رستم چون این سخنان را از پیران شنید بسیار خشمگین شد و به او گفت ای شوربختی که سخنانت دروغ گفتن و فریب دادن است، هنگامی که نبرد آغاز شد تو کی می توانی در برابر من پایداری کنی؟
شاه و پس از او گودرز نیز به من در مورد نیرنگهای تو هشدار داده بودند و هم اکنون خودم نیز این نیرنگ زدن های تو را می بینم.
اکنون با این کنش و این رفتار، تو سرانجامی بجز در خون خود غلتیدن نداری. من کوشا بودم که برای تو راهی هموار نمایم که به سبب آن بتوانی از این همه آشوب دوری کنی و بنزد شاه کیخسرو شوی که ترا همچون پدر می دارد و در نزد او آسایش یابی. اکنون از این تخم کینی که کاشتی، خود خواهی خورد:
چو بشنید رستم برآشفت سخت به پیران چنین گفت کای شوربخت
تو با این چنین بند و چندین فریب کجا پای داری بروز نهیب؟
مرا از دروغ تو شاه جهان بسی یاد کرد آشکار و نهان
وزان پس کجا پیر گودرز گفت همه بند و نیرنگت اندر نهفت
بدیدم کنون دانش و رای تو دروغست یکسر سراپای تو
بغلتی همی خیره در خون خویش بدست این و زین بدتر آیدت پیش
چنین زندگانی نیارد بها که باشد سر اندر دم اژدها
مگر گفتم آن خاک بیداد و شوم گذاری بیایی به آباد بوم
ببینی مگر شاه با داد و مهر جوان و نوازنده و خوب چهر
بدارد ترا چون پدر بی گمان برآرد سرت برتر از آسمان
ترا پوشش از خود و چرم پلنگ همی خوشتر آید ز دیبای رنگ
ندارد کسی با تو این داوری ز تخم پراکند خود بر خوری
پیران چون این سخنان را از رستم بشنید در اندیشه شد و به رستم گفت چه کسی به اندازه تو از نهان و آشکارهای این نبرد به این خوبی آگاه است؟ مرا یک امشب زمان بده تا با خویشتن به شور بنشینم و همچنین با سپاهیان تورانی گفتگو کنم و سپس با زبانی پر ز دروغ و روانی که جنگ می طلبید بسوی لشکریان توران بازگشت:
بدو گفت پیران که ای نیکبخت برومند و شاداب و زیبا درخت
سخنها که داند جز از تو چنین؟ که از مهتران بر تو باد آفرین
مرا جان و دل زیر فرمان تست همیشه روانم گروگان تست
یک امشب زنم رای با خویشتن بگویم سخن نیز با انجمن
وزانجا بیامد به قلب سپاه زبان پر دروغ و روان کینه خواه
چون پیران بازگشت، رستم نیز رخش را بسوی لشکریان ایران براند و به آنها گفت امروز رزم بزرگی در پیش است. ستاره شناس به من گفته که رزمی بزرگ در میان دو کوه در می گیرد و مردان زیادی در این جنگ جهان را بدرود خواهند گفت. ریشه های کین در چهره جغد خود را نشان خواهند داد و گرزهای پولادین به سبب به کار گرفتنهای بسیار همچون موم نرم خواهند شد. اکنون شما نیز ابروهای خود را پر از چین کنید و با در کنار یکدیگر ماندن نگذارید که دشمنان شما را به ستوه آورند. اگر روان ما با خرد ما یار باشد، نیک و بد این روز هم از ما گذر خواهد کرد. من نیز اگر در رزم کارم به پایان برسد، نخواهم مرد. اما اگر زندگی را به بزم بگذرانم مردنم حتمی خواهد بود:
شما سربسر یک بیک همگروه مباشید از آن نامداران ستوه
مرا گر به رزم اندر آید زمان نمیرم، به بزم اندرون بی گمان
همی نام باید که ماند دراز نمانی همی کار چندین مساز
اینجا مقصود رستم از مردن نام است. در داستان نبرد رستم و اسفندیارهم رستم به این موضوع اشاره می کند. در آنجا هم زمانی که سیمرغ پیکانها را از پیکر رستم و رخش بیرون می کشید و تیمارشان می کند به رستم می گوید که کشتن یل اسفندیار برای کشنده او شوم خواهد بود و او زمان درازی باقی نخواهد ماند. کوشش کن که با یل اسفندیار با نرمی سخن بگویی و اگر او مجاب نشد و جنگ طلبی کرد، می توانی او را بکشی و پادافره ببینی. رستم در آنجا هم به سیمرغ گفت:
چنین گفت سیمرغ کز راه مهر بگویم کنون باتو راز سپهر
که هرکس که او خون اسفندیار بریزد ورا بشکرد روزگار
همان نیز تا زنده باشد، ز رنج رهایی نیابد، نماندش گنج
بدین گیتیش شوربختی بود وگر بگذرد رنج و سختی بود
شگفتی نمایم هم امشب ترا ببندم ز گفتار بد لب ترا
برو رخش رخشنده را برنشین یکی خنجر آبگون برگزین
چو بشنید رستم میان را ببست وزان جایگه رخش را برنشست
به سیمرغ گفت ای گزین جهان چه خواهد برین مرگ ما ناگهان؟
جهان یادگارست و ما رفتنی به گیتی نماند به جز مردمی
به نام نکو گر بمیرم رواست مرا نام باید که تن مرگ راست
باری سپاهیان ایران چون سخنان هیجان انگیز رستم را شنیدند به او پاسخ دادند که برای ما فرمان تو بالاتر از چرخ ماه قرار دارد و در میدان چنان بجنگیم که از ما تا روز رستاخیز بخوبی یاد شود. چرخ ماه در اینجا معنای کره ماه را می دهد و سپاهیان ایرانی می خواستند بدینگونه به رستم بگویند که جایگاه سخنانش در نزد آنها تا چه مقدار بلند است و چه اندازه والایی دارد:
چنین داد پاسخ به رستم سپاه که فرمان تو برتر از چرخِ ماه
چنان رزم سازیم با تیغ تیز که ماند ز ما نام تا رستخیز
آنگاه دو سپاه بسوی هم تاختند و چنان رزمی ساختند که گودرز پیر هم با دیدن این میدان جنگ گفت تا زمانی که من به یاد دارم چنین جنگ سختی را ندیده ام و از دیگران هم شرح چنین جنگی را نشنیده ام:
ز دو رویه تنگ اندر آمد سپاه یکی ابر گفتی برآمد سیاه
که باران او بود شمشیر و تیر جهان شد به کردار دریای قیر
ز پیکان پولاد و پر عقاب سیه گشت رخشان رخ آفتاب
سنانهای نیزه به گرد اندرون ستاره بیالود گفتی به خون
چُرُنگیدن گُرزهٔ گاوچهر تو گفتی همی سنگ بارد سپهر
بخون و بمغز اندرون خار و خاک شده غرق و برگُستوان چاک چاک
همه دشت یکسر پر از جوی خون به هر جای چندی فگنده نگون
چو پیلان فگنده بهم میل میل به رخ چون زریر و به لب همچو نیل
چنین گفت گودرز با پیر سر که تا من ببستم به مردی کمر
ندیدم که رزمی بود زین نشان نه هرگز شنیدم ز گردنکشان
که از کشته گیتی برین سان بُوَد یکی خوار و دیگر تن آسان بُوَد
میدان جنگ بسیار پر آشوب شده بود و بنظر می رسید که عرصه بر لشکریان تورانی و هم پیمانانش تنگ شده باشد. شنگل شاه هندی که می خواست کین خواهی کاموس کشانی را بکند چون این حالت را بدید برآشفت و به پیش تاخت و فریاد برآورد:
بغرید شنگل ز پیش سپاه منم گفت گرداوژن رزم خواه
بگویید کان مرد سگزی کجاست؟ یکی کرد خواهم برو نیزه راست
چو آواز شنگل برستم رسید ز لشکر نگه کرد و او را بدید
بدو گفت هان آمدم رزمخواه نگر تا نگیری بلشکر پناه
چنین گفت رستم که از کردگار نجستم جزین آرزوی آشکار
که بیگانه ای زان بزرگ انجمن دلیری کند رزم جوید ز من
نه سقلاب ماند ازیشان نه هند نه شمشیر هندی نه چینی پرند
پی و بیخ ایشان نمانم بجای نمانم بترکان سر و دست و پای
در اینجا اشاره به دو موضوع را بسیار ضروری می دانم. نخست سگزی نامیدن شنگل رستم را. دوم نامواژه سقلاب. به گمان من این دو واژه که در شاهنامه آمده اند کم مورد واکاوی قرار گرفته اند و بی شک بزرگان و شاهنامه پژوهان می توانند بسیار بیشتر در موردشان بنویسند.
پیش از این هم در این نوشته و هم در دیگر نوشته های من در باره داستانهای شاهنامه به واژه سگزی اشاره شده بود که در شاهنامه مواردی پیش می آیند که در آنها جنگجویانی به نبرد رستم به میدان آمده و رستم را سگزی می خوانند. ما در ادامه همین داستان نیز خواهیم دید که خاقان چین هم رستم را سگزی می نامد. اما آیا سگزی خواندن رستم از سوی مبارزان کوششی است که به رستم اهانت کنند و اگر بله، چه اهانتی؟ من بر این باورم که شنگل هندی قصد توهین کردن به رستم را داشته ولی می بایست گونه این توهین را هم روشن سازم.
سگزی در شاهنامه بیشتر بمعنای اهل سکستان یا سگستان که اعراب آنرا سجستان می خواندند و باشنده پهنه سیستان را مخاطب قرار می دهد، است. رستم نیز سیستانی بود. سیستان یا سکستان گستره ای بود از کابل در افغانستان امروزی تا زاهدان در ایران امروزی. بسیار پیش می آمد که باشنده این پهنه را سگزی می نامیدند و پسوند سگزی در نام داشتن امری رایج بوده است. نام سگزی بمعنای باشنده از سیستان یا سکستان دستکم تا سده سوم و چهارم هجری هم هنوز در میان ایرانیان و بخصوص سیستانی ها رایج بود. محمد بن وصیف سگزی از سرایندگان و دبیر رسایل یعقوب لیث صفاری بود. بجز از او سراینده دیگری نیز در دستگاه یعقوب لیث وجود داشت با نام محمد بن مخلد سیستانی یا محمد بن مخلد سگزی. در خود واژه سگزی بخش زی بسیار با اهمیت است. در سیستان و بلوچستان و همچنین در میان پشتونهای افغانستان و پاکستان پسوند زی یا زای که بگونه زهی هم خوانده و گفته می شود در نام زیاد پیش می آید و معنای فرزند یا پسر و یا وابسته به تیره ای را می دهد.
برای نمونه نام پوپلزای یا پوپل زهی یا پوپلزی وابستگان به یک تیره از قبیله درانی پشتونهای افغانستان هستند که بنیانگزارشان پوپل نام داشته است. یا همچنین وابستگان به طایفه بارکزای یا بارکزی در افغانستان. در ایران نیز موارد مشابهی داریم. برای نمونه سنجر زهی یا سنجر زای ها در میان بلوچهای ایرانی که باشندگان روستای سنجر هستند و یا زهروزهی ها که ساکنان اندک روستای مارگان در استان سیستان و بلوچستان هستند.
از اینرو می توان سگزی را به فرزند یا باشنده سکستان یا سیستان معنا کرد و این هیچ توهینی به هیچکسی نیست، همانطور که تهرانی، اصفهانی، کابلی، بلخی، گنجوی، آذری، شیرازی و غیره به کسی گفتن توهین نمی تواند باشد بلکه اشاره به خاستگاه و اصلیت فرد می کند.
این موضوع اما بر همه روشن نیست و همین نا آگاهی سبب می شود که بد پنداری ها و بد تعبیر و بد تفسیر کردنها پیش آیند. بمناسبت شباهت بخش نخست واژه سگزی با سگ بسیار رخ می دهد که خواننده کم آگاه شاهنامه بپندارد که به رستم سگ گفته شده در حالیکه اینچنین نیست. به راستی نیز در یک مورد یل اسفندیار از این شباهت واژه ای سود جست و بگونه ضمنی چنین توهین غیرمستقیمی به رستم کرد ولی حتی او هم این اهانت را که از سر خشم شنیدن خبر کشته شدن دو پسرش انجام گرفت به صورت آشکارا انجام نداد.
با اینهمه توضیحات بالا چرا می گوییم که شنگل آهنگ اهانت کردن به رستم را داشت؟ شنگل بخوبی می دانست که رستم کیست و او را در میان لشکریان ایران دیده بود و نامش را هم بخوبی می دانست. او همچنین دیده بود که رستم چگونه کاموس را در نبرد از پای در آورده و سر به نیست کرده بود. او همچنین در نشستی که در خیمه خاقان پس از کشته شدن کاموس برپا شده بود، با حالتی خشمگین سوگند یاد کرده بود که با رستم به نبرد برخیزد و او را بکشد و بدین ترتیب کین خواهی کاموس را بکند. با این وجود هنگامی که او به میدان رزم آمد برای کوچک و کم ارزش جلوه دادن رستم نامش را نگفت بلکه چنین وانمود کرد که سردار کم اهمیت و گمنامی زمانی به یک پیروزی دست یافته و اکنون شنگل می خواهد او را به سر جایش بنشاند. از اینرو از دیگران که در میدان بودند پرسید که آن مرد سیستانی کجاست که با نیزه او را بکشم؟ پنداری که رستم در میدان نباشد و او نداند رستم کجاست.
رستم هم شنگل را می شناخت و از پیران هم شنیده بود که شنگل برای کین خواهی کاموس به میدان خواهد آمد. بنابراین چون آوای او را شنید پاسخ داد که اینک به نبرد تو می آیم و کوشش کن که از ترس به میان لشکریانت بازنگردی و در نزد آنها پناه نجویی. رستم نیز بنوبه خود برای کوچک نشان دادن هم نبردش گفت من از یزدان می خواستم که بزرگی از لشکریان هم پیمان توران دلیری کند و به نبرد من بیاید.
ادامه دارد
فرهنگی - تاریخی - صنعتی: نگرشی دیگر به شخصیت پیران در شاهنامه – بخش چهل و پنجم
فرهنگی - تاریخی - صنعتی: نگرشی دیگر به شخصیت پیران در شاهنامه – بخش چهل و چهارم
فرهنگی - تاریخی - صنعتی: نگرشی دیگر به شخصیت پیران در شاهنامه – بخش چهل و سوم
فرهنگی - تاریخی - صنعتی: نگرشی دیگر به شخصیت پیران در شاهنامه – بخش چهل و دوم