جستجوگر در این تارنما

Showing posts with label داستان،. Show all posts
Showing posts with label داستان،. Show all posts

Sunday, 14 February 2016

شکار طبیعت آزاده انسان

مطلب زیر را دوستی بسیار گرانقدر برایم فرستاد که مرا بسیار به فکر فرو برد. زیبا و پرمعنا و در بیشتر زمینه ها و موضوع ها قابل مقایسه و پیاده شدنش یافتم و از اینرو اینجا میگذارمش تا شاید کس دیگری را نیز خوش آید.
ﺩﺭ ﻗﻄﺐ ﺷﻤﺎﻝ ﮔﺮﮒ ﻫﺎ ﺭﺍ اینگونه ﺷﮑﺎﺭ می کنند
ﺭﻭﯼ ﺗﯿﻐﻪ ﺍﯼ برنده مقداری ﺧﻮﻥ می ریزند ﻭ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻗﺎﻟﺐ ﯾﺨﯽ ﻗﺮﺍﺭ داده ﻭ ﺩﺭ ﻃﺒﯿﻌﺖ ﺭﻫﺎ می کنند. ﮔﺮﮒ ﺁﻥ ﺭﺍ می بیند، یخ را به طمع ﺧﻮﻥ ﻟﯿﺲ ﻣﯿﺰﻧﺪ. ﯾﺦ روی تیغه کم کم ﺁﺏ می شود ﻭ ﺗﯿﻐﻪ ی تیز، ﺯﺑﺎﻥ سرد و بی حس شده ﮔﺮﮒ ﺭﺍ می بُرد
ﮔﺮﮒ ﺧﻮﻥ ﺑﯿﺸﺘﺮﯼ می بیند ﻭ به ﺗﺼﻮﺭ و خیال این که ﺷﮑﺎﺭ و طعمه ﺧﻮﺑﯽ پیدا کرده ﺑﯿﺸﺘﺮ ﻟﯿﺲ می زند اما نمی داند یا نمی خواهد بداند که با آن حرص وصف ناشدنی و شهوت سیری ناپذیر، دارد ﺧﻮﻥ ﺧﻮﺩش ﺭﺍ می خورد
ﺁﻥ ﻗﺪﺭ ﺍﺯ آن ﮔﺮﮒ زبان بسته ﺧﻮﻥ می رود تا به دست خودش کشته می شود
نه گلوله ای شلیک می شود، و نه حتی نیزه ای پرتاب می شود، اما گرگ با همه غرورش سرنگون ميشود.

 طمع، قدرت، تكبر، فخرفروشی، خيانت، جنايت، حب جاه و مقام و احساس بى نيازى و بی مسئولیتی در قبال هم نوع ميتواند هر انسانى را به سرنوشت این گرگ قطبي گرفتار كند.


Saturday, 7 November 2015

دو داستانِ آفریقایی

 نخلِ بارور
نخل کوچکی در حاشیه واحه ای به خوبی در حالِ رشد بود. روزی مردی در حالِ گذشتن از کنارِ واحه، چشمش به نخلِ کوچک افتاد و حسادتش گرفت که چرا نخل چنین خوب در حالِ رشد است در حالیکه درختان باغِ او رشدِ خوبی ندارند.
از آنجا که زدنِ درخت حرام بود و مرد نیز حسود، به فکر افتاد که سنگی‌ بر سرِ راهِ رشدِ درخت بگذارد.
به همین سبب نیز سنگِ بسیار بزرگی‌ را یافت و با بدبختیِ تمام به بالایِ تاجِ درخت محکم ببست و آویزان نمود. پس از پایانِ کار او در حالیکه لبخندِ پلیدی بر چهره داشت از محل دور شد.
نخلِ جوان که زندگی‌ِ خود را در خطر میدید و در راهِ افگندن سنگ از سر راهی‌ نمیافت  چاره را در آن‌ دید که برایِ پای برجا ماندن، هر چه بیشتر ریشه خود را در خاک محکمتر کند تا نیفتد.
هر روز ریشه اش پایین تر میرفت تا سرانجام روزی در ژرفایِ زمین به آب رسید.
از آن‌ پس رشدِ نخل تند تر و با شتاب تر شد بگونه ای که از همه درختانِ واحه پیشی‌ گرفت.
سالها پس از آن رهگذران که از کنارِ واحه رد می‌شدند نخلِ قوی و زیبایی‌  را می‌دیدند که بر سرِ خود سنگی‌ بزرگ دارد و همگی‌ شگفت زده می‌شدند که آن‌ سنگ چیست و آنجا چه می‌کند؟
تنها خودِ نخل بود که با خود می‌اندیشید، به یمنِ سنگِ مردِ دیوانه ای خواستِ به زندگی‌ در من افزونی گرفت و برایِ زنده ماندن چنان تلاش کردم که از دیگران نیز پیشی‌ جستم.



میمون و مردِ دانا
میمونی بر بالایِ درختِ نارگیلی نشسته بود و به پایین نگاه میکرد که مردِ دانایی‌ خواست از آنجا بگذرد.
میمون نارگیلی از درخت کند و به سویِ مرد پرت کرد.
نارگیل به مرد اصابت کرد و به سرِ او خورد و بر زمین افتاد.
دانا نارگیل را از زمین برداشت و به بالا نگاه کرد. جایِ میمون خوب و محکم بود و از دستِ مردِ دانا چیزی بر نمی‌آمد، پس نارگیل را شکست و آبش را نوشید و میوه اش بخورد و از پوستش برایِ خود کاسه درست کرد و به راهِ خود ادامه داد.


Sunday, 5 April 2015

غمگینی غمگین

روزی زنی‌ با پیکر خردش بر رویِ راهی‌ خاکی که در کنارِ کشتزاری و بموازات آن کشیده شده بود پیاده میرفت. باوجودیکه چهره اش حکایت از پیری او میکرد ولی‌ گامهایش سبک بودند و لبخندی با طراوتِ دخترکی آسوده بال بر چهره اش نمایان بود.
پیرزن در کنارِ یک پیکرِ درهم جمع شده که در حاشیهِ راه نشسته بود، ایستاد و به پایین نگاه کرد. موجودی که بر رویِ خاک‌ها نشسته بود خود را در پتویی خاکستری چنان پیچیده بود که به نظر میرسید  مانندِ کرمها بی‌ استخوان باشد .
پیرزنِ کوچک به سویِ او خم شد و پرسید، کیستی؟
دو چشمِ کم جان با خستگی‌ به سویش نگاه کردند و صدائی لرزان که به سختی شنیده میشد، آهسته پرسید : من؟ من غمگینی هستم.
پیرزن بناگاه با خوشحالی صدا کرد : آها، غمگینی. و اینکار را چنان انجام داد که گویی آشنایِ کهنی را دوباره دیده باشد.
غمگینی با شگفتی پرسید:“ تو مرا می‌شناسی؟“
„واضح است که ترا می‌شناسم. در تمامِ   طولِ زندگی گاه گاهی‌ مرا همراه بودی”
„ درست است، ولی‌…“ غمگینی با شک پرسید „ پس چرا از پیشم نمیگریزی؟ ترسی‌ از من نداری؟“
„عزیز جان، چرا باید بگریزم؟ تو خیلی‌ خوب میدانی‌ که با وجودِ ظاهرِ ناتوانت  به  پایِ هر فراری میرسی. امّا میخواستم چیزی از تو بپرسم : تو چرا اینقدر بی‌ شهامت به نظر میرسی؟“
„من....من غمگینم“ اینرا پیکره بیروحِ کنارِ راه گفت.
پیرزن در کنارش نشست، سرش را با تفاهمِ کامل چند بار خم کرد وگفت „ که اینطور!!!  توغمگینی. برایم بگو که چه چیزی ناراحتت می‌کند؟“
غمگینی آه‌ِ سردی از تهِ دل کشید و با اندکی‌ تردید و شگفت زده از اینکه کسی‌ به حرفهایش گوش میدهد سرانجام گفت : „ آه‌ میدانی‌؟ اینطور است که هیچکس مرا دوست  ندارد. قسمتِ من از نخست این بوده که به میا‌‌ن مردمان روم و زمانی‌ نزدِ آنها باشم. اما زمانیکه من نزدِ ایشان میروم هراینه ایشان از من رمیده و گویی که طاعون دیده باشند، از من فراری می‌شوند."
غمگینی همانطور که اینرا میگفت آب دهانِ خود را به سختی قورت میداد.
انسانها جملاتی ساخته اند که بوسیله آنها میخواهند مرا گریزان کنند، مثلاً  آنها می‌گویند : فوتینا، زندگی‌ زیباست و خنده‌هایِ مصنوعی میکنند در حالیکه من میدانم که زخمِ معده و تنگیِ نفس دارند. یا اینکه می‌گویند : زنده باد چیزی که ما را قویتر میسازد. آنهم در حالیکه قلبشان درد می‌کند. زمانیکه کتفها و پشتشان از شدتِ درد خم شده دم از زنجیر پاره کردن میزنند و در حالیکه اشک میخواهد از تمامیِ منفذ‌هایِ سر و صورتشان بیرون بزند می‌گویند که تنها ضعیفها گریه میکنند.
„اوه  بله“ پیرزن با تأیید گفت و اضافه نمود. چنین انسانهایی‌ سرِ راهِ منهم زیاد پیدا شدند…..
غمگینی بیشتر در خود فرو رفت و سپس ادامه داد „ و همه اینها در حالیکه من میخواهم به آنها کمک کنم. هنگامیکه من کاملاً نزدیکِ آنها هستم، اغلب این فرصت را مییابند که خودشان را ببینند و احوالِ خود را بازنگری کنند. به آنها کمک می‌کنم که زخمهایِ خود را ببندند.  کسی‌ که غمگین است پوستِ کاملاً نازکی دارد. برخی‌ از ضربه‌هایِ زندگی‌ مانندِ یک زخمِ درست التیام نیافته دوباره سر باز کرده و حتی رنجِ بیشتری را سبب می‌شوند و تنها کسانیکه به غم اجازه میدهند که واردِ حریمشان شود و اشک‌هایِ ریخته نشده خود را سرانجام گریه میکنند میتوانند واقعا شفا یابند. ولی‌ انسانها اصلا نمیخواهند که من کمکشان کنم. در عوض با یک خنده مصنوعی  زخمهایشان را میپوشانند و یا اینکه یک لایه و زره کلفت از تلخی‌ را بر رویِ رفتارشان میکشند.
غمگینی به اینجا که رسید خاموش گشت.
گریه اش در آغاز آرام بود ولی سپس مبدل به هق هق‌هایِ بلند گردید.
پیرزن پیکرِ نحیف و شکسته را در بغل گرفت و پیشِ خود اندیشید چه پیکرِ نرم و ظریفی‌ دارد این غمگینی و آهسته او را نوازش کرد.
گریه کن، غمگینی، گریه کن. کمی‌ استراحت کن تا دوباره جان بگیری. از هم اکنون دیگر نباید خود را تنها حس کنی‌. من نیز زین پس با تو خواهم رفت.
غمگینی اینرا که شتید گریستن را کنار گذاشت و با شگفتی پرسید : کیستی تو؟
من؟ پیرزن با لبخندی پاسخ داد : من امیدم.


Tuesday, 20 May 2014

باد و خورشید

میا‌نِ  باد و خورشید روزی مشاجره در گرفت. دعوا بر سرِ  این بود که کدامیک از آنها قادر است رهگذری را که بر سرِ راهی‌ در حالِ  گذر میباشد، بدانجا رساند که بالاپوشِ  خویش را از تن برون کند.
پس از جر و بحث فراوان سرانجام باد گفت : „ خیلی‌ خوب، بگذار شرط بندی کنیم که کداممان زودتر موفّق خواهد شد“ .
باد به وزیدن آغاز نمود و هر لحظه وزشِ  خود را سهمگینتر میکرد، بطوریکه گرد و خاک برخاسته و جهان را تیره و سرد کرده بود، رهگذر اما تکمه‌هایِ بالاپوشِ  خویش را بست و آنرا بر تنش محکمتر نمود.
تا اینکه سر انجام باد تسلیم گشت و از وزیدن دست برداشت.
حالا نوبتِ  خورشید بود. او راهِ  دیگری انتخاب نمود. او پرتویِ  گرمی‌ را با مهربانی به سویِ  رهگذر روان نمود و به اینکار همچنان ادامه داد.
چیزی نگذشت که رهگذر تکمه‌هایِ  بالاپوش را نخست باز کرد و سرانجام نیز آنرا در آورد و به راهِ  خویش ادامه داد.


از داستانهای منتصب به ازوپ  Aesop  داستانسرای سده هفتم پیش از زایش مسیح در یونان.



Saturday, 29 March 2014

درخت آگاهی‌

خارج از دهی‌ در هند و نه‌ چندان دور از ده، درختِ  تنومند و کهنی بود که پیکرش حکایت از سالهایِ  گذشته بر او میکرد. سده‌ها این درخت آنجا ایستاده و آمدنها و رفتنها دیده و خیلی‌ چیزها فرا گرفته بود.
مردمِ  ده از درخت خیلی‌ خوششان می‌آمد، هرگاه از کارهایِ  روزمره خود فارغ می‌شدند، پیش می‌آمد که به زیرِ  سایهِ  این درخت میخرامیدند و مدتی را‌ آنجا به سر می‌بردند.
اینگونه بود که پدربزرگ‌ها و مادر بزرگ‌ها لمیده در زیرِ  درخت به بازی کردنِ  نوادگان مینگریستند و یا گاهی‌ خانواده‌‌ها در زیرِ  درخت به برگزاری جشن و سرور میپرداختند. با وجودِ  این کسانی‌ بودند که در زیرِ درخت نشسته و بجایِ  لذت بردن، از گرفتاریهایِ  زندگی‌شان ناله میکردند.
روزی مردِ  پیر و فرهیخته‌ای که از ده گذر میکرد درخت را دید، به زیرش رفت، آنجا لمید و پس از مدتی‌ لمیدن برخاست و اعلام کرد که این درختِ کهن خاصیتِ  شگفت  در خود دارد. „ 
برایِ  اینکه به این خاصیتِ  شگفتِ درخت پی‌ ببرید، کافیست که به خانه‌هایِ  خود رفته، غصه و ناراحتی‌ بزرگی‌ که دارید بر رویِ کاغذی نوشته، سرِ  آن را ببندید و به اینجا بیاورید و به درخت بسپرید.
همه چنین کردند، زود به خانه رفته و بزرگترین غمی را که داشتند بر کاغذی نوشته، درش را بستند و در پاکتی گذاشته به سویِ  درخت بازگشتند.
هنگامیکه که میخواستند پاکتها را به درخت وصل کنند، پیرمردِ  فرزانه گفت درخت پاکتِ  شما را تنها زمانی‌ می‌پذیرد که شما نیز پاکتی از او قبول کنید.
با کمی‌ تامل اهالی ده این شرط را قبول کردند برخی هم بدون تامل قبول کردند و با عجله پاکتِ  خود را به درخت آویختند و پاکتی دیگر از شاخه‌ای برگرفتند و به خانه برگشتند.
در آنجا زمانیکه پاکت‌ها را باز کردند و گرفتاریِ  درونِ  پاکت را دیدند، متوجه شدند که این گرفتاری به اندازه گرفتاریِ  خودشان بزرگ است، برخی‌‌ها که حتی گرفتاریِ  بزرگتر نصیبشان گشته بود.
سریع پاکت‌ها را به سویِ  درخت برگرداندند و پاکتِ  خویش را با گرفتاریِ که از پیش داشتند ولی برایش تاحدی راهِ حل میشناختند، برداشته و بازگشتند.

بیشترِ  آنها لبخندی به درخت زده و تشکر هم کردند، گویی که به چیزی مهم در زندگی‌ که تا  آنزمان برایشان نا آشنا بود، پی‌ برده باشند.


Saturday, 15 March 2014

در سبدِ زندگی‌

استادِ  سالخورده و پر تجربه‌ای در کلاس دانشگاه در برابر دانشجویانش ایستاده بود و همگی‌ منتظر بودند که او شروع به تدریس کند اما استاد امروز چونان دگر روز‌ها نمینمود و می‌اندیشید. سر انجام نیز او از دانشجویانش عذر خواهی کرد و از ایشان تقاضا نمود که آنروز تدریس نکند و قول داد که بارِ  دیگر با وسایلِ  تدریس نو به کلاسِ  دانشگاه خواهد آمد.
دانشجویان شگفت زده، به خصوص از موضوعِ  وسایلِ  تدریس نو به او نگریستند ولی چیزی نگفتند و درخواستِ  استاد را پذیرفتند.
روزِ  دیگر که دانشجویان به دانشگاه آمدند، استاد را لبخند زنان پیش از خود در آنجا منتظرِ  خویش یافتند.
همه که آمدند، استاد در پشتِ  میزِ  خود، ایستاده در برابرِ  آنها قرار گرفت و جلویِ  چشمانِ  شگفت زده و کنجکاو شده دانشجویانش کوزه نسبتاً  بزرگی‌ را که دهانه  بسیار گشادی داشت  بر رویِ  میز قرار داد و سپس ۱۰ – ۱۲ قلوه سنگِ  بزرگ را بر رویِ  میز در کنارِ  کوزه گذاشت و آهسته آهسته قلوه سنگ‌ها را در کوزه قرار داد.
پس از اینکه همه قلوه سنگ‌ها در کوزه نهاده شدند، استاد از دانشجویان پرسید که آیا کوزه پر شده؟ همگی‌ پاسخ دادند، بلی.  
مطمئنید؟
و سپس استاد به آرامی از زیرِ  میز مشتی خرده سنگ در آورد و در کوزه ریخت و آن را کمی‌ تکان داد تا خرده سنگ‌ها به پایین لغزیدند و در فضای میا‌نِ  قلوه سنگ‌ها قرار گرفتند. پس از اینکه اینکار تمام شد استاد
از دانشجویان پرسید که آیا کوزه حالا پر شده است؟
اینبار دانشجویان کمی‌ محتاط تر شده بودند و یکی‌ از آنها پاسخ داد، احتمالا، نه‌.
استاد لبخندی زد و گفت پاسخِ  خوبی بود و اینبار از زیرِ  میز مقداری شن بیرون آورد و در درونِ  کوزه ریخت. او اینکار را با حوصله انجام میداد تا اینکه سطح شن به لبه دهانه کوزه رسید.
استاد باز پرسید، کوزه حالا پر شد؟ برخی‌ بلی گفتند و برخی‌ نه‌.
استاد این بار از زیرِ  میز یک بطری آب درآورد و خیلی‌ آهسته آب را به درونِ  کوزه ریخت و صبر کرد تا کوزه لبریزِ  از آب شد.
او دیگر نپرسید که کوزه پر شده یا نه، ‌ بلکه مستقیماً گفت  حالا کوزه پر شد.
این بار او چیزِ  دیگری از دانشجویانش پرسید. او میخواست بداند که آیا دانشجویان منظورش را از انجامِ  این آزمایش دریافته اند؟ هر کسی‌ چیزی گفت که برایِ  استاد پاسخ کافی و کاملا مناسب نبود.
پس کمی‌ مکث کرد و گفت : نتیجه اخلاقی‌ِ  این آزمایش را بایستی‌ اینگونه دریافت، کوزه و محتویاتش زندگی‌ِ  انسان‌ها را تداعی میکنند. اگر تو کوزه را نخست با چیزهایِ  بزرگ پر نکنی‌ و از همان آغاز به فرعیات بپردازی، در پایان برایِ  چیز‌هایِ  بزرگ و پر اهمیت جایی‌ نخواهی داشت.

چیزهایِ  بزرگ و پر اهمیت در زندگی‌ میتوانند، خانواده‌ و کسانِ  بسیار نزدیک در زندگیتان، آرزوهایتان، دانش آموختن و دانش آموزی هایتان، جریانات و اتفاقاتِ  خوب در زندگیتان، تندرستی، اهدافتان، عشق و اعمالتان و غیره باشند.  فراموش نکنید که چیز‌هایِ  مهم را نخست در سبدِ  زندگی‌ قرار دهید پیش از اینکه سبدتان با چیز‌هایِ  کم  اهمیت تر پر شود و شما را بخود مشغول دارند.


Saturday, 1 March 2014

باد و خورشید

میا‌نِ  باد و خورشید روزی مشاجره در گرفت. دعوا بر سرِ  این بود که کدامیک از آنها قادر است رهگذری را که بر سرِ راهی‌ در حالِ  گذر میباشد، بدانجا رساند که بالاپوشِ  خویش را از تن برون کند.
پس از جر و بحث فراوان سرانجام باد گفت : „ خیلی‌ خوب، بگذار شرط بندی کنیم که کداممان زودتر موفّق خواهد شد“ .
باد به وزیدن آغاز نمود و هر لحظه وزشِ  خود را سهمگینتر میکرد، بطوریکه گرد و خاک برخاسته و جهان را تیره و سرد کرده بود، رهگذر اما تکمه‌هایِ بالاپوشِ  خویش را بست و آنرا بر تنش محکمتر نمود.
تا اینکه سر انجام باد تسلیم گشت و از وزیدن دست برداشت.
حالا نوبتِ  خورشید بود. او راهِ  دیگری انتخاب نمود. او پرتویِ  گرمی‌ را با مهربانی به سویِ  رهگذر روان نمود و به اینکار همچنان ادامه داد.
چیزی نگذشت که رهگذر تکمه‌هایِ  بالاپوش را نخست باز کرد و سرانجام نیز آنرا در آورد و به راهِ  خویش ادامه داد.

از داستانهای منتصب به ازوپ  Aesop  داستانسرای سده هفتم پیش از زایش مسیح در یونان.


Friday, 7 February 2014

عشق و دیوانگی

روزی دیوانگی تصمیم گرفت که همه دوستانش را پیشِ  خود به میهمانی فراخواند.
هنگامیکه همه گرد آمدند و پآسی از میهمانی گذشت بناگاه هوس پیشنهاد کرد که قایم باشک بازی کنند.
قایم باشک؟ قایم باشک دیگر چیست؟ این‌را نادانی‌ پرسید.
زبر و زرنگی پاسخ داد، قایم باشک یک بازیست. یکنفر تا ۱۰۰ میشمارد و دیگران خود را پنهان میکنند، پس از آن کسی‌ که تا صد شمرده بایستی‌ آنها را پیدا کند.
همگی‌ موافقت کردند که آنرا بازی کنند بجز تنبلی و ترس.
دیوانگی به سرش زد که تا صد بشمرد و دیگران خود را پنهان کنند. با  شمارش آغاز کردنِ  دیوانگی، در باغچه خانه دیوانگی، دیوانگی شروع شد. همه در حالِ  دویدن و کوشش برای پیدا کردنِ  پناگاهِ  مناسب بودند.
اطمینان به طرفِ  خانه همسایه دوید و خود را بر رویِ  پشتِ  بام پنهان کرد تا از آنجا بتواند همه چیز را زیرِ  نظر داشته باشد، هر چه باشد، بایستی‌ مطمئن زندگی‌ کرد.
بیخیالی رفت و صاف پشتِ  بوته توت فرنگی‌ که از همه جای کوتاهتر بود پنهان شد.
غم راه میرفت و اشک می‌ریخت.
تردید هم همچنین، زیرا درست نمیدانست که بهتر است جلو و یا پشتِ  دیوار پنهان شود.
در این میا‌ن دیوانگی به ۹۸،۹۹،۱۰۰ رسید و بلند داد زد، آمدم که پیدایتان کنم.
نخستین کسی‌ که پیدا شد، کنجکاوی بود زیرا میخواست بداند که چه کسی‌ زودتر از همه پیدا میشه و بخاطرِ  همین هم سرش را زیاد از مخفیگاهش بیرون آورده بود.
شادی هم زود پیدا شد چونکه صدایِ  خنده اش دنیا را پر کرده بود. با گذشتِ  زمان دیوانگی همه را پیدا کرد حتی اطمینان را. تنها عشق بود که پیدا نمی‌شد، حالا دیگر همگی‌ بدنبالِ  عشق می‌گشتند و نامش را میخواندند.
پشتِ  سنگ ها، پشتِ  درها حتی زیرِ  رنگین کمان و بر رویِ  درخت ها، ولی‌ نه‌. عشق پیدا نمی‌شد که نمی‌شد.
دیوانگی با چوبی که در دست داشت به زیرِ  بوته‌هایِ  تمشک و گلها میزد که ناگهان فریادی برآمد.
این صدایِ  عشق بود که آنجا در رویا رفته و خوابش برده بود چوبِ  دیوانگی به چشماش خورد و کورش  کرده بود.
همگی‌ گرد آمدند و دیوانگی، پشیمان از کارِ  خویش مرتب پوزش می‌طلبید.
او گفت از حالا تا پایانِ  جهان همراهت خواهم رفت و نقشِ  چشمانت را بازی می‌کنم.  عشق هم پذیرفت.

از همان زمان است که عشق کور است و دیوانگی همراهیش می‌کند.



Saturday, 1 February 2014

دو پسرِ پادشاه

پادشاهی دو پسر داشت. هنگامیکه شاه پیر شد نزدِ  خود اندیشید  حالا که هنوز زنده هستم، باید پادشاهی را به یکی‌ از دو پسرم واگذار نمایم و خود با تجربه‌ای که دارم در کنارش باشم تا اگر خواست از آن بهره برد، ولی‌ پیش از آن باید ایشان را بیازمایم که کدامیک برایِ  پادشاهی سزاوارتر است.
شاه پسران را نزدِ  خود فرا خواند و به هر کدام از آنها ۵ سکه نقره داد و گفت : „ شما باید تالارِ  تشریفاتِ  کاخ را تا شب با چیزی پر کرده باشید، برایِ  اینکار این پول ناچیز را هم در اختیار دارید و نه‌ بیشتر. اینکه هم با چه چیزی تالار را پر می‌کنید، مربوط به خودتان است ولی‌ این من هستم که در پایان در مورد همه چیز به قضاوت می‌نشینم.
همه دانایان و اندرزگران (مشاوران)  پادشاه این کار را پسندیدند و دو پسر کاخ را ترک کردند.

پسرِ  بزرگتر به کشتزارِ  نیشکری رسید که در آن برزگران به چیدنِ محصولات خود مشغول بودند. و ساقه‌هایِ  کهنه را بر رویِ  هم انبار میکردند.
پسر  از آنها پرسید با اینها چه می‌کنید؟ گفتند به دنبالِ  کسی‌ میگردیم که به او پولی دهیم تا اینها را از اینجا ببرد منتهی باید نخست جایش را پیدا کند.
پسرِ  بزرگ با خود اندیشید به به از این بهتر نمیشود. بلافاصله با سرپرستِ  کارگران تماس گرفت و گفت همه ساقه‌هایِ  کهنه را میتوانید به تالارِ  کاخ بیاورید و آنجا انبار کنید، پول هم نیازی نیست که بدهید. آنها هم با خوشی پذیرفتند. تا بعد از ظهر همه کارها تمام شده بودند و تالار پر از ساقه های کهنه نیشکرهایی شده بود که جای را گرفته بودند ولی بدردِ هیچکس نمیخوردند. پسرِ  بزرگ به نزدِ  پادشاه رفت و جریان را به آگاهیش رساند.
پادشاه پس از دیدنِ  تالار گفت هنوز شب نشده. صبر می‌کنیم تا شب شود و مهلت به پایان برسد.
در این میا‌ن پسرِ  کوچکتر به تالار رفت و همه چیز را دید، پس به نزدِ پدر شتافت و پرسید میتوانم تالار را خالی‌ نمایم تا کالایِ  خود را به انجام ببرم؟ پادشاه پذیرفت.
پسرِ  کوچک با کمکِ  چند نفر تالار را خالی‌ کرد و در میانه تالار شمعِ بزرگی‌ را که به بهای سه‌ سکه نقره خریده بود روشن نمود بطوریکه همه تالار چون روز روشن شد، سپس از پدر خواست که به همراهِ  اندرزگران (مشاوران) به آنجا بروند. آنها نیز چنین کردند.
شب که شد و همه در کاخِ  پادشا گرد آمدند، پادشاه گفت، پسرِ  بزرگم را میستایم که توانست در زمانی‌ کوتاه، کاری سخت را به انجام برساند و پسرِ کوچکم را جانشینِ  خود میخوانم زیرا که با هزینهِ  ناچیزی توانست روشنی را به قلبِ  تالارِ  کاخ بیاورد بطوریکه همه آگاه شدند که در کجایِ  تالار ایستاده اند.

سپس رو به او کرد و گفت : „ تو تالار را با چیزی پر کردی که مردم به آن نیاز دارند تا در مورد وضعیت خود بینش یابند و از اطراف خود آگاه شوند

Monday, 20 January 2014

پناهگاهِ دانایی‌

در روزرگارانِ  خیلی‌ خیلی‌ پیش خدایانِ  کوه المپ در یونان اندیشناک شدند که اگر روزی روزگاری دانایی‌ِ  جهان و کائنات پیش از پختگیِ  انسان بدستش بیفتد، چه اتفاقاتِ  ناگواری ممکن است که پیش آیند؟
پس بر آن شدند که دانایی‌ِ  جهان و کائنات را در جایی‌ پنهان کنند تا انسانِ  خام را تا زمانیکه پخته نگشته به آن دسترسی‌ نباشد.
یکی‌ از خدایان پیشنهاد کرد که آنرا بر نوکِ  بلندترین کوهِ  زمین قرار دهند ولی‌ خدایان بزودی متوجه شدند که انسان بسرعت بالا رفتنِ  از جاه‌هایِ  بلند را فرا خواهد گرفت در نتیجه این نقشه عملی‌ نشد. یکی‌
دیگر از خدایان ژرفترین نقطه دریاها را پیشنهاد نمود اما باز هم خدایان متوجه گشتند که با گذشتِ  زمان، انسان آنجا را هم تصرف خواهد کرد.
تا اینکه سرانجام داناترین و دوراندیشترینِ  خدایانِ  کوهِ  المپ  پیشنهادِ  شگفتی نمود : „ دانایی‌ جهان و کائنات را در خودِ  انسان پنهان نمایییم. انسان تنها زمانی‌ در درونِ  خود بدنبالِ  آن میگردد که پختگیِ  لازم و کافی‌ را داشته باشد“.
دیگر خدایان از این پیشنهاد خوشنود شدند و از آن پس دانایی‌ِ  جهان و کائنات در درونِ  خودِ  بشر پنهان است.



Sunday, 5 January 2014

کوزهِ ترک دار

روزگاری پیرزنی در چین دو کوزه بزرگ داشت.
پیرزن هر روز چوبی بلند و قوی را که این دو کوزه بوسیله بندی به آن متصل بودند بر دوش گذاشته و بر سرِ  چشمه‌ای که دور از خانه اش قرار داشت می رفت تا آبِ  موردِ  نیاز خود را از آنجا تامین کند.
یکی‌ از ایندو کوزه ترکِ  نازکی داشت و از همینرو تا رسیدنِ  به خانه همیشه تنها نیم آن پر بود در حالیکه کوزه دیگر پیوسته پر به مقصد میرسید.
کوزه ترک خورده همیشه در عذابِ  وجدان بود که نمی تواند به پیرزن کمک کند به اندازه کافی‌ آب به خانه ببرد و همچنین خود را در برابرِ  کوزه دیگر کم و بی‌ ارزش حساب می کرد بخصوص زمانیکه لبخندها و نگاه‌هایِ  شیطنت آمیزِ آن کوزه را میدید. دو سال بدینگونه سپری شدند، دو سالی‌ که برایِ کوزه ترک خورده چون دو سده بودند. پیوسته خود را حقیر میشمرد و همین حس روحش را فرسوده کرده بود، چاره‌ای نیز برایِ  آن نمیافت.

سرانجام پس از دو سال کوزه ترک خورده به پیرزن گفت : زنِ  مهربان. میدانم که مایه دردسر برایت هستم و تو در واقع لیاقتِ  چیز‌هایِ بهتری را داری اما من به خاطرِ  ترکی که بر پیکرم است و از آن در تمامِ  طولِ  راه آب هدر میرود، بسیار شرمنده هستم.
پیرزن لبخندی زد و گفت : هیچ تاکنون متوجه شده ای که در راهِ بازگشتمان به خانه، در طرفی‌ که تو قرار داری گل روییده و در طرفِ  دیگر نه‌؟
من هم متوجه این ترک بر روی تو شده‌ام ولی‌ بجایِ  ناراحت شدن در مسیرِ  راهمان به خانه تخمِ  گل پاشیدم. با آبی‌ که تو هر روز بر رویِ  آنها می‌پاشیدی، آنها شکفتند و گلهایِ  رنگارنگ و زیبا در آمدند. من توانستم که هر روز گلی‌ بچینم و بر سرِ  میزِ  غذایمان بگذارم و آنرا زیبا نمایم.
اگر تو اینگونه که هستی‌ نمیبودی، زیبایی‌ به خانه و میزِ  ما نمی‌آمد.

کوزه ترک خورده، خوش حال از مهربانی و تفاهمِ  پیرزن گفت: اگر تو هم اینطور که هستی‌ نمی بودی، روزگار بر من خیلی‌ سخت می‌گذشت و کار کردنِ  با تو و برایِ  تو برایم لذت بخش نمی بود.


Thursday, 26 December 2013

جوراب سرخ

هنگامیکه مانندِ  همیشه غمگین در میا‌نِ  پارک قدم میزدم سرانجام  بر رویِ  نیمکتی نشستم تا به همه چیز‌هایی‌ که در زند‌گیم بصورتِ معکوس اتفاق افتاده بود بیندیشم، یک دخترکِ  شاد و کوچک پهلویم بر  رویِ نیمکت جای گرفت.
او بزودی حالِ  مرا دریافت و با صدایِ  کودکانه ‌اش پرسید : „ تو چرا غمگینی“؟
گفتم، : „آخ میدانی، هیچ خوشی در زندگی‌ ندارم، همه بر ضدِّ  من هستند. به همه چیز‌هایی‌ که دست میزنم خراب میشوند. هیچ اقبالی ندارم و در ضمن هم نمیدانم که با این وضع آینده چه خواهد شد.
همممممم دخترک گفت و مضافا پرسید: „ جورابِ  قرمزت کو؟ نشانم بده، میخواهم درونش را ببینم“.
با شگفتی از او پرسیدم : „کدام جورابِ  سرخ؟ جورابِ  من سیاه هست“.  بدونِ  هیچ حرفی‌ جورابم را به او دادم.

محتاطانه و با انگشتهایِ  کوچکِ  دستانِ  لرزانش دهانه جوراب را باز کرد و به داخلِ  جورابِ  سیاهِ  من نگاه کرد و وحشت زده سرش را بناگاه عقب کشید.

وااای این که پر از کابوس و سراب هست، پر از بدبختی و خاطراتِ  وحشتناک“. دخترک گفت.
من پاسخ دادم :“ چه کنم؟ همین هست دیگر، نمیتوانم تغییرش بدهم“.
دخترک گفت :  „بیا بگیر و به درونش بنگر و در همین حال جورابِ  سرخِ  خود را بطرفم دراز کرد.
با دستانِ  کمی‌ لرزان دهانه جورابش را باز کردم و بدرونش نگریستم. شگفتا، آنجا توانستم لحظاتِ  فراوانی از خاطراتِ  زیبا و خوش آیند ببینم،با وجودیکه سنِّ  دختر زیاد نبود اما خاطراتِ  زیبایش بسیار فراوانتر از مال من بودند.
از او با کنجکاوی پرسیدم پس جورابِ  سیاهت کجاست؟
پاسخ داد :  „هر هفته به سطل‌ِ  آشغالی میاندازمشان و بسویشان دیگر نگاه هم  نمیکنم. هدفِ  من در زندگی‌ِ  اینستکه جورابِ  سرخم را پر کنم و پر نگاهش دارم، بخاطرِ  همینهم تا آنجا که میتوانم موقعیتِ  فراهم آمدنِ خاطراتِ  خوب برایِ  خودم و دیگران ایجاد می‌کنم تا بتوانم جورابِ  سرخ را هر چه بیشتر عاقلانه پر کنم. هر بار هم که در آستانه غمگین شدم قرار گرفتم، دهانه جورابِ  سرخم را باز می‌کنم و با علاقه بدرونش می‌نگرم و زود حالم بهتر میشود.
زمانی‌ هم که پیر شوم و به پایان نزدیک گردم به جورابِ  سرخم خواهم نگریست که تا دهانه پر شده و خواهم گفت، بله من زندگی‌ کردم و از زندگی‌ بهره بردم. اینجوری زندگی‌ِ  من معنایی خواهد داشت.
در حالیکه من بهت زده به سخنانش فکر می‌کردم، بر گونه‌ام بوسه‌ای زد و ناپدید شد.
در کنارِ  من بر رویِ  نیمکتِ  پارک جورابِ  سرخی قرار داشت و کنارش تکه کاغذی که بر آن نوشته شده بود :“ برایِ  تو“.
زود دهانه جورابِ  سرخ را باز کردم و کوشش کردم که بفهمم درونش چیست، تقریباً خالی‌ بود و تنها بوسهِ  کودکانه‌ای در آن قرار داشت. چاره‌ای جز لبخند زدن نداشتم و پس از آن حس کردم که وجودم گرم شد.
خوش حال جورابِ  سرخ را برداشتم و به‌طرفِ  خانه برگشتم  فراموش هم نکردم که جورابِ  سیاه را سرِ  راهم به سطل‌ِ  آشغال بیندازم.

از آنا اگر با کمی تصرف.



Saturday, 14 December 2013

تبر دزد

هیزم شکنی روزی تبرش را گم کرده و هر چه نیز می‌گشت، پیدایش نمیکرد. مرد خشمگین شد و به پسرِ همسایه مظنون گشت که شاید او تبرش را دزدیده باشد.   او تمامِ  روز را صرفِ  این کرد که پسرِ  همسایه را زیرِ  نظر داشته باشد تا مدرکی برعلیه او بدست آورد  و عجیب آنکه رفتارِ  پسرِ همسایه هم مانند یک تبر دزد بود.
پسر همسایه گپ (حرف) که میزد هم مانندِ  یک تبر دزد گپ (حرف) میزد. راه رفتنش هم مانند راه رفتن یک تبردزد بود و خلاصه همه کارها و همه رفتارش مانندِ  تبر دزد‌ها بود.
شب که شد هیزم شکن بطورِ  اتفاقی تبرش را در سبدی که در گوشه ای از خانه داشت پیدا کرد.
روز بعد که دوباره پسرِ  همسایه را دید، دوباره بنظرش راه رفتنش عادی بود، گپ (حرف) زدنش عادی بود، رفتارش عادی بود و اصلا چیزی در او دیده نمی‌شد که به تبر دزد‌ها ببرد.

لائو تسه