بسیاری از آثار باستانی گرانبهای لبنان توسط فروشندگان مرموزی به حراج گذاشته میشوند و این آثار بجای روان شدن به موزه ها سر از مجموعه های شخصی و خصوصی در میآورند.
گزارشها حاکی از آنند که از سه دهه پیش تا کنون اشخاص زیادی در لبنان توسط حفاریهای غیرمجاز متعدد و بیرون کشیدن اشیایی مانند بازوبند، گوشواره طلائی، چراغ پیه سوز باستانی، مجسمه ها، ظروف گوناگون و غیره امرار معاش میکنند.
یکی از این افراد که برای شناخته نشدن با نام مستعار ابونجف با خبرنگار تلویزیون مصاحبه میکرد، میگوید که زندگی خود و همسر و شش فرزندش را با فروش اشیایی که تا بیش از دوهزار سال قدمت داشته اند، تامین میکند.
بیشتر یافته های او را نه در موزه ها بلکه نزد بازرگانان عتیقه جات و دلالان بین المللی میتوان یافت.
در بعلبک شهری در شرق لبنان میتوان کاوشگران غیرمجاز را در میان معابد و نیایشگاههای رومی مشاهده کرد که پیوسته در حال بیرون کشیدن آثار باستانی لبنان از دل خاک و فروش آنها به علاقه مندان هستند.
به این طریق میتوان مجسمه ها، ظروف گوناگون وحتی موزائیک را بوفور در خانه ثروتمندان و از همه بیشتر در خانه سیاستمداران لبنانی مشاهده کرد.
در فوریه همین سال پلیس بعلبک موفق به کشف و ضبط تابوت یک کودک رومی در خانه یکی از متشخصین گشت.
نظیر چنین عملیاتی از سوی پلیس بندرت در لبنان اتفاق می افتد و حتی پس از اتفاق افتادن میتوان با پرداخت وجه مناسبی دوباره جنس توقیف شده را بازگرداند.
یک استاد باستان شناسی با حسرت میگوید سرتاسر لبنان یک محوطه باستانی است که در هر گوشه و کنارش میتوان آثار فراوانی را از گذشتگان این کشور پیدا کرد. از دوره فنیقیها، ایرانیان، رومیها، بیزانس گرفته تا زمان جنگهای صلیبی چیزهای زیادی بجای مانده اند.
میان سالهای 1975 تا 1990 که لبنان درگیر جنگهای داخلی خود بود، برای غارتگران این آثار فرصت بسیار مناسبی پیش آمد تا گنجینه های هنری و باستانی فراوانی را به یغما برند.
رعنا انداری سرپرست آثار باستانی یافته شده در مرکز آثار عتیقه لبنان میگوید : پلیس هر سال دستکم از سی تا چهل مورد غارت بزرگ آثار باستانی جلوگیری میکند، اما اینکه در فرودگاهها و یا مرزها و خارج از شهرها چه اتفاقاتی می افتند نیز بر همگان روشن است و با شرایط موجود غیرقابل پیشگیری میباشد.
حتی اگر دزد آثار باستانی دستگیر شود، نباید ترس چندانی بدل خود راه دهد، زیرا با پرداخت وجه نسبتا ناچیزی و توقیف آثار، دوباره آزاد میشود. با پرداخت وجه مناسب (؟!) به طرف مناسب (؟!) حتی میتوان آثار توقیف شده را باز پس گرفت.
انداری میگوید برای مقایسه کافیست که به وضع قاچاقچیان اینگونه کالاها در کشورهای اردن و مصر نظری بیفکنید. در ایندو کشور قاچاقچی آثار باستانی در کنار جریمه مالی سنگین بایستی که روی بندی شدن (زندانی شدن) تا پانزده سال هم حساب کند.
همزمان با این کمبود، مشکل عمده دیگر لبنان رسیدگی نکردن به امور آثار باستانی غیرقابل حمل میباشد. گوردخمه خدای تندرستی فنیقی با نام اشمون که در جنوب لبنان قرار دارد توسط گیاهان خودرو و هرزه پوشیده شده که بنوبه خود به باقیمانده بناها نیز صدمه جدی وارد میسازند.
در سال 1981 تعداد هشتصد مجسمه و شیئی تزئینی از اینجا ربوده شدند و در بازارهای بین المللی بفروش رسیدند. با کوشش خستگی ناپذیر علاقه مندان به آثار باستانی لبنان، همه اینها بجز 50 عدد از آنها که در بازارهای بین المللی قابل خرید و فروش هستند، به موزه ملی لبنان بازگردانده شدند.
نامی ترین موزه لبنان (لبنان موزه های زیادی ندارد) یعنی موزه ملی لبنان، تعداد دوهزار شیئی را برای بازدید کنندگان در معرض نمایش قرار داده است و صدها هزار شیئی دیگر هنوز در زیرزمینها و انبارهای این موزه در حال خاک خوردن میباشند زیرا برای بنمایش گذاشتن آنها نه پولی وجود دارد، نه مکانی و نه پرسنل مجربی.
وزارت فرهنگ و میراث ملی لبنان تنها پانزده باستان شناس در استخدام خود دارد که از این تعداد سه نفرشان در موزه ملی کار میکنند.
موضوع دیگری که در کنار تمام این مشکلات، سردرگمی ها و کم اهمیتی ها شدیدا مسئله برانگیز شده است، انجام کارهای ساختمانی است.
هرروز منطقه جدیدی از لبنان مورد توجه ساختمان سازها قرار میگیرد که بدون توجه به نهفته های در دل خاک و حتی روی خاک لبنان، تمام هم و غم خود را تنها بر روی ساختن بنایی بلند، هتل و ساختن محلات جدید اعیان نشین و قابل فروش متمرکز میکنند. یکی از اساتید باستان شناسی میگوید با این وضعیت جدید ساخت و ساز، بایستی که دیگر کاوشهای باستان شناسی را بکلی فراموش کرد.
این چشمها و گوشهای شاه بزرگ از دور میسی دو مینیسی کارل بزرگ (پ 1) را بخاطر میآورند. این مردان موظف به دادن گزارش از وقایع قابل توجهی بودند که از آنها آگاه میگشتند. از آنجا که این افراد مستقیما زیر دست شاه بزرگ قرار داشتند، پیوسته با خشس پاوانها و کارمندان محلی در حالت کشش و کشمکش بسر میبردند.
کلا این شیوه حقیقتا شرقی تنها به این کار میخورد که خبرچینی را تشویق و روحیه و جدیت کاری را در کارمندان مدفون سازد.
از نگاه بازرگانی سرزمینهای امپراتوری هخامنشی در رده های کاملا گوناگونی قرار داشتند. در حالیکه آسیای کوچک و بابیروش (بابل) و تا حدی مودرایه (مصر) داد و ستد پولی رواج داشت، دیگر سرزمینهای امپراتوری به گونه هائی در حالت داد و ستد پایاپای (تهاتری) باقی مانده بودند.
این هنر بی چون و چرای داریوش بزرگ که در امور اقتصادی استعداد بی نظیری را دارا بود، میباشد که با ضرب سکه های ایرانی دگرگونی مشخصی را بوجود آورد.
اینجا مراد ضرب سکه دریک میباشد (پ2). این سکه ها 8,42 گرم زر داشتند که از یکسو نیم وزن استاتر فوکیه ای که پول یونانی کاملا مروج در امور بازرگانی را داشت و از سوی دیگر یک شصتم وزن شمش بابیروشی (بابلی) در بر داشت. دریک یا داریوشی که بر روی آن شاه بزرگ در حال کماندار زانو زده نقش شده بود ( و بهمین سبب در زبان عامیانه توخشوتس نامیده میشد) با این هر دو ساختار نامبرده اقتصادی امپراتوری هخامنشی در رابطه بود و نمیتوان گمان کرد که این یک امر اتفاقی بوده است.
در کنار سکه های طلا نوع دیگری هم از 14,9 گرم نقره وجود داشت که بزبان بابیروشی شیکلو و بزبان یونانی سیگلوس خوانده میشد. بهر جهت داریوش و هم چنین جانشینانش در نیمه راه این رفرم پولی متوقف ماندند.
شاهان ایران فلزات و اشیاء گرانبها را در گنجینه های کاخهای خود گرد میآوردند بی آنکه از آنها کوچکترین استفاده ای را بنمایند. این احتمال وجود دارد که بر اثر این سیاست گردآوری یک جانبه، پاره ای مشکلات اقتصادی در امپراتوری ایران بوجود آمده باشند.
برای پرداخت تنخواه مزدوران بیگانه و خصوصا یونانی، شاهان ایران پیوسته و حتی در سده چهارم پ.م. پول کافی درگردش در اختیار داشتند. در اینجا تشابه فراوانی با امپراتوری بیزانس (روم شرقی) که بیشتر اوقات گردش سیاست را بوسیله قدرت مالی خویش تعیین میکرد، دیده میشود.
قدرت و عظمت شاهنشاهی جهانی پارسی بیش از هر چیز خویشتن را در بناهای هخامنشیان نمایان میسازند. شاهان نخستین هخامنشی و پیشتر از همه کورش بزرگ در پاسارگاد جلوس میکردند. در اینجا هنوز هم آرامگاه کورش بزرگ وجود دارد که اسکندر آنرا بازسازی کرده بود.
برخلاف زندگی ساده و بی پیرایه کورش بزرگ، بناهای پرشکوه داریوش بزرگ و خشایارشا در پرسپولیس (تخت جمشید) که اصلا پارسه شهر خوانده میشد، بنا گردیدند. اگر انسان ویرانه های پهناور آنرا از بلندی نگاه کند، میتواند دستهای توانا و نظم آفرین سازندگان آنرا حتی امروزه از زیر خرابه های آن حس نماید.
پارسه شهر تنها یک شهر برای محل جلوس نبود بلکه یک کاخ نیز بشمار میآمد. اینجا در سینه کوه رحمت مجموعه ای بزرگ و پر عظمت از بناهائی که بر روی یکدیگر استوار گردیده و با یکدیگر مطابقت داده شده اند، نمایان میگردد. آپادانای داریوش بزرگ (اتاق بارعام و پذیرش میهمانان)، کاخ داریوش، کاخ خشایارشا، اتاق شور و رایزنی، تالار صد ستون، شبستر که امروزه برای امور کاوشی بکار گرفته میشود و گنج خانه.
-----------------------
پ 1 – کارل بزرگ، قیصر آلمانی امپراتوری فرانکها که پایتخت خود را در شهر آخن آلمان انتخاب کرده بود و هم در آنجا درگذشت و در کلیسای بزرگ شهر مدفون شد( ن. ک. به محلنخستین گور کارل بزرگ همچنان نامعلوم میماند ).
او که تاج سلطنت خویش را در روز بعد از کریسمس سال 800 میلادی در کلیسای سنت پترز رم از دست پاپ لئو دریافت نمود، از جمله جنگجویان، سیاستمداران، قانونگذاران و ناظمین قرون گذشته اروپا بشمار میرود که همواره مصالح کشور و ملت خویش را مد نظر داشت و پیوسته بر وسعت امپراتوری خویش ( که شامل بخشهای غربی آلمان امروزی، هلند، بلژیک، شمال تا مرکز فرانسه، شمال غربی و غرب ایتالیا و کشور سوئیس میبود) می افزود.
طرز مدیریت جدید میسی دو مینیسی در زمان کارل بزرگ (802 م.) نمایندگانی از اشراف و نجبا بودند که مورد اعتماد کارل قرار داشته و به او وفادار بودند. اینها در حوزه های ماموریت و یا حکمرانی خود از اختیارات ویژه ای برخوردار بودند و این سیستم تا زمان حیات کارل کارآیی داشت ولی پس از او بعلت تمایل به حفظ منافع شخصی به معزلی تبدیل گردید و در سده دهم بکلی محو گشت. از علل پیشرفتهای سریع کارل در کنار درایت شخصی، میتوان دورنگری و پایه ریزی پدر و اجدادش را بر شمرد که راه را برای نسلهای بعدی خود هموار کرده بودند.
زمان سلطنت کارل برابر با حکومت هارون الرشید بود و میان ایندو نیز مکاتباتی انجام گرفته و هدایایی نیز رد و بدل گشته بود از آنجمله شطرنجی زیبا از کارهای دستی ایران برای کارل بزرگ. کارل بزرگ نخستین کسی بود که اندیشه اروپای متحد را در سر میپروراند و برای بازماندگانش در اروپا توصیه میکرد. این امر پس از گذشت 12 سده و علیرغم فراز و نشیبهای متعدد روابط بین کشورهای این قاره سرانجام عملی گشت.
پ2– ضرب سکه و توسعه و رواج اقتصادی توسط آن از ابتکارات سومریان میباشد که به اکد و ایلام و فنیقیه و پس از آن به یونان و دیگر کشورهای جهان باستان راه پیدا کرد و نظام بازرگانی و داد و ستد را سهولت بخشید و رونق داد. قدیمی ترین سکه یافته شده جهان در موهنجوداروی پاکستان یافته شده. نزدیکی این شهر با شهر سوخته در سیستان و بلوچستان ایران این ظن را قوی میسازد که احتمالا در این شهر هم میتوانسته که چنین چیزی هرچند بصورت کاملا محدود، وجود داشته باشد.
35
.
تمامی این بناها با نقش برجسته های باشکوهی تزئین گردیده اند و در پیکره های کنده شده بر روی نماها همگی شخصیتها از شاه بزرگ گرفته تا آخرین سربازان و خراجگزاران، با دقت و توجه خاصی نمایانده گشته و پوشاک و سلاح ایشان با چنان وسواسی نشان داده شده اند که ما میتوانیم اکثر این افراد را بی هیچ زحمتی بازشناسیم و قومیتشان را مشخص نمائیم.
مشهورترین همه نقش برجسته تالار صد ستون میباشد و آن تندیس شاه بزرگ است که بر روی تخت بزرگی جلوس کرده است. یکی از درباریان در حالیکه با دست جلوی دهان خویش را پوشانده است، به او نزدیک میگردد. تا به امروز هم در خاور زمین مرسوم و متداول است که بزرگان را با بوی ناخوش تنفس از راه دهان نیازارند (این عمل با پروسکینه ٍ سلام دادن یا احترام گذاشتن هیچگونه ارتباطی ندارد).
این نقش برجسته ها تا حدودی الگوهای آشوری خویش را بیاد میآورند. ناگفته نماند که این بناها با کمک و شرکت اقوام پرشمار کشور ساخته شده اند. برای نمونه در سنگ نبشته داریوش در کاخ شوش نه تنها بابیروشیها (بابلیها) و مودرایه ایها (مصریها) بلکه از یونانیان و کاره ایهای آسیای کوچک نیز نام برده شده است. در پای یکی از همین نقش برجسته های شاهی داریوش بزرگ در پارسه شهر(تخت جمشید) نمای سر دو هنرمند یونانی جاودانی گردیده اند.
آرامگاههای شاهی نزدیک به کاخ در دیواره صخره نقش رستم و همچنین سنگ نبشته بزرگ بیستون در کنار «دروازه آسیا» از نظر شکوه و عظمت از بناهای بزرگ پارسه شهر پس نمیمانند. نقش برجسته بیستون به سبک الگوهای شرق باستان ساخته شده، داریوش را بعنوان فاتح در برابر بردیه و پادشاهان دروغین نشان میدهد.
در بالای صحنه اهورامزدا پرواز میکند و حلقه ای را که نماد قدرت سلطنت میباشد به داریوش میدهد. سنگ نبشته ای که به سه زبان بابیروشی، ایلامی و پارسی باستان بر دیواره کوه کنده شده که نخستین بار توسط جهانگرد کاوشگر آلمانی بنام کارستن نیبورCarsten Niebuhr در حالی کپی برداری شده است که آفتاب تند و فاصله زیاد با نبشته ها، مشکلات فراوانی را برایش فراهم میآوردند.
سوای این موضوع در آن هنگام یعنی سال 1766 بازخوانی خط میخی هنوز کشف رمز نگردیده بود. این امر نخستین بار توسط دبیر جوان گروتن فند Grötenfend به سال 1802 در هانور (آلمان) انجام پذیرفت. این موضوع که چه هنرمندانی این بناها و نقش برجسته ها را ساخته اند به سکوت برگزار شده است.
این مردان و پیش از همه آنان معمارانی که طراحی کاخ پارسه شهر بعهده ایشان بود، استادان رشته خود بودند. آیا این یک استاد کار یونانی بوده که با ریزه کاری و دقت در تقسیم بندی اتاقها و خلق محیطی پرشکوه شاهکاری بینظیر آفریده است؟ ما اینرا نمیدانیم اما بهر حال در این طراحی دست و دلبازی اصیل و بنای نمایشی در یک تقسیم بندی منظم با یکدیگر ادغام و یکی میشوند که بی هیچ اغراق و غلوی در خدمت به هدف از ساخته شدن خود در میآیند. این بناها تصویری از بهترین سنن روح ایرانی هستند که تنشهای بیگانه فراوانی را جذب کرده و باوجود آن چیزی از خود و شخصیت خود آفریده است.
سنگ نبشته های داریوش این امکان را بما میدهد که تا اندازه کمی با روح و منش این فرمانده و سازمانده بزرگ آشنائی پیدا کنیم. سنگ نبشته بزرگ بیستون در وحله اول یک سند تاریخی است و در مقابل آن نبشته های آرامگاه داریوش در نقش رستم گواهی بر اعمال و رفتار وی میدهند. داریوش در آن اشاره به الطاف اهورامزدا میکند :
«سپاس اهورامزدا را که من از اینگونه هستم، که راستی را دوستم، که کژی را دشمنم.
این خواست من نمیباشد که بی چیز ستم توانگر را پذیرد و همچنین خواست من نیست که زبر دست بخاطر زیردست بیداد تحمل نماید.
هر آن چیز که برابر با داد است، همان خواست من میباشد.
تا گاهیکه بدنم نیرو دارد، در جایگاه یک جنگنده، رزم آور خوبی میباشم.
بهنگامیکه در پندار من تردید نمایان گردد که چه کس را دوست و که را دشمن بدارم، نخست کردار نیک وی را بیاد میآورم، خواه او دوست و خواه دشمن باشد که در برابر خود دارم.
دستها و پاهای من ورزیده هستند.
در مقام سوارکار، سوارکار خوبی هستم.
بعنوان کماندار، کماندار خوبی هستم، پیاده و همچنین بر اسب.
بعنوان نیزه افکن، زوبین انداز خوبی هستم، پیاده و همچنین بر اسب.
و من نیرو داشتم تا از توانائیهای بهره برم که اهورامزدا مرا با آنها تزئین نموده است.
سپاس اهورامزدا را که من هرچه کردم به یمن همین توانائیها بود که او مرا اهدا نموده بود».
هیچ دلیلی وجود ندارد که در مورد این گفته های داریوش تردیدی بخود راه دهیم.
گواهی های این گفته های وی، در پایان یک زندگانی دراز، پربار و پرافتخار و غرور و در عین حال متواضعانه، خود نمایان میباشند.
داریوش شاهی است که نسبت به هرآنچه او انجام داده است در آگاهی کامل میباشد.
هر چیزی که او آفریده است بر یک مبنای استوار قرار دارد : اعتماد و اعتقاد به اهورامزدا که شاه بزرگ را پشتیبانی کرده است.
کارل بزرگ از خانواده سلطنتی کارولینگها که از قوم فرانکها بودند، در سال 747 بدنیا آمد و در سال 814 دیده از جهان فروبست. او از بزرگترین پادشاهان آلمان بود که بر بخشهای بزرگی از اروپا با اقتدار کامل فرمان میراند.
کارل بزرگ که در نزد ما ایرانیها با نام شارلمانی شناخته میشود، کلیسای دم شهر آخن را که گهواره اتحادیه اروپا خوانده میشود بهمراه ساختمان شهرداری و شورای شهر آخن بنا بر الگوهای بیزانتینی بنا کرده و آنرا مرکز کشور خود قرار داد. سرزمین کارل شامل کشورهای امروزی آلمان، هلند، بلژیک، فرانسه، اتریش، سویس و شمال و مرکز ایتالیا و شمال اسپانیا بود. چکسلواکی، کرواسی، باختر رومانی هم از خراجگزاران کارل بشمار میرفتند.
تخت سلطنت کارل بزرگ نیز در میان کلیسای دم Domشهر آخن قرار داشت. پس از او سی و یک پادشاه آلمانی بر روی این تخت تاجگذاری خود را انجام دادند. خود کارل مراسم تاجگذاری خویش را در آنجا انجام نداده بود.
-->
کلیسای دم نوعی بزرگ از کلیسای کاتدرال میباشد که بامساجد جامع اسلامی قابل قیاس است. نام این کلیسا نیز از اکسلسیا کاتدرالیس زبان یونانی میآید و محل یا اتاق تجمع و گردآمدن را معنی میدهد.
بهر جهت، کارل در صبحگاه بیست و هشتم ژانویه سال هشتصد و چهارده میلادی زندگی را بدرود گفت و در شب همان روز بخاک سپرده شد. این امری غیرمعمول برای پادشاهی چون کارل بزرگ میباشد. خود کارل همیشه آرزو داشت که در محلی در حومه پاریس بخاک سپرده شود و نه در آخن.
انجام این کار برای درباریان همعصر وی و دیگر اعضای خانواده کارولینگها ناخوشایند بود. شاید بخاطر همین نیز بود که پیکر کارل را بدون انجام دادن هیچگونه تشریفاتی بسرعت در گور گذاشتند تا در فرصتی مناسب رسما به خاک سپارند.
شاید نیز خاکسپاری و نامشخص نگاه داشتن گور وی به این خاطر بود که گور او از تعرض احتمالی نرمانها که در آنزمان با هجومهای سریع و موثر و ویرانگر خود پیوسته تمامی شمال تا مرکز اروپا و جزیره انگلیس را تهدید میکردند، در امان بماند.
کسانیکه کوشش در پنهان نگاهداشتن محل گور داشتند، اینکار را با چنان دقتی انجام دادند که دویست سال پس از مرگ کارل هنگامیکه اتو سوم بدنبال یافتن گور کارل بود با مشکل مواجه شد و دنباله آنرا دیگر نگرفت.
چندی پس از او فریدریش بارباروسا با زحمت فراوان توانست که گور را یافته و باقیمانده استخوانهای کارل را پیدا کرده و بجز دو دندان او بقیه استخوانها را در تابوتی گذاشته و در گوردخمه ای در کلیسای دم شهر آخن به امانت سپارد.
محل گور نخستین کارل را دوباره پوشاندند و بدینگونه گور نخستین دوباره از دیده ها پنهان شد. هیچگونه گزارشی نیز از محل یافت آن برجای نگذاشتند.
در سال 1910 کاوشگران تمام محوطه دم را بدنبال یافتن محل گور نخستین کارل زیر و زبر کردند و بمقداری گور نیز دست یافتند ولی قدیمی ترین آنها متعلق به سده سیزدهم بود که نمیتوانست متعلق به کارل بزرگ باشد. پس دوباره کف کلیسا را پوشاندند.
اخیرا کاوشگران دیگر بار با کمک دستگاههای جدید در پی یافتن محل حفره مانندی هستند که میتواند احتمالا گور نخستین کارل بوده باشد.
برای این منظور هشت محل را نیز در نظر داشتند. پنج محل از این هشت محل که در درون کلیسا بودند را تا کنون کاوش و بررسی کردند بدون اینکه به نتیجه ای برسند.
در مورد سه محل دیگر که خارج از ساختمان کلیسای دم قرار دارد هنوز بحث و گفتگو وجود دارد و معمار کلیسای دم میگوید هنوز جای امیدواری وجود دارد که بتوان گور نخست کارل بزرگ را پیدا کرد.
کلیساهای دم پیوسته دارای معماری هستند که به امر ترمیم و تعمیر خرابیهای وارده بر کلیسا بر اثر مرور زمان پرداخته و نیز نقشه های احتمالی بزرگتر کردن و گسترش کلیسا را بررسی و ارزیابی میکند. ا
ینها همگی معماران صاحب سبک و صاحب نظری هستند که با تشکیل و تربیت تیم معماری و ترمیم گر در خدمت کلیسا قرار داشته و کلیساها را زیبا نگاه میدارند و حقوق و مواجب خویش را نیز از کلیسا دریافت مینمایند.
ماهیگیری ابعاد خطرناکی را پیدا میکند و ماهیگیری غیرقانونی را نمیتوان متوقف کرد. پژوهشگران زنگ خطر را بصدا در آوردند.
در تمام جهان ماهیگیری به مرز خطرناک خود رسده است و حتی در برخی موارد این مرز مدتهاست که شکسته و زیرپا گذاشته شده است و توجهی نیز به آن دیگر نمیشود. موقعیت هر روز بحرانی تر میگردد.
در گزارش اخیر یونپ Unepکه از سوی سازمان ملل متحد مامور تحقیق و بررسی در اینمورد گشته، نوشته شده است که ماهیگیری اقتصادی را تنها با وضع قوانین و مقررات سخت و محکم و اجرای آنها میتوان نجات داد. این نیز تنها درصورتی با مقاومت روبرو نمیشود که بتوان در ظرف چند سال برای بیست میلیون نفر فرصت شغلی دیگری بجز ماهیگیری فراهم آورد.
ماهیگیری اقتصادی به نوعی از ماهیگیری گفته میشود که در آن ماهی را برای مصارف خوراکی صید میکنند. در کنار آن ماهیگیری تحقیقی وجود دارد. در ماهیگیری تحقیقی مثلا به ژاپنی ها و نروژیها اجازه صید نهنگ را میدهند تا از راه تشریح و کنکاش در آناتومی آنها پژوهشهای علمی بعمل آورند. در کانادا اجازه شکار فک و شیر دریایی را صادر میکنند تا جمعیت آنان را کنترل نمایند. در هر دو مورد بالا حقیقت چیز دیگریست.
تعداد نهنگهای شکار شده توسط نروژیها و ژاپنیها حتی میزانشان بسیار بالاتر از حدی است که برای شکار تعیین شده. نهنگهای صید شده سر از هیچ آزمایشگاهی در نمیآورند بجز آزمایشگاههای کرم پوست سازی برای زنان و یا روغن سازی برای مصارف صنعتی. فکهای کانادا که پوستشان تزئین کننده لباسهای گرانقیمت بانوان میشود، با این روند دیگر احتیاجی به کنترل جمعیتشان نخواهد بود، زیرا از آنها اثری باقی نخواهد ماند.
هشتاد درصد مناطقی که در دریاها و اقیانوسها مورد بهره برداری با اهداف ماهیگیری میگیرند بیش از حتی توان طبیعی مورد استفاده قرار گرفته اند.
بخاطر همین هم میزان ماهیهای قابل صید هر روز کمتر و کمتر میشوند و در نتیجه آن خود ماهیگیری مشکلتر و ماهی گرانتر. کشتی های ماهیگیری بایستی که مسافت بیشتری را بپیمایند و زمان طولانی تری را صرف کنند تا به افواج ماهی قابل شکار برسند.
خود این مسئله زمینه مناسبی برای رشد ماهیگیری غیرقانونی را فراهم میسازد. ماهیگیران غیرقانونی که با فرار از مسائلی مانند پرداخت مالیات، عوارض بندری و غیره به صید ماهی میپردازند، با نپرداختن عوارض میتوانند ماهیهای صید شده خود را با قیمت مناسبتری به بازار عرضه نمایند. این دسته از ماهیگیران خود را وابسته و پایبند به هیچ قانون ماهیگیری و موظف به حمایت و حفاظت از ماهیها نمیدانند.
از جمله قوانین ماهیگیری میتوان از تعیین میزان صید و اندازه سوراخهای تور ماهیگیری که مانع شکار بچه ماهیها میشوند نام برد.
پژوهشگران شهر فرایبورگ آلمان نوعی سلول خورشیدی بهینه تولید کردند که قادر است چهل درصد نیروی خورشید را به برق تبدیل کند. این مقدار دو برابر میزانی است که تا کنون انجام میگرفت.
تا اینجا بنظر میرسد که این خبری امیدوار کننده باشد اما این تنها یک روی سکه است.
هیچ کاری بهمین سادگی انجام نمیگیرد. روی دیگر سکه اینستکه تولید صفحات خورشیدی با اینگونه سلولها پنجاه برابر گرانتر از سلولهای معمولی است که با احتساب بالا رفتن دو برابری میزان بازدهی سلولها باز هم با 25 برابر گرانتر شدن کل ماجرا مواجه هستیم.
چرا اینگونه سلولها گرانتر هستند؟ پاسخ به این پرسش بسیار آسان و قابل فهم است. سلولهای خورشیدی نو دارای سه لایه گوناگون هستند.
لایه نخست که از گالیوم – ایندیوم – فسفت تشکیل شده، بخش بازتابنده پرتو خورشید را به برق تبدیل میکند و این در حالیست که لایه دوم سلول خورشیدی نو متشکل از گالیوم – ایندیوم - آرسن گرمای پرتو خورشیدی را که از لایه نخست عبور کرده و به لایه دوم رسیده به برق تغییر میدهد. وظیفه لایه سوم به ضخامت 22 میکرومتر و متشکل از گرمانیوم، مبدل کردن پرتوهای مادون سرخ به برق است.
در حالت معمولی این موضوع میتوانست برای خیلیها دلیلی باشد برای دست کشیدن از انجام آزمایشات بیشتر، اما برای فرانک دیمروت Frank Dimrothسی وهشت ساله و همکارش آندریاس بت Andreas Bett از موسسه فراون هوفر Fraunhofer - Institutاین دلیل موجهی نبود که به دنبال راه چاره نگردند.
آنها میدانستند تنها چیزی که میتواند در کنار برآورده کردن خواستهای زیست محیطی سالم، این نوآوری را از دید مشتری جذاب نماید، برق تولید شده با قیمت ارزان است. تهیه سلول خورشیدی بهینه با سه لایه و آنهمه دردسر نمیتوانست ارزان گردد اما برق تولیدی بایستی چنان ارزان تمام میشد که گران شدن قیمت سلول خورشیدی را بی اهمیت میکرد. بایستی کوشش میکردند که پرتو خورشید بیشتری به این سلولها برسد.
برای این منظور با قرار دادن ذره بینهایی بالای صفحات خورشیدی در فواصل معین، پرتو خورشید را تا پانصد برابر متراکمتر کرده و متمرکز شده بخورد سلولها دادند.
با این روش بهای برق تولید شده علیرغم گرانتر تمام شدن صفحات خورشیدی بهینه در مجوع سی درصد پایین تر آمد.
پیدا کردن این راه چاره چیزی حدود ده سال بطول کشید.
با وجود این هنوز دو معضل عمده برای بکار گرفتن اینگونه سلولهای خورشیدی وجود دارند.
نخست آنکه مساعدترین مکانها برای استفاده مناسب از این صفحات جنوب اروپا و شمال آفریقا و بخشهایی از خاورمیانه هستند و نه مرکز و شمال اروپا. یعنی نزدیکی به خط استوا و نبود هوای حاره ای نظیر خاور دور که پیوسته باران را بهمراه دارد.
دومین مشکل اینستکه در تمامی طول روز و در هنگام درخشیدن خورشید بایستی که صفحات را پیوسته بگونه ای همراه با چرخش خورشید گرداند تا پرتو خورشید بصورت عمودی بر صفحات فرود آیند که حداکثر بازدهی انجام گیرد.
آقای دیمروت با همکارش شرکتی بنام کنسنتریکس سولار Concentrix Solar را تاسیس کردند که 80 درصد سهام آن توسط کارخانه فرانسوی سواتک خریداری شد.
قرار است که در نهم ماه ژوئیه جایزه فوندیشن لوئی د „Foundation Louis D“که از سوی انستیتو دو فرانس اهدا میگردد، بهمراه چکی بمبلغ 750 هزار یورو به شرکت کنسنتریکس سولار تعلق گیرد.
پس از فیلم سیصد که خاطر خیلی از ایرانیان را آزرد، بتازگی فیلمی در سینماهای اروپا بر روی صحنه آمد بنام شاهزاده پارسی. شاهزاده پارسی پیشتر از آن یک بازی پرفروش کامپیوتری بود که برای نوجوانان و جوانان در بازار عرضه گشت. دستکم در اروپا خیلی از جوانان آنرا میشناختند و با این برنامه بازی میکردند.
بیشتر هنرپیشگان فیلم شاهزاده پارسی مشهور و انگلیسی هستند که توسط کارگردان انگلیسی مایک نیوول برای این فیلم انتخاب شده و نقشی را بعهده گرفتند. مایک نیوول کارگردانی فیلمهای مشهوری مانند هری پاتر و جام آتش را نیز بعهده داشته است.
برای ساخت فیلم از امکانات کمپانی والت دیسنی هالیوود استفاده شده است. سرتاسر فیلم را صحنه های هیجان انگیز، تخیلی و ماجراجویانه همراه با چاشنی عشق تشکیل میدهند که مورد پسند نوجوانان و جوانان و برخی از بزرگسالان میباشند. تاکنون نیز شمار تماشاگران این فیلم دستکم در آلمان از فیلم جدید و هیجان انگیز رابین هود پیشی گرفته است.
این فیلم از دریچه ای شخصیتهای اسطوره ای ایران را برای کسانیکه آشنائی کم با تاریخ و اسطوره های آن کشور دارند، نشان میدهد که با اصل خود اساطیر ونقش شخصیتهای آن هیچگونه شباهتی ندارند.
تعداد ایرانیانی نیز که کمتر با فرهنگ ایران، ریشه ها و خاستگاههای آن و همچنین اساطیر ایران آشنایی درست دارند را هم نباید دست کم گرفت.
داستان فیلم در مورد شاهزاده دستان که نقش او توسطJake Gyllenhaal بازی شده و شاهزاده خانم تامینا با هنرمندی Gemma Arterton است. در این میان توس (که با تلفظ انگلیسی در فیلم تاس خوانده میشود) و گرسیو بعنوان برادران دستان هم وارد ماجرا میشوند. با دنباله داستان فیلم هم کاری ندارم.
این نامها واضحا از اساطیر ایرانی گفته شده در شاهنامه گرفته شده اند. دستان همان رستم دستان و نام زن این فیلم تامینا که همان تهمینه زن سمنگانی رستم میباشد، است. تلفظ تهمینه در بسیاری از بخشهای ایران و کشور افغانستان بصورت Tahminah نه بگونه Tahmineh است که صورت نخست درست تر مینماید.
در کنار این نامها، ما بناگاه با نامهایی چون نظام که شاید اقتباسی از نام نظام الملک باشد بر میخوریم. در کنار هم قرار دادن این نامها خود نشان از نداشتن آگاهی در مسائل تاریخی و اسطوره ای گذشته میباشد. نقش این بزرگوار را نیز بن کینگزلی هنرپیشه انگلیسی مشهور هالیوود بازی میکند که با ایفای نقش اصلی در فیلم گاندی به اوج شهرت رسید.
در این فیلمسالاد والت دیسنی نقشی هم برای حسانین در نظر گرفته شده است. حسانین که نامش یادآور نام اساسین ( گونه اروپایی شده حشاشین، لقبی که جنگجویان جنگهای صلیبی به اسمائیلیان داده بودند ) و به احتمال زیاد برگرفته شده از نام حسن صباح است، بخصوص زمانیکه نظام (الملک) را در کنارش میبینیم.
توس همدر این فیلم برادر (رستم) دستان است که در کتابهای ایرانی هیچگونه خویشاوندی با رستم دستان نداشته و نیز گرسیوز سیاهکار پسر پشنگ و برادر افراسیاب که در فیلم بنام گرسیو Garsiv برادر(؟؟؟!!!) توس ظاهر میشود بجز تشابه نامی اندک، چیز درست دیگری در رابطه با تاریخ و فرهنگ عرضه نمیکند. این سه نفر به شهر مقدس الموت (؟!؟!) هم حمله ور میشوند. ماجرا به اینجا نیز ختم نمیشود، عموی (رستم) دستان هم با نام عربی نظام (؟!؟!) به داستان اضافه میگردد.
اگر به این فیلم از دریچه فیلمی که تنها در ردیف هری پاتر و ارباب حلقه ها میباشد بنگریم که مسئله ای پیش نمیآید و حتی فیلم بگونه ای نیز سرگرم کننده و تفریحی میشود.
اما اگر قرار است که این فیلم نقشی فرهنگی را بازی کرده و ما نیز خودآگاه و یا ناخودآگاه نقشهای عرضه شده با نامهای ایرانی را بمرور زمان بعنوان بخشی از فرهنگ خود بپذیریم، این مسئله ساز میشود زیرا دچار بحران هویت هم خواهیم شد.
میبایستی بوجود این خطر اقرار کرد، زیرا در تاریخ معاصر، ما چیز همسنگی عرضه نکردیم که توسط آن بتوانیم نسل جوان را به داستانهای تاریخی خود علاقه مند سازیم.
در کنار آن با مهاجرت گسترده ساکنین شهرهای کوچکتر و روستاها به سوی کلانشهرها به بحران هویت خود حتی دامن زده ایم. فراموش نکنیم که فرهنگها در طول تاریخ عمدتا توسط طبقات پائین و متوسط جوامع نگاهداری و پاسداری گشته اند. این امر هم برای ایران و هم برای افغانستان صدق میکند.
در چنین شرایطی، چنین فیلمی در کشور ما تنها در حد فیلمهای تفریحی هری پاتر و ارباب حلقه ها ظاهر نمیگردد. زیرا آگاهی ما در مورد گذشته خودمان، طیف بزرگی از جامعه ما را در بر نمیگیرد. پس میتوان ادعا کرد که خطر فرض دوم یعنی جذب و قبول این نقشهای من درآوردی در فرهنگ خودی وجود دارد.
ساده سخن، خلائی بوجود آمده و کمبودی نیز شدیدا احساس میگردد.
با شکوه و گلایه کردن تنها هم گرهی از کارها گشوده نخواهد شد. بازآفرینی بایست نمود.
پیشتر از این هم چنین بدکرداری را از سوی صنعت فیلم در مورد داستانهای اساطیری یونان دیده بودم که چگونه داستانهای مثلا هرکول را چرخانده و بگونه ای عرضه میکند که با کشاندن تماشاگر به سینما تنها جیب فیلمساز پر شود. فیلمساز در اینجا تنها در نظر دارد که از تلفیق انگیزه هایی که در فیلمهای گوناگون میان جوانان و بینندگان مقبولیت نسبی یافته اند، بهره جسته و با جذب حداکثری آنها به فیلم، تعداد تماشاگران خود را افزایش دهد.
چیزی که از دید نمایشی اقتصادی کاملا موجه و قانونی نیز میباشد و خرده ای برآن نمیتوان گرفت.
حال اینکه در این میان چنین فیلمهایی با محتوای مبدل وبدور از داستان یا اسطوره اصلی چه تاثیری بر روی بیننده خود که اکثرا از نسلهای جوانتر هستند و متاسفانه با میتولوژی گذشته کشور خویش و دیگر کشورها کمتر آشنایی دارند میگذارد، بقول خودشان دیگر مسئله و مشکل آنها نیست که بخواهند در پی جستجوی راه حلش برآیند.
در گذشته هم فیلمهای ساخت هالیوود درباره اسطوره های دیگر کشورها مانند یونان و روم وجود داشتند اما فرقی که میان فیلمهای دهه شصت سده گذشته و فیلمهای امروزی میباشد اینستکه : نخست در دهه شصت و هفتاد سده گذشته این فیلمها را اینچنین بدور از داستانهای اصلی اسطوره نمیساختند و دوم اینکه آگاهی و پیوند مردم در مورد موضوعات اینچنین فیلمها کلا بیشتر از آگاهی نسل جوان امروزی از سرگذشت نیاکان و اساطیرشان بود.
بنابراین صنعت فیلم هم نمیتوانست با هرچیزی تماشاگر را به سالنهای سینما بکشاند و یا اگر میکشاند، تماشاگر بخوبی آگاه بود که این فیلم برای تفریحی در حد سیرک است و میانه ای با واقعیات ندارد. امروزه مرز میان دنیای دیجیتال و تخیلی و دنیای واقعی بسیار کمرنگ و نامحسوس است و گذر از این مرز یکطرفه بسیار آسان صورت میگیرد.
فراموش نکنیم که صنعت فیلم وسیله بسیار خوب تبلیغاتی است که توسط آن میتوان داستانی را در خاطره ها حک کرد و بر افکار تاثیر گذاشت. در کشور خود ما تعداد افرادیکه داستانهای رابین هود و یا هری پاتر را میشناسند و با شخصیتهای این فیلمها آشنایی دارند ممکن است خیلی بیشتر باشد تا کسانیکه مثلا داستان سیاوش را میشناسند.
میتوانم ادعا نمایم که برای مثال داستان حسین کرد برای بیش از نود درصد از ما تنها نامی بیش نیست و کسی هم چندان علاقه ای از خود نشان نمیدهد که در صدد شناختن آن برآید و نیز کسی هم چندان کوششی و جدیتی ندارد که آنرا بشناساند.
من گمان برم که در کشور همسایه ما افغانستان نیز کسانیکه از داستان واقعی بیژن و منیژه آگاهی داشته باشند زیاد نباشند. نام ملالی اندک اندک رنگ خود را گم کرده و حتی زمانی خواهد رسید که بکلی نامفهوم گردد.
این درحالیستکه هم ایرانیان و هم افغانها فلورانس نایتینگل را بیشتر میشناسند.
برای نمونه از رابین هود دستکم چهار و یا پنج گونه مختلف ساخته شده که با حفظ داستان اصلی و متناسب با هر زمان، نسل پشت نسل خود را به بیننده عرضه کرده و هنوز هم میکند. جسی جیمز راهزن آمریکایی قهرمان بسیاری از جوانان جهان است.
نسلی که امروزه سنی در حدود شصت و یا احتمالا هفتاد سال دارد با رابین هود ارول فلین آشنا شد و پس از آن نیز هر از پانزده یا بیست سالی با عرضه کردن رابین هود جدیدی بر روی صحنه، نگذاشتند که این شخصیت در ذهن او فراموش شده و برای نسلهای بعدی ناشناخته ماند.
اگر هم قرار است گپی میان نسلها زده شود و جملاتی رد و بدل شوند، موضوعاتش را بایستی از پیش میانشان اشاعه داد. یعنی برای ساختن و حقیقی جلوه دادن این شخصیتهای کاذب، مرتب کار عملی میکنند و جریان را تنها به خواندن کتابی که آیا از سوی ما خریده و خوانده شود یا نشود واگذار نکردند. رابین هود و جسی جیمز را توسط دی وی دی و تلویزیون به میان اتاق نشیمن هم میآورند.
بنظر میرسد که زمان انتقال فرهنگ بطریق سینه به سینه سپری شده باشد. به نگرانی کار نکردن بر روی این موضوع وبه روز نکردن آن از دو دید می توان نگریست : یکی ملی و دیگری منطقه ای.
در زمینه منطقه ای، وجود شخصیتهایی اسطوره ای با شخصیتها و نقشهای تعریف شده و مشخص مانند رستم و دیگران و همچنین عملکرد آنها و الگویی که عرضه می کنند وجوه مشترکی هستند که میان ما و کشورهای دیگر وجود دارند. در دنیای امروز برای سرپا ماندن و ضعیف نگشتن معمولا کوشش بر این است که وجوه مشترک میان کشورها و ملتها شناسائی شده، پرورش یافته و برگسترش آنها تاکید ورزند و نه سرچپه (برعکس) آن.
جانشین شدن احتمالی شخصیتهای ساخته شده توسط والت دیسنی و امثال آن بجای شخصیتهای اسطوره ای / تاریخی در ممالکی مانند مملکت ما این پیوندهای میان ملتها را که بر اثر مسایل سیاسی سده های اخیر شکننده هم شده اند، شدیدا بمخاطره افکنده و تولید آگاهی کاذب در مورد شخصیتهای دروغینی می کند که وجه مشترکی با دیگری ندارند. شاید همین را نیز می خواهند.
در زمینه ملی نیز به این بسنده کنم که من از نسل جوان امروز ایران خبر زیادی ندارم اما در زمان ما اسطوره های شاهنامه و داستانهایش که همیشه هم در مورد جنگ و جدال نبودند، شالوده های شخصیت ملی و سلوک اجتماعی ما را تشکیل می دادند.
نسل من پیش از اینکه با تاریخ کورش و داریوش و دیگران آشنا شود، شاهنامه فردوسی و چگونگی نجات شهریار سبک مغزی مانند کیکاووس و یا داستان شاهزاده محجوبی مانند سیاوش را ، تراژدی نبرد پدر با پسر، اینکه هربار که لشکریان ایران به تنگی می افتادند دلیری خوبکار بیاریشان میشتافت و یا اینکه مردم همیشه بدنبال رسیدن به نتیجه دلخواه و بدست آوردن پیروزی در میدان جنگ نبوده بلکه به گفتمان نیز میپرداختند را میشنیدند و ظرافتهای چرا و چون آنها را کمابیش فرا می گرفتند.
اینها یا بصورت داستانهایی بودند که بزرگترها برای کوچکترها تعریف می کردند و یا بخشی از لالایی هایی بودند که پیش از خواب از کتابهایی نظیر شاهنامه برای ما گفته میشد.
ضمن اینکه در سطوح بالاتر ادیبان، دانشمندان و تاریخ دانان نیز با بهره وری از داستانهای باستان و پیوندهای میان سرود ه های فرزانه طوس با واقعیات تاریخی، تشابهاتی را جستجو کرده و بعضا نیز میافتند.
شهر یونانی نشین تروا هم با کنکاش در رابطه ای که میان اشعار یونانی هومر و تعبیر و تفسیر برخی از آن اشعار و مطابقت دادن و مقایسه آنان با واقعیات تاریخی، بازیافته شد.
تا آنجا که من خبردار شدم، اخیرا نیز در کشور همسایه ما افغانستان با بهره گیری از آثار بجای مانده کتبی و شفاهی به جستجوی مناطق باستانی پرداخته اند. کاوش در دژ ضحاک یا اژی دهاک ( با دژ ضحاک در نزدیکی ارومیه در ایران اشتباه نشود) که بر بلندی تپه ای قرار دارد از ایندست میباشد ( این اخبار هنوز به تائید رسمی نرسیده اند ).
غرض از آوردن این قیاسها اینبود که بر وجود ظرفیت در پیوند میان شناخت درست و علمی از چنین آثاری و تاریخ و شخصیت ملی کشورها تاکید ورزیده باشم زیرا بر این باورم که ملتی که از گذشته و حال خویش آگاهی کافی نداشته باشد، ملتی فاقد هویت است و نمیتواند آینده خویش را هم خود بدلخواه و مناسب خود رقم بزند.
جائی که اذهان مردم خالی از شخصیتهای تاریخی و ملی باشد، آنجا را میتوان به آسانی با هر چیزی پر نمود.
بسیار هم درشگفتم که چرا تا کنون صدای اعتراض و یا روشنگری از میان ما برنخاسته است.
به گمان من این میتواند سه علت داشته باشد :
نخست اینکه بر این امر و این خطر ناآگاهیم. پس باید منتظر ماند و دید که تا به کی این حالت پایدار میماند و پس از پی بردن به این خطر، ما چه در سر داریم بجز شیون و گلایه کردن؟
دوم آگاهیم ولی بسیار زیاد از موقعیت محکم دانش و آگاهی عمومی خود در مورد چنین موضوعاتی مطمئن هستیم و میدانیم که خطر کوچکتر از آنستکه ما را تهدید کند، پس نیازی هم به واکنش نشان دادن از خود نمی بینیم. من شخصا اینرا اشتباهی فاحش و خودبزرگ بینی کلان می دانم.
سه دیگر اینکه بنا به عادات کهن، بایستی بی خیال ماند زیرا موردی برای نگرانی وجود ندارد (شب دراز است و قلندر بیدار). این من هستم که در این میان شور زیادی میزنم و دنیا را سیاه میبینم. شاید هم دارم اشتباه میکنم.
2300 سال پیش بهنگام سلطنت پتولمئوس نخست (بطلمیوس اول)، طرح بنای کتابخانه ای براساس الگوی آکادمی یونان در شهر اسکندریه مصر ریخته و در زمان پتولمئوس دوم ساختن بنایش را شروع کردند که بزودی مرکز تجمع دانشمندان زمان خویش و شهره آفاق گردید.
برای اینکه بهتر درک کنیم که این عمل در شرایط آن زمان چه معنائی داشته، بایستی کمی به گذشته برگردیم و خود را از چارچوب دسترسی داشتن آسان به گزارشات و اخبار علمی و معمولی از طریق روزنامه ها، کتابها و اینترنت به بیرون کشیم تا دریابیم که وجود چنین بنائی در دوهزار و سیصد سال پیش با آن امکاناتی که برای مشتاقان علم و دانش فراهم میکرده، چه اهمیتی میتوانسته داشته باشد. بهمین دلیل نیز بود که شهر اسکندریه که ساختنش را به اسکندر مقدونی نسبت میدهند، کعبه دانش پژوهان زمان خویش و محل ملاقات ایشان گردید که از گوشه و کنار دنیای متمدن آن روز بدانجا میشتافتند.
بهر رو، بنای این کتابخانه بهمراه فانوس دریائی نماد شهر اسکندریه گشتند. در رهگذر تاریخ از فانوس دریائی اثری نماند و در کتابخانه نیز هنگام حمله ژولیوس سزار به مصر، آتش افتاد و بخشی از آن از بین رفت. پس از ساختن دوباره قسمتهای خراب شده، کتابخانه به حیات خود دوباره ادامه داد تا در سده سوم میلادی دوباره توسط رومیان خراب گردد. پس از این خرابی، دگر بار آبادش کردند تا اینکه در زمان عمر و بفرمان او توسط سعدبن ابی وقاص (برخی میگویند عمرو عاص) برای همیشه نابود گردد.
اما این همیشه چندان هم همیشه نبود، زیرا در محلی که تنها چند صد متر با جای کتابخانه اصلی فاصله دارد، کتابخانه نوین اسکندریه را بنا نموده اند. این کتابخانه که بصورت برجی با قطر 160 متر میباشد، 18000 متر مربع زیربنا دارد که با سقفی شیشه ای که بصورت کج و مایل به دریای مدیترانه بسوی یونان میباشد، پوشیده شده است.
ارزش این کتابخانه برابر با 220 میلیون دلار است و هزینه ساخت آن توسط یونسکو، کشورهای اتحادیه اروپا، شیوخ اطراف خلیج فارس، حسنی مبارک و حتی صدام حسین تامین شده است.
موضوع جالب در این کتابخانه اینستکه در آنجا حتی یک کتاب هم وجود ندارد.
کتاب و نوشته به اندازه کافی در آنجا وجود دارد اما نه به صورت معمولی بلکه بگونه دیجیتال. چیزی حدود 10 میلیون کتاب.
بودن 10 میلیون جلد کتاب در کتابخانه چیز منحصر بفرد و خارق العاده ای نیست. کتابخانه ملی آلمان در برلین چیزی حدود بیست میلیون کتاب را در خود جای داده است و یا کتابخانه کنگره در واشنگتن حتی دارای سی میلیون کتاب میباشد، اما چیزی منحصر بفرد در کتابخانه اسکندریه وجود دارد که آنرا بسیار در خورتوجه میسازد.
نخست آنکه کتابهای این کتابخانه را میتوان از تمامی نقاط جهان مشاهده کرد و خواند. برای خواندن کتابی از کتابخانه ملی آلمان، خواننده باید حتما در آلمان باشد و شخصا به کتابخانه برود. تازه پس از قرض گرفتن کتاب و بعد از سرآمدن مدت عاریه بایستی کتاب را خوانده یا ناخوانده دوباره بازگرداند.
دوم در کتابخانه اسکندریه کتابهایی وجود دارند (البته به صورت دیجیتال) که اصل آنها را مدتهاست که تنها در موزه ها و از پشت شیشه ویترین میتوان مشاهده کرد وعلاقه مندان نمیتوانند آنها را حتی از فاصله کاملا نزدیک مشاهده کنند چه خواسته که ورق بزنند و بخوانند.
از دیگر مشخصات این کتابخانه هم چنین پیشبردن سیستم آموزشی در مصر و به روز کردن ممتد آن با موازین جهانی است. سیستم آموزشی مصر بنا به گزارشات رسمی یونسکو در حالت فاجعه آمیزی قرار دارد و ارتباطات اینترنتی در این کشور جزو ضعیف ترینها در حد جهانی است.
در مصر تنها پنجاه درصد از جوانان موفق به اخذ مدرک دیپلم میشوند. از وظایف این کتابخانه نیز یکی اینستکه کتابدارانش ضمیرآگاه جوانان را توسط دستگاههای جدید مولتی مدیا تشویق نمایند تا بیشتر بدنبال دانشهای گوناگون روند. این موضوع تنها برای جوانان صدق نمیکند بلکه تمامی دانشجویان، دانشمندان و دانشوران توسط امکانات نوین این کتابخانه قادر خواهند بود که با دنیای بیرون به آسانی رابطه برقرار کنند.
از دید مصریها این بمعنای ایجاد رابطه مستقیم دستکم میان مصر و یک میلیارد و سیصد میلیون مسلمان بر روی کره زمین است و میتواند مصر را در زمینه های تئوری مختلفی بصورت قطب آنها درآورد.
مطالب کتابهای این کتابخانه به اکثر زبانهای زنده و مهم جهان برگردانده شده و در دسترس خوانندگان قرار دارند.
آقای اسمائیل سراج الدین رئیس این کتابخانه میگوید که تمامی وجود این کتابخانه وابسته به مطالب دیجیتالی است که گردآوری شده است و کماکان نیز گردآوری میگردد. او معتقد است که این نخستین کتابخانه سده بیست و یکم است که توسط داشتن کتابهایی در زمینه های گوناگون با نیازها وامکانات بشر سده بیست ویکم نیز مطابقت دارد.
برای اینکه مردم از عادات سابق خویش که همانا داشتن و خواندن کتاب مثلا در سفر، کنار جوی آبی و یا حتی در رختخواب پیش از بخواب رفتن بدور نیفتند، میتوان که به سالن مخصوصی رفت و کتاب دیجیتالی را انتخاب کرد، با فشردن دکمه ای کتاب در برابر چشم شما ابتدا چاپ گردیده و مطابق میل و سلیقه خریدار در اندازه دلخواه صحافی میشود تا بتوان آنرا خرید.