اول آسیا بدل شوند. از تاخت و تاز و غارتهای آنان در کتاب ارمیا از کتب مذهبی یهودیان نیز یاد شده است. ۹ سال بعد در سال ۶۲۴ پ.م. هووخشتره فرزند خشتریته با کشتن رهبران آنان موفق به شکستشان شد.
سکاها در روزگار مادها بارها به مرزهای ایران تاختند. آنها گاه با آشوری ها هم پیمان میشدند و زمانی نیز به همراه مادها با آشوریان می جنگیدند. در پی یورش مجدد آشوری ها به مادها، هووخشتره برای پایان دادن به حملات آشور با ماننا و سکاها پیمان دوستی بست و عملاً با آشور وارد جنگ شد. پس از سکاها، کیمریها (یکی دیگر از قبایل صحرانشین شمال قفقاز) به منطقهٔ شمالغرب ایران حمله کردند و در سر راه خود، دولت اورارتو در باختر دریاچهٔ ارومیه و خاور آناتولی را نابود کردند.
هووخشتره بزرگ ترین پادشاه ماد در ده سال نخست حکومتش موفق شد که رابطهٔ خوبی با پروتوثیس پادشاه سکاها برقرار کند. هووخشتره ارتشش را به دو بخش پیاده نظام مجهز به نیزه و سواره نظام تیرانداز (شکلی که از سکاها آموخته بود) تقسیم کرد و دولت نیرومندی در ماد تشکیل داد. هووخشتره پس از انقیاد سکاها در ماد، گروهی از سکاها را به غرب ماد کوچ داد و این سرزمین را به نام آنان سکزی یا ساکز خواندند که اکنون به سقز معروف است. گیرشمن مینویسد: سکاها در زمان اشغال ایران، سَقِز، ناحیهای از کردستان را پایتخت خود قرار دادند، که الآن نیز، با قدمتی ۳۰۰۰ ساله، یکی از قدیمی ترین شهرهای جهان به شمار میآید، چنان که آثاری از ایشان در آن حوالی پیدا شده و گویند که کلمهٔ «سقز»، مشتق اسم «سَکا» است.
گذشته از گفتار هرودوت، ما در کتیبه های آشوری نیز که مربوط به سالهای ۷۵۰–۷۰۰ پیش از میلاد می باشند چیزهایی در مورد سکاها می خوانیم. این ها بخشی از اقوام گوناگون سکایی بودند که در آغاز در استپ های آسیای میانه زندگی می کردند و اکنون با گذشت زمان و بدلایل گوناگون از دریای کاسپین گذر کرده و در راه رفتن به سوی باختر بودند. یکی از این دلایل رام کردن اسب و استفاده از آن هم در امر ترابری و هم در امور جنگی بود. وجود اسب به روند کوچ این قبایل و زیربخشهای آنها شتاب زیادی بخشیده بود. در این کوچ کردنهای اقوام سکایی بخشی از آنها هم پس از رسیدن به قفقاز از آن جا به سمت جنوب به راه افتاده بودند. از جمله این اقوام سکایی می توان از سرمتی ها و کیمری ها نام برد که خود به زیر قبایل بسیاری تقسیم می شد و برای ایرانیان بسیار آشنا بودند. نا گفته نیز نگذاریم که این اقوام سکایی هنوز از جنبش های زرتشتی و مزدایی که در گستره ایران پدیدار گشتند، بدور بودند و باورهای نخستین خود را داشتند. سرمتی ها بیشتر متمایل به کرانه های شمالی دریای سیاه و سپس تا مجارستان و رومانی امروز بودند در حالیکه دسته هایی از کیمری ها (آشوری ها به آنها گیمری می گفتند و در متون مقدس مسیحی از آنها با نام گومری ها یاد شده) گرچه به کرانه های خاوری و حتی شمالی دریای سیاه رفتند ولی عمدتا از قفقاز بسوی جنوب به راه افتادند و متمایل به آسیای کوچک گشتند و سرانجام به سرزمینهای فریگیه ای رسیدند و دهه ها سرزمینهای یونانی در باختر ترکیه امروزی را مورد تهدید قرار می دادند. اریستئاس Aristeas شاعر سده هفتم پیش از میلاد یونانی می گوید که کیمری ها در کرانه های شمالی دریای سیاه اسکان گزیده بودند.
مسیر تقریبی کوچ سکاها از سوی خاور به سمت باختر در گذر سده ها
سومین خبر مهمی که ما در باره سکاها می دانیم، نبرد داریوش با سکاهای ساکن کرانه های رودخانه دانوب در سال ۵۱۲ پیش از میلاد است و این نشان می دهد که سکاها نواحی شرقی دریای سیاه را هم در نوردیده بودند و اینک در شمال و غرب این دریا سکنی گزیده بودند. رودخانه دانوب در رومانی به دریای سیاه می ریزد و داریوش با سکاهای ساکن دانوب نبرد کرد و ایشان را شکست داد.
پس می توان ادعا کرد که ایرانیان (مادها) از سال ۶۲۰ پیش از میلاد (هنگامیکه هوخشتره سکاها را شکست داد) تا سال ۵۱۲ پیش از میلاد (نبرد داریوش با سکاها) می دانستند که خویشاوندانشان بطور تقریبی در کدام نواحی قرار دارند. آیا بهمین سبب می باشد که ایرانی ها در داستانهای اساطیری باستانی خود مدعی شده اند که بخشهایی از زمینهایی که تا مرز روم می باشد در دست پسران فریدون و بازماندگان ایشان می باشند؟
جالب می باشد که به نقشه روم باستان نیز نظری بیفکنیم و سپس هر دو نقشه را که مرزهای روم و سرزمینهای با ساکنین سکائی نشان می دهند، با یکدیگر مقایسه نمائیم. امپراتوری روم در اوج قدرت خویش مرزهایش به گونه نقشه زیر بودند. در شاهنامه پیوسته از قبایل ایرانی نام برده می شود که در مرز روم هستند. بخش خاوری روم که بعدها نیز بنام روم شرقی خوانده می شد همانگونه که نقشه زیر نشان می دهد بخشهای بزرگی از کشور ترکیه امروز را هم در بر می گرفت و واژه روم هنوز تا سده ها پس از فروپاشی امپراتوری ساسانی هم بر این خطه گفته می شد. بهترین شاهد و دلیل آن نیز مولانا جلال الدین رومی بواسطه بودن این سخنسرای بلخی در قونیه است که از بیم یورش مغول ها بلخ را ترک کرده و به روم رفته بود.
گستره امپراتوری روم در اوج شکوفایی خود
ادامه دارد
فرهنگی - تاریخی - صنعتی: نگرشی دیگر به شخصیت پیران در شاهنامه – بخش چهل و ششم
فرهنگی - تاریخی - صنعتی: نگرشی دیگر به شخصیت پیران در شاهنامه – بخش چهل و پنجم
فرهنگی - تاریخی - صنعتی: نگرشی دیگر به شخصیت پیران در شاهنامه – بخش چهل و چهارم
فرهنگی - تاریخی - صنعتی: نگرشی دیگر به شخصیت پیران در شاهنامه – بخش چهل و سوم
No comments:
Post a Comment