جستجوگر در این تارنما

Sunday, 16 April 2023

نگرشی دیگر به یکی از فرامین کیخسرو در شاهنامه – بخش پایانی

 

کسانی که شاهنامه و داستان کیخسرو را خوانده اند به خوبی می دانند که کیخسرو نفسی ملایم دارد و اگر هم از کسی چیزی بخواهد آنرا به گونه خواهش یا اندرزی و نه فرمانی ابراز می دارد. او مرز و حدود وقایع را هم به خوبی درک و شناسایی می کند.

نامه کیخسرو به رستم ولی اینگونه نبود. کیخسرو نخست خدمات رستم را شمرده و در پایان به رستم ماموریتی می دهد و پاداشی نیز برای انجامش در نظر می گیرد:

نویسندهٔ نامه را پیش خواند                 وزین داستان چند با او براند

به رستم یکی نامه فرمود شاه              نوشتن ز مهتر سوی نیکخواه

که ای پهلوان زادهٔ پر هنر                  ز گردان لشکر برآورده سر

دل شهریاران و پشت کیان                 به فرمان هر کس کمر بر میان

تویی از نیاکان مرا یادگار                  همیشه کمربستهٔ کارزار

ترا داد گردون به مردی پلنگ             به دریا ز بیمت خروشان نهنگ

جهان را ز دیوان مازندران                بشستی و کندی بدان را سران

چه مایه سر تاجداران ز گاه                ربودی و برکندی از پیشگاه

بسا دشمنان کز تو بیجان شدست           بسا بوم و بر کز تو ویران شدست

سر پهلوانی و لشکر پناه                    بنزدیک شاهان ترا دستگاه

همه جادوان را ببستی به گرز             بیفروختی تاج شاهان ببرز

چه افراسیاب و چه شاهان چین            نوشته همه نام تو بر نگین

هران بند کز دست تو بسته شد             گشایندگان را جگر خسته شد

گشایندهٔ بند بسته توی                        کیان را سپهر خجسته توی

ترا ایزد این زور پیلان که داد             دل و هوش و فرهنگ فرخ‌نژاد

بدان داد تا دست فریاد خواه                بگیری برآری ز تاریک چاه

کنون این یکی کار بایسته پیش            فراز آمد و اینت شایسته خویش

به تو دارد امید گودرز و گیو              که هستی به هر کشور امروز نیو

شناسی به نزدیک من جاهشان             زبان و دل و رای یکتاهشان

سزد گر تو اینرا نداری به رنج            بخواه آنچ باید ز مردان و گنج

که هرگز بدین دودمان غم نبود            فروزنده ‌تر زین چنانکم شنود

نبد گیو را خود جز این پور کس           چه فرزند بود و چه فریادرس

فراوان بنزد منش دستگاه                   مرا و نیای مرا نیکخواه

بهر سو که جویمش یابم به جای           بهر نیک و بد پیش من بربه پای

چو این نامهٔ من بخوانی مپای             بزودی تو با گیو خیز اندرآی

بدان تا بدین کار با ما بهم                   زنی رای فرخ بهر بیش و کم

ز مردان وز گنج وز خواسته              بیارم به پیش تو آراسته

به فرخ پی و بر شده نام تو                 ز توران برآید همه کام تو

چنانچون بباید بسازی نوا                   مگر بیژن از بند یابد رها

این نامه بسیار مشفقانه و بزرگوارانه به نظر می آید و کیخسرو بی شک دوستدار و هواخواه گیو و خانواده گودرز بوده است.

اما این نامه به این گونه ای که عرضه شد خالی از ایراد نیست.

ایراداتی که به این سبک نوشتاری می توان گرفت اینست که:

1-    نامه برای رستم پدربزرگ بیژن نوشته شد. پر واضح است که رستم چون از گرفتاری نوه خود آگاه شود، بر خواهد خاست. نیازی به دستور گرفتن و یا اجازه خواستن از کیخسرو نمی بیند. به یاد بیاوریم زمانی که کیکاووس گیو را به زاولستان فرستاد تا رستم را برای جنگ با سهراب با خود بیاورد و به او سپرده بود یک روز هم درنگ مکن، رستم که نمی دانست به جنگ با چه کسی می رود، نخست چهار روز به جشن و شادی پرداخت و سپس به نزد کیکاووس رفت. همین رستم اما زمانی که از کشته شدن سیاوش که دست پرورده خودش بود آگاه می شود، بدون کسب اجازه از کیکاووس به پایتخت ایران و کاخ کیکاووس رفته و سودابه را در برابر چشمان کیکاووس می کشد. سپس به توران رفته و دمار از روزگار تورانیان در می آورد.

2-    پیران ویسه تورانی هم که از نسب ها و پیوندهای پهلوانان ایرانی آگاه است به خوبی می داند که رستم چون از کشته شدن نوه اش بدستور افراسیاب خبری بشنود دیگر برای تورانیان جایی باقی نخواهد گذاشت و از این رو افراسیاب را اندرز می دهد که از کشتن بیژن چشم پوشی کند. او به افراسیاب می گوید:  

اگر خون بیژن بریزی برین               ز توران برآید همان گرد کین (و همچنین نگاه کنید به ابیات مشخص شده مربوط به پیران ویسه در بخش های پیشین).

3-    کیخسرو هنگامی که می خواهد به گیو پدر بیژن خبر نیامدن پسرش را بدهد، از او می خواهد که کنکاش کند چرا گرگین تنها و بدون بیژن و تنها با اسپ اوی بازگشته است؟ به او دستور نمی دهد و برای این کنکاش کردن پاداش نیز مشخص نمی کند. ( نگاه کنید به ابیات مربوط به این موضوع در بخش دو).

4-    رستم اگر حتی پدربزرگ بیژن هم نمی بود باز نیازی نبود کیخسرو برای دلداری به گیو و کمک به خاندان گودرز به او دستوری بدهد. ما در همین داستان بیژن و منیژه مشاهده کرده ایم که دیگر پهلوانان و بزرگان دربار کیخسرو هم از دربار بیرون آمده و نزد گیو رفته بودند تا همبستگی خود را به او ابراز نمایند. پیش از آن رستم  هنگامی که گودرز را در جنگی که او افراد زیادی از خانواده خود را در آن از دست داده بود، می بیند در آغوشش گرفته و بسیار می گرید. اکنون چه دلیلی دارد که با شنیدن گرفتاری بیژن درچاه افراسیاب، به گودرزیان پشت نماید که اکنون نیاز به دستور دادن کیخسرو و وعده پاداش دادن باشد؟ رفتن رستم برای نجات نوه اش بیژن امری بدیهی می بود.

این پرسش ها مدتها مرا به خود مشغول کرده بودند و از خود می پرسیدم کیخسرو پادشاهی کودن و بی مدارا نبود. این را می توان به خوبی از اندرزهایی که پیش از فرستادن طوس به جنگ داده بود، دریافت. هنگامی هم که طوس از فرامین سرپیچی کرد و بدبختی های بزرگ به بار آورد، کیخسرو مانند دیگر پادشاهان ادوار گوناگون برای او مجازات های بسیار سخت در نظر نگرفت و با نخستین فرصتی هم که پیدا کرد با وساطت رستم او را بخشید. همین وساطت کردن  رستم هم میان طوس و کیخسرو نشان دیگری برای همبستگی میان پهلوانان ایران است که در آن برای کمک و دلداری دادن به یکدیگر نیازی به فرمان شاهی ندارند.

گفته های کیخسرو در نامه اش به رستم به خوبی نمایانگر آگاهی او از میزان دینی که خاندان کیانی به خاندان سام و به خصوص شخص رستم دارند، است. او می داند که رستم همه این کارها را بدون چشمداشت انجام می دهد و هرگاه هم که ماموریت های ناجیانه خود را با موفقیت به پایان می رساند، تنها مدت کوتاهی در دربار شاهان درنگ می کند و پس از آن به سوی زاولستان به راه می افتد. او حتی زمانی میل خود را برای دیدن زال بهانه می آورد تا دربار را بسوی زابلستان ترک کند. رستم و خاندان رستم نه تنها این کارها را برای خاندان پادشاهی ایران انجام می دادند، بلکه به درخواست ها و خواهش های بزرگان ایران هم زمانی که در مخمصه بودند و یا ایران در خطرمی بود، وقع نهاده و پای پیش می نهادند. نمونه بسیار بارز آن شتافتن به کمک نوذر شاه در جنگ او با افراسیاب که در جنگ با ایرانیان پیروز شده بود و سپس انتقال سلطنت از خاندان او به خاندان کاووسیان بود، بدون اینکه تنشی در ساختارهای اجتماعی و اداری ایران به وجود آید. پس نوشتن این نامه با این محتوا از برای چه چیزی بوده است؟

اخیرا که در کلاس آموزش شرح شاهنامه در محضر آموزگار گرامی آقای فرید مرادی بودم به این بخش که رسیدیم، پرسشها و شگفتی خود را از محتوای نامه کیخسرو به رستم نزد ایشان بیان نمودم.

آموزگار گروه اشاره بسیار جالبی کردند که مرا به راه دیگری رهنمون شد. ایشان گفتند که ذات پادشاهی در جوامعی مانند جامعه  ما در نفس خود خودکامه است، هرچند هم که پادشاهی ملایم تر و رئوف تر از دیگر پادشاهان بر سریر قدرت باشد، همین که به تنگنا بیفتد میل به تحکم و فرمان کرده و از این راه، از خود و مقام خود دفاع می کند.

و این گفته به راستی در مورد کیخسرو و این بخش از شاهنامه صدق می کند. کیخسرو به گمان من یکی از پادشاهان دادگر و خوب شاهنامه است که پیوسته کوشش می کند نخست از راه دادگری معضلات را به کنار زده و مسائل را حل کند. او از جنگ کردن صرفنظر نمی کند ولی جنگ هیچگاه گزینه نخست او نیست. او خویی ملایم و نرم دارد. چون چیزی بخواهد، پرسش می کند و بلافاصله دستور نمی دهد. نمونه آخر آن در همین داستان، پرسش از یلان ایران برای یافتن کسی است که به جنگ گرازها برود. او به هیچ پهلوانی دستور نمی دهد بلکه از آنها می پرسد. نکته درست در همین جا نهفته است.

چون بیژن پای پیش می گذارد که به جنگ گرازان وحشی برود، گیو پدرش مخالفت می کند و کیخسرو از ماجرا نمی گذرد. او بیژن را علیرغم میل پدرش به جنگ با گرازان وحشی می فرستد و تنها کاری که می کند این است که گرگین را با او روانه می کند. به یاد بیاوریم که کیخسرو پادشاهی اش را مدیون گیو است. اکنون که فرد برگزیده از سوی او برای همراهی بیژن، یگانه پسر گیو، به تنهایی بازگشته و کیخسرو هنگام بازجویی شخصی از او متوجه شده که گرگین شخص نادرستی است، آشفته شده و          نامه ای به پدربزرگ بیژن می فرستد که برای نجات بیژن برود و سبب نوشتن نامه را نیز دین خود به خاندان گودرزیان عنوان می کند و اینکه رستم هم زحمت و رنجی که به خود می دهد را نباد بی پاداش و مجانی  انجام دهد زیرا او از دادن هیچ پشتیبانی مالی و لشکری در این راه دریغ ندارد (سزد گر تو اینرا نداری به رنج)

این به گمان من سبب محتوای نامانوس نامه کیخسرو به رستم بود. کیخسرو در برابر گیو و خاندان گودرزیان شرمنده و دست و پاچه شده بود و می خواست به گونه ای از خود دفاع و کرده خود را جبران کند.


 
 
پایان
 
 

 

نگرشی دیگر به یکی از فرامین کیخسرو در شاهنامه – بخش دو

 

پیران، سیاستمدار کهنه کاری که از دیرباز در دربار افراسیاب ارجمند بود، شتابان به پیامد کار اندیشیده و از ماموران درخواست می کند از به دار آویختن بیژن خودداری کرده تا او با افراسیاب گفتگو کند.

ماموران نیز که از میزان نفوذ کلام پیران در افراسیاب آگاهی داشتند، همین کار را کردند. پیران شتابان به سراغ افراسیاب می رود و مراسم و آداب ادب را بجا می آورد. افراسیاب می فهمد که پیران چیزی می خواهد و لبخند زنان به او می گوید بگو که چه چیز از من می خواهی؟

باز اینجا سخن را کوتاه می کنم زیرا اینها در شاهنامه بسیار زیباتر و محکم تر عنوان شده اند و تنها به بخشی از سخنان پیران  که پررنگ تر شده اند،اشاره می کنم زیرا در سطور پائین تر به آن باز خواهم گشت:

چو بشنید پیران خسرو پرست              زمین را ببوسید و بر پای جست

که جاوید بادا ترا بخت و جای             مبادا ز تخت تو پردخته جای

ز شاهان گیتی ستایش تراست              ز خورشید برتر نمایش تراست

مرا هرچه باید به بخت تو هست           ز مردان وز گنج و نیروی دست

مرا این نیاز از در خویش نیست          کس از کهتران تو درویش نیست

بداند شهنشاه برترمنش                      ستوده به هر کار بی‌سرزنش

که من شاه را پیش ازین چند بار          همی دادمی پند بر چند کار

بفرمان من هیچ نامد فراز                   ازو داشتم کارها دست باز

مکش، گفتمت پور کاوس را               که دشمن کنی رستم و طوس را

کز ایران به پیلان بکوبندمان              ز هم بگسلانند پیوندمان

سیاوش که بود از نژاد کیان                ز بهر تو بسته کمر بر میان

بکشتی به خیره سیاووش را                به زهر اندر آمیختی نوش را

بدیدی بدیهای ایرانیان                       که کردند با شهر تورانیان

ز ترکان دو بهره بپای ستور               سپردند و شد بخت را آب شور

هنوز آن سر تیغ دستان سام               همانا نیاسود اندر نیام

که رستم همی سرفشاند ازوی             بخورشید بر خون چکاند ازوی

به آرام بر کینه جویی همی                 گل زهر خیره ببویی همی

اگر خون بیژن بریزی برین               ز توران برآید همان گرد کین

خردمند شاهی و ما کهترا                   تو چشم خرد باز کن بنگرا

نگه کن ازان کین که گستردیا              ابا شاه ایران چه بر خوردیا

هم آنرا همی خواستار آوری               درخت بلا را ببار آوری

چو کینه دو گردد نداریم پای               ایا پهلوان جهان کدخدای

به از تو نداند کسی گیو را                 نهنگ بلا رستم نیو را

چو گودرز کشواد پولادچنگ              که آید ز بهر نبیره بجنگ

سخنان پیران را در اینجا از زوایای بسیاری می توان تفسیر و تحلیل کرد که در نوشته مربوط به پیران به آنها اشاره کرده ام ولی در این نوشته می خواهم خود را بر روی ابیاتی که پررنگ ترشده اند، متمرکز کنم و به آنها استناد ورزم.

کوتاه شده داستان اسطوره ای بدین گونه است که افراسیاب سخنان پیران را گوش می دهد و امر می کند که بیژن را در چاهی ژرف و تاریک بیندازند و منیژه را نیز از کاخ بیرون کرده و به او می گوید سزاوار است که دریوزگی کرده و خرده نانی بدست آورد و به زوارش (پرستاری) دلداده خود بپردازد. منیژه نیز گریان و نالان هر روز به دریوزگی می پردازد و خرده نان گرد می آورد و بر سر چاه بیژن رفته و برای او پائین می اندازد. این واکنش منیژه نشان داد که حقیقتا به بیژن دلباخته و آن بزم چند روزه را تنها از روی هوی و هوس انجام نداده بود.

وز آنجا به ایوان آن دخترش               بیاورد گرسیوز آن لشکرش

همه گنج و گوهر به تاراج داد             ازین بدره بستد بدان تاج داد

منیژه برهنه بیک چادرا                     برهنه دو پای و گشاده سرا

کشیدش دوان تا بدان چاهسار              دو دیده پر از خون و رخ جویبار

بدو گفت اینک ترا خان و مان             زواری برین بسته تا جاودان

غریوان همی گشت بر گرد دشت         چو یک روز و یک شب برو بر گذشت

خروشان بیامد به نزدیک چاه              یکی دست را اندرو کرد راه

چو از کوه خورشید سر برزدی           منیژه ز هر در همی نان چدی

همی گرد کردی به روز دراز             به سوراخ چاه آوریدی فراز

به بیژن سپردی و بگریستی                بران شوربختی همی زیستی

از این سو گرگین که مدتی منتظر بازگشت بیژن شده بود و او باز نیامد نگران از کاری که کرده بود به دربار شاه آهنگ بازگشت می کند. خبررسانان شاه بازگشت گرگین را به او گزارش می دهند و او نگران پیامی به گیو می فرستد که برو ببین فرزندت چه شده؟

چو آگاهی آمد ز گرگین بشاه               که بیژن نبودست با او براه

بگفت این سخن گیو را شهریار           بدان تا ز گرگین کند خواستار

گیو که از آغاز داستان با رفتن بیژن هم رای نبود سراسیمه بسوی گرگین می شتابد و از او پرسان        می شود. پاسخ های گرگین گیو را متقاعد نمی کنند و او بنزد شاه شکایت می برد. شاه هم دستور می دهد که گرگین نزد او برود. از سوی دیگر همه بزرگان و سرداران ایران همگی برای دلداری دادن به گیو از دربار با او می روند:

چو گرگین بدرگاه خسرو رسید            ز گردان در شاه پردخته دید

ز تیمار بیژن همه مهتران                  ز درگاه با گیو رفته سران

 

شاه نیز به بازجویی از گرگین می پردازد و  تناقضی در سخنان او می یابد. از سوی دیگر گیو  و به همراه او دیگر سران ایران بی تابی می کنند:

همه پر ز درد و همه پر زرنج             همه همچو گم کرده صد گونه گنج

پراگنده رای و پراگنده دل                  همه خاک ره ز اشک کرده چو گل

کیخسرو در جام جهان نما نگریسته و بیژن را در چاهی اسیر و زنی از خاندان پادشاهی را در حال زوارش (پرستاری و تیمار کردن) او می بیند. او برای گیو پیام می فرستد که برایت هم زمان خبری خوش و ناگوار دارم. خوش از این روی که بیژن زنده است ولی همزمان ناگوار زیرا او در چاهی ژرف دربند شده است.

گیو پهلوان مانند همه والدینی که فرزندی در دست جباری داشته و بیم جانش را دارند، از این پیام که فرزندش زنده است هرچند که در بند باشد، شاد می شود. مهر فرزند  همچون کالایی است که جباران با آن تجارت نابرابرانه و بی شرمانه می کنند:

چو بشنید گیو این سخن شاد شد            ز تیمار فرزند آزاد شد

بخندید و بر شاه کرد آفرین                 که بی‌تو مبادا زمان و زمین

در اینجا کیخسرو فرمانی صادر می کند که این نوشته در مورد همین فرمان کیخسرو و تعییر من از آن است. کیخسرو نامه ای برای رستم می فرستد و به او فرمان می دهد که برای نجات بیژن و رهاندن خاندان گودرز از غم بشتابد و شاه حتی حاضر است که به او گنج و انعام هم بدهد.

کیخسرو اندیشیده است که بیرون آوردن بیژن از چاه صبر از بهر آن شمع چگل تنها می تواند کار رستم باشد بنابراین منشی خود را خوانده و متنی برای نگارش به او می گوید سپس به گیو، پیام بر خویش     می گوید این نامه را به نیمروز (ولایتی در افغانستان امروزی و بخشی از سرزمین زاولستان که سیستان ایران و افغانستان را هم شامل می شد) برده و به رستم برساند:

بدین چاره اکنون که جنبد ز جای؟        که خیزد میان بسته این را به پای؟

که دارد بدین کار ما را وفا؟                که آرد ز سختی مر او را رها؟

نشاید جز از رستم تیز چنگ               که از ژرف دریا برآرد نهنگ

کمر بند و برکش سوی نیمروز            شب از رفتن راه مأسا و روز

ببر نامهٔ من بر رستما                       مزن داستان را بره ‌بردما

ادامه دارد