جستجوگر در این تارنما

Saturday, 23 July 2016

پر مگو

تا زمانیکه سخن میگویی، نمیتوانی حرفِ دیگران را بشنوی. تا وقتیکه حرفِ دیگران را نشنیده باشی‌، حالِ آنها را درک نمیکنی و چون حالشان ندانی، چاره جویی هایت برایِ مسائلِ ایشان هم نمیتوانند به واقعیات زیاد نزدیک بوده و راهگشا باشند.
ای بلبل همدرد دمی گوش فرا دار
منهم بسرایم، بود این غم شودم کم




Saturday, 16 July 2016

پلکان اسپانیایی شهر رم Piazza di Spagna

یکی‌ از نامیترین پله‌هایِ عمومیِ جهان پله‌هایِ اسپانیایی در شهرِ رم پایتختِ ایتالیا میباشد.
پله‌هایِ اسپانیای را در سالِ ۱۷۲۳ ساختند. این پلکان کلیسایی را به نامِ سانتا ترینیتا دل مونتی  به میدانِ اسپانیایی متصل می‌کند.
از اینرو به میدان اسپانیایی  Piazza di Spagna می‌گفتند که در جوارِ سفارتِ اسپانیا در دستگاهِ واتیکان  قرار داشت. میدانِ اسپانیایی جزو خاکِ اسپانیا حساب میشد و اگر کسی‌ بدونِ اجازه به آنجا وارد میگشت، موظف به خدمت کردن در ارتشِ اسپانیا می‌گردید.

وابستگان سفارت خانه اسپانیا و مردمیکه از اطرافِ این میدان میخواستند به سمتِ کلیسای
سانتا ترینیتا دل مونتی بروند، میبایستی از میا‌‌نِ بوته‌هایِ وحشی و انبوه گذر میکردند و همین اسبابِ نارضایتی‌ مردم را بوجود آورده بود.
در سالِ ۱۷۲۳ بدستورِ پاپ بندیکتِ سیزدهم امرِ برطرف کردنِ بوته‌هایِ وحشی و طراحی‌ِ ساختِ این پلکان که میدانِ اسپانیایی را به کلیسا میپیوست به معماری بنامِ فرانچسکو دی سانتیس Francesco de Sanctis  که برایِ دستگاهِ کلیسایِ رم کار میکرد، داده شد. او معمار خوبی بود، پلکانِ اسپانیایی مشهور‌ترین اثریست که از او باقی‌ مانده است.
اینجا تنها علاقهِ پاپ در میا‌‌ن نبود بلکه پادشاهِ فرانسه هم متمایل به ساختنِ این پلکان بود، زیرا پولِ ساختِ کلیسایِ سانتا ترینیتا دی مونتی را لویی دوازدهم پرداخت کرده بود و وجودِ چنین راهی‌، رفتنِ به این کلیسا را  آسان تر میکرد. فرستاده فرانسه در واقع در سالِ ۱۶۶۱ مقدارِ زیادی پول برایِ ساختنِ چنین پلکانی در رم به امانت گذاشته بود اما ماجرا یک گرهِ بزرگ داشت. رقابتِ میا‌‌نِ دربارِ فرانسه و دستگاهِ واتیکان. این در زمان پاپ اینوسنسِ سیزدهم اتفاق افتاد.
فرانسویها میخواستند پلکان را به سبکی آباد کنند که یادآورِ کاخ‌هایِ سلطنتیِ فرانسه باشد و پاپ حتماً سبکِ ایتالیائی را در رم میخواست. همین رقابتِ میا‌‌نِ شاه و پاپ سبب گشت تا ساختِ پلکان به عقب بیفتد.
رقابتی‌ که آثارش را تا به امروز هم میتوان بر رویِ پلکانِ اسپانیایی مشاهده کرد.
سرانجام پلکان را ساختند که از یک بخشِ پهنِ میانی و دو باریکه کناری به سبکِ زیبایی‌ تشکیل شده است. معمارِ پلکان در ساختِ آن‌ ظرافت‌هایِ بسیاری انجام داده. بر روی سنگنبشته‌ای بطورِ ضمنی به محدودیات‌هایِ خویش در ساختِ آن‌ اشارهِ غیرِ مستقیم کرده.
نوشتهِ  OPUS AUTEM VARIO RERUM INTERVENTU به معنای مداخلاتی که کار را تغییر میدادند، اشاره می‌کند به موضوعاتی که در این میا‌‌ن اتفاق افتادند. سرانجام برای اینکه هر دو طرف آرام گیرند پلکان را تندیس‌هایی‌ از ‌عقاب (نماد واتیکان) و گلِ زنبق ( نمادِ خانوادگی، سلطنتی، سیاسی و ارتشیِ فرانسه ) تزئین دادند که هنوز هم وجود دارند و دیده می‌شوند. لوییِ پانزدهم پادشاه وقت فرانسه  میبایستی که تنها به یک یادنامه کوتاه بسنده میکرد.
کلیسا اما میخواست که بصورتِ نهایی‌ قدرتِ خود را به نمایش بگذارد، از اینرو پاپ کلمنسِ دوازدهم تصمیم گرفت که در سالِ ۱۷۳۳ سنگ ستونی (اوبلیسک) مشرف به پلکان بسازد که بر رویِ آن‌ قدرتِ کلیسا به نمایش گذاشته شود ولی‌ با پا در میانی از اینکار صرفنظر کرد. اما سرانجام در سالِ ۱۷۸۹ زمانیکه انقلابِ کبیرِ فرانسه انجام گرفت، کلیسا چنین سنگ ستونی را ساخت و آن تا به امروز موجود میباشد.
ساختارِ پلکانِ اسپانیایی بدینصورت است که به سه‌ بخش تقسیم شده. بخشِ میانی که پهن میباشد بهمراه  دو نوارِ جانبی. این سه‌ بخش را سکوهایی از هم جدا میسازند. تنها در سه‌ مرحله پس از طی‌ِ یکبار سه‌ پله و دوبار ۱۲ پله این سه‌ نوار دوباره به هم متصل شده و تراسِ های کوچکی را تشکیل میدهند. پلکان اسپانیایی در مجموع ۲۳ متر ارتفاع دارد.
در پایینِ پلکان، یعنی در میدان اسپانیایی، چشمهِ دلا باراکاسا  Fontana della Barcaccia  به معنای چشمه چهار رود قرار دارد که در سالِ ۱۶۲۹ ساخته شده و با آبِ آشامیدنی تغذیه میگردد. بنایِ چشمه از سنگِ تراورتن ساخته شده و یادآورِ یکی از طغیانهایِ رود میباشد که در سالِ ۱۵۹۸ اتفاق افتاد و میدان اسپانیایی را کاملاً به زیرِ آب برد.
                                                                       بازمانده حمام آگریپا                                                                
 در پایینِ پلکانِ اسپانیایی خیابانِ ویا کندوتی  Via Condotti قرار دارد که یک مرکزِ خریدِ بسیار نامی‌ میباشد و باقیمانده آثار باستانی چون بقایای حمام آگریپا  Baths of Agrippa  و مقرِ اصلی‌ خانه‌هایِ ِ نامدار مد‌ چون گوچی و دیگر بوتیک‌هایِ گرانقیمت که یکی‌ پس از دیگری  کنار هم قرار دارند و همچنین کافه‌هایِ سنتی‌ و نامی‌ مانندِ  کافه آنتیکو  کافه گرچو   Antico Caffe Greco ، در آن واقع میباشند.

Wednesday, 29 June 2016

چاره او - سعدی

چند بشاید به صبر دیده  فرو دوختن؟
خرمن ما  را نماند  حیله  به جز سوختن
گر نظر صدق را نام گنه می‌نهند
حاصل ما هیچ نیست جز گنه اندوختن
چند به شب در سماع جامه دریدن ز شوق؟
روز دگر بامداد  پاره  بر او دوختن
زهد نخواهد خرید چاره رنجور عشق
شمع و شرابست و شید پیش تو نفروختن
تا به کدام آبروی ذکر وصالت کنیم؟
شکر خیالت هنوز می‌نتوان توختن
لهجه شیرین من پیش دهان تو چیست؟
در نظر آفتاب مشعله افروختن
منطق سعدی شنید حاسد و حیران بماند
چاره او خامشیست یا سخن آموختن


Wednesday, 22 June 2016

ثبت جهانی مثنوی مولوی

اگر چه پیشِ خردمند، خامشی ادب است
 به وقتِ مصلحت آن‌ به که در سخن کوشی
 دو چیز طیرهِ عقل است، دم فرو بستن
 به وقتِ گفتن و گفتن به وقتِ خاموشی

دیگر بار فرصتی دست داد تا سخنانی را که مدت هاست در دل داشتم سرانجام بر زبان آرم هر چند که مناسبتی را که به سببش اکنون این مینویسم، خوشایند نمیدانم.
 مسئله مربوط به ثبتِ  اثر یکی‌ از بزرگان  در فهرستِ میراثِ فرهنگی‌ِ سازمانِ یونسکو میباشد.
 پیشتر از هر چیز ابراز دارم که قلبا با این سخنِ برخی‌ از بزرگان که می‌گویند چنین مشاهیری برایِ همه جهانیان میباشند موافقم ولی‌ همزمان به این مطلب اشاره می‌کنم که در فهرستِ میراثِ فرهنگ بشریِ سازمانِ یونسکو خاستگاهِ این عزیزان درج و ثبت میشود و بزرگ فرقی است میان از و برای. برای چیزی یا از چیزی.
 ثبت و درج چنین موارد و  هم نه‌ برایِ ماست که ما امروزه راستیها را هنوز میدانیم یا بهتر بگویم موظف میباشیم که بدانیم، بلکه برایِ آیندگان میباشد که هنوز نیامده اند و ما نیز ندانیم که آیا آنها خواهند دانست یا نه. بنابر این  ساختنِ شناسنامه فرهنگی‌ِ اشتباه و یا همکاری در ساختنِ شناسنامهِ فرهنگی‌ِ اشتباه و یا اجازه دادن به ساختنِ شناسنامهِ فرهنگی‌ِ اشتباه به هیچ روی جایز نباشد که بس گمراه کننده است و بحرانِ هوویت و ضعفِ شخصیتِ اجتمایی‌ را سبب گشته و همزیستیها را نهایت دشوار گرداند هر چند که مقصد در آغاز رفع مناقشات بی سبب و بی پایه بوده باشد.
 اخیرا اقدام به ثبتِ فرهنگی‌ جهانی مثنوی معنوی اثرِ مولانا جلال الدینِ بلخی به عنوانِ میراثِ  فرهنگی مشترکِ ایران و ترکیه که از سوی رئیس سازمان اسناد ایران بحث بر انگیز شده و جنجال به پا کرده به حدی که رئیسِ جمهورِ کشورِ دوست و همسایه نیز در عملی‌ متقابل پیشنهادِ ثبتِ اثر بلخی را به عنوانِ میراثِ مشترکِ فرهنگی‌ِ افغانستان و ترکیه را نموده است که به همان اندازه نادرست میباشد که اقدامِ  مدیرِ ایرانی  ناصواب بود.
 بحث کردنِ مفصل و مبسوط در موردِ چنین مواردِ حساس و پر اهمیت که قاعدتا میبایست از سویِ بزرگانِ فرهنگی‌ِ کشورهایِ ذیربط انجام گشته و مردم را نیز آگاه نماید  چیزی نیست که بتوان آنرا در یک وبلاگ مانندِ این آغاز کرد و به پایان رساند، از آنرو به انجامش در اینجا نکوشم و تنها به یکی‌ دو مورد که شاید فراموش شده باشند اشارت کرده و نوشته را با اختتامیه ای به پایان رسانم.
 موضوعاتی که در چنین به ثبت رساندنهایی میبایست بی‌ هیچ گونه درنگ و تردیدی موردِ توجه قرار بگیرند ( و اینها حدِ اقل‌ها هستند نه‌ همهِ آنها ) به قرارِ زیرند :
 ۱ – بیان نمودنِ واضح و روشنِ تعریفِ حوزه فرهنگی‌ ایران که محدوده جغرافیاییِ کشورِ کنونیِ ایران تنها بخشی از آن‌ و نه‌ همه آن‌ میباشد، این حوزه فرهنگی‌ مشتمل بر کشورهایِ تاجیکستان، افغانستان، بخشِ بسیار بزرگی‌ از ناحیه قفقاز، بخشِ بزرگی‌ از آسیایِ میانه، نواحیِ کرد نشین و سر انجام کشورِ ایرانِ کنونی نیز میباشد. هیچیک از این کشورها نیز به تنهایی وارث آن نه بوده و نه هست و نه خواهد بود.

 ۲- موجودیت، تمامیت و سرحد‌هایِ کلیه کشورهایِ حاضر در قلمرویِ جغرافیاییِ حوزهِ فرهنگی‌ِ ایران، به رسمیت شناخته شده‌ و از سوی همه کشورهای حوزه فرهنگی ایران قابلِ احترام و بدور از تعرض شناخته می‌شوند.

 ۳ – برایِ ثبتِ فرهنگی‌ِ جهانی‌ِ بزرگان این حوزه فرهنگی تنها کافیست که مبدا آنها و تعلقشان به حوزه فرهنگی‌ ایرانی ذکر گردد. بر این اساس بطورِ مثال، رودکی، فرزانه خجندی، لایق شیرعلی، بانو صفی آوا، اعظم خجسته و و و و تاجیک و متعلق به حوزه فرهنگی‌ِ ایرانی، مولوی، رابعه بلخی، سنایی، ناصرخسرو، خوشحال خان ختک، عبدالرحمن پژواک، خلیل الله خلیلی و و و افغان و متعلق به حوزه فرهنگی‌ ایرانی، فردوسی، خیام، خواجوی کرمانی، باباطاهر، پروین اعتصامی، فریدون مشیری، معینی کرمانشاهی، عماد رام خراسانی  و و و  ایرانی و متعلق به حوزه فرهنگی‌ ایرانی، نظامی گنجه ای و متعلق به حوزه فرهنگی ایرانی میباشند. 

همه این بزرگان نیز از یکدیگر به نیکی یاد کرده اند و خط تفریق میان خود نکشیده اند.

 ۴ – اصلِ وفات یافتنِ شخصی‌ در یک کشورِ بخصوص الزاما به معنایِ تعلق داشتن به حوزه فرهنگی‌ِ آن‌ کشور نمیباشد. بسیاری از فلاسفه و ادبایِ یونان زمین هم خارج از حوزه فرهنگی‌ یونان به خاک سپرده شدند ولی‌ هیچ کشوری مدعیِ متعلق شناختنِ آنها به خود نمیباشد.
هراکلیتوس فیلسوف یونانی که در ایونیه ( باختر کشور ترکیه امروزی) بدنیا آمد و هم در آنجا بمرد را امروزه کسی ترک نمیگوید و نمیشناسد بلکه یونانی اش میدانند و میخوانند. 
هیپوناکسHipponax  یونانی که از دست شروران جزیره افه سوس به کلازومنی واقع در آسیای صغیر برفت و هم در آنجا بمرد را همگان متعلق به حوزه فرهنگی یونان میدانند و یونان هم در مقام تقسیمش با دیگران بر نمیآید. 
زنون اله آئی  Zenon  فیلسوف یونانی از فلاسفه پیش سقراطیان یونان که در جنوب ایتالیای کنونی بدنیا آمده و در شهر سیراکوس سیسیل جهان را بدرود گفت، ایتالیا از آن خود نمیداند و نیازی نیز ندارد که بداند زیرا خود به اندازه کافی فرهنگ قوی و فلاسفه و سرایندگان و نامداران دیگر دارد.
پس محدوده های جغرافیای سیاسی امروزه آنقدر قدرتمند نمیباشند که بتوانند حقایق تاریخی را بکنار رانند.

 ۵ – خسران و از دست دادنِ مکاتبی  فرهنگی‌ مانندِ مکتبِ هرات و یا حلقه بلخ چیزی نیست که حوزه فرهنگی‌ِ ایران بتواند آنرا تحمل نموده و با چیز دیگری جایگزین کند همانطور که فقدانِ بزرگان حوزه‌هایِ فرهنگی‌ِ نیشابور و تبریز و اصفهان یا بخارا و مرو و خیوه و گنجه  و و و  برای حوزه فرهنگی ایران غیرِ قابلِ تصور میباشند. بنابراین شناساندنِ بیغرضانه و صحیحِ آنها در کّل و در جزئیات از جمله الزامات برایِ ادیبانِ حوزه فرهنگی ایرانی  میباشد.

 در پایان بیان می‌کنم که این وبلاگ و شخصِ من خود را در مقامی نمی‌یابیم که تعیینِ تکلیفِ فرهنگی‌ برایِ کسی‌ انجام دهیم ولی‌ در مقامی می‌یابیم که از حقِ فردیِ خود استفاده نموده و اعتراضاتِ شدیدِ خود را از تلاش در نحوهِ به ثبت رساندنِ اشتباه مانند آثارمولوی عنوان نمائیم.
آرزومندم تا چنین مواردی را فرهنگیان کشورها و نه دولتمردان بعهده گرفته و راهنمائی و راهگشائی نمایند.

Monday, 13 June 2016

معیارها

پرسید: گفته بودی هر چیزی را در گیتی‌ قیمتیست و مردمان بر اساسِ آن‌ و به معیارِ آن‌ سنجشِ خود نمایند و گزینشِ خود را انجام دهند که به این روی روند یا آن‌ روی و دیگران نیز این دانند و عرضه‌هایِ خود را بر اساسِ آن تقاضا تنظیم کنند.
گفتم : بلی، گفته ام.
پرسید: هنوز هم بر همان نظری؟
گفتم بیشتر از پیش.
پرسید: چرا؟
گفتم: اگر ترا مثالی و شاهدی بیاورم، راحتم میگذاری؟
خندید و گفت آری.
گفتمش : میدانی که بتازگی مسابقات فوتبال جام ملتهای اروپا در فرانسه آغاز شده و چهارهفته هم بدرازا میکشد.
گفت : آری.
گفتم : بنا به آمار، قیمتِ بازیکنانِ تیم‌ِ ملی‌ فوتبالِ المان که در جامِ ملت‌هایِ اروپا بازی میکنند، چیزی حدودِ ۲۶۰ میلیون یورو میباشد.
مردمکِ چشمانش از شدتِ شگفتی بزرگ شدند.
ادامه دادم، در این بازیها ۱۶ تیم‌ شرکت دارند و هر تیم‌ حدودِ ۱۸ بازیکن دارد.
اگر قیمتِ هر تیم‌ِ ملی‌ِ شرکت کننده را بطورِ گمانی ۱۸۰ میلیون یورو در نظر بگیریم با حسابِ ۱۶تیم متشکل شده از ۲۸۸ بازیکن سر جمع، میشود ۲،۸۸ میلیارد یورو. یعنی هر بازیکن بطورِ متوسط  ۱۰ میلیون یورو ارزش دارد و  بر رویِ چمن می‌دود.
امروز روزِ جهانی‌ِ کودکانِ کار میباشد. کودکانی که شاید در تمامی عمر خویش رویهمرفته هزار یورو را به چشم نبینند ولی پیوسته از سن شش سالگی از آنها کار کشیده میشود تا کسانی اجناسی به بهای نازل خریداری کنند. کسانیکه حتی به این کالاها هیچ نیازی ندارند ولی با وجود این با سماجت تمام آنها را میخرند و برروی بهای نازل این اجناس شدیدا تاکید دارند.  آیا تو امروز در اخبارهای این کشوری که ما ساکن آن هستیم چیزی در موردِ کودکانِ کار و شرایط سخت زندگی ایشان شنیدی و یادی از آنها شد؟
ناباورانه مرا نگریست و گفت: نه‌.
پرسیدم: مگر نه‌ اینستکه از بعد از ظهر همه در موردِ فوتبال سخن گویند؟
گفت: بلی.
گفتمش: کودکان کار زیاد هستند و ایشان را بها اندک است و فوتبالیستها اندکند و ایشان را خریدار بسیار و مگر نشنیده ای که  سعدی گفته :
گر در همه شهر یک سر نیشتر است
بر پای کسی رود که درویش تر است
با آنهمه راستی که میزان دارد
میلش طرفی بود که زر بیشتر است
به یکدیگر نگریستیم. من آسوده خاطر بودم که دستکم برایِ چندی این گفتگو را دیگر با هم نخواهیم داشت.



Friday, 10 June 2016

گمانه زدن

داشتم آرام آرام خودم را برایِ رسیدنِ آخرِ هفته آماده می‌کردم که نمی دانم چرا ناگاه به این فکر افتادم که بروم  در اخبارِ اینترنتی و کمی جویای حال اوضاع و احوالِ جامعه شوم.
تازگیها یاد گرفته ام که با خواندن تیتر مقالات تا حدی تشخیص بدهم که خواندنِ بقیه اش وقت تلف کردن است یا اینکه می توان به خواندن ادامه داد. ولی‌ باز هم گاهی‌ از سرِ کنجکاوی و یا بخاطر اینکه تیترِ مقاله را به اندازه کافی‌ موشکافی نکرده بودم، مقالاتی می خوانم که از آغاز بدنبال خواندنشان نبودم.
یکی‌ از چیز‌هایی‌ که این اواخر از سرِ کنجکاوی خواندم ماجرایِ بحث و جنجالی بود که بر سرِ رنگِ پوستِ آقایِ دکاپریو که قرار است نقشِ مولانایِ بلخی یا رومی ( مولانا از خود با هر دو عنوان یاد میکند ) را بازی کند، در گرفته بود. خیلی‌ جالب بود. در این میان برخی نیز شاکی از این بودند که چرا چنین نقشی را به یک آسیایی نمیدهند. البته بنظر شخصی من همان بهتر که به فردی مانند دکاپریو بدهند که نقش ها را با مهارت بازی می کند. بگذریم. برگردیم به گفتگو بر سر رنگ پوست جلال الدین بلخی که در پایان نتیجه دیگری می خواهم بگیرم.
برخی‌ می‌گفتند که مولانا چونکه از بلخ می آید پس یقینا که مانند دیگر اهالیِ افغانستان  رنگِ پوستِ آفتاب خورده تری داشته که البته منطقی بنظر می رسد هر چند که قطعی هم نتوان شمردش زیرا ما در افغانستان هم  باشندگان سپید چهره کم نداریم. گروهِ دیگر می گفتند چونکه به او رومی می‌گفتند پس می بایست چونان رومیها سپید پوست تر میبوده و از اینرو سپید چهره بودنِ دکاپریو مشکلی‌ ایجاد نمی کند. بین خودمان بماند، ولی مثل اینکه گروه دوم از مهاجرت اجباری مولانا از بلخ به قونیه هیچ خبری نشنیده بود.
من نیز حیران در میان، اینگونه دلیل و برهان آوردنها را میخواندم و به خواندن ادامه می دادم بدون اینکه بفهمم رنگ پوست آقای دکاپریو چرا می بایست اینهمه مهم باشد، آنهم در صنعت سینما که بسادگی رنگ رخ و شکل چهره را دگرگون می سازند.
از همه جالبتر اما اظهارِ نظرِ فردی بنام رضا اصلان مشاورِ استودیویِ فیلمِ والت دیزنی به نظرم رسید که گفته بود این بحث در موردِ فیلمِ یک شاهزاده پارسی‌ و نقشِ جک گیلنهال که دستان را بازی میکرد هم پیش آمد ولی‌ از آنجا که ایرانی‌ها آریائی هستند اگر شما برای رسیدن به دوران پارس اسطوره ای ۱۷۰۰ سال به عقب بازگردید مشاهده می‌کنید همه ایرانی‌ها شبیهِ جک گیلنهال بوده اند.
داستانِ یک شاهزاده پارسی، دورانِ حسن صباح  که نزدیک به نهصد و پنجاه سالِ پیش زندگی‌ می کرد را نشان می داد و مولوی نیز حدودا ۸۰۰ سالِ پیش می زیست و نه‌ ۱۷۰۰ سالِ پیش. در این هر دو زمانِ امتزاجِ اقوام در ایران صورت گرفته بودند. اینگونه استدلال کردن منطقِ  مناسب و پسندیده و پخته ای از سویِ اقایِ اصلان به نظر نمی رسید که در جراید نقل قول  و به آن استناد گردد.
همزمان خبرِ دیگری خواندم مبنی بر اینکه در تهران روزانه چهار نوزادِ معتاد به دنیا می آید و بدینوسیله جمعیتِ کیفریِ ایران سالانه ۱۰% رشد می‌کند و این در حالیست که جمعیتِ ایران دارد سالانه کم می شود. در این زمینه اما من هیچ گفتگو و تبادل نظری از سوی شهروندان مشاهده نکردم و بحث و استدلال فراگیری هم در این زمینه از سوی روشن اندیشان ما انجام نگرفت.
بنظر می رسد که این موضوع نباید به اندازه رنگ پوست دکاپریو در فیلم برای جامعه ما مهم بوده باشد.
به این نتیجه رسیدم که بسیاری از ما بهتر است که از میزانِ استدلالات خود کم کنیم و بر میزان مطالعاتمان بیفزائیم و نیز بسنجیم که کدام مطلب خوانده شده از سوی ما ارزش بیشتری برای به اشتراک گذاشتن و به گفتگوی عمومی گذاشتن دارد. این ایراد و این امر مربوط به قشر و طبقه اجتمایی‌ و تحصیلی‌ِ خاصی در محدوده جغرافیایی خاصی‌  نمی شود بلکه همگی‌ باید کوشش کرده و از آن‌ پیروی کنیم. عیب درویش و توانگر به کم و بیش بد است.

کسانی که پر می گویند هیچگاه به خود فرصت نمی دهند تا بشنوند که در دل دیگران چه می گذرد، بنابراین احتمال گمان بیخود زدنشان زیادتر میشود. چون ندیدند حقیقت، ره افسانه زدند.



Wednesday, 8 June 2016

چند گفته زیبا

کیفیت یعنی، انجام دادنِ کارِ درست زمانیکه زیرِ نظر نباشی‌.
هنری فورد

کسی‌ که برایِ خود این توان را نگاه دارد که زیبایی‌ را بشناسد، هرگز پیر نمیشود.
فرانتس کافکا

از سنگ‌هایی‌ که بر سرِ راهِ انسان نهاده می‌شوند هم میتوان بنایِ زیبا ساخت.
یوهان ولفگانگ فون گوته



Friday, 27 May 2016

مارینا آبراموویچ


او فرزند یک پدر و مادر صربی  بود که حدودا یکسال و نیم پس از پایان جنگ جهانی دوم در بلگراد بدنیا آمد. مارینا تا سن شش سالگی که برادرش بدنیا آمد نزد پدربزرگ و مادربزرگش زندگی می کرد. پدربزرگش پاتریارش کلیسای ارتودکس صربستان بود. پدر و مادر مارینا که در جریان جنگ جهانی دوم پارتیزان بودند، پس از جنگ بدیده قهرمان نگریسته می شدند و سمت فرمانداری یافته بودند. مارینا همواره از پدر و مادرش بعنوان بورژواهای سرخ یاد میکرد. مادر مارینا تربیت سختی را در مورد او و برادرش به پیش گرفته بود. بعدها مارینا در یکی از مصاحبه هایش آموزش های مادرش را آموزشی خشک و سخت و ارتشی توصیف کرد که در آن مادر، فرزندانش را در صورت سرپیچی و یا انجام ندادن درست  دستورهایش به سختی کتک می زد. این سخت گیری تا سالهای زیادی ادامه داشت بطوریکه مارینا می گوید تا سن بیست و نه سالگی نیز اجازه نداشته دیرتر از ساعت ده خارج از خانه باشد.
مارینا از سال ۱۹۶۵ تا ۱۹۷۰ در آکادمی هنرهای خلاقه بلگراد به تحصیل در رشته نقاشی پرداخت. از سال ۱۹۶۸ او نقاشیها و زیرنویسها و نوشته های خود را بنمایش میگذاشت. در سال ۱۹۷۱ مارینا با نشا پاریپویچ هنرمند صربی ازدواج نمود و این وصلت تا سال ۱۹۷۶ طول کشید. از اوایل دهه هفتاد مارینا بعنوان استاد در دانشگاه هنرهای خلاقه شهر نووی ساد دومین شهر بزرگ صربستان به آموزش پرداخت. از سال ۱۹۷۳ مارینا توانایی هنری خویش را بصورت کامل بنمایش میگذاشت و در سال ۱۹۷۵ اجازه یافت تا کارهایش را در بخشی از نمایشگاه نقاشی هرمان نیچ نقاش اتریشی بنمایش بگذارد. مارینا آبرامویچ در ۱۹۷۵ سال مقیم شهر آمستردام شد و در همانجا نیز به سال۱۹۸۷خانه ای خرید.
از سال ۱۹۷۶ مارینا با یکی از نامی ترین هنرمندان هنراجرایی بنام اولای که یک آلمانی با نام واقعی اووه لایزیپن بود شروع به کار کرد. ایندو پسان با هم پیوند زناشویی بستند اما در سال ۱۹۸۹ از یکدیگر جدا گشتند.
مارینا سالهای ۱۹۹۰ و ۱۹۹۱  بدعوت آکادمی هنرهای زیبای پاریس  در آنجا تدریس نمود و پس از آن به دانشگاه برلین دعوت گشت. او از سال ۱۹۹۲ تا ۱۹۹۶ کرسی استادی هنر دانشگاه هامبورگ را داشت و پس از آن از سال ۱۹۹۷ تا ۲۰۰۴ همان کار را در دانشگاه براونشوایگ انجام میداد. همزمان او در سال ۲۰۰۳ در شهر نیویورک در تاسیس موسسه غیرانتفاعی هنری آی پی جی اقدام وهمراهی کرد. از سال ۲۰۰۵ که مارینا با پائولو کانواری هنرمند ایتالیائی الاصل آمریکایی که پانزده سال از او جوانتر بود ازدواج کرد، مارینا از آمستردام به نیویورک مهاجرت نمود و ساکن آنجا گردید. در سال ۲۰۰۸  مارینا در منطقه هودسن نیویورک تئاتر بزرگی خریداری نمود. در سال ۲۰۰۹  مارینا و پائولو از یکدیگر جدا گشتند.

در سال ۲۰۱۰ که بخشی از کارهایش را در موزه هنرهای مدرن نیویورک بنمایش می گذاشتند او به انجام یک کار شگفت انگیز مبادرت ورزید به این صورت که  بمدت سه ماهی که کارهایش در معرض دید عموم قرار داشتند این بانو همه روزه در اوقات گشایش نمایشگاه  در سالنی  بر روی یک صندلی می نشست و چشمهایش را می بست و چیزی نمی گفت و کاری نمی کرد. در پیش روی او میز ساده ای قرار داشت و در سمت دیگر میز یک صندلی خالی موجود بود. هر کسی می توانست به جایی که او نشسته بود برود و بمدت یکدقیقه روبرویش بنشیند در این هنگام مارینا چشمانش را باز می کرد و به چهره او می نگریست و بدون اینکه چیزی گفته بشود، مارینا با او ارتباط برقرار می کرد. 
از این کار او استقبال بسیار بسیار زیادی بعمل آمد و هنرمندان نامی بسیاری نیز در آن شرکت کردند و در برابرش نشستند. تا اینکه در یکی از روزهای پایانی نمایشگاه بناگاه مردی آمد و مقابلش نشست. مارینا چشمهایش را باز کرد ولی پس از یکدقیقه اشکهای مارینا جاری شد و دستهایش را بسوی مرد دراز کرد و مرد هم دستهای او را گرفت. در این میان یکدقیقه موعود بپایان رسید و مرد هم بلند شد و رفت . پسان معلوم شد که او اولای عشق مارینا بوده که پس از بیست و دو سال دوباره فرصت یافته بود تا بمدت یکدقیقه در مقابلش بنشیند.