جستجوگر در این تارنما

Thursday, 16 January 2025

نگرشی دیگر به شخصیت پیران در شاهنامه – بخش سی و دوم

 

گفتگوهای این رایزنی پیران به گوش گودرز و طوس رسید:

چو بشنید پیران ز هر سو سپاه             فرستاد و بگرفت بر کوه راه

بهر سو ز توران بیامد گروه               سپاه انجمن کرد بر گرد کوه

بریشان چو راه علف تنگ شد             سپهبد سوی چارهٔ جنگ شد

چنین گفت هومان بپیران گرد              که ما را پی کوه باید سپرد

یکی جنگ سازیم کایرانیان                 نبندند ازین پس بکینه میان

بدو گفت پیران که بر ماست باد           نکردست با باد کس رزم یاد

ز جنگ پیاده بپیچید سر                     شود تیره دیدار پرخاشخر

چو راه علف تنگ شد بر سپاه             کسی کوه خارا ندارد نگاه

همه لشکر آید بزنهار ما                    ازین پس نجویند پیکار ما

بریشان کنون جای بخشایش است         نه هنگام پیکار و آرایش است

رسید این سگالش بگودرز و طوس       سر سرکشان خیره گشت از فسوس

چنین گفت با طوس گودرز پیر            که ما را کنون جنگ شد ناگزیر

سه روز ار بود خوردنی بیش نیست      ز یکسو گشاده رهی پیش نیست

نه خورد و نه چیز و نه بار و بنه         چنین چند باشد سپه گرسنه

پس از شنیدن این سخنان از سوی پیران، گودرز به طوس گفت اکنون دیگر ما ناگزیریم که بجنگیم. انبارهای ما تنها برای سه روز خوردنی دارند. بگذار هوا که تاریک شد سوارانی را برگزنیم و از کوه به دشت بتازیم و بر ایشان شبیخون بزنیم. ببینیم که چه می شود؟ یا می کشیم و یا کشته می شویم.

طوس که اینرا بشنید یک سمت سپاه را به بیژن نوه گودرز سپرد و سمت دیگر را به شیدوش پسر گودرز. درفش کاویانی را هم به برادر خودش گستهم داد و سفارش درفش را به او بسیار کرد. آنگاه خودش بهمراه گودرز و گیو گرزهای خود را بر یال اسبان نهادند و همچون آذرخش به سپاه توران زدند.

کنون چون شود روی خورشید زرد      پدید آید آن چادر لاژورد

بباید گزیدن سواران مرد                    ز بالا شدن سوی دشت نبرد

بسان شبیخون یکی رزم سخت             بسازیم تا چون بود یار بخت

اگر یک بیک تن بکشتن دهیم              وگر تاج گردنکشان برنهیم

چنین است فرجام آوردگاه                  یکی خاک یابد یکی تاج و گاه

ز گودرز بشنید طوس این سخن           سرش گشت پردرد و کین کهن

ز یک سوی لشکر به بیژن سپرد          دگر سو به شیدوش و خراد گرد

درفش خجسته به گستهم داد                بسی پند و اندرزها کرد یاد

از ابیات بالا می توان نتیجه گرفت که هسته اصلی ساختار لشکریان ایرانی در این نبرد عمدتا با اتکا به دو خانواده گودرزیان و نوذریان بنا شده بود. پیش از انجام این تک شبانه به دشمن سپهسالار ایران لشکر را بدست سرداران و دلاوران جوانتر ارتش ایران که کارآزموده و جنگ دیده نیز بودند، سپرد و خودش با وجودی که سنی از او گذشته بود بهمراه گودرز پیر و پسرش گیو که او هم دیگر چندان جوان نبود و چندین دلاور دیگر به سوی لشکریان توران حمله آوردند. آنها از همان آغاز از کشته پشته ساختند و توانستند تا آنجا در قلب لشکر توران نفوذ کنند که به جائی که پیران بود برسند و درفش پیران را نیز در این یورش به دو نیم کردند.

می دانیم که درفش سپهسالار لشکرها  نماد خود لشکرها هم بود و شکستن شدن، پاره شدن و یا به غنیمت گرفته شدن درفش سپهسالاران از سوی دشمن بار منفی سنگینی برای لشکرها داشت.

این شبیخون زدن به لشکریان توران بی سر و صدا هم نبود و از اینرو هومان خروش سپاه و صدای هیاهوی نبرد را که شنید:

چو بشنید هومان خروش سپاه              نشست از بر تازی اسپی سیاه

بیامد ز لشکر بسی کشته دید               بسی بیهش از رزم برگشته دید

فرو ریخت از دیده خون بر برش         یکی بانگ زد تند بر لشکرش

چنین گفت کایدر طلایه نبود؟              شما را ز کین ایچ مایه نبود؟

بهر یک ازیشان ز ما سیصدست !         به آوردگه خواب و خفتن بدست

هلا تیغ و گوپالها برکشید                   سپرهای چینی بسر در کشید

ز هر سو بریشان بگیرید راه               کنون کز بره بر کشد تیغ ماه

رهایی نباید که یابند هیچ          بدین سان چه باید درنگ و بسیچ

برآمد خروشیدن کرنای                     بهر سو برفتند گردان ز جای

گرفتندشان یکسر اندر میان                سواران ایران چو شیر ژیان

چنان آتش افروخت از ترگ و تیغ        که گفتی همی گرز بارد ز میغ

شب تار و شمشیر و گرد سپاه             ستاره نه پیدا، نه تابنده ماه

ز جوشن تو گفتی ببار اندرند              ز تاری بدریای قار اندرند

هنگامی که سواران ایرانی در میان سپاهیان توران گیر افتادند، هومان به سربازان خود دستور داد تا هیچکدام از آنها را با تیر زخمی نکرده و نکشند بلکه آنها را زنده اسیر کنند و نزد او ببرند:

بلشکر چنین گفت هومان که بس          ازین مهتران مفگنید ایچ کس

همه پیش من دستگیر آورید                نباید که خسته به تیر آورید

طوس به گیو و رهام گفت امروز اینجا کار ما به پایان می رسد مگر اینکه پروردگار ما را از این بلا رهایی بخشد و از این گرداب بیرون بکشد ورنه در چنگال عقاب افتاده ایم. این را بگفت و هر سه دوباره چنان تاختند و به ردیف تورانیان زدند که جای یال و دم اسپان ایشان با یکدیگر عوضی گرفته می شد.

هومان چون این حالت را بدید برای تقویت روحیه نیروی های خود و تضعیف روحیه سواران ایرانی بسوی سواران ایران فریاد کشید وگفت برای شما دیگر نه جایی برای جنگیدن مانده و نه راهی برای فرار و بخت بد شما سبب شد که شما اینجا برای کشته شدن بیایید:

چنین گفت هومان به آواز تیز              که نه جای جنگست و راه گریز

برانگیخت از جایتان بخت بد              که تا بر تن بدکنش بد رسد

سه سوار ایرانی با خیل سواران تورانی در میانه میدان مانده بودند که چه کنند؟ آنها در همان حالت فراوان از تهمتن لشکر ایران رستم زال و دلیرانی چون بیژن و شیدوش و گستهم یاد می کردند که اگر آنها اینجا می بودند اکنون حال ما بسیار بهتر از این می بود. ما این گونه که به میدان آمدیم به راستی به جنگ نیامدیم بلکه به کام نهنگ آمدیم.

از سوی دیگر کار طوس نوذر و سواران ایرانی که به درازا کشید و صدای گرزها و آوای کوس هنوز بلند بودند و روز هم داشت به پایان نزدیک می شد، دلیران ارتش ایران پریشان شدند و با سرداران لشکر با یکدیگر به گفتگو پرداختند. شیدوش به گستهم گفت:

چنین گفت شیدوش و گستهم شیر          که شد کار پیکار سالار دیر

به بیژن گرازه همی گفت باز              که شد کار سالار لشکر دراز

هوا قیر گون و زمین آبنوس               همی آمد از دشت آوای کوس

از دشت هنوز آوای کوس می آمد و سواران ایرانی به سوی آن جائی که صدای در آن بلند شده بود، تاختند. با آمدن سرداران جوان ایرانی به میدان جنگ تو گوئی که از دل زمین نهنگی بیرون آمده باشد. این کار دو تاثیر بر روی روحیه دلیران دو طرف گذاشت. هومان دانست که اینک گرزداران و شمشیر بدستان ایرانی به میدان آمده اند و کارش بسیار سخت تر شده است. همزمان نیز طوس به آمدن سواران ایرانی پی برد و فهمید که برایش نیروی کمکی آمده است و اسپش به ناگاه چنان سبکبال شد که گوئی به پرواز در آمده و پستی ها و بلندی های زمین میدان جنگ برایش یکسان شده اند. آوای طوس نیز در کنار آن همانند آوای کوس بلند شد و در کوه طنین انداخت:

سبک شد عنان و گران شد رکیب         بلندی که دانست باز از نشیب؟

یکی رزم کردند تا چاک روز              چو پیدا شد از چرخ گیتی فروز

سپه بازگشتند یکسر ز جنگ               کشیدند لشکر سوی کوه تنگ

بگردان چنین گفت سالار طوس           که از گردش مهر تا زخم کوس

سواری چنین کز شما دیده‌ام                ز کنداوران هیچ نشنیده‌ام

یکی نامه باید که زی شه کنیم              ز کارش همه جمله آگه کنیم

دلیران ایرانی سپس نامه ای برای کیخسرو فرستادند و برای او گزارش جنگ را تا آن زمان فرستادند و نیز گفتند که در مخمصمه گیر افتاده اند و راه گریزی از آن نمی دانند بجز آنکه کیخسرو نیروی بیشتری برای رهانیدن آنها از تنگنایی که در آن قرار داشتند، بفرستد.

از سوی دیگر هومان هم به رزمگاه آمد و نه از ایرانیان کشته ای بر زمین افتاده دید و نه اسیری دست بسته پس به نزد برادر خود پیران رفت و او هم گزارش جنگی خود را داد و گفت:

به پیران چنین گفت کامروز گرد          نه بر آرزو گشت گاه نبرد

چو آسوده گردند گردان ما                  ستوده سواران و مردان ما

یکی رزم سازم که خورشید و ماه         ندیدست هرگز چنان رزمگاه

فرستاده سواران ایرانی سرانجام به پایتخت ایران و به نزدیک کیخسرو رسید و نامه و پیام طوس را به او داد:

ازآن پس چو آمد به‌ خسرو خبر           که پیران شد از رزم پیروزگر

سپهبد به ‌کوه هماون کشید                  ز لشکر بسی گرد شد ناپدید

در کاخ گودرز کشوادگان                   تهی شد ز گردان و آزادگان

ستاره بر ایشان بنالد همی                  به ‌بالینشان خون بپالد همی

ازیشان جهان پر زخاک است وخون     بلند اختر طوس گشته نگون

بنا به گزارشی که طوس داده بود پیران در این نبرد پیروز شده بود و بسیاری از گودرزیان کشته شده بودند. بیاد می آوریم که گیو گودرز بود که کیخسرو را از توران رهانده و به ایران رسانده بود و این به معنای آنست که کیخسرو بجز از داشتن مسئولیت در مورد مسائل جنگی و نظامی و کشوری، شخصا به خاندان گودرزی نیز مدیون بود. با وجود این سه روز و سه شب موضوع را به کسی نگفت و در همه این زمان لشکریان شکست خورده ایرانی در پای کوه هماون منتظر بودند. کیخسرو سر انجام پس از سه روز بدنبال تهمتن فرستاد و چون رستم از زوالستان به درگاه او آمد:

به رستم چنین گفت کای سرفراز          بترسم که این دولت دیریاز

همی برگراید به‌سوی نشیب                دلم شد ز کردار او پرنهیب

توی پروارنندهٔ تاج و تخت                 فروغ از تو گیرد جهاندار بخت

دل چرخ در نوک شمشیر تست            سپهر و زمان و زمین زیر تست

تو کندی دل و مغز دیو سپید               زمانه به مهر تو دارد امید

زمین گرد رخش ترا چاکر‌ست             زمان بر تو چون مهربان مادر‌ست

ز تیغ تو خورشید بریان شود               ز گرز تو ناهید گریان شود

ز نیروی پیکان کلک تو شیر              به ‌روز بلا گردد از جنگ سیر

تو تا برنهادی به‌ مردی کلاه               نکرد ایچ دشمن به ایران نگاه

کنون گیو و گودرز و طوس و سران     فراوان ازین مرز کنداوران

همه دل پر از خون و دیده پرآب          گریزان ز ترکان افراسیاب

فراوان ز گودرزیان کشته مرد            شده خاک بستر به دشت نبرد

هرانکس کزیشان به جان رسته‌اند        به کوه هماون همه خسته‌اند

همه سر نهاده سوی آسمان                 سوی کردگار مکان و زمان

که ایدر بیاید گو پیلتن                       به نیروی یزدان و فرمان من

شب تیره کاین نامه بر خواندم             بسی از جگر خون برافشاندم

نگفتم سه روز این سخن را به کس      مگر پیش دادار فریاد‌رس

کنون کار ز اندازه اندر گذشت             دلم زین سخن پر ز تیمار گشت

امید سپاه و سپهبد به تست                  که روشن ‌روان بادی و تن درست

سرت سبز باد و دلت شادمان               تن زال دور از بد‌ِ بدگمان

ز من هرچ باید فزونی بخواه               ز اسپ و سلیح و ز گنج و سپاه

برو با دلی شاد و رایی درست             نشاید گرفت این چنین کار سست

دو نکته در سخنان کیخسرو بسیار قابل تاملند. نخست اینکه چون او می خواهد از ماجرا با رستم سخن بگوید از ترس خود در مورد سرنگون شدن پادشاهی کیانی سخن بر زبان می آورد و درست همین موضوع نکته دوم این گفته های کیخسرو را مورد پرسش قرار می دهد. او از وضع خراب سپاهیان ایرانی خبردار شده بود. چرا می باید سه روز صبر کند و پس از سه روز به دنبال رستم بفرستد؟ سه روزی که برای سپاه ایران بسیار سخت و گران تمام شدند. بیاد بیاوریم که لشکریان ایرانی در کوه هماون تنها برای سه روز خوراک داشتند. خبر فرستادن آنها برای کیخسرو و سپس فرستاده روان کردن کیخسرو به نزد رستم و آمدن رستم به درگاه کیخسرو و سپس از آنجا به سوی هماون به راه افتادن رستم همه اینها زمان بر بودند. پرسش اینست که چرا کیخسرو می بایست سه روز سکوت کند و سپس بدنبال رستم بفرستد؟  او که خودش می گوید این کار را نباید سست گرفت.

اینجا پرسش را مطرح کردیم ولی هم در اینجا بدنبال پاسخ نمی گردیم زیرا می خواهیم به چیزهایی که رستم به کیخسرو گفت برسیم.

در این بخش از نبشته، گفته های رستم مهمتر هستند زیرا با تعاریفی که رستم از حال خود می کند، می توانیم راحت تر دریابیم که میان او و دیگر پهلوانان ایرانی تفاوت از زمین تا آسمان است. همین نیز بگونه مقطعی مقایسه کردن او را با پیران راحت تر می کند و همچنین تفاهمی که می توان برایش در نبرد او با اسفندیار آورد (و مربوط به این نوشته نمی باشد) را بیشتر می سازد:

به پاسخ چنین گفت رستم به شاه           که بی تو مبادا نگین و کلاه

که با فر و برزی و با‌رای و داد           ندارد چو تو شاه گردون به ‌یاد

شنیده‌ست خسرو که تا کیقباد               کلاه بزرگی بسر بر نهاد

به ‌ایران به ‌کین من کمر بسته‌ام           به آرام یک روز ننشسته‌ام

بیابان و تاریکی و دیو و شیر              چه جادو چه از اژدهای دلیر

همان رزم توران و مازندران              شب تیره و گرزهای گران

هم از تشنگی هم ز راه دراز               گزیدن در رنج بر جای ناز

چنین درد و سختی بسی دیده‌ام            که روزی ز شادی نپرسیده‌ام

تو شاه نو آیین و من چون رهی            میان بسته‌ام چون تو فرمان دهی

شوم با سپاهی کمر بر میان                بگردانم این بد ز ایرانیان

ازآن کشتگان شاه بی‌درد باد               رخ بدسگالان او زرد باد

ز گودرزیان خود جگر خسته‌ام            کمر بر میان سوگ را بسته ‌ام

جگرم از برای گودرزیان زخمیست تنها اشاره به دوستی دیرپای رستم و خاندان او با خاندان گودرزی ندارد بلکه یکی از گودرزیانی که در این میدان جنگ هستند داماد خود رستم است و گودرزی دیگر نوه اش که هر دو اکنون در پای کوه هماون گیر افتاده اند. گیو و بیژن.

نکته دوم سخنان رستم که برای شناختن رستم و سپس قضاوت در مورد او کردن بسیار مهم است همانا پیوسته پشتیبانی کردن او ازایرانیان است. اما اینکه این یک وظیفه و شغل رویایی برای او بود یا نه را باید از خود او پرسید و به سخنان خود او گوش فرا داد، جائی که می گوید به آرام یک روز ننشسته ام و یا که روزی ز شادی نپرسیده ام. این ها چیزهایی نیستند که رستم با خوشحالی انجامشان دهد.

اینرا از گفته هایش در خان چهارم بهنگامی که در کنار چشمه ای طنبوری میابد و می نوازد و می خواند نیز می توان بخوبی دریافت. او از این حالت خود بدرگاه ایزد می نالد که باید پیوسته به جنگ باشد و روز خوش ندارد. در آنجا ناله رستم به گوش زن جادوگر نیز می رسد:

نشست از بر چشمه فرخنده‌پی             یکی جام زر دید پر کرده می

ابا می یکی نیز تنبور یافت                 بیابان چنان خانهٔ سور یافت

تهمتن مر آن را به بر در گرفت           بزد رود و گفتارها برگرفت

که آواره و بد نشان رستم است           که از روز شادیش بهره غم است

همه جای جنگست میدان اوی              بیابان و کوهست بستان اوی

همه جنگ با شیر و نر اژدهاست          کجا اژدها از کفش نا رهاست

می و جام و بویا گل و میگسار            نکردست بخشش ورا کردگار

همیشه به جنگ نهنگ اندر است          و گر با پلنگان به جنگ اندر است

به گوش زن جادو آمد سرود               همان نالهٔ رستم و زخم رود

اما با وجود این رستم نیز مانند پیران از زیر بار سنگین وظایفی که داشته شانه خالی نمی کند. هر دوی آنها به ظاهر بسیار خوشبخت و پیروزند ولی در واقع هر دو با تعهدی که در برابر نگرش ها و اصول های خود دارند و مسئولیتها و وظایفی که پیوسته بر عهده شان گذاشته می شود، حتی در میان دوستان و یار خود هم بسیار تنها هستند.

ما در شاهنامه بسیار می خوانیم که سواران و سرداران ایرای با هم برای نخچیر و شکار بجایی می روند. در مورد رستم هم چند بار خوانده ایم که او به تنهایی و بی یار به شکار می رود و گویی می خواهد با خودش خلوت کرده و به تنهایی به سخنان خود گوش دهد.

پیران و رستم هر دو تا پایان زندگیشان نیز به پای اصولی که به آن ها معتقد بودند می ایستند و جالب اینکه اصولی که آنها بدان معتقدند بیشتر برای کشورهای ایران و توران خوبتر و سودمندتر بودند تا برای خودشان و حفظ این اصول برای خود آنها بیشتر از همه دردسر ساز بود.

رستم با آنکه می دانست که جنگ با اسفندیار و کشتن او سبب بدنامی خود او می گردد به اسفندیار گفت دست از جنگ بردار و مجبورم نکن که بکشمت:

مکن نام من در جهان زشت و خوار               که جز بد نیاید از این کارزار

پس از آنهم رستم در نزد اسفندیار ابراز بندگی و زیر دستی کرده بود ولی حاضر نبود بعنوان نماینده پهلوانان ایرانی دست بسته (بی اختیار) بهمراه اسفندیار به بارگاه گشتاسپ برود. او می خواست همراه (برابر) با اسفندیار به پیش گشتاسپ برود. او به اسفندیار گفت:

چنین گفت رستم به اسفندیار                که ای سیر ناگشته از کارزار

بترس از جهاندار یزدان پاک              خرد را مکن با دل اندر مغاک

من امروز نز بهر جنگ آمدم              پی پوزش و نام و ننگ آمدم

تو با من به بیداد کوشی همی             دو چشم خرد را بپوشی همی

به خورشید و ماه و به استا و زند        که دل را نرانی به راه گزند

نگیری به یاد آن سخنها که رفت           وگر پوست بر تن کسی را بکفت

بیایی ببینی یکی خان من                    روندست کام تو بر جان من

گشایم در گنج دیرینه باز                    کجا گرد کردم به سال دراز

کنم بار بر بارگیهای خویش                به گنجور ده تا براند ز پیش

برابر همی با تو آیم به راه                  کنم هرچ فرمان دهی پیش شاه

اسفندیار باز هم نپذیرفت و رستم  برای نگاهداری سنت پهلوانان که نظارت بر اعمال پادشاهان هم یکی از آنها بود بعنوان نمادی که چشم همه پهلوانان ایران به او دوخته شده بود، حاضر نشد دست بسته (نماد وابستگی به دربار) به بارگاه گشتاسپ برود و در نبردی ناخواسته ولی اجباری شاهزاده اسفندیار را که دو چشم خرد را پوشیده بود، کشت ولی خود او بیشتر از همه گریست. رستم از سیمرغ شنیده بود و می دانست که پس از کشته شدن اسفندیار پایان کار خودش نیز بزودی فرا خواهد رسید.

در پایان این نبشته به پیران هم خواهیم رسید تا ببینیم او چه کرد و چه فرجامی داشت؟ ولی تا به آن بخش از داستان برسیم، به داستان جنگی که پیران در آن سپهسالاری لشکر توران را داشت ادامه می دهیم.

کیخسرو در گنج خویش را باز نمود و به همه پاداش داد و رستم را هم مامور نجات دادن لشکریان ایرانی که در هماون گیر افتاده بودند، کرد و رستم نیز بفرمان کیخسرو نخست فریبرز عموی کیخسرو را با سی هزار سپاهی مجهز به سوی هماون روان نمود و به او گفت که چون به طوس رسیدی به او بگو که در جنگ درنگ کند سپس خود بهمراه دلاوران خویش در پی آنها روان شد تا به هماون برسند. جالب اینجاست که در جهان اسطوره ای وحتی حقیقی باستان بزرگان خاندان شاهی نیز جلودار لشکر می بودند. بارها شاهان ایرانی و یا خویشاوندان نزدیک آنها را پیشاپیش لشکریان در میدان جنگ دیده ایم.

در سوی تورانی هم وضعیت جز این نبود. بارها افراسیاب و یا پیران و یا برادران و پسران ایشان جلودار لشکر می بودند و در جنگها کشته نیز می شدند. اینگونه بود که این بار نیز فریبرز، پسر کیکاووس و عموی کیخسرو سپهسالاری لشکر اعزامی را بعهده گرفته و زیر دست رستم بود. کیخسرو نیز آنها را دو منزل همراهی کرد.

ادامه دارد

فرهنگی‌ - تاریخی‌ - صنعتی: نگرشی دیگر به شخصیت پیران در شاهنامه – بخش سی و یکم

فرهنگی‌ - تاریخی‌ - صنعتی: نگرشی دیگر به شخصیت پیران در شاهنامه – بخش سی ام

فرهنگی‌ - تاریخی‌ - صنعتی: نگرشی دیگر به شخصیت پیران در شاهنامه – بخش بیست ونهم

فرهنگی‌ - تاریخی‌ - صنعتی: نگرشی دیگر به شخصیت پیران در شاهنامه – بخش بیست وهشتم (farhangi-sanati.blogspot.com)



Thursday, 9 January 2025

گفتارهای ماه دی 1403

 

هرآنچه را که انسان در ته قلب خود دارد، نمی تواند با مرگ از دست بدهد. (یوهان ولفگانگ فون گوته)

کلاف ها و پیوندهای عشق با مرگ گسسته نمی شود. (توماس مان)



Sunday, 5 January 2025

نیاز به دگرگونی با گذشت زمان

 

شرکت کداک را به خاطر دارید؟ در سال 1997، کداک حدود 160000 کارمند داشت.  تا آنزمان حدود 85 درصد از عکس ها در جهان مستقیم و یا غیرمستقیم با دوربین های کداک گرفته و پخش شده اند.

 با افزایش دوربین های موبایل در چند سال گذشته، شرکت دوربین کداک از بازار خارج شد.  حتی کداک به طور کامل ورشکست گشته و همه کارمندانش اخراج شدند.

 در همان زمان بسیاری از شرکت های معروف دیگر با توقف روبرو شدند. شرکت هایی مانند:

HMT  ساعت

BAJAJ (स्कूटर)

DYANORA  (تلویزیون)

MURPHY (رادیو)

NOKIA  (موبایل)

RAJDOOT (دوچرخه ساز)

Ambassador (خودروسازی)

هیچ یک از شرکت های فوق کیفیت بدی نداشتند. اما چرا این شرکت ها امروزه از ردیف خارج شده اند؟ چون آنها نتوانستند با گذشت زمان خود را با دوران نو تغییر و مطابقت دهند.

 با ایستادن در لحظه حال، احتمالاً فکر نمی کنید که جهان در 10 سال آینده چقدر می تواند تغییر کند!  احتمالا 70 تا 90 درصد مشاغل امروزی در 10 سال آینده به طور کامل از بین خواهند رفت. کم کم وارد دوران «انقلاب صنعتی چهارم» می شویم. شرکت های معروف امروزی را بررسی کنید- UBER  این تنها  یک نام نرم افزاری است. آنها هیچ ماشینی از خود ندارند. با این حال امروزه بزرگترین شرکت تاکسیرانی جهان UBER است. 

Airbnb بزرگترین شرکت هتلداری در جهان امروز است. اما نکته جالب این است که آنها صاحب یک هتل هم در جهان نیستند. به طور مشابه، نمونه هایی از شرکت های بی شماری مانند Paytm، Ola Cab، Oyorooms  و غیره را می توان ارائه داد. امروزه در آمریکا هیچ کاری برای وکلای جدید وجود ندارد، زیرا یک نرم افزار حقوقی به نام IBM Watson می تواند بسیار بهتر از هر وکیل جدیدی از موکل دفاع کند.  بنابراین قابل پیش بینی است که تقریبا 90 درصد از وکلای آمریکایی ها در 10 سال آینده هیچ شغلی نخواهند داشت.10% باقیمانده نگاه داشته خواهند شد. این 10 درصد متخصصین خواهند بود.

در رشته پزشکی نیز دکترهای جدید بر سر کار نشسته اند. نرم افزار Watson می تواند سرطان و سایر بیماری ها را 4 برابر دقیق تر از انسان تشخیص دهد. هوش کامپیوتری تا سال 2030 از هوش انسانی پیشی خواهد گرفت.  90 درصد خودروهای امروزی تا 20 سال آینده در جاده ها دیده نخواهند شد. خودروهای باقیمانده دیگر بگونه امروزی کار نخواهند کرد. در پی آن جاده ها کم کم خالی خواهند شد. مصرف بنزین کاهش خواهد یافت و کشورهای عربی تولید کننده نفت به آرامی ورشکست خواهند شد. اگر ماشین می‌خواهید باید از نرم‌افزاری مانند اوبر ماشین بخواهید و به محض اینکه شما ماشین بخواهید یک ماشین کاملاً بدون راننده می آید و جلوی در پارک می کند.  

اگر با چند نفر با یک ماشین سفر کنید، کرایه یک ماشین برای هر نفر کمتر از یک دوچرخه خواهد بود.  رانندگی بدون راننده باعث کاهش 99 درصدی تصادفات می شود و به همین دلیل است که بیمه خودرو متوقف می شود و شرکت های بیمه خودرو آرام آرام از رده خارج می شوند. چیزهایی مانند رانندگی روی زمین دیگر دوام نمی آورند. وقتی 90 درصد وسایل نقلیه از جاده ناپدید می شوند، به پلیس راهنمایی و رانندگی و کارکنان پارکینگ نیازی نخواهد بود. 

تنها به این بیندیشید که حتی 10 یا 15سال پیش هنوز هم باجه های تلفن در خیابان ها وجود داشتند.  همه این باجه های تلفن پس از آمدن انقلاب موبایل در کشور مجبور به تعطیلی شدند. اما هنوز دکانهایی وجود داشتند که از آنها میشد با قیمت مناسبتر به جاهای دیگر دنیا تلفن کرد. امروزه بیشتر آنها بسته شده اند. آنهایی هم که باز مانده اند تبدیل به مغازه های شارژ سیار شده اند. دوباره انقلاب آنلاین در شارژ موبایل. مردم شروع به شارژ آنلاین موبایل های خود در خانه کردند. 

مجبور شدیم دوباره کاربری این مغازه های شارژ را عوض کنیم. حالا اینها تنها برای خرید و فروش موبایل و تا حدی تعمیرگاه آنها هستند. اما این نیز خیلی زود تغییر خواهد کرد زیرا فروش تلفن همراه مستقیماً از آمازون،Flipkart  درحال افزایش است. تعریف پول نیز در حال تغییر است. پیشتر پول نقد وجود داشت اما در دوران امروز و در خیلی جایها پول مبدل به "پول پلاستیکی" شده است و این نیز پایان ماجرا نیست. دور کارت اعتباری و دبیت کارت هم چند روز پیش بود. اکنون همینهم در حال تغییر است و عصر کیف پول موبایل فرا می رسد.  بازار رو به رشد  Paytmیک کلیک و پول موبایل.

کسانی که با افزایش سن یا هر دلیل دیگری، خواسته یا ناخواسته نمی توانند تغییر کنند، بزودی به حاشیه رانده  و سپس ناپدید خواهند شد. پس به تغییر خود با زمان ادامه دهید.  به تولید محتوای عالی ادامه دهید. نایستید و همراه با گذشت زمان شما نیز به حرکت خود ادامه دهید.

پایان



Friday, 3 January 2025

نگرشی دیگر به شخصیت پیران در شاهنامه – بخش سی و یکم

 

با فرا رسیدن بامداد، هنگامی که خسرو خاور علم برکوهساران زد، دیده بان ایرانی که گرد و غبار سواران تورانی را از جایگاه دیدبانی خود دیده بود با غریوی که برآورد سپاهیان ایران را از آمدن لشکری بزرگ از تورانیان آگاه کرد. چین بر ابروان سربازان ایرانی افتاد و دلشان لرزید. طوس که این خبر را شنید جوشن جنگ پوشید و از چادر بیرون آمد و بسوی میدان به عزم رزم چون برخاست، گره بگشود از ابرو و بر دلهای یاران زد. با بلند شدن دم بوق و آوای کوس، سربازان و سواران ایرانی همگی به همراه  و در رکاب طوس در برابر دشمن صف کشیدند:

سواران ایران همه همگروه                رده برکشیدند بر پیش کوه

چو هومان بدید آن سپاه گران              گراییدن گرز و تیغ سران

چنین گفت هومان به گودرز و طوس     کز ایران برفتید با پیل و کوس

سوی شهر ترکان به کین آختن             بدان روی لشکر برون تاختن

کنون برگزیدی چو نخچیر کوه            شدستی ز گردان توران ستوه

نیایدت زین کار خود شرم و ننگ؟        خور و خواب و آرام بر کوه و سنگ؟

چو فردا برآید ز کوه آفتاب                 کنم زین حصار تو دریای آب

بدانی که این جای بیچارگیست             برین کوه خارا بباید گریست

هومان که با آمدن چنین سپاه آماده ای در پای کوه حساب نمی کرد و می پنداشت که می تواند همانند دفعه پیش سپاه ایران را در خواب غافلگیر کند، بیکبار خود غافلگیر شد و با این وجود رجز خوانی را هم کنار نگذاشته و به پرخاشجویی ادامه داد. او به طوس و به گودرز گفت شما که به توران یورش آوردید، آیا اکنون نمی شرمید که پناهنده به کوه شده اید و جای خواب و خورد و خوراکتان در آنجاست؟

من فردا با بر آمدن آفتاب از ستیغ کوه چنان کشتاری از شما به راه بیندازم که خون شما همانند آب بر روی سنگهای این کوه جاری شود و همه بدانند که بایستی به حال این کوه خارا که بر آن رود خون جاری خواهد شد، گریست. در نهان اما هومان می دانست به تنهایی قادر نخواهد بود لشکریان ایران را شکست بدهد، از اینرو شبانه سوار پیغام بری را شتابان بنزد پیران فرستاد و به او گفت:

هیونی به پیران فرستاد زود                که اندیشهٔ ما دگرگونه بود

دگرگونه بود آنچ انداختیم                   بریشان همی تاختن ساختیم

همه کوه یکسر سپاهست و کوس          درفش از پس پشت گودرز و طوس

چنان کن که چون بردمد چاک روز       پدید آید از چرخ گیتی فروز

تو ایدر بوی ساخته با سپاه                  شده روی هامون ز لشکر سیاه

پیران با شنیدن این خبر دیگر درنگ نکرد و همان شب لشکر خود را به سوی کوه هماون به راه انداخت تا به موقع به میدان نبرد برسند بطوریکه با سر زدن سپیده  لشکریان پیران نیز در پای کوه هماون بودند. با رسیدن پیران به پای کوه هماون جان تازه ای در روان سربازان لشکر توران دمیده شد. پیران نخست به هومان فرمان داد تا در جائی که هست بماند و از جای خود نجنبد شاید او بتواند به گونه ای دریابد که سپهدار طوس چه اندیشه ای در سر دارد؟ او به هومان گفت تا کنون امید ایرانیان به این کوه و پناه گرفتن در آن بود. بایستی دید که اکنون امید آنها به چیست؟  سپهسالار پیران سپس به سوی لشکر ایران پیش راند :

خروشید کای نامبردار طوس              خداوند پیلان و گوپال و کوس

کنون ماهیان اندر آمد به پنج               که تا تو همی رزم جویی به رنج

ز گودرزیان آن کجا مهترند                بدان رزمگاهت همه بی ‌سرند

تو چون غرم رفتستی اندر کمر            پر از داوری دل پر از کینه سر

گریزان و لشکر پس اندر دمان            به دام اندر آیی همی بی‌گمان

پیران به نزدیک سپاه ایران که رسید از دور فریاد برآورد و طوس را آوا داد و بلند به او گفت اکنون مدت زیادی است که تو با سختی و بدبختی داری به این جنگ ادامه می دهی. سواران گودرزی تو اکنون همه کشته شده در میدان افتاده اند.

و به راستی این جنگ اکنون پنج ماه به درازا کشیده شده بود و از بزرگان رسته سواران زبده گودرزی که گل سرسبد ارتش ایران بودند تقریبا همگی بر خاک افتاده بودند. در میان آنها هفتاد پسر از گودرز هم بودند که جان خود را در میدان کار زار در گروی این جنگ گذاشته بودند و غم ایشان پیوسته بر دل گودرز سنگینی می کرد. گودرز حتی بعدها هم پس از این نبرد از این موضوع بارها یاد کرد. سواران گودرزی چنان در ارتش ایران حائز اهمیت بودند که کیخسرو پس از نبرد نخستینی که میان ایران و توران رخ داد و در آن ایرانیان شکست خوردند، طوس را سرزنش می کرد که بخاطر هدایت های بد تو  در امور لشکری بود که بسیاری از گودرزیان جان بدادند. او این را در مورد گروه های دیگر ارتش بیان نکرد.

پیران برای اینکه دل طوس را خالی کند در ادامه به او گفت تو اکنون همانند میش کوهی فرار کرده ای هستی که به دامن کوه پناه برده و لشکر تو هم بدنبال تو روان شده است. بی گمان که در بد دامی افتاده اید.

جنگ روانی میان دو سپهسالار متخاصم در میدان بوسیله پیران آغاز شده بود و سپهسالار لشکر ایران سراسیمه نشد ولی خاموش هم نماند. طوس آرام و شمرده به او پاسخ داد و گفت من متاسفم که به دروغ گفتن پناه برده ای. جنگ را ما آغاز نکردیم بلکه تو با پی افگندن کشتن بی دلیل سیاوش آن را شروع کردی. تا کی می خواهی به ما اینچنین دروغ بگویی و وارونه نمایی کنی؟ این وارونه نمائی ها و دروغ های تو در ما هیچ تاثیری ندارند.

همانگونه که مشاهده می شود سرداران و سپاهیان ایرانی در داستان کشته شدن سیاوش پیران را پیوسته گناهکار و مسئول مرگ او می دانند و این دلیل خوبی است برای پیش بردن جنگ روانی و روحیه دادن به لشکریان خودی. در این گیر و دار هیچ کس از سوی ایرانیان نمی گوید و از خود نیز نمی پرسد چه شد که سیاوش که شاهزاده و ولیعهد بود ایران را ترک کرد و سرنوشت دیگری برای خود برگزید؟ از اینروست که طوس به پیران می گوید ریشه این کین را تو در میان بزرگان افگندی (اشاره به کارهایی که پیران کرده بود تا سیاوش در توران بماند). او سپس سخنان خود را ادامه داد و به پیران گفت این را هم که تو می گویی ما از ترس به کوه پناه برده ایم، یاوه گویی بیش نیست. ما برای فراهم کردن خوراک اسپ هایمان به دامن کوه آمدیم، چون در دشت علف برای آنها کم بود. اینرا هم بدان که ما برای کیخسرو نیز پیام فرستاده ایم و بزودی است که بزرگان ایران بهمراه رستم دستان به اینجا خواهند رسید. زمانی که شاه من به راه افتد و اینجا بیاید، خاک توران را در توبره خواهم کرد.

در این دو مورد آخر طوس زیاده گویی کرد و پسندیده تر می بود که خاموش باشد:

چنین داد پاسخ سرافراز طوس             که من بر دروغ تو دارم فسوس

پی کین تو افگندی اندر جهان              ز بهر سیاوش میان مهان

برین گونه تا چند گویی دروغ؟            دروغت بر ما نگیرد فروغ

علف تنگ بود اندرآن رزمگاه             از آن بر هماون کشیدم سپاه

کنون آگهی شد بشاه جهان                  بیاید زمان تا زمان ناگهان

بزرگان لشکر شدند انجمن                 چو دستان و چون رستم پیلتن

چو جنبیدن شاه کردم درست               نمانم به توران بر و بوم و رست

کنون کامدی کار مردان ببین               نه گاه فریبست و روز کمین

طوس در پایان سخنانش زیاده گویی کرد و این همان چیزی بود که پیران می خواست از او بشنود.

در اینجا برای نوشتن چند سطر کوتاه، داستان را موقتا ادامه نمی دهم تا بتوانم به نکته ای اشاره کنم. گفته طوس حالت بسیار عجیبی را به نمایش می گذارد. او بدرستی به پیران گفت که کشتن سیاوش بود که تخم کین را بیشتر میان دو کشور پراگنده کرد و ماجراهای پس از آن مانند آنچه برای کیخسرو پیش آمد همگی دنباله و ادامه همان کشته شدن سیاوش بودند. از طرفی نیز می دانیم که پیران با کشته شدن سیاوش و قصد افراسیاب در مورد کشتن کیخسرو و فرنگیس شدیدا مخالف بود و گرچه در مورد سیاوش نتوانست کاری انجام دهد ولی در مورد همسر و فرزندش تلاش و کنکاش بسیار کرد و ترفندهای زیادی زد. او حتی پس از کشته شدن سیاوش بدست دژخیمان، افراسیاب را برای این کار سرزنش و نکوهش های فراوان کرد. پیران این کار را از صمیم قلب و با خوش نیتی انجام می داد.

اکنون همین پیران مجبور بود به مقتضای سیاست های  دو کشور ایران و توران و همچنین گردش زمانه در برابر کسانی بایستد که به کین خواهی همان سیاوشی آمده اند که او چون فرزند دوستش می داشت و با او پیوند خانوادگی برقرار کرده بود. او در این جنگ حتی زمانی هم که دختر و نوه اش را از دست داد، باز کوشش می کرد که از ادامه جنگ تا آنجائی که ممکن است، جلوگیری کند ولی هرگاه نیز که می دید کوشش ها و کارهایش در این زمینه نتیجه دلخواه او را نمی دهند، پیش از آنکه سربازان و لشکریانش را به خطر بیندازد، با جدیت تمام وظایف نظامی و سیاسی اش را انجام می داد.

از سوی دیگر سپهدار طوس که مسبب کشته شده فرزند سیاوش بود، خود را کین خواه خون سیاوش می نامید. داستان پیچیده و شگرفی است.

ما در صفحات بعدی خواهیم دید که پیران آگاهانه همه این کارها را انجام می داده و خود او به روشنی این را بیان می کند و از ناکامی و تقدیر بدی که با وجود همه کوششهایش داشته نالان هم هست. جالبتر و تراژیک تر از همه آنست که او کسی را پیرامون خود نمی بیند که اینها را به او بگوید و او درکش کند و سرانجام همه اینها را در جنگ به "دشمنی" می گوید که در موقعیتی مشابه قرار دارد و از این رو مانند خود او بی چاره است.

باز گردیم به دنباله داستان. پیران سخنان طوس را که شنید و به آنچه طوس می خواست بکند پی برد، بی درنگ فرمان داد تا همه گذرگاه هایی را که به کوه منتهی می شدند، ببندند تا راه سپاهیان ایران برای فراهم کردن علوفه اسپها بسته شود و دست ایرانیان از آن کوتاه گردد.

هومان برادر پیران به او گفت اکنون زمان آنست که با ایرانیان جنگی به راه بیندازیم که در آن آنها چنان شکستی بخورند که دیگر هرگز هوای جنگیدن با ما را در سر پیدا نکنند. پیران به او پاسخ داد این چیزی که تو می گویی با باد جنگیدن است و کسی هم تا کنون با باد نجنگیده است و بنابراین پیروزی هم در این جنگ وجود نخواهد داشت. این گفته پیران داستان دن کیشوت سروانتش را تداعی می کند که پیوسته با آسیاب بادی در جنگ بود.

پیران سپس ادامه داد ما راه ها را بسته ایم و اکنون تنها بایستی اینجا منتظر بمانیم و صبر کنیم. اینگونه سپاهیان ایران برای دست یافتن به علوفه اسپها ناچار می شوند که از کوه فاصله بگیرند و با سپاهیان توران که از نظر نفرات از ایرانی ها بیشتر هستند، در دشت روبرو شوند. آنها این حالت را که ببینند، خودشان  با پای خویش می آیند و برتری ما را پذیرفته و تسلیم می شوند. 

ادامه دارد


فرهنگی‌ - تاریخی‌ - صنعتی: نگرشی دیگر به شخصیت پیران در شاهنامه – بخش سی ام

فرهنگی‌ - تاریخی‌ - صنعتی: نگرشی دیگر به شخصیت پیران در شاهنامه – بخش بیست ونهم

فرهنگی‌ - تاریخی‌ - صنعتی: نگرشی دیگر به شخصیت پیران در شاهنامه – بخش بیست وهشتم (farhangi-sanati.blogspot.com)

فرهنگی‌ - تاریخی‌ - صنعتی: نگرشی دیگر به شخصیت پیران در شاهنامه – بخش بیست وهفتم (farhangi-sanati.blogspot.com)