جستجوگر در این تارنما

Friday, 23 January 2015

نه هر که - حافظ

نه هر که چهره برافروخت دلبری داند
نه هر که آینه سازد سکندری داند
نه هر که طرف کله کج نهاد و تند نشست
کلاه داری و آیین سروری داند
تو بندگی چو گدایان به شرط مزد مکن
که دوست خود روش بنده پروری داند
غلام همت آن رند عافیت سوزم
که در گداصفتی کیمیاگری داند
وفا و عهد نکو باشد ار بیاموزی
وگرنه هر که تو بینی ستمگری داند
بباختم دل دیوانه و ندانستم
که آدمی بچه‌ای شیوه پری داند
هزار نکته باریکتر ز مو این جاست
نه هر که سر بتراشد قلندری داند
مدار نقطه بینش ز خال توست مرا
که قدر گوهر یک دانه جوهری داند
به قد و چهره هر آن کس که شاه خوبان شد
جهان بگیرد اگر دادگستری داند
ز شعر دلکش حافظ کسی بود آگاه
که لطف طبع و سخن گفتن دری داند


Thursday, 15 January 2015

گردن بزن خزان را چون نوبهار گشتی - مولوی

گفتی شکار گیرم، رفتی شکار گشتی
گفتی قرار یابم، خود بی‌قرار گشتی
خضرت چرا نخوانم؟ کآب حیات خوردی
پیشت چرا نمیرم؟ چون یار یار گشتی
گردت چرا نگردم؟ چون خانه خدایی
پایت چرا نبوسم؟ چون پایدار گشتی
جامت چرا ننوشم؟ چون ساقی وجودی
نقلت چرا نچینیم؟ چون قندبار گشتی
فاروق چون نباشی؟ چون از فراق رستی
صدیق چون نباشی؟ چون یار غار گشتی
اکنون تو شهریاری کو را غلام گشتی؟
اکنون شگرف و زفتی کز غم نزار گشتی
هم گلشنش بدیدی صد گونه گل بچیدی
هم سنبلش بسودی هم لاله زار گشتی
ای چشمش الله الله خود خفته می‌زدی ره
اکنون نعوذبالله چون پرخمار گشتی
آنگه فقیر بودی بس خرقه‌ها ربودی
پس وای بر فقیران چون ذوالفقار گشتی
هین بیخ مرگ برکن زیرا که نفخ صوری
گردن بزن خزان را چون نوبهار گشتی
از رستخیز ایمن چون رستخیز نقدی
هم از حساب رستی چون بی‌شمار گشتی
از نان شدی تو فارغ چون ماهیان دریا
وز آب فارغی هم چون سوسمار گشتی
ای جان چون فرشته از نور حق سرشته
هم ز اختیار رسته نک اختیار گشتی
از کام نفس حسی روزی دو سه بریدی
هم دوست کامی اکنون هم کامیار گشتی
غم را شکار بودی بی‌کردگار بودی
چون کردگار گشتی باکردگار گشتی
گر خون خلق ریزی ور با فلک ستیزی
عذرت عذار خواهد چون گلعذار گشتی
نازت رسد ازیرا زیبا و نازنینی
کبرت رسدهمی زان چون از کبار گشتی
باش از در معانی در حلقه خموشان
در گوش‌ها اگر چه چون گوشوار گشتی




Monday, 12 January 2015

هوا بس ناجوانمردانه سرد است - اخوان ثالث


سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت ،
سرها در گریبان است .
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را .
نگه جز پیش پا را دید ، نتواند ،
که ره تاریک و لغزان است .
وگر دست ِ محبت سوی کس یازی ،
 به اکراه آورد دست از بغل بیرون ؛
 که سرما سخت سوزان است .
نفس ، کز گرمگاه سینه می اید برون ، ابری شود تاریک 
 چو دیوار ایستد در پیش چشمانت .
نفس کاین است ، پس دیگر چه داری چشم 
ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟
 مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر ِ پیرهن چرکین !
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آی... 
دمت گرم و سرت خوش باد !
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای!
منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم .
منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور .
 منم ، دشنام پست آفرینش ، نغمه ی ناجور .
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم .
بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم .
حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد .
 تگرگی نیست ، مرگی نیست .
صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است .
من امشب آمدستم وام بگزارم.
 حسابت را کنار جام بگذارم .
چه می گویی که بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی ِ بعد از سحرگه نیست .
حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی ِ سرد ِ زمستان است .
و قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده .
به تابوت ستبر ظلمت نه توی ِ مرگ اندود ، پنهان است .
حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یکسان است .
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت .
هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان ،
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین ،
درختان اسکلتهای بلور آجین .
زمین دلمرده ، سقفِ آسمان کوتاه ،
غبار آلوده مهر و ماه ،
زمستان است .





Monday, 5 January 2015

سبب نامگذاری ساندویچ

در واقع ما امروز مدیونِ چارلزِ دوم پادشاهِ وقتِ انگلیس هستیم که به جایِ ساندویچ پورتسموث نمی‌خوریم.
داستانِ ساندویچ اینگونه آغاز شد : در ماهِ مایِ سالِ ۱۶۶۰ اشراف زادهِ انگلیسی‌  به نامِ ادوارد مونتاگو،  چارلزِ دوم را از محلِ تبعیدش هلند به انگلستان باز پس آورد.
مونتاگو که تا چندی پیش از آن پارلمنتاریست و از طرفداران اولیور کرامول Oliver_Cromwell  رهبر سیاسی و نظامی و حافظ منافع فئودالهای انگلیس، ایرلند و اسکاتلند که مدتی نوای جمهوریت را سرمیداد، بود. مونتاگو ولی پسان (بعدها) نظرِ خود را عوض کرد و طرفدارِ سلطنت گردید.
مونتاگو ناوگان کوچکی به هلند فرستاد تا چارلزِ دوم را به انگلیس بیاورد.
در ازایِ این خدمت چارلز میخواست که او را به لقبِ دوکی مفتخر سازد. در ابتدا قرار بود که مونتاگو دوکِ پورتسموث شود. پورتسموث بندری هست در منطقه هامشایرِ انگلیس  اما چارلز نظرش را تغییر داد و مونتاگو را دوکِ شهرکِ کوچکِ ساندویچ در شمال دوور که در منطقه کنت قرار دارد، کرد.
اورلاندو مونتاگو پشتِ یازدهمِ ادوارد مونتاگو به هنگام بازگویی تاریخ خانوادگیِ خود می‌گوید : „در سالِ ۱۷۶۲ نوه  ادوارد مونتاگو دوکِ ساندویچ که لقب و منصب را از پدر بزرگِ خویش به ارث برده بود برایِ رسیدگی به امور سخت میکوشید و بسیار پر کار بود.
او چنان پرکاری میکرد که حتی به پیشخدمتی که نهار را برایِ او میآورد پرخاش میکرد زیرا که خوردنِ غذا مانع ادامه کارش میشد.
از اینرو آشپزخانه دوک تصمیم گرفت که غذایی مهیا کند که دوک بتواند بخورد بدونِ اینکه کارِ خود را قطع نماید. آنها نانی را که بر رویِ آن تکه گوشت و یا ماهی‌ با مقداری سبزی  قرار داشت را برای نهار دوکِ ساندویچ میفرستادند.
اورلاندو مونتاگو ادامه میدهد : واضح است که این گونه غذا پیشتر از آن هم وجود داشت اما دوکِ ساندویچ آنرا به غذایِ اشرافی مبدل کرد. از آن پس بود که به این گونه غذا ساندویچ گفتند“.
اورلاندو مونتاگو باز هم ادامه میدهد که امروزه کمتر کسی‌ از شهرکِ ۵۰۰۰ نفریِ ساندویچ خبر دارد و عده کمتری نیز از داستان واقعی ساندویچ. درستی‌ و یا نادرستیِ این داستان تأیید نشده است.
برایِ ساندویچ داستانِ دیگری نیز وجود دارد که درستی و یا نادرستی آنهم مشخص نیست و آن اینکه قماربازی چنان سرگرمِ قماربازیِ خود می‌بود که فرصتِ خوردن هم پیدا نمیکرد و از اینرو ساندویچ را اختراع نمود.
هر دویِ این داستانهایِ بالا به قصه بیشتر شبیه هستند تا واقعیتِ تأیید شده و مستندِ تاریخی و از اینرو به نظرِ من بهتر است در همین حد هم به آنها نگریسته شود.


Friday, 2 January 2015

باز کن پنجره را - فریدون مشیری

باز كن پنجره ها را كه نسيم
روز ميلاد اقاقي ها را
جشن ميگيرد
و بهار
روي هر شاخه كنار هر برگ
شمع روشن كرده است
همه چلچله ها
برگشتند
و طراوت را فرياد زدند
كوچه يكپارچه آواز شده است
و درخت گيلاس
هديه جشن اقاقي ها را
گل به دامن كرده ست
باز كن پنجره ها را اي دوست
هيچ يادت هست
كه زمين را عطشي وحشي سوخت
برگ ها پژمردند
تشنگي با جگر خاك چه كرد
هيچ يادت هست
توي
تاريكي شب هاي بلند
سيلي سرما با تاك چه كرد
با سرو سينه گلهاي سپيد
نيمه شب باد غضبناك چهكرد
هيچ يادت هست
حاليا معجزه باران را باور كن
و سخاوت را در چشم چمنزار ببين
و محبت را در روح نسيم
كه در اين كوچه تنگ
با همين دست تهي
روز ميلاد اقاقي ها را
جشن ميگيرد
خاك جان يافته است
تو چرا سنگ شدي
تو چرا اينهمه دلتاگ شدي
باز كن پنجره ها را
و بهاران را
باور كن


Sunday, 28 December 2014

گفتارهای زیبا – دسامبر 2014

نخست دانش میآید و سپس عمل.
کارل بزرگ یا شارلمانی

اگر انسان بهمان اندازه ذهنیتش عقل میداشت، همه چیز آسانتر میگشت.
لینوس کارل پاولینگ، شیمیدان آمریکایی

کسی که همیشه حق دارد، خیلی زود تنها میشود.
ناشناس

من برای عجله کردن هیچ وقت ندارم.
ایگور فیودورویچ استراویسکی، موسیقیدان روس

احمقانه تر از دوست داشتن های یک نفره تنهایی های دو نفره است.
ناشناس


Saturday, 27 December 2014

تا این نباشد بر شما - مولوی

آن خواجه را در کوی ما در گل فرورفتست پا
با تو بگویم حال او برخوان اذا جاء القضا
جباروار و زفت او دامن کشان می‌رفت او
تسخرکنان بر عاشقان بازیچه دیده عشق را
بس مرغ پران بر هوا از دام‌ها فرد و جدا
می‌آید از قبضه قضا بر پر او تیر بلا
ای خواجه سرمستک شدی بر عاشقان خنبک زدی
مست خداوندی خود کشتی گرفتی با خدا؟
بر آسمان‌ها برده سر وز سرنبشت او بی‌خبر
همیان او پرسیم و زر گوشش پر از طال بقا
از بوسه‌ها بر دست او وز سجده‌ها بر پای او
وز لورکند شاعران وز دمدمه هر ژاژخا
باشد کرم را آفتی کان کبر آرد در فتی
از وهم بیمارش کند در چاپلوسی هر گدا
بدهد درم‌ها در کرم او نافریدست آن درم
از مال و ملک دیگری مردی کجا باشد سخا؟
فرعون و شدادی شده خیکی پر از بادی شده
موری بده ماری شده وان مار گشته اژدها
عشق از سر قدوسیی همچون عصای موسیی
کو اژدها را می‌خورد چون افکند موسی عصا
بر خواجه روی زمین بگشاد از گردون کمین
تیری زدش کز زخم او همچون کمانی شد دوتا
در رو فتاد او آن زمان از ضربت زخم گران
خرخرکنان چون صرعیان در غرغره مرگ و فنا
رسوا شده عریان شده دشمن بر او گریان شده
خویشان او نوحه کنان بر وی چو اصحاب عزا
فرعون و نمرودی بده انی انا الله می‌زده
اشکسته گردن آمده در یارب و در ربنا
او زعفرانی کرده رو زخمی نه بر اندام او
جز غمزه غمازه‌ای شکرلبی شیرین لقا
تیرش عجبتر یا کمان چشمش تهیتر یا دهان
او بی‌وفاتر یا جهان او محتجبتر یا هما
اکنون بگویم سر جان در امتحان عاشقان
از قفل و زنجیر نهان هین گوش‌ها را برگشا
کی برگشایی گوش را کو گوش مر مدهوش را
مخلص نباشد هوش را جز یفعل الله ما یشا
این خواجه باخرخشه شد پرشکسته چون پشه
نالان ز عشق عایشه کابیض عینی من بکا
انا هلکنا بعدکم یا ویلنا من بعدکم
مقت الحیوه فقدکم عودوا الینا بالرضا
العقل فیکم مرتهن هل من صدا یشفی الحزن
و القلب منکم ممتحن فی وسط نیران النوی
ای خواجه با دست و پا پایت شکستست از قضا
دل‌ها شکستی تو بسی بر پای تو آمد جزا
این از عنایت‌ها شمر کز کوی عشق آمد ضرر
عشق مجازی را گذر بر عشق حقست انتها
غازی به دست پور خود شمشیر چوبین می‌دهد
تا او در آن استا شود شمشیر گیرد در غزا
عشقی که بر انسان بود شمشیر چوبین آن بود
آن عشق با رحمان شود چون آخر آید ابتلا
عشق زلیخا ابتدا بر یوسف آمد سال‌ها
شد آخر آن عشق خدا می‌کرد بر یوسف قفا
بگریخت او یوسف پیش زد دست در پیراهنش
بدریده شد از جذب او برعکس حال ابتدا
گفتش قصاص پیرهن بردم ز تو امروز من
گفتا بسی زین‌ها کند تقلیب عشق کبریا
مطلوب را طالب کند مغلوب را غالب کند
ای بس دعاگو را که حق کرد از کرم قبله دعا
باریک شد این جا سخن دم می‌نگنجد در دهن
من مغلطه خواهم زدن این جا روا باشد دغا
او می‌زند من کیستم من صورتم خاکیستم
رمال بر خاکی زند نقش صوابی یا خطا
این را رها کن خواجه را بنگر که می‌گوید مرا
عشق آتش اندر ریش زد ما را رها کردی چرا
ای خواجه صاحب قدم گر رفتم اینک آمدم
تا من در این آخرزمان حال تو گویم برملا
آخر چه گوید غره‌ای جز ز آفتابی ذره‌ای
از بحر قلزم قطره‌ای زین بی‌نهایت ماجرا
چون قطره‌ای بنمایدت باقیش معلوم آیدت
ز انبار کف گندمی عرضه کنند اندر شرا
کفی چو دیدی باقیش نادیده خود می‌دانیش
دانیش و دانی چون شود چون بازگردد ز آسیا
هستی تو انبار کهن دستی در این انبار کن
بنگر چگونه گندمی وانگه به طاحون بر هلا
هست آن جهان چون آسیا هست آن جهان چون خرمنی
آن جا همین خواهی بدن گر گندمی گر لوبیا
رو ترک این گو ای مصر آن خواجه را بین منتظر
کو نیم کاره می‌کند تعجیل می‌گوید صلا
ای خواجه تو چونی بگو خسته در این پرفتنه کو
در خاک و خون افتاده‌ای بیچاره وار و مبتلا
گفت الغیاث ای مسلمین دل‌ها نگهدارید هین
شد ریخته خود خون من تا این نباشد بر شما
من عاشقان را در تبش بسیار کردم سرزنش
با سینه پرغل و غش بسیار گفتم ناسزا
ویل لکل همزه بهر زبان بد بود
هماز را لماز را جز چاشنی نبود دوا
کی آن دهان مردم است سوراخ مار و کژدم است
کهگل در آن سوراخ زن کزدم منه بر اقربا
در عشق ترک کام کن ترک حبوب و دام کن
مر سنگ را زر نام کن شکر لقب نه بر جفا

Friday, 19 December 2014

بنای یادبود جنگ در لایپزیگ

هنگامیکه ناپلئون سودایِ چیرگیِ بر اروپا را در سر میپروراند تا طرحی نو دراندازد، زمامدارانِ کشورهایِ گوناگون در این قاره را وحشت درگرفت.

جنگِ میا‌‌نِ نیروهایِ فرانسه و دیگر کشورها بر سرِ تسلطِ بر مرکزِ اروپا اجتناب ناپذیر می‌نمود ولی‌ هیچ کشوری را به تنهایی‌ تاب و توانِ برابری با نیروهایِ نابغهِ جنگی فرانسه نمیبود و نیروهایِ فرانسه مرتب در حالِ پیشروی بودند. در سالِ ۱۸۱۲ روس‌ها ناپلئون را از کشورِ خویش بیرون رانده بودند ولی‌ این پیروزیِ آنها را میتوان بیشتر مدیونِ سرمایِ مسکو و تاکتیک سرفرماندهی ارتش روسیه دانست تا توان و نبوغِ نظامیِ ایشان.

کشورهایِ پروس، روسیه و سوئد نیروهایِ خود را مشترکا به مصافِ فرانسویها که در ناحیه دوک نشسن زاکسن واقع در آلمان فعلی بودند،  فرستادند و حتی در این حالت نیز اطمینانِ چندانی وجود نمی‌داشت که آنها جنگ را ببرند. پیش از شروع جنگ در ژوئن سال ۱۸۱۳ امپراتور اتریش که پدر زن ناپلئون نیز بود وزیر امور خارجه خویش کلمنس فون مترنیش را به شهر درسدن که مقر سرفرماندهی ناپلئون در ناحیه زاکسن بود فرستاد تا با او اتمام حجت نماید. ناپلئون که در این زمان با کشورهای پروس، سوئد و روس در جنگ بود، با ایشان در حالت آتش بس موقت بسر میبرد. این حالت هم بسود متحدین بود که با وجود داشتن نیروهای کافی، تاکتیک ناپلئون را نداشتند و هم بسود ناپلئون که سواره نظامش بشدت ضعیف شده بود. انگلیسی ها که با فرانسه و ناپلئون دشمنی عمیقی داشتند، به اتحادیه ضد ناپلئون کمک مالی میکردند. کلمنس فون مترنیش   Klemens von Metternich  که زاده شهر کوبلنز در کشور آلمان کنونی بود ماموریت داشت تا به ناپلئون پیشنهاد وساطت میان او و دیگر کشورهای اروپایی را بدهد. ناپلئون اما ازامپراتوری ضعیف شده اتریش توقع داشت تا در کنار او با دیگر کشورها بجنگد. مترنیش که سیاستمدار کارکشته ای بود ولی آفتاب بخت ناپلئون را در حالت غروب میدید و از اینرو در ملاقات نسبتا طولانی که با او داشت چنان با او صحبت کرد که بدون نشان دادن به علاقه به جنگ، گفتگوها را به جایی بکشاند که برای اتریش چاره ای بجز به صف متحدان  ضد ناپلئون پیوستن باقی نماند. امپراتور اتریش شخصا به پیروزی این سیاست اطمینان نداشت ولی به شخص مترنیش و روشهای او اعتماد داشت.

جنگ‌هایِ متعددی میا‌‌ن فرانسویها و متحدین رخ داده بود که در آنها گاهی‌ اینها و گاهی‌ آنها پیروزِ مقطعی می‌شدند. سرانجام از شانزدهم تا نوزدهم ماهِ اکتبرِ سالِ ۱۸۱۳ ششمین مصاف جنگی در نزدیکی‌ِ شهرِ لایپزیگ انجام گرفت که در آن ۶۰۰۰۰۰ سربازِ از قوایِ متحدین در برابرِ فرانسویها پایداری میکردند. متحدین سرنوشت جنگ را در غروبِ روزِ هژدهم به سود خویش رقم زدند و در روز نوزدهم اکتبر جنگ به پایان رسید. این برایِ خودِ متحدین  نیز شگفت انگیز بود و بنابراین سرور و شادمانیِ ایشان را مرز و پایانی نبود. در پایان جنگ مشخص گشت که چیزی نزدیک به صد و بیست هزار جنگجو از هر دو طرف در این نبرد جان باختند.
پایان این جنگ بمثابه تولد کشوری بنام آلمان بود که پیشتر از آن از دوک نشینها و پادشاهیهای کوچکی تشکیل شده بود. این دوک نشینها گاهی به این سو و گاهی به آنسو متمایل میگشتند و اینگونه بود که حتی در سپاه ناپلئون نیز حضور داشتند و در نیمه جنگ بناگاه جبهه عوض کردند. پس از این پیروزی بر ناپلئون  پایه های بنیاد کشوری بنام آلمان که همه این حکومتهای محلی را دربرمیگرفت، نهاده شد.
بلافاصله پس از پایانِ نبرد از سویِ برخی‌ پیشنهاد شد که بنایِ یادبودی به مناسبتِ  زنده نگاه داشتن ارج کار کشته شدگان در این جنگِ بزرگ ساخته شود و نخستین طرح‌ها هم از سویِ معمارانی  چون  ج. ج. اف‌‌. وینبرنر  و  هانس کریستیان گنلی   Hans Christian Genelli  ارایه گشتند. شاعرِ آلمانیِ آنزمان ارنست موریتز آرندت که خود نیز در این نبرد شرکت جسته بود در موردِ این بنایِ یادبود که قرار بود بنا شود نوشت :
"Groß und herrlich soll es sein, wie ein Koloss, eine Pyramide, ein Dom zu Köln". 
بزرگ و با شکوه بایدش، چونان مجسمه غولی، یا هرمی‌ و یا چونان کلیسایِ بزرگِ شهرِ کلن.
با وجودِ تمامِ این شور و شوق‌ها ساختِ این بنا حدودِ ۷۰ سال به تعویق افتاد. نخستین بار در سال ۱۸۱۵ از سوی فریدریش آگوست اول پادشاه زاکسن که  در زمانش بهمراه ناپلئون و در رکاب او جنگیده و شکست خورده بود، ساخت آن ممنوع گردید. فریدریش آگوست اشراف زاده فئودالی بیش نبود که از سوی ناپلئون بعنوان پادشاه زاکسن تعیین گشت.
پس از جنگ فریدریش آگوست دستگیر شده و به برلین اعزام گردید و در آنجا با عقد قرار دادی که بخشهای بزرگی از ایالت زاکسن را به پروسها منتقل میکرد و همچنین امضای عهدنامه اتحاد آلمانیها، آزاد گشت و به لایپزیگ بازگشت تا حکومت کند. جائیکه او بعدها بخاطر خدمات فرهنگی و اجتماعی که به شهر لایپزیگ کرد به لقب دادگر مفتخر گردید.
در سالِ  ۱۸۹۴ کلمنت تیم  C. Thieme معمارِ لایپزیگی دوباره ساخت بنای یادبود جنگ را مطرح نمود و برایِ پیشبردِ کارهایِ آن انجمنِ وطن دوستانِ آلمانی را تاسیس کرد تا هم نگذارند این پیشنهاد به فراموشی سپرده شود و هم اینکه برایِ ساختنش پول گرد آورند. هنوز از پولهایی که ۷۰ سالِ پیش جمع شده بودند، مقداری باقیمانده بود.
شهرداریِ شهرِ لایپزیگ زمینی‌ به مساحتِ ۴۰۰۰۰ مترِ مربع برایِ ساختِ بنا در جنوبِ شرقی‌ِ شهر به رایگان در اختیار قرار داد و مردم به گرداوریِ پول برایِ ساختِ بنا پرداختند.
بنایی‌ که با ۹۱ متر بلندی و الهام از سبکِ ساختِ یونانی - رومی و مصری به زودی به بزرگترین بنایِ یادبودِ جهان مبدل گشت.
با اینوجود باز هم در ساخت آن وقفه ایجاد گردید اما اینبار وقفه ای کوتاه. در پائیز سال ۱۸۹۶ مسابقه ای میان معماران برگزار گردید تا طرح ها و ماکت های خود را عرضه نمایند. پس از انجام مسابقه و با رای داوران مقام نخست طرح را ویلهلم کرایس Wilhelm Kreis، مقام دوم را اوتو ریت  Otto Rieth، مقام سوم را کارل اشپت و اسکار اوسبک Karl Spaeth und Oskar Usbeck   بطور مشترک و مقام چهارم را برونو اشمیتز Bruno Schmitz  احراز نمودند. با وجود آن بنا بتوصیه انجمن وطندوستان آلمانی  در سالِ ۱۸۹۸ با سرپرستیِ برونو اشمیتز  Bruno Schmitz   معمارِ برلینی کارِ ساخت بنا آغاز گردید.
نخست میبایست بر رویِ تپه‌ای به ارتفاعِ ۳۰ متر ۸۲۰۰۰ مترِ مکعب خاکبرداری انجام گیرد تا بتوان ۲۶۵۰۰ بلوکِ سنگی‌ِ بزرگ را در آنجا بر رویِ هم تعبیه نمود.
وزنِ این بلوک‌هایِ سنگی‌ بر رویِ هم  ۳۰۰۰۰۰ تن بودند و کار ساختِ بنا ۱۵ سال به درازا کشید. تندیس‌هایِ ساخته شده در این بنا را پیکر تراشِان نامی آنزمان‌ فرانتس متزنر Franz Metzner  و کریستیان بهرنس Christian Behrens تراشیده و عرضه نمودند.
در هژدهمِ اکتبرِ سالِ ۱۹۱۳ یعنی صد سال پس از وقوعِ جنگ،  با حضورِ فریدریش آگوستِ سوم پادشاهِ ساکسن و نمایندگان خانواده‌‌هایِ سلطنتی روسیه، اتریش و سوئد از این بنا پرده برداری گردید. میهمان اصلی این مراسم اما ویلهلم دوم امپراتور همه آلمان بود.
بنای ساختمان بر روی یکی از تپه هایی قرار دارد که جنگ در آنجا صورت گرفته بود و برای رفتن از پائین تا بالای بنا بایستی   ۵۰۰ پله را طی نمود. بعدها دو آسانسور نیز در آنجا کار گذاشته شد تا تماشاگران بتوانند راحت تر به بالای ساختمان بروند. بر روی سقف گنبد بنا، تندیس ۳۲۴  سوارکار در اندازه طبیعی بنمایش گذاشته شده.
در چهارگوشه تالار زیر سقف تندیس های ۵،۹ متری  چهار نگهبان دنیای مردگان که  رشادت،  نیروی ملت،  قدرت اعتقاد و آمادگی برای شهادت را نمایندگی میکنند برپا ایستاده اند و بعنوان سرمشق با آرامی و متانت ولی پرابهت به بازدیدکنندگان درون تالار مینگرند.

تندیسهای بسیار دیگری نیز در زیر گنبد بنای یادبود وجود دارند که معانی گوناگونی دارند و چیزی عنوان میکنند. اما بخاطر نداشتن نگاره و هم بخاطر زیاد گشتن مطالب از آوردنشان در اینجا خود داری کردم.  آخرین ریزه کاریهای بنای  خود ساختمان بالاخره به پایان رسید و در اکتبر سال ۲۰۱۳ که صدمین سال آغاز ساخت بنا و دویستمین سالگرد نبرد لایپزیگ بود، جشن بزرگی برگزار گردید. بنای یادبود جنگ، همچون برج ایفل برای شهرپاریس، نشان شهر لایپزیگ میباشد. 

در بیرون بنا تندیس بسیار بزرگی از ملک مقرب میکائیل بنمایش گذاشته شده که بالای سر او نوشته شده است : خدا با ما.
در کشورهای آلمانی زبان میکائیل فرشته نگهبان سربازان و جنگجویان است.
کناره پلکانی که از دو طرف میکائیل بطرف بالا میروند، نقش سر انسانی با ریش دراز نمایان است که شباهت بسیار زیادی به تندیس ابوالهول دارد.
نمایی از بالای پلکان ردیف دوم ساختمان. به نوار حاشیه کناری حوض بزرگ میانی که دریاچه اشکها نام دارد، توجه نمایید.

این بزرگ شده بخشی از نگاره بالاست. ستونهای باریک سپید فلزی کنار گذرگاه را بیاد شرکتها و یا کسانی ساخته اند که برای بازسازی این بنای تاریخی کمک مالی نمودند. نام آنها را بر روی این ستونهای باریک و بلند در کنار دریاچه اشکها نصب کردند تا یادشان باقی بماند.