جستجوگر در این تارنما

Monday, 2 March 2026

نگرشی دیگر به شخصیت پیران در شاهنامه – بخش چهل و چهارم

 

نگاره تخیلی شنگل پهلوان و شاهک هندی

سرداران سپاه ایران با شنیدن سخنان رستم خاموش نماندند و نقطه نظرهای خود را در باره شیوه به پیش بردن این جنگ بیان کردند. از میان همه سران لشکر گودرز زودتر از دیگران سخن گفت:

چو بشنید گودرز بر پای خاست            بدو گفت کای مهتر راد و راست

ستون سپاهی و زیبای گاه                   فروزان بتو شاه و تخت و کلاه

سر مایهٔ تست روشن خرد                   روانت همی از خرد بر خورد

ز جنگ آشتی بی‌ گمان بهترست           نگه کن که گاوت بچرم اندرست

بچرم اندر بودن گاو به چم سر جای خود بودن همه چیزهاست. فلسفه این گفتار نیز این می باشد که گاوی زنده است که در پوست خود بوده و شیر می دهد ورنه گاوی که از چرم خود جدا شده باشد، گاو مرده است. منظور گودرز این بود که در چنین حالتی زمانی آشتی بهتر از جنگ کردن می باشد که انسان مطمئن باشد به سبب آشتی خواهی صدمه و زیانی به او تحمیل نمی شود. گودرز سپس اینگونه به گفته خویش ادامه می دهد:

بگویم یکی پیش تو داستان                  کنون بشنو از گفتهٔ باستان

که از راستی جان بد گوهران               گریزد چو گردون ز بار گران

گر ایدونک بیچاره پیمان کند               بکوشد که آن راستی بشکند

چو کژ آفریدش جهان آفرین                 تو مشنو سخن زو و کژی مبین

گودرز که فرزندان زیادی در این جنگ از دست داده بود و تا پایان این نبرد نیز همواره از آن یاد می کند به یاد رستم آورد که پیران پیش از این هم به هنگامی که در جنگ وامانده بود به نزد ما کس فرستاد و گفت که در سر سودای جنگیدن را ندارد ولی او درست وارونه آن عمل کرد. امروز نیز او از کمند و گرز توست که ترسیده و چنین سخن می گوید:

نخستین که ما رزمگه ساختیم               سخن رفت زین کار و پرداختیم

ز پیران فرستاده آمد برین                   که بیزارم از دشت وز رنج و کین

که من دیده دارم همیشه پر آب              ز گفتار و کردار افراسیاب

میان بسته‌ام بندگی شاه را                    نخواهم بر و بوم و خرگاه را

بسی پند و اندرز بشنید و گفت              کزین پس نباشد مرا جنگ جفت

شوم گفت بپسیچم این کار تفت              بخویشان بگویم که ما را چه رفت

مرا تخت و گنجست و هم چارپای         بدیشان نمایم سزاوار جای

چو گفت این، بگفتیم کاری رواست        بتوران ترا تخت و گنج و نواست

یکی گوشه ‌ای گیر تا نزد شاه               ز تو آشکارا نگردد گناه

بگفتیم و پیران برین بازگشت               شب تیره با دیو انباز گشت

هیونی فرستاد نزدیک شاه                   که لشکر برآرای، کآمد سپاه

تو گفتی که با ما نگفت این سخن           نه سر بود از آن کار هرگز نه بن

گودرز درست گفت ولی او تنها بخشهایی از آنچه که گذشته بود را بازگو کرد و همه ماجرا را نیز تعریف نکرد. گودرز نمی توانست هم همه ماجرا به آنگونه که بود برای رستم تعریف کند زیرا او در سپاه پیران نبود که از او بشنود پیران چه در سر داشت و چگونه می خواست این جنگ را بدون خونریزی بیشتر ولی به سود تورانی ها به پایان برساند آنهم در جایی که تورانیها می توانستند با جنگیدن بیشتر پیروز شوند. گودرز سپس در ادامه بازگو کردن هایش برای رستم به آن ماجراها تنها از زاویه دید خود نگریست. بطور کلی اگر جنگ آوران همیشه می توانستند نه تنها از زاویه دید خود بلکه از زاویه دید طرف مقابل نیز به موضوعات دعوا بنگرند و مایل نیز باشند که جنگها را بدون دادن تلفات بیهوده به پایان برسانند، شاید سیر حوادث گونه دیگری به خود می گرفت.

هنگامی که سپاهیان ایران آشفته و پریشان و بدون هیچ امیدی برای پیروزی در پای کوه هماون ایستاده بودند و رسیدن نیروهای کمکی را انتظار می کشیدند، برادر پیران به او گفت که این بهترین زمان برای یورش آوردن بر ایرانیان است و پیران در پاسخ گفت، ترجیح می دهد تا صبر کند که سپاهیان کمکی افراسیاب برسند و ایرانیان که هم اکنون نیز خود را در برابر ما ضعیف می بینند با آمدن سپاه کمکی و نداشتن خوراک برای چارپایان خویش به کلی امید خود را از دست بدهند و ماجرا بدون جنگ و خونریزی به پایان برسد.

بنابراین گودرز دروغ نگفت ولی او در موقعیتی هم نبود که از گفتگوهایی که پیران با سران سپاه خود کرد آگاهی داشته باشد تا شاید بتواند به سبب آن به ماجرا از زاویه دید پیران بنگرد و یا حتی بی طرفانه به آنچه که گذشته بود، نظر بیفکند. واقعیت نیز این بود که پیران در آن زمان می توانست بر لشکریان ایران یورش آورد و پیروز هم شود ولی او ترجیح داد که منتظر بماند تا با آمدن لشکریان کمکی، با افزون شدن شمار لشکریان تورانی هراس بر دل لشکریان ایران سایه افکند و تسلیم شوند و اینگونه از کشتار پرهیز گردد. لشکریان و سرداران پیران با این امر مخالف بودند.

باری گودرز سپس در نزد رستم اینگونه ادامه داد:

کنون با تو ای پهلوان سپاه                   یکی دیگر افگند بازی براه

جز از رنگ و چاره نداند همی             ز دانش سخن برفشاند همی

کنون از کمند تو ترسیده شد                 روا بد که ترسیده از دیده شد

همه پشت ایشان بکاموس بود               سپهبد چو سگسار و فر طوس بود

سر بخت کاموس برگشته دید               بخم کمند اندرش کشته دید

در آشتی جوید اکنون همی                  نیارد نشستن بهامون همی

چو داند که تنگ اندر آمد نشیب            بکار آورد بند و رنگ و فریب

گنهکار با گنج و با خواسته                  که گفته ‌ست پیش آرم آراسته

ببینی که چون بردمد زخم کوس            بجنگ اندر آید سپهدار طوس

سپهدار پیران بود پیش رو                  که جنگ آورد هر زمان نوبنو

دروغست یکسر همه گفت اوی            نشاید جز از اهرمن جفت اوی

گودرز به روشنی به رستم هشدار داد که هر آنچه پیران می گوید دروغ و فریب دادن است و چون زمانش فرا برسد کار دیگری می کند. او سپس از فرزندانش نام برد که در جنگ کشته شده بودند و از میان همه آنها بهرام را نام می برد:

اگر بشنوی سر بسر پند من                 نگه کن به بهرام فرزند من

به یاد می آوریم که بهرام شاید دلیل بسیار خوبی برای سوگواری باشد و بدرستی نیز داستان بهرام یکی از تراژدیهای نهفته در دل تراژدی داستان سیاوش است. اما به یاد هم می آوریم که بهرام در جنگ بیهوده و سفیهانه ای که طوس به راه انداخت کشته شدن فرود پسر سیاوش، دوست خوب خود را دید که چطور به سبب بد پنداریهای سپاهیان ایران و در میان آنها بیژن برادر زاده خودش و لاابالیگری های طوس فرمانده سپاه ایران، بی گناه کشته شد و از اینرو احوالش بهم ریخت.

او که این واقعیات و حقایق را نمی توانست باور کند بناگاه برای یافتن تازیانه ای به میدان جنگی که در آن سپاهیان ایرانی باخته بودند رفت و در آنجا در حالیکه بسیاری از یاران و همرزمان دیگرش را کشته و بر خاک افتاده و در خون غلطیده بودند می دید و بر غم هایش افزوده می شد و همزمان بدنبال تازیانه گم شده اش می گشت. زمانی هم که تازیانه خود را یافت چون حالش سر جایش نبود بر اسپ خود خشم گرفت و او را کشت و ناچار در میدان و در میان سواران تورانی تنها و بی کس ماند.

در اینجا نیز چون پیران از لشکریانش شنید که بهرام به میدان آمده و در میان سواران تورانی گیر افتاده به میدان رفت و به او گفت ما زمانی هر دو بر سر یک خان نشستیم و از یک سفره خوردیم. من اکنون داغ فرزند و نوه ای را بر دل دارم که همسر و پسر دوست تو نیز بودند و نوه من برادر پادشاه شما بود. آنها بیگناه بدست ایرانیان کشته شدند.

سپس پیران به او پیشنهاد تسلیم شدن و آشتی را داد تا بتوانند بدنبال راه حل مناسب تری بجز جنگ کردن برای این مشکل باشند ولی بهرام آنرا نپذیرفت. با پاسخ منفی شنیدن از بهرام پیران میدان را ترک کرد و رفت و با رفتن پیران از میدان بهرام نیز کشته شد.

گودرز از همه اینها به سادگی گذر کرد و در برابر رستم چیزی در مورد آنها بر زبان نیاورد، نمی توانست هم بر زبان آورد چون که از آن چه که گذشته بود بصورت کامل خبری نداشت ولی کشته شدن ۷۲ پسرش در این جنگ در یادش باقی مانده بود. گودرز سپس ادامه داد که بجز کین جویی از پیران اندیشه دیگری در سر ندارد و به چیز دیگری نمی اندیشد:

سپه را بدان چاره اندر نواخت              ز گودرزیان گورستانی بساخت

که تا زنده‌ام خون سرشک منست           یکی تیغ هندی پزشک منست

رستم همه وقت به سخنان گودرز گوش فرا داد و چون او سخنانش را بپایان رساند در پاسخ به او گفت همه چیزهایی که در مورد پیران گفتی درست است و اینها بر ما پوشیده نیست و براستی پیران همه این کارها را کرده ولی نبایستی نیز از خاطر دور نگاه داشت که پیران کارهای خوب هم کم نکرده است و من به سبب همین کارهای نیکوی او است که تمایلی به جنگیدن با او ندارم.

رستم نیز همانند پیران خوشتر داشت که با بیشتر نگریستن به نیکوییها بدون دست به جنگ بردن به سختی ها و دشواریهای موجود میان دو کشور که در واقع مشکلات میان دو خاندان شاهی بودند و به سبب آن مردمان کشته می شدند و کشورها خسران می دیدند، پایان دهد.

رستم سپس در ادامه به گودرز گفت بیاد بیاور که همین پیران برای کیخسرو چه کارها که نکرد و همو بود که به سبب پشتیبانی هایش از سیاوش پیوسته از سوی بزرگان تورانی مورد نکوهش قرار می گرفت. وانگهی اگر او از سخنان خود باز گردد و زمینه رزم با ما را فراهم سازد، آنگاه من نیز از خوش نیتی نسبت به او بازگشته و مانعی در این کار نمی بینم که به نبرد او رفته و او را به کمند خود گرفتار سازم. طوس و گودرز از این گفته رستم خرسند شدند و در نزد او خستو شدند و پذیرفتند که اگر پیران دروغ گفته باشد این بر رستم آشکار خواهد ماند:

چو بشنید رستم به گودرز گفت             که گفتار تو با خرد باد جفت

چنین است پیران و این راز نیست         که او نیز با ما هم‌ آواز نیست

ولیکن من از خوب کردار اوی             نجویم همی کین و پیکار اوی

نگه کن که با شاه ایران چه کرد            ز کار سیاوش چه تیمار خورد

گر از گفتهٔ خویش باز آید اوی             بنزدیک ما رزم‌ ساز آید اوی

بفتراک بر بسته دارم کمند                  کجا ژنده پیل اندرآرم ببند

ز نیکو گمان اندر آیم نخست                نباید مگر جنگ و پیکار جست

چنو باز گردد ز گفتار خویش               ببیند ز ما درد و تیمار خویش

برو آفرین کرد گودرز و طوس            که خورشید بر تو ندارد فسوس

بنزدیک تو بند و رنگ و دروغ            سخنهای پیران نگیرد فروغ

مباد این جهان بی سرو تاج شاه             تو بادی همیشه ورا پیش ‌گاه

 

ادامه دارد

فرهنگی‌ - تاریخی‌ - صنعتی: نگرشی دیگر به شخصیت پیران در شاهنامه – بخش چهل و سوم

فرهنگی‌ - تاریخی‌ - صنعتی: نگرشی دیگر به شخصیت پیران در شاهنامه – بخش چهل و دوم

فرهنگی‌ - تاریخی‌ - صنعتی: نگرشی دیگر به شخصیت پیران در شاهنامه – بخش چهل و یکم

فرهنگی‌ - تاریخی‌ - صنعتی: نگرشی دیگر به شخصیت پیران در شاهنامه – بخش چهلم




No comments: