جستجوگر در این تارنما

Monday, 10 April 2023

آرامش

 

پسری نا آرام و کم تحمل وجود داشت که خویی خشمگین، پرخاشگر و تند بهمراهش بود و با کوچکترین چیزی از کوره در میرفت.

روزی پدرش او را بنزد خود فرا خواند و کیسه ای پر از میخ و یک چکش  به او داد و از او قول گرفت که هربار که خشمگین شد در عوض تندی و پرخاش کردن بدیگران به آخر باغ خانه رفته و میخی بر دیواری چوبی که  در آخر باغ قرار داشت و ابزار باغبانی خود را به آن آویزان کرده بودند، بکوبد. پسرک هم قول داد.

همان روز نخست پسر سی و هفت میخ به دیوار چوبی کوبید. در روز دوم و سوم هم تقریبا به همان اندازه  ولی در روزهای بعد این مقدار کمتر شد. با گذشت هفته ها پسر یاد گرفت که بر خود مسلط گردد بطوریکه روزی فرارسید که دیگر نیازی به کوبیدن میخ بر دیوار چوبی نداشت. چون چند روز به این منوال گذشت بنزد پدرش رفت و ماجرا را برای او بازگفت.

پدر آفرینی به او گفت و اضافه نمود که برای هر روز که توانستی بر خود مسلط باشی و نیازی به کوبیدن میخ نداشتی، یکی از میخهای کوبیده شده را از دیوار بیرون آور. پسر پذیرفت.

مدت زیادی باید می گذشت تا روزی برسد که دیوار چوبی دیگر میخی بر روی چهره خود نداشته باشد. پدر چون خبردار شد با پسرش بسوی دیوار رفتند و با هم دیوار چوبی را نگریستند.

پدر گفت : فرزندم این دیوار دیگر هیچگاه به صورت پیشین خود نخواهد بود. به سوراخهای باقیمانده بر روی آن بنگر. زندگی کردن با دیگران نیز همینطور است. چون با کسی درگیری داری  اگر چیزی بگویی و یا کاری بکنی که جریحه دارش سازد، زخمهایی این چنینی برجای خواهی گذاشت.

دردهای زخم ممکن است تسکین یابند ولی جای زخمها باقی خواهند ماند. هرگاه که خشم وجودت را فرا گرفت، سرت را بکار دیگری گرم کن و  از مکانی که در آن هستی فاصله بگیر باشد که آرامش خود را بازیابی، مانند میخ بر دیوار چوبی کوبیدن.  

بدان که کسان را می توان گاهی با بکارگیری جملات و واژه بسیار بیشتر و طولانی تر زخمی نمود تا با نیشتر.

 


 

 


Wednesday, 29 March 2023

کاریکاتور - بدون شرح

 

یک کاریکاتور زیبا  با مفهومی ژرف که بتازگی برایم فرستاده اند.


 

Thursday, 23 March 2023

سوزن گم شده

پیرزنی در میدان ده بر زمین می‌نگریست و فعالانه بدنبالِ  چیزی می‌گشت. او چنان این کار را با دقت و جدّیت انجام میداد که دیگران بر حالش رقت آوردند و از او پرسیدند بدنبالِ  چه چیز میگردد؟

پیرزن پاسخ داد، سوزنی گم کرده ام و بی آن چیزهای پاره و از هم جدا  شده ام را دیگر وصله کردن نتوانم.

نخست تنها چند نفر ولی بزودی همه اهلِ  ده به همراه او در میدان بدنبا سوزن را میگشتند. چند ساعتی‌ که گذشت برخی‌ بی‌ صبر شدند و از او پرسیدند، مطمئنی که سوزنت را اینجا گم کرده ای؟

پیرزن پاسخ داد، اینجا نه،‌ بلکه در خانه گم کرده ام.

فریاد از همگی بر آمد که پس چطور در اینجا بدنبالش میگردی و ما را نیز سرگردان میکنی‌؟

 

پیرزن پاسخ داد، این تنها راهی‌ بود که از اندیشه ام گذر کرد تا به شما عملا بفهمانم، چیزی را که در درونِ خود گم می‌کنید هیچگاه در بیرون نجویید که اصلا نیابیدش.