جستجوگر در این تارنما

Sunday, 1 December 2013

نشانه - یک داستان آفریقایی با اندکی‌ تصرف

پدری بود که در دنیا تنها دو پسر داشت. هر چه بر سنِّ  او افزوده میشد و ناتوانتر می‌گردید، بیشتر به زندگیش و چیزی که از او باقی‌ مانده و باقی‌ خواهد ماند، می‌اندیشید. گاهی‌ از خود می‌پرسید، آیا به دو فرزندم تجربه‌ای که در زندگی‌ بدردشان بخورد، داده‌ام؟
از آنجا که این پرسش‌ها او را رها نمی‌کردند و آرمش نمی‌گذاشتند، بر آن‌ شد که وظیفهِ  بخصوصی به آنها واگذار نماید.
فرزندان را به پیشِ  خود خواند و گفت :“ من دیگر پیر و نتوان شده ام.  بزودی دیگر از من نشانی‌ باقی‌ نخواهد ماند. میخواهم که شما یک‌سال در جهان بگردید و برایِ  خود و آینده تان جهان را نشان گذاری کنید تا بتوانید راهِ  باز گشت به خانه را بیابید.
فرزندانِ  مرد نیز پذیرفتند و دنیا را در نوردیدند.
به محضِ  ترکِ  خانه، فرزندِ  بزرگتر شروع کرد که بر سرِ  راهش علفها را به هم گره بزند، بر رویِ  تنهِ  درختان نشان بکند، برخی‌ از شاخه ها را شکسته و خم کند، بر رویِ  زمین‌ گودال بکند تا راهش مشخص  گردد.

در همین زمان فرزندِ  کوچکتر کوشش میکرد که با رهگذرانی که بر سرِ راهشان پیدا میشد، گفتگو کند و از احوالاتشان بپرسد، با آنها به دهشان میرفت و نزدِ  ایشان کار میکرد و در جشنهایشان شرکت میکرد، با کودکان  آنها میرقصید و بازی میکرد و همچنین در دلواپسهایشان خود را شریک میساخت.
پس از گذر از چند ده و شهر که بدین منوال گذشت، برادرِ  بزرگتر شاکی‌  گشت که همه کارها را او می‌کند و برادرِ  کوچکتر تنها بفکرِ  خوش بودن است.
در پایانِ  یک‌سال آنها به خانه بازگشتند. پدرشان که از دیدنشان خوش حال شده بود، پس از چند روز گفت : „ فرزندانم، پیش از چشم برهم گذاشتنم، میخواهم تمامیِ  نیرویِ  خود را جمع کنم و آخرین سفرم را با شما انجام دهم و نشانه‌هایتان را ببینم تا بتوانم به  آرامی و خیال راحت چشم بر هم نهم.
فرزندان کمک کردند و پدر را با خود بردند. بر سرِ  راه به محلِ سبزه‌هایِ  گره خورده رسیدند، که در این  میا‌ن زرد و پژمرده شده بودند و باد آنها را با خود برده بود، درختانی را که برادرِ  بزرگتر بر رویِ  بدنه آنها نشان کنده بود، زده بودند تا از آنها هیزم درست کنند، و بیشترِ  گودالهایِ  کنده شده بر رویِ  زمین به مرورِ  زمان دوباره پر شده بودند بطوریکه به سختی قابلِ  شناسایی بودند.
ولی‌ هر جای که میرفتند کودکان و بزرگسالان به پیش میدویدند و با دیدنِ دوباره برادرِ  کوچکتر شادی میکردند و به سببِ  او همگی‌ را به ده خود دعوت کرده و با ایشان جشن می‌گرفتند.

در پایانِ  سفر و پس آنکه سه‌ نفر به خانه رسیدند پدر به دو فرزندش گفت:  „  هر دویِ  شما کوشش کردید که  کاری را که به شما محول شده بود درست انجام دهید. تو ‌ای فرزندِ  ارشدم، زحمت زیاد کشیدی و سختی زیادی بردی اما در پایان نشانه هایت ناپایدار بودند، کارِ  اشتباه نکردی ولی‌ از زحمتِ  خود برای آینده  نیز کم ننمودی و تو ‌ای فرزندِ  کوچکم، تو نشانهایت را بر دل و قلبِ  مردم گذاشتی‌. این نشانها زنده بوده و باقی‌ خواهند ماند. تنها مواظب باش که نشانِ  بد بر قلبی باقی‌ نگذاری که مایه ناراحتیت گردد.


Tuesday, 26 November 2013

سفر به جهان دیگر با زیورآلات زرین و آینه نقره

در ناحیه اورال باستانشناسان یک گورِ  سرمت را یافتند که در آن یک جعبه آرایش، جعبه وسایلِ  خالکوبی و پیراهنی زربافت قرار داشتند.
هیپوکراتس پزشکِ  یونانی شیفته ایشان بود. او مینویسد، سرمت‌ها سوارکارانِ  بسیار خوبی هستند که از پشتِ  ‌اسبِ  دوان، نیزه و زوبین را با مهارت و دقتِ  فراوان بر هدف میاندازند.
تا به امروز خیلیها در موردِ  ایشان چیز نوشته اند، تنها این خودِ  آنها بودند که در موردِ  خویش برایِ  ما گزارشی باقی‌ نگذاشتند. این در موردِ بیشترِ  اقوامِ  آریایی که خط و حروفِ  الفبا نداشتند منجمله ایرانی‌ها صدق می‌کند.
حتی ایرانی‌ها که پس از ورودِ  به ایران با خط میخی‌ آشنا شدند هم نسبتاً و در مقامِ  مقایسه با دیگران گزارشاتِ  کمی‌ از خود بر جای گذاشتند.

در اوستا ایشان را مردم ناحیه سئیریما میخوانند و در شاهنامه فردوسی سلم نامیده میشوند. سرمت‌ها در سده‌هایِ  هفتم تا پنجمِ  پیش از میلاد سائورا مات خوانده می‌شدند (گویا به معنایِ  آنها که از ناحیه سرما میایند) اینان از تیره اقوامِ سکاهایِ  ایرانی بودند که در آسیایِ  مرکزی، شمالِ  دریایِ  کاسپین و حتی تا به رومانی و لهستانِ  امروزی پراگنده شده و به صورتِ  نیمه ساکن و نیمه کوچی، مأوا داشتند.
از زیر تیره‌هایِ  سرمت‌ها نیز یکی‌ قبیله نیرومند و بزرگِ آلان با زیرتیره  آئورسی  Aorsi  بود که نامِ  امروزه  روسیه از ایشان گرفته و مشتق شده است. واژه آئورسی خود مشتق شده از رکسولانه Roxolani بمعنای آلان های رخشنده میباشد که در نواحی میان دریای کاسپین و دریای سیاه میزیستند و آهسته نواحی شمالیتر دریای سیاه را یعنی اوکرائین، روسیه سفید و تا شهر نووگرود Veliky_Novgorod را هم مسکونی کردند.

پژوهشگران و باستان شناسان امروزه تنها از رویِ  یافته‌هایِ  باستانی و مقایسه آنها با گزارشاتِ  تاریخیِ  دیگر اقوام است که میتوانند به آداب و رسومِ  این مردمان پی‌ ببرند.
لئونید یابلونسکی باستان شناسِ  آکادمیِ  علومِ  روسیه با کمکِ  تیمِ همراهش در کاوش‌هایِ  تابستانیِ  امسالشان در ناحیه فیلیپوکووا به یک گورِ  سکایی که کورگان Kurgan  نامیده میشود، برخوردند.
در سده‌هایِ  چهارم و پنجمِ  میلادی در این ناحیه سرمتها زنان و مردانِ نژاده خود را در کورگانه (به معنی‌ِ  گورخانه ؟؟)  به خاک میسپردند.
برایِ  سفر به آن گیتی‌، سرمت‌ها ‌اسب، جنگ افزار و تزئیناتِ  به همراه مردگان در گور میگذاشتند.
به خاطرِ  همینهم گورهایِ  سکایی و به خصوص گورهایِ  نژادگان در کورگانه برایِ  غارتگران همیشه جالب بودند.
اینبار ولی‌ بخت با یابلونسکی یار بود. باوجودِ  اینکه بخشِ  باختریِ گورخانه در بیست سالِ  پیش کاوش و پژوهش شده بود ولی‌ از دستبردِ حفارانِ  غیرِ  مجاز در امان مانده و دست نخورده بود، بطوریکه یک تپه ۵۰ متر در ۵ متر برایِ  عملیاتِ  کاوشی باقی‌ مانده بود.
در زیرِ  تپه یک راهِ  زیرزمینی و یک ورودی قرار داشت که نخستین چیزی بود که پیدا شد، از آنجا که پیش رفتند و به جعبه برونزیِ  بزرگی‌ رسیدند به قطرِ  یکمتر که دو دسته سبکِ  سکایی به شکلِ  سرِ  دو عقاب که  نوک به نوک بودند،  داشت. در زیرِ  این جعبه و در  ژرفایِ  چهار متری گورِ اصلی‌ قرار داشت.
به نظر میرسید که در این گور یکی‌ از زنانِ  نامی‌ خفته باشد، آنهم زنی‌ که از آرایش و مدِ  زمان خود آگاهی‌ِ  کامل داشته.
پیراهنش درخشنده بود و برق میزد. ۳۹۵ قطعه کوچکِ  زرین در اطرافِ استخوانهایش پراگنده افتاده که زمانی‌ به شلوار و دستمال و پیراهنش چسبیده بودند.
برگ‌هایِ  گل زرین و شمایلی از یک پلنگِ  زرین که بر رویِ  پشتِ  آهویی جسته بود نیز در میانشان بود. دستمال یا شال را زمانی‌ زنجیری طلا محکم میکرد و بر رویِ  سر آستینِ  پیرا‌هنِ  زن مرواریدهایی بطورِ  منظم چیده شده بودند. جایی‌ که زمانی‌ گوش‌هایِ  زن قرار داشتند، باستان شناسان گوشواره  با نقشِ  حیوانات پیدا کردند و نیز آینه‌ای از جنسِ  نقرهِ  جلا داده شده که بر پشتِ  این نقشِ  عقابی با هیبتِ  گاوِ  نر و پنجه‌هایِ باز قرار داشت.
در کنارِ  جمجمه همچنین جعبه آرایشی بود که تا لبه از چیز‌هایی‌ پر شده بود که یک زنِ  متشخص برایِ  پاکیزگی و آرایش نیاز دارد.
بسته‌ها و بطریهایِ  کوچک از جنس نقره و گل، کیسه‌هایِ  کوچکِ  چرمی و دندانهایِ  ‌اسب با رنگِ  سرخ.
سرمت‌ها همچون سکاها برایِ  خالکوبیهایِ  زیبا بر رویِ  پوستشان نامی‌ بودند. هرچند که بر  پیکرِ  زن دیگر پوستی باقی‌ نمانده بود اما کاوشگران به یک سوزنِ  زرین، قاشقی از استخوانِ  حیوانات و هاونِ  سنگی‌ که از وسایلِ  خالکوبی بودند، برخوردند که همه کاوشگران را خوشحال ساخت.

تنها چیزِ  شگفت انگیز در این گور اینبود که پس از انجامِ  آزمایش‌هایِ دی. ان. ا، مشخص گشت که جنازه نه‌ به یک زن بلکه به مردی تعلق دارد.
بتازگی نیز گوری در ناحیه الزاس فرانسه یافت شد که متعلق به زنی از سرمتها بود که بهمراه خانواده و قبیله اش به آنجا مهاجرت کرده بودند. جمجمه زن بطور شگفت انگیزی کشیده بود یعنی بیشتر به خربزه میماند تا گرد و مدور و طبیعی.
زنان خانواده های معتبر و محترم سرمت از کودکی با چنین آرایشهایی تزیین میگشتند و از اینرو اینگونه خاکسپاریها در میان سرمتها غیرطبیعی و نامعمول بنظر نمیرسید.

Sunday, 24 November 2013

تاثیرات اسطوره اسفندیار و اسطوره ایکاروس بر جوامعشان

در بخشهای ایکاروس  و  اسطوره اسفندیار  و اسطوره اسفندیار بخش دو  و  اسطوره اسفندیار – بخش پایانی  به صورت  بسیار کوتاه به داستانهای آنها پرداختم. داستانِ  اسفندیار و سرانجامش  اگر از زوایایِ  گوناگون به آن نگریسته شود می تواند آموزنده، جالب و دلچسب باشد.

نخست این شخصیتِ  خودِ  اسفندیار است که در گذشتِ  زمان با تعبیر و گونه‌هایِ  مختلف بر ما عرضه گشته و از اینرو نیز برداشت‌هایِ  گوناگونی را در ما سبب می شوند. برای رسیدگی به سبب این تغییرات شخصیت عرضه گشته اسفندیار و دیگر اسطوره های عمدتا مذهبی ایران باستان، نوشتاری جداگانه نیاز می باشد و در حوصله این مقاله نمی گنجد. تنها می توان گفت که بلی این تعابیر گوناگون در مورد شخصیت اسفندیار در مقاطع زمانی گوناگون وجود داشتند.

تعریفِ  متونِ  زرتشتی نخست، از او پهلوانی آرمانی‌ را عرضه می‌کند که پسرِ  شاهی‌ پشتیبانِ  دین است و از اینرو نیز نظر کرده خودِ  زرتشت می باشد، تعاریفی که بدین طریق برایِ  ما باقی‌ گذاشته شده اند همگی‌ موید این امر می باشند. متون زرتشتی بجای  مانده برای ما، تعابیر دینی هستند و شگفت انگیز هم نمی باشد که تنها از یک زاویه به شخصیت و کنش اسفندیار بنگرند.

تعاریفی که از متون غربی سده های  باستان به ما رسیده اند هر چند که با حقیقت و روح اسطوره اصلی مطابقت کامل ندارند اما موید دو چیز می باشند. یکی اینکه گشتاسپی وجود داشته و دیگر اینکه کنش و شخصیت بازگفته شده و تعریف گشته از او  بدور از کنه شخصیتی که در گاثاها (سروده های خود زرتشت) از او بیان شده، نمیباشد.

از سویِ  دیگر بیانِ  همین داستان در شاهنامه فردوسی می باشد که گرچه مبنایِ  خود را از خدای نامک که نبشته موبدان بوده گرفته اما  سبب‌ها و ریشه  وقایع را به گونه دیگری بیان می‌کند که به تاریخ و طبیعتِ انسانها در گذشته نه چندان زیاد دورتر از زمان فردوسی بیشتر مشابهت دارد تا متون باستانی منابع زرتشتی نخستین.  تجربه های تاریخی ایرانیان رستم ها و اسفندیارهای اینچنینی چندی را از دورانهای ساسانیان بیاد داشت. در رستم میتوان سورنای اشکانی و یا بهرام چوبین ساسانی را یافت و در اسفندیار و گشتاسب هم میتوان خسروپرویز ساسانی را مشاهده نمود. 

هیچکس نمیتواند با قاطعیت بگوید که آیا اسفندیاری در زمان زرتشت وجود داشته یا نه‌  و اگر وجود داشته تا چه اندازه اعمالی که به او نسبت می دهند، میتوانند آرمانی و تخیلی‌ باشند یا واقعی. ولی‌ یک چیز را می توان با قاطعیت بیان نمود و آن اینکه نحوه و شکل اخیر داستانهایِ  بازگو شده از این دست به گونه‌ای بیانگرِ تمایلات و اندیشه‌ها و نگرشهایِ  ما هستند و ما بگونه‌ای آنها را الگوی رفتارهای اجتماعی و فردی خود قرار می دهیم یا اینکه دوست داریم که قرار دهیم و برای رسیدن به این آرمانها و الگوها کوشش هایی هم می کنیم.

شاید هم بتوان نقش اسفندیار را از این سبب که  محبوب گشت و الگو قرار گرفت تاحدی  با نقش الگویی سرنوشتِ دایدالوس پدر ایکاروس مقایسه کرد ولی بایستی تضاد‌هایِ عملی‌ میا‌‌نِ آخرین شخصیت های روایت شده از آنها را  نیز برشمرد.

قدرِ  مسلم اینستکه تهداب و بنمایه این دو اسطوره در این دو گوشه جهان تا به امروز به گونه‌ای بر رفتار و خویِ  مردمان آنها تاثیر گذاشته است. چیزی که اما این میان بسیار با اهمیت بنظر می رسد نحوه بازخوانی و تفسیر کارها و اعمال ایندو شخصیت اسطوره ای در دو فرهنگ می باشد. در اولی با تکیه به اصل سلسله مکرر پالایش و بهبود (که در آن نقد خود منتقد نیز اصل و رواست)، کوشش گردیده تا کارهای یک شخصیت را به چالش کشیده و از آنها نتایج اجتماعی وفلسفی بگیرند تا راه برای یک گام به پیش رفتن جامعه هموار گردد. در دومی ولی ما نقطه مقابلش را می بینیم. شخصیتی بخاطر کارهایی که کرده و در زمان خود به دلایلی  مورد تایید و ستایش گروهی و طبقه ای بوده، تکریم و تعریف می شود ولی هیچکس بخود اجازه نمی دهد تا به نقدش بکشد. فردوسی نیز بصورت غیرمستقیم اینکار را می کند. کلا فردوسی بخاطر اهداف دیگری که داشته خود را به میان دایره نقد و بحث مستقیم نمی اندازد ولی ایرادات و اشارات حاشیه ای و غیرمستقیم خود را که عمدتا نیز درست می باشند، بیان میدارد.

در داستانِ  ایکاروس، همه چیز بر طبقِ  میلِ  پدر انجام میگردد و ایکاروس را زمانِ  زیادی برایِ  کسبِ تجربه باقی‌ نمی ماند. پدر تجربه دارد اما خودمحور بین است. عاقبتِ  ماجرا نه خوشایندِ  پسر است و نه‌ پدر.

ایندو که در برابرِ  واقعیات قرار گرفتند، بهایِ  گزافی پرداختند (یکی‌ جانش را از دست داد و دیگری پسرش را) ولی‌ باز هم این غم و اندوه از دست دادن فرزند باعث نگردید که دایدالوس گذشته خود را بررسی نکرده، پشیمان نشده، روشهایِ  خود را به صورتِ  عملی‌ و نه‌ شفاهی به روز و‌ مبدل نکرده، و کوشش ننماید تا اشتباهات خود را تا حد امکان جبران کند.  دایدالوس دیگر پس از مرگ پسرش به کسی‌ رشک نمی‌برد و حاضر بود که هنرش را که انحصارش و در نتیجه قدرتش بود به شاگردانش بیاموزد.

دایدالوس فهمید که حقیقت وجود دارد، از آن نباید دور شد ولی نزدیکی بیش از حد هم اگر طاقتی در کار نباشد، مرگ آور است و با وسایل موجود ( وسایل موجود برای شرایط دایدالوس بصورت الگویی و مقایسه ای) این نزدیکی امری ناشدنی و بدفرجام میباشد. دایدالوس پرمایه و پراستعداد که عمری را در فرار و گریز از واقعیات موجود و پنهان کردن دانش خود بسر برده بود و بارها بقول امروزیها زرنگی کرده بود، دریافت که بایستی چیزی را عوض کرد و آن چیز هیچ چیز دیگری نبود جز خودش و روشهایش. این تغییر روش و شیوه اما به نفی حقیقت و یا دگرگونه جلوه دادنش نینجامید.

اسطوره ایکاروس و دایدالوس به انسان غربی یاد داد که بایستی یا ساکن ماند (ساکن ماندن یعنی در گذر زمان از دیگران پس افتادن) و یا اگر نمیخواهی ساکن بمانی و پیش بروی، بایستی وسایلش را فراهم سازی. پیشتر نمیتوانی بروی مگر اسباب بزرگی همه آماده کنی. دایدالوس از تجارب منفی و مثبت خویش فرا گرفت که منطقی تر، راحت تر و بادوامتر همانا تقسیم نمودن منطقی با دیگران است و از اینرو توانست نسبت به سابقش الگوی کاملتری برای انسانهای یونانی گردد.

در مورد اسطوره بازمانده از اسفندیار وضع چگونه است؟

نوه لهراسب و فرزند گشتاسب از پدر و پدربزرگ خود چیزی فرانگرفت بجز ادامه دادن همان راه و روش آنها. او از دیگران شنیده و نیز خود دیده که راه آنها (تلاش برای رسیدن به تاج) چه دردسرهایی دارد ولی بازهم بهمان راه  ادامه میدهد. اما این اسفندیار تعریف شده در متون زرتشتی نخستین نیست. بنظر میرسد که اینجا جامعه اسطوره را الگو قرار نداده  بلکه این اسطوره است که در گذر زمان مجبور گشته تا از جامعه خود الگوبرداری کند

در تعابیر و تعاریف جدیدتر، پدر اسفندیار (گشتاسب) خود دیده و تجربه کرده که جلوگیری خودخواهانه  از رشد طبیعی و روند طبیعی به چه مشکلاتی منتهی خواهد شد. گشتاسپ خودش حاضر بود که برای رسیدن به تاج در معیت لشگری بیگانه به کشور خود حمله کند. همان کشوری که برای بیشتر متحد کردنش (در واقع برای نگاهداشتن تاج خودش) پسان حاضر شده بود که دین بهی را بپذیرد و بدینگونه ائتلاف  ابتدایی میان دین و دولت را بوجودآورد. الگویی که پسان توسط ساسانیان بگونه ای تند و متکی بر منافع، دنبال گردید. داستان اسب گشتاسپ و چهار پای جمع شده او به زیر شکمش و شیوه مداوای او نیز بیشتر به افسانه میماند تا واقعیت.

گشتاسپ هم در جوانی از پدرش انتظار داشت که تخت را ترک کرده و تاج را به او واگذارد اما همو بعنوان پدر حاضر نبود که روش خود را در برابر خواسته مشابه پسرش دگرگون کند و او را به جنگ جهان پهلوان خود می فرستد که هرکدام که کشته شد، درواقع عمدتا سودی موقتی تنها برای خود او خواهد داشت. میل به داشتن تاج نزد گشتاسپ چنان زیاد بود که زمانیکه در دربار قیصر و داماد قیصر بود به امید اینکه پس از قیصر بتواند بر جای او بنشیند زمانیکه برادرش زریر به دربار قیصر آمد و اصل و نسب گشتاسپ را بازگفت، گشتاسپ خاموش مانده بود و از ایرانیان هیچ نکرد یاد. این قیصر بود که دادگرانه به قائله خاتمه داد و از باژخواهی از ایران چشم پوشی کرد و گشتاسپ و همسرش را به ایران فرستاد.  بنا براین اگر سروده های فردوسی را با قاعده کنار هم قرار دهیم در میابیم که این میل به قدرت به مرور زمان و حتی پس از دوران نسبتا دراز شاهی در گشتاسپ شاهنامه ای اصلا کم نگشته بود و از اینرو بود که حاضر بود حتی فرزند خویش را به ماموریت های خطرناک بفرستد تا مگر از میان برود و کسی داعیه تاجش را نداشته باشد. به پیامدها هم توجهی نداشت. اسفندیار اما نه تنها از بین نمی رود که روئین تن هم می شود. از اینرو فرزند را به بهانه زرتشتی نبودن رستم به جنگ با او می فرستد. اینکه زمان کوتاهی پس از ماجرای رستم و اسفندیار هم پادشاهی کیانی از میان می رود و هم خاندان نریمان و عصر پهلوانان در حساب احتمالاتش نیامده و گویی اهمیتی هم برایش ندارد. شبیه همین ماجرا را ما در زمان ساسانیان و در شخص خسروپرویز می بینیم.

پیشتر گفتم که اسفندیار مانند رستم به هفت خوان رفت. برخی کسان هفت خوان اسفندیار را با هفت خوان رستم برابر می گذارند ولی من اصلا چنین باوری ندارم. ماهیت و دلیل آغاز و انجام ایندو هفتخوان را نمی توان برابر با هم دانست. رستم را پدرش تک و تنها برای نجات جان شاه که نماد پیوستگی ایرانیان است و همراهانش به  مازندران فرستاد تا ایشان را آزاد نموده و با خون جگر دیو سپید که در چشمانشان می ریزد، اینان را بینا نماید. در اینجا بازهم صحبت از بینایی است. کدام بینایی؟ ما می دانیم که گذشتگان ما بدلایلی از جمله بدلیل شرمناک بودنشان خیلی علاقه داشتند در لفافه صحبت نمایند.

اسفندیار در شاهنامه ولی با لشکر و بهوای گسترش دین بهی به اقصی و کنار گسیل میشود تا که یا هوای سلطنت از سرش بیرون رود و یا اینکه جان از تن تاج طلبش. از اینرو دلایل و روش و هدف از انجام دو هفتخوان را نیز نمی توان با هم برابر شمرد.

حال بنگریم به اینکه پس از اسفندیار وضع چگونه شد؟ آیا نسل بعدی چیزی از این داستانها آموخته بود؟

بهمن پسر اسفندیار نیز از بازگشتن بینایی چشم دل پدرش در دقایق آخر چیزی فرا نگرفت. او نیز پس از مرگ رستم و در واقع برای بدست آوردن سرزمین زاولستان و سیستان (بنا به راویات اسطوره) یادش رفت که دست پرورده  خود رستم بوده  و :

سواری و می خوردن و بارگاه               بیاموخت رستم بدان پور شاه

بهر چیز بیش از پسر داشتن                 شب و روز  خندان به بر داشتن

و با وجود این بهمن اسفندیار پس از مرگ رستم با یافتن بهانه ای بلافاصله به زاولستان لشگر کشیده :

چو بهمن به تخت نیا بر نشست              کمر با میان بست و بگشاد دست

سپه را درم داد و دینار داد                   همان کشور و مرز بسیار داد

یکی انجمن ساخت از بخردان               بزرگان و کار آزموده ردان

چنین گفت کز کار اسفندیار                   ز نیک و بد گردش روزگار

همه یاد دارید پیر و جوان                    هرانکس که هستید روشن‌روان

که رستم گه زندگانی چه کرد                 همان زال افسونگر آن پیرمرد

فرامرز جز کین ما در جهان                 نجوید همی آشکار و نهان

سرم پر ز دردست و دل پر ز خون         جز از کین ندارم به مغز اندرون

اینجا دیگر هیچ صحبتی از به روز کردن شخصیت و اندیشه در میان نیست. فراگیری از تجارب پیشینیان اصلا مطرح نیست.  اینجا  کسی  از کاری که خود کرده و یا بستگان نزدیکش کردند و نتایج را برای او باقی گذاشتند نادم و پشیمان  نمی شود بلکه منتظر فرصتی می نشیند تا با شیوه نوین تری و با ابزارهای دیگری بهمان کارهای پیشینیان خود ادامه دهد. پیوسته هم دلیلی ظاهری برای اینکارها پیدا میشود. یا گسترش دین بهی است و یا انتقام خون پدر را خواستن و یا هزار چیز دیگر. جز از کین ندارم به مغز اندرون ! ! !  اتفاقا اینجا را دروغ نگفته. به مغز اندرونش چیز دیگری نیست. بازنگری، دوستی و آرامش جستن، به روز مناسبات و بهبود روابط اینها هیچکدام به نزدیکی مغز هم نمیآیند، چه رسد به بدرون آن بروند و مطرح گردند. چشم دل بر روی حقیقت بسته می ماند تا زمانیکه دل دیگر نتپد.

در الگوی یونانی پدر پسر را از دست میدهد و آرام میشود و ملایم. پدر معتقد میشود که انحصارطلبی ره به رهایی از مشکلات نخواهد برد.

در الگوی ایرانی چند نسل پشت سر هم از میان میروند و چیزی دگرگون نمیشود. بمحض اینکه آشوبها به صورتی فروکش کردند، پیروزان ماجرا چونان  بهمن اسفندیار دوباره به همان آشوبهای پیشین به سود خود دامنه می زنند. یعنی این آشوب و کشش هیچگاه تصمیم ندارد که فروکش کند. تنها زمانیکه آشوبها بصورت برهه ای پایان یافتند است که پیروزان کمی استراحت می کنند تا بتوانند به گاه دیگر، در جای دیگر و بمناسبتی دیگر همان کارها را آغاز نمایند. معضل انحصار و انحصارطلبی باقی می ماند و بدنبال طرحی نو است تا در آن خلیده و ادامه بقا داشته باشد. تنها پس از آن است که کمی آرامش میابد، همچون بهمن اسفندیار پس از ویران کردن سیستان :

چو شد کوه بر گونهٔ سندروس                ز درگاه برخاست آوای کوس

بفرمود پس بهمن کینه‌خواه                   کزانجا برانند یکسر سپاه

هم‌انگه برآمد ز پرده‌سرای                   تبیره ابا بوق و هندی درای

از آنجا به ایران نهادند روی                 به گفتار دستور آزاده‌خوی

سپه را ز زابل به ایران کشید                به نزدیک شهر دلیران کشید

برآسود و بر تخت بنشست شاد               جهان را همی داشت با رسم و داد

به درویش بخشید چندی درم                  ازو چند شادان و چندی دژم

جهانا چه خواهی ز پروردگان؟              چه پروردگان؟ داغ دل بردگان

استاد سخن در دو بیت آخر کل چیزی را که من می خواهم بگویم، هزار سال پیش خیلی روانتر و ساده تر بیان کرده است. تنها بایستی درکش کرد.

در الگوی یونانی همانطور که در نخستین بخش نوشتم : دایدالوس بواسطه هنر و خلاقیتی که داشت مورد توجه بزرگان عصر خویش قرار گرفته و از الطاف ایشان بهره مند میشد....هرچند که دایدالوس هنرمند کامیابی بود اما به همان اندازه نیز بدیگران حسادت میورزید و خودنگر مینمود.......دایدالوس می خواست که پردیکس خویشاوند خویش را بکشد تا رقیبی نداشته باشد. اما در پایان سرگذشت دایدالوس ما با دایدالوس دیگری را مواجه می شویم. او حالا دیگر حاضر است تا هنرها و دانش خود را به دیگرانی که خویشاوندانش نیز نیستند، بیاموزد.

در الگوی ایرانی پسرها بعد از پدرها به همان نابخردیهای پیش ادامه میدهند و بهایش را دیگران باید بپردازند.                 


 اسطوره چیست؟

در مورد اسطوره ها بسیار کسان، بسیار زیاد، بسیار زیبا نوشته اند. اما دگرها شنیدستی، اینهم شنو.

کوتاه کنم سخنم را،  اسطوره ها به گمان من پیام‌های اجتماعی آشکار و نهان نیاکان هستند که در دل تاریخ  به گونه ای نیمه واقعی یا تخیلی اتفاق افتاده اند ودر قالب داستانهایی زیبا و گیرا  برای خاطره تاریخی نسل‌های بعد نگاهداری می شوند.

جان هینلز در کتاب شناخت اساطیر ایران، برگردان استادان بزرگ بانو ژاله آموزگار و شادروان احمد تفضلی بدینگونه تفسیرش کرده است : " کل اسطوره بخشی از تاریخ است، زیرا اسطوره دیدگاههای انسان را در باره خود او و جهانش و تحول آن در بر دارد. این مطلب به ویژه در مورد اساطیر ایرانیان صدق میکند، زیرا اسطوره های آنان درباره آفرینش و بازسازی جهان تفسیرهایی است از فرایند تاریخ جهان یا تفکراتی است در باره این فرآیند".

آقای دکتر ابوالقاسم اسمائیل پور  میگوید : "اسطوره عبارت است از روایت یا جلوه ای نمادین در باره فرشتگان، ایزدان، موجودات فوق طبیعی و بطور کلی جهانشناختی که یک قوم  بمنظور تفسیر خود از هستی به کار می بندند، اسطوره سرگذشتی راست و مقدس است که در زمانی ازلی رخ داده و بگونه ای نمادین، تخیلی و وهم انگیز میگوید که چگونه چیزی پدید آمده، هستی دارد یا از میان خواهد رفت و در نهایت اسطوره به شیوه ای تمثیلی کاوشگر هستی هست. به عبارتی اسطوره بینشی شهودی است."

اگر این امر را بپذیریم که اسطوره ها در حقیقت برداشتهای آرمانی ما از شخصیتهای حقیقی / داستانی در ماجراهای گذشته و دیدگاههای آرمانی ما از تحولات تاریخی مان میباشند که ما پیوسته کوشش می کنیم با آنها در رابطه مانده و به آنها وفادار باقی بمانیم، آن گاه این کوشش انسانها که در گذر تاریخ و با گذشت زمان خواسته ها و آرزوهای خود را به اسطوره ها و تعابیر آنها افزون می نمایند، گرچه ناخوشایند و غیرمنطقییست ولی تا حدی هم قابل فهم می باشد. بعبارتی دیگر یک ملت می تواند نقشی را که یک شخصیت اسطوره ای داشته است بنا به میل و نیاز روانی خود به روز کند. اینرا می توان بدینگونه نیز عنوان نمود که چون نمی توانی ( یا حقیقتا نمی خواهی ) مانند شخصیتی اسطوره ای شوی پس او را شبیه  خود بساز.

استاد مهرداد بهار اسطوره شناس بزرگ در گفتگویی با استاد ابوالقاسم اسمائیل پورعنوان می کند:

اساطیر یک مجموعه واحد و ثابت نیستند بلکه مجموعه ای متحول زیر تاثیر تحولات اجتماعی در دوران مختلف می باشند. پس اساطیر ایران را هم نمی توانیم این طور توجیه بکنیم. به گمان من، مقطع ساسانی از نظر مسائل اجتماعی توجیهاتش با اوستای جدید فرق می کند. اما یک مسئله کلی را می توان گفت و آن این است که تحول اساطیر هر قوم معرف تحول شکل زندگی، تحول ساختارهای اجتماعی، تحول اندیشه و دانش انسان (هایش) است. اگر فکر می کنید که تحول اساطیر تنها وابسته به تحولات طبقاتی است، این طور نیست. ده ها و شاید صدها عامل متفاوت روی هم باید جمع شوند تا بتوانند مسائل را تغییر دهند. مثلا رشد آگاهی انسان. انسان طبیعت را هر روز بهتر می شناسد. تاریخ تمدن انسان نشان می دهد که شناخت ما از طبیعت، انسان و جامعه مرتب تغییر می کند. البته گاه این روند کند است، گاه به حدی کند است که در حد توقف می باشد و گاه نیز شتابناک، اما در هر حال در دراز مدت معمولا می توان از این تحول سخن گفت.

تغییر شناخت فورا در اساطیر منعکس می شود. انسان در اواسط هزاره ی نخست پیش از میلاد به نجوم دست پیدا می کند. پیش از آن آگاهیهای نجومی خیلی ابتدایی هستند. در این زمان است که ریاضیات مصری و نجوم بین النهرینی با هم جمع می شوند، انقلاب عظیمی در زمینه نجوم به وجود می آید، تاثیرش فورا در جهان خدایان اسطوره های آسیای غربی ظاهر می شود. خدایانی که تا آن موقع روی کوه المپ و البرز و جاهای دیگر ساکن بودند، به اعماق آسمان و سیارات بالا می روند، سرنوشت انسان که در دست بت ها و خدایان زمینی بود، به دست سیارات داده می شود. سیارات خدا می شوند و قادرند که سرنوشت ما را عوض کنند. اگر کسی کارهای روزمره را می خواست انجام دهد، مثلا ازدواج، جنگ، سفر و غیره از منجم باشی طالع کار خویش را می پرسید. پس می بینید که چگونه شناخت و دانش تازه در تفکر اسطوره ای انقلاب به وجود می آورد. یا ابزار کار جدید را در نظر بگیریم. هنگامی که ابزار جدید به وجود می آید. خدایانی که ابزار ابتدایی داشتند دارای ابزار نو می شوند. خدایانی که مثلا با یک چوب نوک تیز زمین را شخم می زدند، پس از اختراع خیش توسط انسان، صاحب خیش می شوند.

ساختارهای اجتماعی – طبقاتی هم در اساطیر منعکس می شود. هنگامیکه بردگی در جامعه به وجود می آید، این اسطوره شکل می گیرد که خدایان انسان را خلق می کنند برای این که بردگی خدایان را بکنند و انسان برده ی خداوندان می شود. این درست همزمان است با دوران بردگی در بین النهرین. تردیدی نیست که در هر دوره ی اجتماعی ساختارهای اجتماعی، ابزار نو، دانش جدید، موقعیت های جغرافیایی تازه، همه در اسطوره ها منعکس می شوند.

شاید نیز از همینرو میباشد که گاهی از یک اسطوره و قهرمانی هایش تعابیر و روایات گوناگونی به ما رسیده است و تشخیص اینکه کدام روایت و تعبیر به داستان نخستین نزدیکتر است را برای ما دشوار ساخته است. گاهی نیز اسطوره ها ماهیت اسطوره ای خویش را از دست می دهند و تنها بگونه حماسی ظاهر می شوند تا بتوان آسان تر به روزشان کرد. به این سبب است که ما با گشتاسپ و اسفندیار حماسی در شاهنامه بیشتر روبرو هستیم تا گشتاسپ اسطوره ای.

اما به گمان من چیزیکه همزمان تشخیصش مشکل نیست همانا یافتن رابطه میان روایات متداول و شخصیت حاضر اجتماعی یک ملت میباشد. بدینگونه که میتوان از روایات باقی مانده از اسطوره های یک ملت به کنش و شخصیت اجتماعی و خواست و تمایلات درونی مردمان آن ملت تا حدی پی برد.

هنر  فردوسی تنها به زنده نگاه داشتن زبان فارسی و روح دوباره  دمیدن در قالب شخصیت تاریخی مرده ایرانیها محدود نمیشود بلکه یکی از بزرگترین هنرهای فردوسی را بایستی وفادار ماندن به محتوای روایاتی دانست که به او رسیده اند و بدون دستبردی به آنها بردن، بازگو کردن دوباره آنها. گاهی پیش می آید که فردوسی روایات رسیده به او را روا نمی داند و بازگو کردن آنها را بدانگونه که به او رسیده اند، نمی پسندد و تغییرشان می دهد ولی بلافاصله در ابتدای همان روایت این موضوع را با خواننده خویش در میان می گذارد و از او می خواهد که خود نیز روایت پیشین را بخواند و خود به این نتیجه برسد که کدام تحریر و تعریف را بیشتر می پسندد و درست می پندارد.

هدف فردوسی بالا بردن سطح توانایی فرهنگ مردم بود توسط  آگاهی دادن به آنها و هدایتشان به سوی به روز کردن مکرر این آگاهیها و مقایسه نمودنشان با روایات پیشین در فرهنگ خودی و روایات مشابه در فرهنگهای دیگر. بر فردوسی نباید پوشیده بوده باشد که روایات ومعانی آنها و روابط روایات با مردمی که در گذر زمان کامل تر می شوند، تغییر می بابند و از اینروست که می نویسد چون با دانش به روز زمان خود به داستانها می نگری فراموش مکن که اینها در چه زمانی و چه محیطی و چه سطح آگاهی ساخته شده و سینه به سینه نقل گردیده اند تا به ما رسیدند. از اینروست که می گوید:

خردمند کین داستان بشنود                    بدانش گراید، بدین نگرود

ولیکن چو معنیش یادآوری                   شود رام و کوته کند داوری

این روایات یا به گفته یونانی هیستوریا هستند که شخصیت های حقیقی و حماسی را برای ما زنده نگاه داشته و کارهایشان و اهدافشان را به یادمان می آورند. تفسیر روایات یا هیستوریا در گذشت زمان برای ما اسطوره ها یا میتولوژی ها را می سازند.

شخصیتهای اسطوره ای بمرور مبدل به مشترکات تاریخی حماسی ما با یکدیگر می شوند که با زنده نگاه داشتنشان در اذهانمان ریشه ها و تجارب مشترک خود را جستجو کرده و برای یافتنش آنچنان که استاد توس می گوید به معانیشان نیاز داریم. تنها اسطوره را تجربه کردن کافی نیست. اینکه معنای آن چیست و با چه و کجا و در چه موقعیتی می توان قیاسش کرد نیز پر اهمیت است.


 






Wednesday, 20 November 2013

خودروی بیدار

شرکتِ  خودروسازیِ  ولوو در حالِ  پژوهش بر رویِ  سیستمی‌ با نامِ هشدار به راننده میباشد که در آن‌ سنسورهایی که حرکت‌هایِ  زیگزاگی را در خودرو به ثبت رسانند فرض را بر این میگذارند که راننده را در حالِ رانندگی‌ خواب گرفته و بلافاصله با اعلام‌هایِ  صوتی و نشان دادن علامتِ نشان داده شده در نگاره زیر به راننده هشدار میدهند و پیشنهاد میکنند در نخستین فرصت در گوشه‌ای نگاه داشته و کمی‌ استراحت نماید و قهوه‌‌ بنوشد.


Tuesday, 19 November 2013

سروده ای از عبید زاکانی

رفتم از خطهٔ شیراز و به جان در خطرم
وه کزین رفتن ناچار چه خونین جگرم

میروم دست زنان بر سر و پای اندر گل
زین سفر تا چه شود حال و چه آید به سرم

گاه چون بلبل شوریده درآیم به خروش
گاه چون غنچهٔ دلتنگ گریبان بدرم

من از این شهر اگر برشکنم در شکنم
من از این کوی اگر برگذرم درگذرم

بی‌خود و بی‌دل و بی‌یار برون از شیراز
«میروم وز سر حسرت به قفا مینگرم»

قوت دست ندارم چو عنان میگیرم
«خبر از پای ندارم که زمین می‌سپرم»

این چنین زار که امروز منم در غم عشق
قول ناصح نکند چاره و پند پدرم

ای عبید این سفری نیست که من میخواهم
میکشد دهر به زنجیر قضا و قدرم





Saturday, 16 November 2013

بازگرداندنِ ۱۰ هزار گلنبشته

بازگرداندنِ  مجموعه‌ای از مدارک کهن که زندگی‌ِ  روزمره را در گاهِ  باستان گزارش میکنند، احتمالا بزرگترین بازپسفرستی از این دست برایِ  یک دانشگاهِ  آمریکایی خواهد بود.
دانشگاهِ  کورنل  Cornell University  که یکی‌ از هشت دانشگاهِ  نامی‌ آمریکا و در ردیف دانشگاه‌های هاروارد، ییل، پرینستون، پنسیلوانیا و کلمبیا میباشد، در نظر دارد که ۱۰ هزار لوحه گلی را که بر روی آنها مدارکِ  تاریخی با خطِ  میخی‌ نوشته شده و مربوط به هزاره چهارمِ  پیش از میلاد میباشند به عراق باز گرداند. بر رویِ  این گلنبشته‌ها زندگی‌ِ  روزمره  مردمان آنزمانِ مزوپتامی (بین النهرین) که گاهواره تمدنِ  بشری خوانندش، شرح و گزارش شده اند.
در سالِ  ۲۰۰۰ کلکسیونرِ  نیویورکی اشیأٔ عتیقه‌‌ بنامِ  جاناتان روزنJonathan Rosen   و خانواده‌ اش آغاز نمودند که این گلنبشته‌ها را به دانشگاه کورنل اهدا نمایند.
شمارِ  چندی از روشنفکران و آگاهان  آنزمان به این گرداوری و این اهدا اعتراض‌هایِ  شدید کرده بودند زیرا این گلنبشته‌ها از جمله آثارِ باستانی موزه بغداد بودند که در سالِ  ۱۹۹۱ و به هنگامِ  جنگِ  خلیجِ پارس، از آن‌ مملکت به یغما برده شده بودند. جاناتان روزن اظهار نمود که همه این گلنبشته ها از راه قانونی خریداری شده اند و نتایج هیئت بازرسی در مورد نحوه خرید آنها نیز چیز دیگری را نشان نداده است. او همچنین اظهار داشت که این خواست مادرش پیش از مرگ بوده که این گلنبشته ها را به دانشگاه کورنل هدیه نماییم.
در میان این گلنبشته ها، گزارشاتی از یک شاهزاده سومری از شهرِ  گرسانا هم وجود دارند که مربوط به سده بیست و یکمِ  پیش از میلاد است و در آنها نقشِ  زن در شهرِ  باستانیِ اور به روز شده. در این نبشته‌هایِ راهبردی، نقشِ  حکومتیِ  سیمات ایشتار پس از مرگِ  شوهرش بصورتِ  الگویی نشان داده شده.
دولت عراق سال گذشته طی یک نامه رسمی خواهان بازگرداندن این آثار به عراق گردید.

بنظر میرسد که اگر آثاری باستانی در کشور مبدا به ثبت رسیده باشند، بازگرداندن آنها پس از یغماهای اینچنینی بمراتب آسانتر باشد تا که این آثار پس از کشف گشتن توسط قاچاقچیان  بلافاصله دزدیده شده و در خارج از محل یافت به موزه ها و علاقه مندان فروخته شوند.


Friday, 15 November 2013

نقشه صلیبِ سبزِ بین المللی



صلیبِ  سبزِ  بین الملی که مقرِ  آن‌ در سوئیس میباشد، سازمانیست که در زمینه پشتیبانی از محیطِ  زیست فعالیت می‌کند و سی‌ صلیبِ  سبز از سی‌ کشورِ  جهان را در زیرِ  سقفِ  سازمانیِ  خود، پوشش میدهد.
بتازگی صلیبِ  سبزِ  بین المللی نقشه‌ای پخش کرده (نگاره زیر) که در آن آلوده‌ترین ده نقطه جهان نشان داده شده است.
این ده محل از میا‌‌نِ  ۳۰۰۰ محلِ  آلوده در جهان پس از در نظر گرفتنِ  ضوابطی چون :

در کجا میزانِ  آلودگی از همه جای سریع تر پیش میرود؟
به چه اندازه میزانِ  آلودگی از حدِ  نصابِ  قابلِ  قبول بیشتر است؟
چند نفر از انسانها در معرض خطرِ  این آلودگی قرار دارند؟
عواقبِ  میا‌‌ن مدت و دراز مدتِ  این آلودگیها چیست؟
...
...
برگزیده شده اند.