جستجوگر در این تارنما

Saturday, 6 October 2012

گوشه ای از نمایشگاه امسال خودروی پاریس

                          
از حدودِ ۲۰ سال است که خودرهایِ اسپورتی مک لارن به تدریج رقبایی مانندِ پورشه ۹۱۱، فراری، بوگاتی، پاگانیس و لامبورگینی را از دور خارج کرده و خود جانشین آنها شده اند.
در نمایشگاهِ خودرو امسالِ پاریس، مک لارن طرح جدیدی را به نمایش گذاشت که هوش از سرِ هوادارانِ خودرو‌هایِ اسپورتی ربود. حداکثر سرعت مک لارن را 385 کیلومتر در ساعت گزارش داده اند. جالب آنکه با وجودیکه در تقریبا تمامی نقاط اروپا محدودیت سرعت وجود دارد (حتی بر روی اتوبانها) بازهم اینگونه خودروها هوادارانی دارند که حاضرند مبالغ هنگفتی را برای آن خرج کنند. تازه به ثروت رسیده های چینی از جمله آنان هستند.


اینهم مدل پیشین مک لارن بود.

Tuesday, 2 October 2012

یازدهم مهر روز کشته شدن کلنل محمد تقی خان پسیان


این سر که نشان سرپرستیست

امروز رها زقید هستیست

با دیده عبرتش ببینید

کاین عاقبت وطن پرستیست

ابیات بالا را عارف قزوینی   در رثای کلنل محمد تقی خان پسیان سرود که بر سنگ گور او که در کنار گور نادر شاه  در قوچان قرار دارد، حک شده است.

محمد تقی خان پسیان در سال 1270 در محله سرخاب تبریز دیده به جهان گشود. پدربزرگ و پدرش که از ارتشیان بودند روابط بسیار نزدیکی با بزرگان عهد قاجار منجمله با حسنعلی خان امیرنظام و میرزا تقی خان امیرکبیر داشتند. نیای پسیان بنام رستم بیگ که از مردم کرد زبان ناحیه قفقاز بود که پس از عقد معاهده ترکمنچای و بهنگام سلطه روسها بر منطقه قفقاز و ورای ارس، تابعیت اینان را برنتابید و با خانواده خویش  به ایران مهاجرت کردند.

دو عموی کلنل محمد تقی خان پسیان بنامهای یاور علیقلی خان پسیان و سلطان غلامرضاخان پسیان در شیراز بهمراهی دیگران در جنگ با انگلیسها کشته شدند.

محمد تقی جوان در کودکی به مدرسه لقمانیه که توسط نوگرای تبریزی لقمان الملک تاسیس شده بود رفت و بحبوحه پیروزی انقلاب مشروطیت به تهران رفت تا در مدرسه نظام آنجا به تحصیل پردازد. در تهران نخست در خانه تیمسار حمزه خان پسیان که از آجودانهای مظفرالدین شاه بود سکونت نمود.

پس از پنجسال تعلیم دیدن در مدرسه نظام، محمد تقی خان با درجه نایب دومی (ستوان دومی) بخدمت نیروهای ژاندارمری که توسط مستشاران سوئدی بوجود آمده بودند، شد.

نیروی تازه تاسیس ژاندارمری محل تجمع جوانان مشروطه خواه ارتش شده بود و در اینجا بود که محمد تقی خان پس از دو سال بدرجه سروانی رسید و از سوی افسران سوئدی به سمت مترجمی همراه فوج به همدان اعزام گردید تا به نا آرامیهای آنجا پایان دهد. همزمان با انتصاب او به  فرماندهی گردان در همدان جنگ جهانی نخست نیز آغاز گردید.

در همدان محمدتقی خان جوان نبوغ نظامی و رشادت خود را در جنگ با متفقین به نمایش گذاشت. با آنکه از پشتیبانی توپخانه برخوردار نبود و تعداد نفرات و سلاحهایش بمراتب کمتر از متفقین بود، توانست که نیروهای متفقین را شکست داده و بعقب نشینی وادارد. اگر از او پشتیبانی میشد و سلاح و آذوقه برایش میفرستادند او میتوانست این پیروزی را حفظ نماید اما چنین نشد و محمدتقی خان پس از پیروزی مجبور به عقب نشینی گردید.  اما این پایان کار محمدتقی خان در صفحات غرب کشور نبود. در راه بازگشت به تهران در کرمانشاه با وجود نداشتن نیروی کافی به صف قوای قزاق روس حمله برد و ایشان را بفرار واداشت. رضاخان میرپنج نیز در صف قزاقها قرار داشت. نیروهای آلمانی و متحدین آنها عثمانیها این موضوعها را بدقت دنبال کرده و زیر نظر داشتند.

محمد تقی خان به تهران اعزام گردید و به او نشان مدال طلای ارتش را دادند. بعدها نیز محمدتقی خان از سوی آلمانها نشان صلیب آهنی را که یکی از نشانهای برتر ارتش آلمان میباشد، دریافت نمود.

پس از به روی کار آمدن دولت موقت  و پیشروی متفقین بسوی تهران و پراگنده شدن اعضای دولت موقت،  محمدتقی خان نیز به بهانه مداوای بیماری ورم کبد به کشور آلمان رفت.در آلمان بواسطه داشتن سابقه نظامیگری در صفوف ارتش منظم آلمان پذیرفته شد و در آنجا نیز به ادامه فراگیری فنون نوین رزمی پرداخت. او نخستین ایرانی بود که پرواز با هواپیماهای جنگی را فرا گرفت. او حتی در ارتش آلمان فرماندهی فوجی از لشکر که در برابر لهستانیها جنگ میکرد بعهده گرفت و به موفقیت در انجام ماموریتهای محوله نیز دست یافت. پس از آن در اشتوتگارت در بیمارستانی بستری شد و آنجا حتی  از سوی فرزند کایزر ویلهلم پادشاه آلمان مورد عیادت قرار گرفت.

اینست سرنوشت بزرگان ایران. سالها هم خودش و هم خانواده اش در ایران در سخت ترین شرایط پیروزمندانه برای وطنشان میجنگند و یوغ بیگانه را بر گردن نهادن تحمل و قبول نمیکنند و کسی اعتنایی نمی کند. اما چندی که در کشور بیگانه برای ارتش آن کشور می جنگد و در بیمارستان بستری میشود، از سوی فرزند پادشاه وقت مورد عیادت قرار میگیرد.

پس از پایان جنگ جهانی نخست محمدتقی خان دوباره به ایران بازگشت و در زمان مشیرالدوله به فرماندهی ژاندارمری خراسان منصوب گردید جائیکه اختلافات جدیش با قوام السلطنه بزودی آشکار گردید.  در مورد این مسئله و شرایط آندوران و پس از آن زیاد نوشته اند و من در این یادنامه کوتاه به آن نمی پردازم زیرا دانستن درست آنها مستلزم نوشتن مقالات و معرفی کتب فراوان است که در حوصله این مقاله نیست.

در مورد پایان کار او تنها می نویسم که وزیر جنگ وقت  نخست سه گردان را از مرکز بمقابله با او فرستاد. این سه گردان بمحض ورود بمنطقه قوچان خود را تسلیم محمدتقی خان که اکنون دیگر مدتها بود کلنل شده بود، کردند.

کلنل پسیان چنانکه رسم جوانمردیش بود فرماندهان ایشان را آزاد گذاشت که بازگردند. قوام السلطنه به قبایل کرد قوچان و امیر شوکت (پدر امیر اسدالله علم وزیر دربار محمدرضا شاه پهلوی) متوسل گردید  تا قیام  کلنل محمدتقی خان پسیان را که چندی پیش از آن در برابر بزرگان خراسان به سخنرانی مهیجی درباره درخطر بودن میهن دست زده بود، سرکوب کند. اینها حتی از سوی قزاقها پشتیبانی میشدند.  کلنل پسیان که از کمبود اسلحه و آذوقه در عذاب بود نتوانست در برابر قوا و خوی جنگی کردها مقابله نماید و کشته شد. سرش را بریدند و به مرکز فرستادند. بزرگان خراسان و مردم محلی جسد وی را در قوچان در کنار گور نادرشاه به خاک سپردند و احترام زیاد کردند.

بهنگام خاکسپاری عارف قزوینی به اصرار کمیته‌ ملی و چند نفر دیگر، رباعی بالا را سرود و بر روی پارچه‌ سفیدی به خط درشت نوشت و بالای توپ الصاق گردید.


سروده ای زیبا از حافظ


این یکی از دو سروده حافظ است که من از میان سروده های زیبایش از همه بیشتر دوست دارم.

سمن بویان غبار غم چو بنشینند، بنشانند
پری رویان قرار از دل چو بستیزند، بستانند

به فتراک جفا دل‌ها چو بربندند، بربندند
ز زلف عنبرین جان‌ها چو بگشایند، بفشانند

به عمری یک نفس با ما چو بنشینند، برخیزند
نهال شوق در خاطر چو برخیزند، بنشانند

سرشک گوشه گیران را چو دریابند، در یابند
رخ مهر از سحرخیزان نگردانند اگر دانند

ز چشمم لعل رمانی چو می‌خندند، می‌بارند
ز رویم راز پنهانی چو می‌بینند، می‌خوانند

دوای درد عاشق را کسی کو سهل پندارد
ز فکر آنان که در تدبیر درمانند، در مانند

چو منصور از مراد آنان که بردارند، بر دارند
بدین درگاه حافظ را چو می‌خوانند، می‌رانند

در این حضرت چو مشتاقان نیاز آرند، ناز آرند
که با این درد اگر دربند درمانند، درمانند

Monday, 24 September 2012

بمناسبت فرا رسیدن پاییز


اکنون که پاییز فرا رسیده فرصتی دست داد تا سروده ای از منوچهری دامغانی را بیادتان آورم. مردی که اوصاف طبیعتش بنظر من اگر بی همتا نباشد، دستکم کم نظیر است.

خیزید و خز آرید که هنگام خزان است
باد خنک از جانب خوارزم وزان است
آن برگ رزان بین که  بر آن شاخ رزان است 
گویی به مثل پیرهن رنگ رزان است
دهقان به تعجب سر انگشت گزان است 
کاندر چمن و باغ نه گل ماند و نه گلنار

دهقان به سحرگاهان کز خانه بیاید
نه هیچ بیارامد و نه هیچ بپاید
نزدیک رز آید در رز را بگشاید
تا دختر رز را چه به کارست و چه شاید
یک دختر دوشیزه بدو رخ ننماید
الا همه آبستن و الا همه بیمار

دهقان چو درآید و فراوان نگردشان
تیغی بکشد تیز و گلو باز بردشان
وانگه به تبنگوی کش اندر سپردشان
ورزانکه نگنجند بدو درفشردشان
بر پشت نهدشان و سوی خانه بردشان
وز پشت فرو گیرد و برهم نهد انبار


آنگه به یکی چرخشت اندر فکندشان
بر پشت لگد بیست هزاران بزندشان
رگها ببردشان ستخوانها شکندشان
پشت و سر و پهلوی به هم درشکندشان
از بند شبانروزی بیرون نهلدشان
تا خون برود از تنشان پاک به یکبار

آنگاه بیارد رگشان و ستخوانشان
جایی فکند دور و نگردد نگرانشان
خونشان همه بردارد و بردارد جانشان
وندر فکند باز به زندان گرانشان
سه ماه شمرده نبرد نام و نشانشان
داند که بدان خون نبود مرد گرفتار

یک روز سبک خیزد شاد و خوش و خندان 
پیش آید و بردارد مهر از در زندان
چون در نگرد باز به زندانی و زندان
صد شمع و چراغ اوفتدش بر لب و دندان 
گل بیند چندان و سمن بیند چندان
چندانکه به گلزار ندیده است و سمن زار

Sunday, 23 September 2012

فاتحینِ متعادل


در بعضی‌ موارد رومیها فاتحینِ مهربانی بودند. پس از گشودنِ کشوری، آنها هر چه را که بود و نبود ویران نمی‌کرد و به مللِ مغلوب این فرصت را میدادند که به شیوهٔ‌هایِ معمولِ خویش به زندگی‌ِ خود ادامه دهند.
یک نمونه برایِ اینکارِ رومیها شهرِ بالئو کلاودیا یکی‌ از بهترین آثارِ باقیمانده از رومیها در کشور اسپانیاست. این شهر را که در نزدیکی‌ِ بندرِ مدرنِ تاریفا در جنوبِ اسپانیا قرار دارد میتوان از کرانه‌هایِ مراکش نیز مشاهده کرد.
در اینجا معماری و ابزارِ رومی با معماری و وسایل پونی ادغام میشوند.

پونیها از اعقاب فنیقی‌هایِ سامی بودند که در لبنان امروزی سکونت داشتند و در حدودِ هزاره نخستِ پیش از میلاد بخشی از ایشان از لبنان بیرون آمدند و کرانه‌هایِ جنوبی ترکیه امروزی، قبرس، جزیره‌ کریت و شمال آفریقا تا جنوب کرانه‌هایِ اسپانیا و حتی جزایر سیسیل و مالت را مسکونی کردند. اینان پیشینیانِ کارتاژ‌ها بودند و اختراع خط نیز به ایشان نسبت داده میشود.
به هر روی، تا سده دوم پیش از میلاد که رومیها به جنوبِ اسپانیا رسیدند، پونیها در آنجا حکومت و زندگی‌ میکردند.

چندیست که یک هیئتِ باستان شناسی‌ از سویِ دانشگاه الیکانت به سرپرستیِ فرناندو پرادس مارتینز بر رویِ گورهایی که بتازگی یافته شده اند پژوهش میکنند.
از نکاتِ جالبِ توجه اینستکه در بسیاری از گورها اسباب و وسایلی که با مردگان دفن شده بودند پیدا شدند که نشان از عقاید و مذهبِ پونیها میدهند که در ۲۰۰۰ سالِ پیش ایشان هنوز با ایشان همراه بوده و آنها اجا زه داشتند با عقاید خویش زندگی‌ کنند.
این جریان را باستان شناسان بسیار جالب یافتند و بیاد نیاوردند که ایرانی‌ها ۵۰۰ سال پیش از رومیها آزادی ادیان را در سراسرِ امپراتوری خود رعایت کرده و حتی معابد و مکانهایِ مقدسِ اقوامِ دیگر را که پیش از ایرانی‌ها نابود شده بودند با خرجِ خزانه ایران ترمیم میکردند. رجوع کنید به جزوات اساتید تاریخ دانشگاههای اروپا.

Saturday, 22 September 2012

سروده زیبایی از سعدی


ما گدایان خیل سلطانیم 
شهربند هوای جانانیم 

بنده را نام خویشتن نبود 
هر چه ما را لقب دهند آنیم 

گر برانند و گر ببخشایند 
ره به جای دگر نمی‌دانیم 

چون دلارام می‌زند شمشیر 
سر ببازیم و رخ نگردانیم 

دوستان در هوای صحبت یار 
زر فشانند و ما سر افشانیم 

مر خداوند عقل و دانش را 
عیب ما گو مکن که نادانیم 

هر گلی نو که در جهان آید 
ما به عشقش هزاردستانیم 

تنگ چشمان نظر به میوه کنند 
ما تماشا کنان بستانیم 

تو به سیمای شخص می‌نگری 
ما در آثار صنع حیرانیم 

هر چه گفتیم جز حکایت دوست
در همه عمر از آن پشیمانیم 

سعدیا بی وجود صحبت یار 
همه عالم به هیچ نستانیم 

ترک جان عزیز بتوان گفت 
ترک یار عزیز نتوانیم

Friday, 21 September 2012

یکم مهر، زاد روز حسین منزوی شاعر فقید زنجانی


بسر افکنده مرا سايه اي از تنهائي
چتر نيلوفر اين باغچه بودائي

بين تنهائي و من راز بزرگي ست بزرگ
هم از آنگونه که دربين تو زيبائي

بارَش از غيرو خودي هر چه سبکتر؛ خوشتر
تا به ساحل برسد رهسپُر ِ در يائي

آفتابا تو و آن کهنه درنگت در روز
من شهابم من و اين شيوه ي شب پيمائي

بو سه اي داد ي و تا بوسه ي ديگر مستم
کس شرابي نچشيداست بدين گيرائي

تا تو برگردي و از نو غزلي بنويسم
مي گذارم که قلم پر شود از شيدائي





نگاره ای گویا


غزلی از دیوان شمس مولوی


همه صیدها بکردی هله میر بار دیگر
سگ خویش را رها کن که کند شکار دیگر

همه غوطه‌ها بخوردی همه کارها بکردی
منشین ز پای یک دم که بماند کار دیگر

همه نقدها شمردی به وکیل درسپردی
بشنو از این محاسب عدد و شمار دیگر

تو بسی سمن بران را به کنار درگرفتی
نفسی کنار بگشا بنگر کنار دیگر

خنک آن قماربازی که بباخت آن چه بودش
بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر

تو به مرگ و زندگانی هله تا جز او ندانی
نه چو روسبی که هر شب کشد او بیار دیگر

نظرش به سوی هر کس به مثال چشم نرگس
بودش زهر حریفی طرب و خمار دیگر

همه عمر خوار باشد چو بر دو یار باشد
هله تا تو رو نیاری سوی پشت دار دیگر

که اگر بتان چنین‌اند ز شه تو خوشه چینند
نبدست مرغ جان را به جز او مطار دیگر