جستجوگر در این تارنما

Saturday, 29 March 2014

درخت آگاهی‌

خارج از دهی‌ در هند و نه‌ چندان دور از ده، درختِ  تنومند و کهنی بود که پیکرش حکایت از سالهایِ  گذشته بر او میکرد. سده‌ها این درخت آنجا ایستاده و آمدنها و رفتنها دیده و خیلی‌ چیزها فرا گرفته بود.
مردمِ  ده از درخت خیلی‌ خوششان می‌آمد، هرگاه از کارهایِ  روزمره خود فارغ می‌شدند، پیش می‌آمد که به زیرِ  سایهِ  این درخت میخرامیدند و مدتی را‌ آنجا به سر می‌بردند.
اینگونه بود که پدربزرگ‌ها و مادر بزرگ‌ها لمیده در زیرِ  درخت به بازی کردنِ  نوادگان مینگریستند و یا گاهی‌ خانواده‌‌ها در زیرِ  درخت به برگزاری جشن و سرور میپرداختند. با وجودِ  این کسانی‌ بودند که در زیرِ درخت نشسته و بجایِ  لذت بردن، از گرفتاریهایِ  زندگی‌شان ناله میکردند.
روزی مردِ  پیر و فرهیخته‌ای که از ده گذر میکرد درخت را دید، به زیرش رفت، آنجا لمید و پس از مدتی‌ لمیدن برخاست و اعلام کرد که این درختِ کهن خاصیتِ  شگفت  در خود دارد. „ 
برایِ  اینکه به این خاصیتِ  شگفتِ درخت پی‌ ببرید، کافیست که به خانه‌هایِ  خود رفته، غصه و ناراحتی‌ بزرگی‌ که دارید بر رویِ کاغذی نوشته، سرِ  آن را ببندید و به اینجا بیاورید و به درخت بسپرید.
همه چنین کردند، زود به خانه رفته و بزرگترین غمی را که داشتند بر کاغذی نوشته، درش را بستند و در پاکتی گذاشته به سویِ  درخت بازگشتند.
هنگامیکه که میخواستند پاکتها را به درخت وصل کنند، پیرمردِ  فرزانه گفت درخت پاکتِ  شما را تنها زمانی‌ می‌پذیرد که شما نیز پاکتی از او قبول کنید.
با کمی‌ تامل اهالی ده این شرط را قبول کردند برخی هم بدون تامل قبول کردند و با عجله پاکتِ  خود را به درخت آویختند و پاکتی دیگر از شاخه‌ای برگرفتند و به خانه برگشتند.
در آنجا زمانیکه پاکت‌ها را باز کردند و گرفتاریِ  درونِ  پاکت را دیدند، متوجه شدند که این گرفتاری به اندازه گرفتاریِ  خودشان بزرگ است، برخی‌‌ها که حتی گرفتاریِ  بزرگتر نصیبشان گشته بود.
سریع پاکت‌ها را به سویِ  درخت برگرداندند و پاکتِ  خویش را با گرفتاریِ که از پیش داشتند ولی برایش تاحدی راهِ حل میشناختند، برداشته و بازگشتند.

بیشترِ  آنها لبخندی به درخت زده و تشکر هم کردند، گویی که به چیزی مهم در زندگی‌ که تا  آنزمان برایشان نا آشنا بود، پی‌ برده باشند.


چاره - فردوسی

.چو  ایرانیان   آگهی   یافتند
یکایک  سوی چاره  بشتافتند
.
چو در طاس لغزنده افتاد مور
رهاننده را چاره باید نه زور !


Thursday, 27 March 2014

ریچارد نلسون فرای

با کمال تاسف خبر رسید که پروفسور ریچارد نلسون فرای شرقشناس و ایران شناس سوئدی تبار آمریکایی و استاد دانشگاه هاروارد که پیوسته در محافل بین المللی و مرجع  از نام شاخاب پارس دفاع مینمود، امروز بیست و هفتم ماه مارس درگذشت.
روانش شاد باد و یادش گرامی.

پروفسور نلسون فرای که در زمان دانشجویی و جوانی خود سفرهایی به کشورهای ایران؛ افغانستان و هندوستان کرد، به زبانهای باستانی پهلوی، سغدی و اوستایی آشنایی کامل داشت. از دیگر زبانهای منطقه، او زبانهای ارمنی، پشتو، ازبکی و فارسی دری را میشناخت و میتوانست با آنها گفتگو نماید. وی فارسی را در آمریکا فراگرفت و پسان چنان در این زبان تبحر یافته بود که توانست کتاب تاریخ بخارا را با کمک یک ایرانی مقیم آمریکا، برگرداند (ترجمه کند). او در بخشی از دوران جنگ جهانی دوم (1942 – 1944) در افغانستان بسر برد و سالها بعد مدیریت بخش پژوهشهای آسیایی دانشگاه شیراز را بعهده گرفت (1970 – 1976) . فرای با دریافت پشتیبانی مالی از آقاخان رهبر فرقه اسماعیلیه موفق گشت تا کرسی ایران شناسی را در دانشگاه هاروارد بنیاد نماید.
پروفسور نلسون فرای وصیت کرده بود که پس از مرگش او را در اصفهان به خاک بسپارند.

زانرو که کارهای او مایه خوشنودی و دلگرمی دوستداران فرهنگ و تاریخ ایرانی میگشت، نگاره زیر را بیاد او برای این نوشته پسندیدم  تا بدینوسیله به سهم خویش سپاس خود را از او بیان نمایم.



Wednesday, 26 March 2014

زندگی ز سر گیرم - ملک الشعرای بهار

برخیزم و زندگی ز سر گیرم                  وین رنج دل از میانه برگیرم
باران شوم و به کوه و در بارم                اخگر شوم و به خشک و تر گیرم
یک ره سوی کشت نیشکر پویم               کلکی ز ستاک نیشکر گیرم
زان نی شرری به پاکنم وز وی               گیتی را جمله در شرر گیرم
در عرصهٔ گیر و دار بهروزی                آوبز و جدال شیر نرگیرم
داد دل فیلسوف نالان را                        زبن اختر زشت خیره سرگیرم
با قوت طعم کلک شکر زای                  تلخی ز مذاق دهر برگیرم
ناهید بر خمه تیزتر گردد                       چون من سر خامه تیزتر گیرم
کلک ازکف تیر، سرنگون گردد             چون من ز خدنگ خامه سرگیرم
از مایهٔ خون دل به لوح اندر                  پیرایه گونه‌گون صور گیرم
هنجار خطیر تلخ کامی را                     بر عادت خوبش بی‌خطر گیرم
پیش غم دهر و تیر بارانش                    این عیش تباه را سپر گیرم
در عین برهنگی چو عین‌الشمس            از خاور تا به باختر گیرم
وین سرپوش سیاه‌بختی را                     از روی زمین به زور و فر گیرم
وان میوه که آرزو بود نامش                  بر سفرهٔ کام‌، در شکر گیرم
چون خاربنان به کنج غم‌، تاکی               بر چشم امید، نیشتر گیرم؟
آن به که به جوببار آزادی                      پیرایه سرو غاتفر گیرم
باغی ز ایادی اندرین گیتی                     بنشانم و گونه‌گون ثمر گیرم
آن کودک اشک‌ریز را نقشی                  از خنده به پیش چشم تر گیرم
وآن مادر داغدیده را مرهم                    از مهر به گوشهٔ جگر گیرم
شیطان نیاز و آز را گردن                      در بند وکمند سیم و زرگیرم
از کین و کشش به‌جا نمانم نام                  وین ننگ ز دودهٔ بشر گیرم
آن عیش که ‌تن از آن شود فربه               از نان جوینش ماحضر گیرم
وان کام که جان ازو شود خرم                نُزل دو جهانش مختصر گیرم
یک‌باره به دست عاطفت‌، پرده                ازکار جهان کینه ورگیرم
وین نظم پلید اجتماعی را                       اندر دم کورهٔ سقرگیرم
وین ابرهٔ ازرق مکوکب را                     زانصاف‌، دو رویه اَسترگیرم
و آنگاه به فر شهپر همت                        جای از بر قبهٔ قمر گیرم
شبگیر کنم به صفهٔ بهرام                        و آن دشنهٔ سرخش ازکمرگیرم
زان نحس که بر تراود از کیوان              بال و پر و پویه و اثر گیرم
وان دست که پیش آرزوی دل                  دیوارکشد، به خام درگیرم
نومیدی و اشک و آه را درهم                  پیچیده به رخنهٔ قدر گیرم
واندر شب‌وصل‌، پردهٔ غیرت                   در پیش دریچهٔ سحر گیرم
وانگاه به سطح طارم اطلس                    با دلبر دست در کمر گیرم
با بال و پر فرشتگان زانجای                   زی حضرت لایموت پر گیرم


Tuesday, 25 March 2014

خزه‌ای که پس از ۱۵۰۰ سال دوباره شروع به رشد کرد

پژوهشگران بتازگی متوجه گشتند که سرما همه نباتات را از میا‌‌ن نمیبرد.
آنها در زمینهایِ قطبِ جنوب به بقایایِ خزه‌هایی‌ دست یافتند که کهن بودنِ آنرا پسان توانستند چیزی میا‌‌نِ ۱۵۳۰ تا ۱۷۰۰ سال تخمین بزنند.
این خزه را که از عمقِ ۱،۱ متری زیرِ زمینِ قطبِ جنوب برداشته بودند، توانست در آزمایشگاه دوباره بشکفد.
پژوهشگراناین خزه را  ۸ ساعت  در تاریکی و در دمایِ ° ۰  و سپس به مدتِ ۱۶ ساعت در دمایِ  ° ۲۰ و روشنایی نگاه داشتند. پس از ۵۵ روز  خزه شروع به رشد کرد و شکفت.

در سالِ ۲۰۱۲ هم پژوهشگران توانسته بودند که بقایایِ یک گیاهِ ۳۰ هزار ساله را دوباره جان ببخشند اما اینکار را با قبولِ هزینه‌هایِ سنگین و به سختی انجام دادند.


Thursday, 20 March 2014

نوروزتان پیروز باد

بر چهره گل نسیم نوروز خوش است 
د رصحن چمن روی دل افروز خوش است
از دی  که  گذشت هیچ  از او  یاد مکن 
خوش باش و ز دی مگو که امروز خوش است


Sunday, 16 March 2014

یک گفته زیبا

وقتي كبوتري شروع به معاشرت با كلاغها ميكند پرهايش سفيد ميمانند، ولي قلبش سياه ميشود 


Saturday, 15 March 2014

یکی از نقشهای طبیعت در دنیای امروز



در سبدِ زندگی‌

استادِ  سالخورده و پر تجربه‌ای در کلاس دانشگاه در برابر دانشجویانش ایستاده بود و همگی‌ منتظر بودند که او شروع به تدریس کند اما استاد امروز چونان دگر روز‌ها نمینمود و می‌اندیشید. سر انجام نیز او از دانشجویانش عذر خواهی کرد و از ایشان تقاضا نمود که آنروز تدریس نکند و قول داد که بارِ  دیگر با وسایلِ  تدریس نو به کلاسِ  دانشگاه خواهد آمد.
دانشجویان شگفت زده، به خصوص از موضوعِ  وسایلِ  تدریس نو به او نگریستند ولی چیزی نگفتند و درخواستِ  استاد را پذیرفتند.
روزِ  دیگر که دانشجویان به دانشگاه آمدند، استاد را لبخند زنان پیش از خود در آنجا منتظرِ  خویش یافتند.
همه که آمدند، استاد در پشتِ  میزِ  خود، ایستاده در برابرِ  آنها قرار گرفت و جلویِ  چشمانِ  شگفت زده و کنجکاو شده دانشجویانش کوزه نسبتاً  بزرگی‌ را که دهانه  بسیار گشادی داشت  بر رویِ  میز قرار داد و سپس ۱۰ – ۱۲ قلوه سنگِ  بزرگ را بر رویِ  میز در کنارِ  کوزه گذاشت و آهسته آهسته قلوه سنگ‌ها را در کوزه قرار داد.
پس از اینکه همه قلوه سنگ‌ها در کوزه نهاده شدند، استاد از دانشجویان پرسید که آیا کوزه پر شده؟ همگی‌ پاسخ دادند، بلی.  
مطمئنید؟
و سپس استاد به آرامی از زیرِ  میز مشتی خرده سنگ در آورد و در کوزه ریخت و آن را کمی‌ تکان داد تا خرده سنگ‌ها به پایین لغزیدند و در فضای میا‌نِ  قلوه سنگ‌ها قرار گرفتند. پس از اینکه اینکار تمام شد استاد
از دانشجویان پرسید که آیا کوزه حالا پر شده است؟
اینبار دانشجویان کمی‌ محتاط تر شده بودند و یکی‌ از آنها پاسخ داد، احتمالا، نه‌.
استاد لبخندی زد و گفت پاسخِ  خوبی بود و اینبار از زیرِ  میز مقداری شن بیرون آورد و در درونِ  کوزه ریخت. او اینکار را با حوصله انجام میداد تا اینکه سطح شن به لبه دهانه کوزه رسید.
استاد باز پرسید، کوزه حالا پر شد؟ برخی‌ بلی گفتند و برخی‌ نه‌.
استاد این بار از زیرِ  میز یک بطری آب درآورد و خیلی‌ آهسته آب را به درونِ  کوزه ریخت و صبر کرد تا کوزه لبریزِ  از آب شد.
او دیگر نپرسید که کوزه پر شده یا نه، ‌ بلکه مستقیماً گفت  حالا کوزه پر شد.
این بار او چیزِ  دیگری از دانشجویانش پرسید. او میخواست بداند که آیا دانشجویان منظورش را از انجامِ  این آزمایش دریافته اند؟ هر کسی‌ چیزی گفت که برایِ  استاد پاسخ کافی و کاملا مناسب نبود.
پس کمی‌ مکث کرد و گفت : نتیجه اخلاقی‌ِ  این آزمایش را بایستی‌ اینگونه دریافت، کوزه و محتویاتش زندگی‌ِ  انسان‌ها را تداعی میکنند. اگر تو کوزه را نخست با چیزهایِ  بزرگ پر نکنی‌ و از همان آغاز به فرعیات بپردازی، در پایان برایِ  چیز‌هایِ  بزرگ و پر اهمیت جایی‌ نخواهی داشت.

چیزهایِ  بزرگ و پر اهمیت در زندگی‌ میتوانند، خانواده‌ و کسانِ  بسیار نزدیک در زندگیتان، آرزوهایتان، دانش آموختن و دانش آموزی هایتان، جریانات و اتفاقاتِ  خوب در زندگیتان، تندرستی، اهدافتان، عشق و اعمالتان و غیره باشند.  فراموش نکنید که چیز‌هایِ  مهم را نخست در سبدِ  زندگی‌ قرار دهید پیش از اینکه سبدتان با چیز‌هایِ  کم  اهمیت تر پر شود و شما را بخود مشغول دارند.