جستجوگر در این تارنما

Friday, 25 November 2016

ترانه های محلی شیرازی یک گلی سایه چمن و سرکتل پای کتل



می توان گفت که موسیقی های فولکلور که ترانه های محلی و منطقه ای هستند تا اندازه ای  بگونه برهه ای بازگوکننده تاریخ و وقایع و حالات مردمان یک منطقه می باشند و ریشه در سلوک، برداشتها، سنن و آداب اقوام و مردمان نواحی گوناگون دارند که بصورت سینه به سینه منتقل می گردند. این وقایع و ابراز نمودن  این برداشتها و حالات منطقه ای از سوی سازندگان ترانه ها شاید به اندازه ای مهم نباشند که به کتابت درآیند ولی اینقدر نیز بی اهمیت نمی باشند که بتوان بدون از دست دادن بخشی هر چند هم بنظر کوچک و در دید نخست کم اهمیت از منظر شخصیت و حمیت منطقه ای،  آنها را بدست  فراموشی سپرد.
فراموش کردن موسیقی های فولکلور به معنای به مرگ تدریجی سپردن همه سنن و آدابی میباشد که این موسیقی ها برای آنها و متاثر از آنها ساخته شده اند. هم چنین درست بازگو نکردن آنها بصورتی که ابداع گشتند و به ما رسیده اند و یا دست بردن در محتوای آنها و حذف بخشهایی و جانشین نمودن این بخشها با ابیاتی که در کارهای نخستین سازنده یا سازندگان آنها نبوده، به فرهنگهای منطقه ای که ایران بواسطه آنها غنی است، خدشه وارد می سازد.
در این میان شاید دست بردن در محتوای آنها خطای بزرگتری باشد زیرا پیامی که سازنده یا سازندگان میخواستند در کمال سادگی به دیگران بدهند را تحریف می نماید.
فراموش هم نباید کرد که ترانه های فولکلور توسط مردمان منطقه و تحث تاثیر احساسات آنها نسبت به چیزی  یا واقعه ای ساخته شده اند و بیشتر به بیان احساسات رومانتیک ،مذهبی ،تاریخی ،حماسی و یا حتی شخصی و آدابی سازنده یا سازندگان می پردازند. بسیار اتفاق می افتد که این ترانه ها توسط نسل یا نفرات بعدی بدون دست بردن در محتوای اصلی و یا حذف بخشهای قبلی با ابیاتی اضافه تکمیل می گردند.
فولکلورها بندرت توسط تاریخنگاران و باستان شناسان و ادیبان و فرهنگیان ساخته شده اند بنابراین نمی توان بطور مستقیم به آنها رجعت تاریخی و یا ادبی داد. چه بسا که این بازگوئی های ترانه ای سندیت تاریخی و ادبی درست و مرتب نداشته باشند. 
چیزیکه در این موسیقی های فولکلور بسیار بارز است، سادگی و بی شیله پیله بودن روح درونی آنهاست.
در اینجا مثالی از ترانه محلی شیرازی یک گلی سایه چمن می آورم که ترانه ای با احساسات کاملا لطیف و عاشقانه و ساده است که گرچه تاریخ ساخت آن بدرستی مشخص نیست ولی می توان حدس زد که چندان جدید هم نبوده و احتمالا یک یا دوسده قدمت دارد. شاید هم کمی بیشتر. معلوم نیست.
اما چیزیکه مشخص است این می باشد که این ترانه از ترانه دیگر شیرازی بنام سرکتل پای کتل که بر اساس همان آهنگ ساخته شده قدیمی تر است.
ترانه سرکتل پای کتل گرد و غباره  خوانده شده با همان آهنگ یک گلی سایه چمن را بیشتر برای یاد کردن از دلاوریهای کسانیکه از منطقه استان فارس بدون حمایت و هدایت و پشتیبانی دولت مرکزی بر علیه انگلیسیها و پلیس جنوب و با حداقل امکانات جنگیده بودند، ساخته اند. این پایداریها و دلاوریها در اوان و پیش از جنگ جهانی اول صورت گرفتند. همه نیز می دانیم که تاریخ جنگ جهانی اول از سال 1914 تا 1918 ترسایی است.
اما متن سرکتل پای کتل به احتمال زیاد پس از سال 1930 و برای یاد کردن از مبارزان ساخته شده. دلیل این ادعا هم تنها اشاره به تفنگ برنو در بخشی از متن می باشد.
تفنگ برنو  ساخت کشور جمهوری چک بود که از سال 1924 ساخت و تولید آن آغاز شد. این تفنگ تا اوایل دهه 60 ترسایی در کشور ایران بکار گرفته می شد و از اینرو برای خیلیها شناخته شده بود.
ترانه ساز سرکتل پای کتل که از همان آهنگ یک گلی سایه چمن استفاده کرده، برای بیان احساسات رزمی و حماسی  خود در مورد واقعه ای که در اوان و کمی پیش از جنگ جهانی نخست انجام گرفته بود از تفنگی نام می برد که هشت سال پس از جنگ جهانی نخست ساخته شد و حدود سالهای 1930 تازه به ایران رسید. همین می تواند تا حدی تاریخ ساخت ترانه سرکتل پای کتل را مشخص نماید. و در ضمن نیز مشخص نماید که ایندو ترانه با وجود آهنگ و ریتم یکسان، مکمل یکدیگر نبوده و زمینه های  ذهنی ساختی گوناگون داشته اند.

متن ترانه یک گلی سایه چمن که خوانش ساده عاشقانه است :
یک گلی سایه چمن سایه چمن تازه شکفته تازه شکفته
نه دستم بش میرسه بش میرسه نه خوش میفته نه خوش میفته
مستم مستم مستم تیغت بریده شستم

بیا بریم قبله کوهی قبله کوهی قالی کنیم فرش قالی کنیم فرش 
بوریای سرخ و سفید سرخ و سفید منقل پر تش منقل پرتش
مستم مستم مستم تیغت بریده شستم
  
بیا بریم شاهچراغ شاهچراغ عهدی ببندیم عهدی ببندیم 
هرکدوم عهد بشکنیم عهد بشکنیم کمر نبندیم
مستم مستم مستم تیغت بریده شستم

متن ترانه سرکتل پای کتل که بیشتر ماهیت بازگویی یا اشاره به یک واقعه رزمی دارد :
سرکتل پای کتل پای کتل، گرد و غباره گرد و غباره
میون گرد و غبار، گرد و غبار هفت تا سواره هفت تا سواره
هفت تا سوار از شیراز همه گرد و تیرانداز

ای خدای بالا سری بالاسری نذار بمیرم نذار بمیرم
تا که با برنو کوتاه برنو کوتاه تقاص بگیرم تقاص بگیریم
برنو برنو برنو حرکت اول باز از نو

Wednesday, 2 November 2016

هفتم آبان امسال و کنستانتین و پاسارگاد

در سال 312 ترسایی زمانیکه کنستانین سزار روم بدین مسیحیت گروید بیش از سه سده از کشتار و آزار و تعقیب ترسایان توسط دولتها و سزارهای رومی میگذشت. از این کشتارها و آزارها داستانها سینه به سینه نقل گشت و حتی تا به امروز اینجا و آنجا در فیلمهای هالیوودی بنمایش گذاشته میشوند. این بدین معناست که این وقایع از نظر باشندگان کشورهای غربی امری فراموش شده و حتی کم اهمیت نیست.
اما چیزی که جالب و تا اندازه بسیار زیادی آموزنده میباشد اینستکه پس از برسمیت شناخته شدن دین ترسایی و حتی زمانیکه کشیشها و پاپهای ترسایان زمام امور مملکتی را بدست گرفتند هیچگاه کوششی انجام نگرفت تا گذشته و تاریخ روم و یونان را تحریف و تقبیح کنند.
در رم پایتخت دنیای کاتولیک بدون آسیب رساندن و تخریب نمایشگاههایی مانند کلسیوم که در آن پیروان دین ترسایی را برای تفریح تماشاچیان به جلوی شیرهای درنده و گلادیاتورها میانداختند، کلیساهای باشکوه و زیبایی ساخته شدند و حتی کوشش گردید تا از ویران گشتن بناهایی که پیش از بقدرت رسیدن ترسایان ساخته شده بودند جلوگیری بعمل آید. اینگونه است که امروزه شما در شهر رم مظاهر هر دو را در کنار هم میبینید و زیبایی مخصوص خود را هم دارد.
این ویران نکردنها تنها از روی مهر نبود بلکه زمامداران معتقد بودند که ملک بی هویت فاقد ارزش است. آنها معتقد بودند که سیرتکامل بشری را در کشورشان میتوان براحتی بنمایش گذاشت و حتی بگونه ای به آن نیز افتخار کرد.
اینرا پیشوایان دینی میگفتند که پیروانشان در گذشت سده ها آزار و صدمات  فراوانی از نمایندگان فرهنگ رومی متحمل شده بودند. اما ایشان چنان کنش و رفتار میکردند که گوئی :
روح  او با روح  شه در اصل خویش
پیش از این تن بوده هم پیوند و خویش
این تجلیل از فرهنگ بارور گذشتگان نیز هیچگاه مانع اعتقادات مذهبی آنان نگشت بلکه حتی توانستند پلهای فراوانی میان این دو گذر زمانی و آرمانی بسازند و براحتی میان آنها رفت و آمد نمایند و از هر دو برای تقویت شخصیت ملی خویش بهره جویند.
رنج از فقدان گذشته تاریخی و باهمی در ضمیر انسان و باز جویی اصل و پیوند در تمامی درازای تاریخ چیز غریبی نبوده بخصوص اینکه این ریشه افتخارآفرین هم وجود داشته باشند. آنزمان است که انسانها بیاد گذشتگان خویش میافتند.  مولوی بلخی که در روم ساکن بود در فراغ پیوندهای خویش میسراید :
بشنو از نی چون حکایت می کند
از جدایی ها شکایت می کند
کز نیستان تا مرا ببریده اند
در نفیرم مرد و زن نالیده اند
هرکسی کو دور ماند از اصل خویش
بازجوید روزگار وصل خویش
هفتم آبان ماه امسال جمع زیادی از مردمان این سرزمین در پاسارگاد، آرامگاه کورش گرد آمدند.
نه برای اینکه چیزی را نفی نمایند. نه برای اینکه معتقد به چیزی نیستند، نه برای اینکه از کشور خود بیزارند، نه برای اینکه گروهی را بر گروهی و قومی را بر قومی برتر میدانند  بلکه برای اینکه گذشته مشترک خویش را میپالیدند و به آن میبالیدند.
اینان کوشش کردند تا با پوشاکهای سنتی خود حضوری پررنگ و با همی  را بنمایش بگذارند تا همگان بدانند که نفاقی را که در دیگر کشورها  میتوان به سادگی به راه انداخت، اینجا  میسر نخواهد شد.
همگی نیز بر سر بزرگی مردی که بطور نمادین بر گرد آرامگاهش جمع شده بودند، اتفاق نظر داشتند. برخی از آنانکه حضور نداشتند پیامهای خویش را ارسال کردند. و این امر تنها مربوط به فرهنگیان نبود بلکه طیف  سیاستمداران و   دست اندرکاران  را هم در بر میگرفت. همگی نیز بر تاریخی و فرهنگی بودن جریان همرای و متفق القول بودند و شعله عشق به میهن و تاریخ خود را بوضوح ابراز کردند.
آتش است این بانگ نای و نیست باد
هر که این  آتش  ندارد  نیست  باد
عموما نیز اینگونه گردهم آئیهایی پختگی خاص خود را میطلبد که این پختگی مانع از سوگیریهای بیهوده میگردد و در صورت بروز بلافاصله خود آنرا تصحیح، جهت دهی و راهنمائی نیز میکند. اینرا اکثریت شرکت کنندگان در آنروز نشان دادند.
نمایش گونه ای از این بلوغ رفتاری شاید برای خیلیها از گروههای گوناگون با راستاهای اندیشه ای و عقیدتی گوناگون، غریب باشد و چون نمیشناسندش و از درکش عاجزند و پختگی صبرکردن و پرسیدن را هم ندارند، پس به ناهنجاریهایی گفتاری و رفتاری  روی میآورند. 
درنیابد حال پخته  هیچ  خام
پس سخن کوتاه باید والسلام

Friday, 9 September 2016

درمان درد، با دوست سازگاری

چون است حال بستان ای باد نوبهاری؟
کز بلبلان برآمد فریاد بی‌قراری
ای گنج نوشدارو با خستگان نگه کن
مرهم به دست و ما را مجروح می‌گذاری
یا خلوتی برآور یا برقعی فروهل
ور نه به شکل شیرین شور از جهان برآری
هر ساعت از لطیفی رویت عرق برآرد
چون بر شکوفه آید باران نوبهاری
عود است زیر دامن یا گل در آستینت
یا مشک در گریبان بنمای تا چه داری
گل نسبتی ندارد با روی دلفریبت
تو در میان گل‌ها چون گل میان خاری
وقتی کمند زلفت دیگر کمان ابرو
این می‌کشد به زورم وان می‌کشد به زاری
ور قید می‌گشایی وحشی نمی‌گریزد
دربند خوبرویان خوشتر که رستگاری
زاول وفا نمودی چندان که دل ربودی
چون مهر سخت کردم سست آمدی به یاری
عمری دگر بباید بعد از وفات ما را
کاین عمر طی نمودیم اندر امیدواری
ترسم نماز صوفی با صحبت خیالت
باطل بود که صورت بر قبله می‌نگاری
هر درد را که بینی درمان و چاره‌ای هست
درمان درد سعدی با دوست سازگاری

Saturday, 3 September 2016

رابطه پایدار بودن نام شاخاب پارس با یادمان های اقوام سلت و تیرنی در اروپا

می دانم که در مورد نام شاخاب همیشه پارس زیاد نوشته و گفته شده. شاید هم اساسا اصلا نیازی به نوشتن و تاکید بر آن کردن نباشد زیرا چیزی که عیان است چه حاجت به بیان است ولی هر از گاهی گروهی سنگی را در چاه می اندازند و هزار اندیشمند را بفکر وامیدارند.
من در این نوشته هیچگونه تاکیدی بر روی اسناد و نوشته های باستانی و متاخر که در آنها نام شاخاب پارس آورده شده نمی کنم و کوشش می نمایم که جریان را از دید مشابهات تاریخی بین المللی و با اعتبار نگاه کنم و برای اینکار اینجا تنها دو نمونه را بیان می کنم.

قوم سلت که در سده های هشتم پیش از زایش مسیح پدیدار گشت و کاملا گمنام بود بطوریکه حتی نامش را از منابع یونانی می دانیم. این قوم که از آسیای کوچک گرفته تا انگلستان و ویلز بصورت پراگنده زندگی می کرد، امروزه  دیگر وجود مستقل خارجی ندارد. بجز چند داستان و اسطوره که در موردش بجای مانده و اینجا و آنجا واژه هایی که در زبانهای دیگر بجای گذاشته، گروهی و مردمی را نمی شناسیم که خود را قوم سلت بنامند و بر روی آن تاکید ورزند.
با وجود این دریای جنوب ایرلند و شمال کانال مانش را دریای سلتیک میخوانند و کسی هم معترض به این نام نیست. حتی سرزمینهای پیرامون این دریا با گویشهای مخصوص خویش صریحا آن را با نام دریای سلتیک یاد می کنند. دلیل آن نیز آنستکه نخستین بار که این دریا به ثبت جغرافی دانان و تاریخنویسان رسید در پیرامونش بازماندگان قبایل سلت هنوز زندگی می کردند و دریا بنام ایشان خوانده می شد.
ایرلندیها با گویش مخصوص خود هنوز هم آنرا An Mhuir Cheilteach، سکنه ویلز آنرا Y Môr Celtaidd، اهالی بریتانی آنرا  Ar Mor Keltiek و فرانسویها به آن La mer Celtique می خوانند.

نمونه دومی را که در اینجا می آورم نام دریای تیرهنوئی یا بفارسی تیرنی است. این نام هنوز بر این دریا وجود دارد و به دریای میان سرزمین اصلی ایتالیا و جزیره سارد (ایتالیا) و کرس (فرانسه) گفته می شود. تیرنیها نیز از اقوام باستان بودند که نامشان را سه هزار سال پیش از یونانیها گرفتند.
این قوم نیز امروزه دیگر وجود ندارد و مردمانش دوهزار و پانصد سال پیش یا از میان رفته و یا در میان دیگر اقوام مستحیل گشته اند اما نام دریایی که روزگاری بنام ایشان خوانده می شد هنوز هم تغییری نکرده و بقوت خود باقیست. ( به این موضوع شش سال پیش هم در یک پاورقی در همین وبلاگ اشاره کرده بودم).
اینها دو نمونه از مستدلات تاریخی و فرامنطقه ای و برگزیده از میان کشورهای پیشرفته و معتبر جهان میباشند که نشان می دهند نام باستانی جائی را نمی توان سرخود و به میل این و آن تغییر داد بجز در یک مورد و آن اینکه صاحب اصلی نام رضایت خود را رسما اعلام کرده باشد. 
بنابراین خطر تغییر نام شاخاب پارس تنها می تواند از درون مرزهای ایران جلوه گر شود، زمانی که مقامات غیرمسئولانه نامی دیگر برای شاخاب پارس استفاده یا پیشنهاد نمایند.
تغییر بدون اجازه نامها برای دیگران می تواند قابلیت پیگردهای قانونی بین المللی همراه با توبیخ داشته باشد.
شاخاب پارس و دریای کاسپین نیز از این قاعده مستثنی نیستند.
بنابراین دگرگون کردن نامهایی مانند شاخاب پارس یا دریای کاسپین را که گهگاهی از سوی موسساتی فاقد اعتبار و صلاحیت برای این امور و تنها بخاطر کمکهای مالی که از این و آن دریافت می کنند می تواند بسادگی بسیار گران برایشان تمام شوند زیرا این کار آنها براحتی از طریق مراجع قانونی بین المللی بدور از هرگونه هیاهو و جنجال شدیدا قابل پیگیری می باشند مشروط بر اینکه آگاهی از وجود چنین قوانینی و بکار گرفتن آنها وجود داشته باشد.

در مورد دریای کاسپین که وضع بدتر می باشد. اینجا همه دنیا دریای کاسپین را بنام واقعیش می خواند و در نقشه هایشان بنام دریای کاسپین درجش میکند مگر در خود ایران که حتی در یک جای رسمی نیز با نام واقعیش خوانده نمی شود.  اینجا حتی اعراب از خود ما هم ایرانی تر می شوند و آنرا بحرقزوین که معرب کاسپین می باشد، میخوانند.
گهگاهی برخی از درون و از بیرون ایران بمناسبت تبلیغات سیاسی خود و با آگاهی داشتن از اینکه نامها را نمی توان به اختیار و دلخواه خود تغییر داد، نام این شاخاب را دگرگونه جلوه می دهند تا به مقاصد سیاسی و اقتصادی خود دست یابند و پس از دست یافتن به این مقاصد ماجرا هم دوباره به فراموشی سپرده می شود تا بار دیگر که نیازشان بدان افتد.
بهتر است که پیش از شور زدن های بیمورد به شعور خود مراجعه کنیم و نگذاریم که بازیچه دست این و آن شویم و همزمان نیز بر حقانیت های خود پایفشاری کنیم. 



Sunday, 7 August 2016

سیرک ماکسیم در رم

میدانِ اسبدوانی و درشکه رانی‌ را در رومِ باستان به سببِ گرد بودنش سیرک (لاتین سیرکولوم، یونانی کیکلوس) یعنی حلقه مینامیدند.  در این میدانها تنها مسابقاتِ اسبدوانی و درشکه رانی‌ برگزار نمیشدند بلکه مراسمِ دیگر هم انجام می‌گرفتند مانندِ جشنهایِ پیروزی، بزرگداشتِ کسی‌ یا چیزی و یا رژهِ سربازان و یگانهایِ ارتش که به جنگ فرستاده می‌شدند و یا پیروزمندانه باز می‌گشتند. از سالِ ۱۷۴۲ در سیرک دیگر مسابقاتِ ورزشی و ارتشی انجام نمی‌گرفتند بلکه سیرک مبدل به مجموعه ای برایِ هنرمندان  و اکروبات‌ها گردید.
شهرِ رومِ باستان چهار سیرک داشت که از میا‌‌نِ آنها دو تایشان نامیتر از دیگران بودند. سیرک فلامینیوس  که آنرا بدستور گایوس فلامینیوس در سال 222 پیش از زایش مسیح در نزدیکی رودخانه تیبر ساخته بودند و سیرکِ ماکسیم یا سیرکِ بزرگ.
این نوشته در موردِ سیرکِ ماکسیم است که از گوشه و کنار گردش آوردم و به فارسی‌ برگرداندم.
سیرکِ ماکسیم یا به گفته رومیها سیرکو ماکسیمو مجمو عه ای بود به درازایِ ۶۰۰ و پهنایِ ۱۵۰ متر که گنجایش پذیرشِ جمعیتی برابرِ با ۱۵۰،۰۰۰ نفر در زمانِ  آگوستوس و ۲۵۰،۰۰۰ نفر در زمانِ  پلینیوس دوم فیلسوف رومی را داشت.
بنا به اسطوره‌هایِ رومی سیرکو ماکسیمو نخستین بار در سده ششمِ پیش از زایشِ مسیح  به گاهِ پادشاهیِ لوسیوس پریسکوس، پنجمین شاهِ روم، بر رویِ زمینی‌ باتلاقیِ خشک کرده  میا‌‌نِ پالاتین و اونتین دو تپه از هفت تپه‌ای که روم بر رویِ آنها بنا شده بود، آباد گشت.

                                                 هفت تپه ای که بنای نخستین رم بر روی آنها بود
به هنگامِ مسابقات بر رویِ  نتایج رقابتها شرط بندیهایِ بزرگی‌ میشد و برایِ اینکه مبادا بر اثرِ این شرط بندیها در میا‌‌نِ طبقهِ کمتر مرفه خسرانی حاصل گردد که بهِ اغتشاش بینجامد، به هنگامِ مسابقات صدقاتی به کمنوایان داده می‌شدند و پس از پایانِ بازیها هم  برای آنها سفره میانداختند.
در این شرط بندیها حتی سزار‌ها هم شرکت مینمودند. طولِ مسابقاتِ اسبدوانی و گالسکه رانی‌ ۷ دور بودند. در میا‌‌نِ میدان دیواری ساخته بودند بنام اسپینا که ۲۱۴ متر درازا داشت و بر رویِ آن‌ ۷ تخمِ مرغِ چوبی قرار داده بودند، با پایان یافتنِ هر دور، یکی‌ از تخمِ مرغها را از رویِ دیوار پس میکردند.
 نخستین جایگاه‌هایِ تماشچیان را از چوب ساخته بودند. این جایگاه‌ها پس از گذشتِ چندین سال پوسیدند و فرو ریختند و سببِ کشته شدنِ بسیاری از مردم گردیدند. در سده چهارمِ پیش از زایشِ مسیح نیز یکبار جایگاه‌ها آتش گرفتند و سببِ کشته شدنِ تماشاچیان گردیدند.
نخستین بار ژولیوس سزار در سالِ ۴۶ پیش از زایشِ مسیح به مناسبتِ جشنی بزرگ که میخواست برگزار کند دستور داد تا میدانِ آنرا به اندازه نهایی و کنونیش برسانند و برایش جایگاهِ مخصوصِ سزار بسازند ولی‌ باز هم  هنوز بیشترِ جایگاه‌هایِ تماشاچیان از چوب بودند.
در سالِ ۳۳ پیش از زایشِ مسیح بر رویِ دیوارِ میانی که تخمِ مرغ‌هایِ چوبی قرار داشتند دولفین هایِ برنزیِ ایستاده کار گذاشتند که با به پایان رسیدنِ هر دور مسابقه،  سر یکی‌ از آنها به سمتِ  پایین چرخانده میشد.
در سالِ ۳۱ پیش از زایشِ مسیح باز هم جایگاه‌ها سوختند و اینبار آگوستوس دوباره آنرا ساخت و لژِ  مخصوص سزار را مجلل تر از پیش بنا کرد. در سالِ دهمِ پیش از زایشِ مسیح، آخرِ میدان نیز سنگ ستونی نصب کردند که این سنگ ستون امروزه در میدان پیازا دل پوپولو یا میدانِ خلق قرار دارد. یکبارِ دیگر شبیهِ این آتش سوزیتش آ آ در سالِ ۶۴ پس از زایشِ مسیح اتفاق افتاد.
  در سیرکِ ماکسیم تنها مسابقاتِ اسبدوانی و گالسکه رانی‌ برگزار نمی‌شد بلکه نبردِ گلادیاتورها و شکارِ حیواناتِ وحشی هم به نمایش گذارده میشدند.
 در گاه سزار  دومیتیان درنده خو کاخِ سلطنتی را چنان گسترش دادند که از بالا مشرفِ بر سیرکِ ماکسیم گردید و دومیتیان میتوانست از آنجا بازیها و مسابقات را پیگیری کند.
در سالِ ۱۰۳ پس از زایش به گاه تراژان سیرکِ ماکسیم را کاملاً از مرمر، سنگ و آجر ساختند.
از سالِ ۱۸۶ پس از زایشِ مسیح دیگر خشونت و کشتارهای پیشین را در این سیرک راه نمی انداختند بلکه بازیها و مسابقات را به سبکِ یونانِ باستان انجام میدادند که همگی‌ نمایشات ورزشی و نه‌ درنده خوئی بودند.
 آخرین برنامه‌ای که در سیرکِ ماکسیم برقرار گردید در سالِ ۵۴۹ یا ۵۵۰ میلادی به گاهِ توتیلا پادشاهِ خاور گوت‌ها  از قبایل آلمانی که روم را تسخیر کرده بودند، بود.
 از همان آغاز وجود ساختمان‌هایِ مذهبی‌ هم در سیرکِ ماکسیم منظور گشته بودند و راهبان پیش از انجام مسابقات با نشانها و پرچمهای خود در سیرک رژه ای برگزار میکردند. از آن‌جمله معبدِ کوچکِ خدایِ خورشید، معبد کنسوس خدایِ محصول و معبدِ میترا خدایِ ایرانی که از دیگر معابد بزرگتر بود. ساختمان معبدِ میترا را در سالِ ۱۹۳۱ بر اثرِ یک اتفاق پیدا کردند. راهروها و بنایِ معبد نسبتا خوب باقی‌ مانده بودند.
پس از متروک گشتنِ سیرکِ ماکسیم از مرمرها و سنگ‌هایش برایِ ساختنِ ساختمان‌هایِ دیگر استفاده میکردند. مثلاً کلیسایِ پطرِ مقدس هم بخشی از سنگ‌هایِ مرمرِ سیرکِ ماکسیم را بکار گرفت.
 سیرکِ ماکسیم به همراهِ دیگر آثارِ باستانی از مکان‌هایِ پر باز دید کننده شهرِ رم میباشد که بیشترِ بازدیدکنندگانِ میانسال را به یادِ صحنه‌هایِ گالسکه رانی‌ِ فیلمِ بن هور میاندازد.
 آخرین بار گروهِ موسیقی جنسیسِ انگلیسی در سالِ ۲۰۰۷ آتجا کنسرت برگزار کرد که در آن‌ ۵۰۰ هزار نفر شرکت کرده بودند.

امروز به جز زمینی‌ و چمنی چیزِ زیادی از سیرکِ ماکسیم باقی‌ نمانده که ارزشِ زیادی داشته باشد ولی‌ همان هم که باقی‌ مانده نمایانگرِ آنست که زمانی‌ برایِ خودش اهمیتِ به سزایی داشته است. از نظرِ تاریخی سیرکِ ماکسیم به خاطرِ مسابقاتِ اسبدوانی و گالسکه رانی‌ و گنجایشِ پذیرشِ تماشاچیانش نامی‌ بود و در زمانِ خود خوب میتوانست مردمان را سرگرم کند. سیرک ماکسیم و در پی آن کلسیوم را میتوان مادر استادیومهای ورزشی و میادین مشق نظامی نامید.



Saturday, 30 July 2016

ترس از بیخیال خریدن

زمانیکه از یکی‌ از موبدانِ دهکده کوچکی میا‌‌نِ کوه‌هایِ سر به آسمان کشیده و دور افتاده در باخترِ چین پرسیده شد که آیا از اینکه به سمتِ دٔهِ شما جاده میکشند راضی‌ هستی‌ یا نه‌؟ پاسخ داد، با کشیدنِ جاده به سمتِ دهِ ما، راه برایِ خیلی‌ از رفت و آمدها باز میشود، مردم براحتی میتوانند به جاهایِ دیگر برود و دیگران میتوانند نزدِ ما بیایند. ما نیز میتوانیم کمبودهایمان را از جاهایِ دیگر تامین کنیم و فرزندانمان میتوانند جهانِ دیگری بجز از ده ما را ببینند و با آنها آشنا شوند، همه اینها خیلی‌ خوب هستند ولی‌ من با وجودِ این چندان راضی‌ نیستم.
پرسیدند چرا؟ پاسخ داد : همینکه وضع مالی‌ِ مردمان بهتر شد، اندیشه‌هایِ سوداگری و خرید و فروش دیگر رهایشان نمیکند و هر چقدر هم که دارا تر شوند شبها کمتر به خواب میروند و بیشتر در اندیشه این هستند که فردا چه میخواهم بخرم و برای چه کسی میخواهم بنمایشش بگذارم؟ زمانیکه دیگران بیشتر بخرند و بیشتر بنمایش بگذارند که دیگر وضع از اینهم بدتر میشود. انسان براحتی و بزودی به سمت افراط متمایل میشود و چون در این چرخه افتد، گفتگوی در این زمینه با او نیز دشوار گردد.
من مالِ چندانی ندارم ولی‌ شبها آسوده و بی‌ دغدغه میخوابم و فردایش نیز با کشش و تنشِ کمتری از خواب بیدار میشوم و با دیگران سلوک مینمایم.
شاید در مرحله نخست این گفتهِ موبد بوداییِ چینی‌  خنده دار و بسیار ساده به نظر برسد ولی‌ اگر نیک بنگریم، درمیابیم که حقایقی را چنان ساده، بی‌ آلایه و روان بیان کرده که از فرطِ سادگی‌ دشوار میتوان جدیش گرفت.
به احتمالِ بسیار زیاد این موبدِ بودایی هیچگونه دسترس به آمار و جدولهایِ متداولِ غربی ندارد تا بتواند با زبانِ علمی‌ ( ؟ ! ) با ما گفتگو کند ولی‌ درکِ طبیعی‌ِ او از حقایق بسیار تیزتر و به واقعیاتی که از شدت زیاد بودن دیگر به چشم نمیخورند ،نزدیکتر از حواسِ ما میباشد.
در انبوه  داده‌ها و حسابِ احتمالات خود را سرگشته نمیسازد و مستقیماً جریانی را در رابطه با نیاز‌هایِ واقعیِ خویش سبک و سنگین کرده و خود را نیز کمتر به چرخه رقابتهای بیخود با دیگران می اندازد.
ارزشگذاری او بر رویِ کالاها و چیز‌هایِ عرضه شده به وی بر اساسِ میعارهایِ معمول بورس‌هایِ سهام نمیباشند بلکه کنش‌ها و سلوکِ فرد برایش حکمِ معتبرترینِ نقدینگیها را دارند که نمیخواهد از دستشان بدهد.
غرض اینجا تبلیغ فقر نیست و داشتن در حد نیاز مطلوب هر کسی میباشد ولی با گوش فرا دادن به سخنان این راهب پیر  این اندیشه نیز در شخص برانگیخته میشود که از خود بپرسد تا چه اندازه متمایل به این سو و یا آن سو میباشد؟ پرسشی که چندان هم بیجا نیست و ارزش مطرح شدن را هم دارد. 

Thursday, 28 July 2016

چند گفته زیبا از دیگران

هر چه کمتر نماهایِ سراب وار را تحسین کنیم، بیشتر قادر به جذبِ حقایق میگردیم.
اراسموس فن روتردام، کشیش، استادِ علمِ کلام، یزدان شناس، رهبرِ گروهِ کرِ کلیسا

به گاهی‌ که زنبیلی پر از تخمِ مرغ بر دوش حمل میکنی‌، پایکوبی منما.
 ضرب المثلِ آفریقایی

عدلِ بدونِ بخشندگی چیزی بیشتر از رفتارِ غیرِ انسانی‌ داشتن، نیست.
 آلبر کامو


Sunday, 24 July 2016

ما، مونیخ و آنها

اینکه در چند روز گذشته در مونیخ چه گذشت و چه شد را نیازی نیست که برایتان تعریف کنم چونکه خبرگزاریهای گوناگون این کار را به اندازه کافی  و حتی از زوایای دید گوناگون انجام دادند.
یک جوان که بیماری روانی داشته کاری کرد که صدمات فراوانی بهمراه داشت. اینکه بلافاصله کوشش شد یا دست کم در این قضیه شک شد که آیا این بیمار به گروهی سیاسی و یا تروریستی وابسته است یا نه را اینجا به آن نمیپردازم بلکه کوشش میکنم آنرا مبدائی قرار دهم برای پرسشهای دیگری که ضمن این نوشته مطرحشان خواهم کرد.
چیزیکه این میان برای من بسیار پرسش انگیز بود اشاره به این مسئله بود که این جوان هژده ساله که در همینجا نیز بدنیا آمده  بود پدر و مادری داشته که خود از جمله فراریانی بودند که دو دهه پیش به اینجا آمده بودند و با تقاضای پناهندگیشان موافقت گشته بود و اینجا زندگی میکردند.
این خانواده در حد امکانات کمکهای مالی نیز از دولت آلمان دریافت میکردند و از این لحاظ در مضیقه نبودند. اگر ظاهر نگر باشیم، همه چیز روبراه بود، پس چرا میبایست فشار روانی در این جوان ایرانی چنان بالا میگرفت که کار به چنین فاجعه ای بینجامد؟
همه میدانیم که در دو دهه پیش  تعداد پناهندگان و سطح اجتماعی که این پناهندگان در سرزمین اصلی خویش داشتند  با تعداد پناهندگان و مقام اجتماعی پناهندگان امروزی قابل مقایسه نمیباشند، اما با وجود این در امر انتگراسیون چنان مشکلات عدیده ای پدید آمدند که عقل در شرحش چو خر در گل بخفت اما این مشکلات باعث نگشتند تا توان جامعه برای پذیرش اجتماعی و روحی بسیاری دیگر از مهاجرین بکلی تحلیل رود و بیشتر این مهاجرین نیز در صورت تمایل راه خود را برای عضوی از این جوامع شدن هموار میدیدند و از این امکانات عرضه شده استفاده میکردند. وجود تعداد زیادی از فرزندان این مهاجرین در طبقات بالای اجتماعی، اقتصادی و سیاسی کشورهای میزبان شاهدی بر این مدعاست.
با وجود این بودن و حضور حساسیتهایی را در کشورهای اروپایی نه میتوان نادیده انگاشت و نه اینکه بایستی پنداشت. وجود همین حساسیتها ( به علل چرایی موجود بودن آنها در اینجا نمیپردازم ) نیز سبب گردیده اند تا برخی از افراد نسل دوم و سوم مهاجرین خود را مطرود حس کنند.
هر چند که از نظر وابسته نشان دادن خود به گروهی مشخص، بین مجنون نیس و شیدای مونیخ بجز روان پریشی ایشان به تشابهات کلی دیگری نمیتوان اشاره کرد زیرا یکی مستقیما خود را به دامان گروهی افراطی مذهبی انداخت  و دیگری گویا اصلا مسلمان نبوده و خانوادگی از مدتها پیش به دین مسیحی گرویده بودند و تنها تا آخرین لحظه بر پشت بام ساختمانهای شهر مونیخ فریاد میزد که من نیز یکی از شما هستم، ولی هر دوی این موارد نشان دهنده این میباشند که امر انتگراسیون افراد در کشورهای اروپائی واضحا با مشکلات جدی مواجه شده. مسئله تنها تامین مالی بودن نیست. مسئله فراتر از این رفته و خود را تنها بر روی این جنبه ماجرا متمرکز کردن، گمراهی کامل میباشد. اینرا کسانیکه همه چیز را تنها از زاویه دید اقتصای میبینند، نمیتوانند درک کنند و منهم نمیتوانم برایشان توضیح بدهم. بمانند این میمانند که بخواهم برای کسیکه نابینای مادرزاد بدنیا آمده تعریف از فرق میان رنگهای آبی و زرد بکنم. هر دو را ندیده و از هردو تصورات خود را دارد.
بطور کلی بنظر میرسد که جوانان امروز بهر حال بدلایلی که گفتاری جداگانه را میطلبد آشقته تر از گذشته میباشند و این سوای فشارهای شهروند داخلی و یا خارجی بودن در یک مملکت است. با وجود این هر جوانی نیز  اسلحه بدست نمیگیرد و مردم را نمیکشد. هر چند  هم که اخیرا بر تعداد اینگونه افراد افزوده گشته است ولی نمیتوان عمدتا و بیواسطه به شهروند این کشور و آن کشور بودن  ربطش داد. در نروژ، آمریکا، انگلیس و هر جای دیگری میتواند اتفاق بیفتد. چنانکه افتاد.
در این ماجرای مونیخ  سوای مشکلات کلی رفتاری جوانان و علاوه بر آن فردی، شخصی در شرایطی نسبتا مناسب مالی در جامعه آلمان اجازه پیدا میکند تا زندگی کند. همین شخص دچار روان پریشی گشته و به جنایت دست میزند ولی تا پیش از کشتن ده نفر و سپس خود پیوسته فریاد میزند که من نیز از شما هستم و تا آخرین لحظه نیز با دشنام  به او گفته میشود که نه تو از ما نیستی. حالت عجیبی است. شاید بتوان به جرات ادعا نمود که صرف تامین مالی که مسلما امری مهم و لازم است، به تنهایی کافی نمیباشد تا راه انتگراسیون بدرستی گشوده شود. ما اینجا از انسانها و عواطف سخن میگوییم و نه از آمار و ارقام. ذکر و یادآوری این در کشور متفکرین و شاعران Land der Dichter und Denker  زجرآور است و شگفت انگیز.
پرسش اصلی و بخصوص پس از پذیرش پناهندگان در مقایس میلیونی اینستکه در جامعه ای که در آن  نسل دوم و سوم پناهندگان قبلی که تعدادشان بسیار کمتر از حالا بود، نتوانند این اطمینان را پیدا کنند که بصورت واقعی به این جامعه تعلق دارند، چگونه میتوان انتظار داشت و آیا اصلا میتوان انتظار داشت که در بیست سال آینده چنین روان پریشیهایی در ابعاد بزرگتری متبلور و پدیدار نگردد؟
ما از سال گذشته در کشور آلمان پذیرای حدود یک میلیون پناهجو گشتیم. شرایط زیست و جو زندگی در کنار هم و با هم و همراه هم برای کسانی هم که سالیان درازیست که اینجا زندگی میکنند و دچار هیچ گونه تنش عقیدتی و افکاری افراطی و انحرافی نگشته اند، دشوارتر شده و فشارهای  فعال  و غیرفعال ( پاسیو و اکتیو ) روحی که  زایده  ترس و اضطراب  میباشند، وجود دارند که نه کتمانشان میتوان کرد و نه پنهان. درست هم نیست که کتمان و پنهانشان کرد. وجود این فشارها به پنبه گشتن دوباره رشته ها می انجامد و نبایستی که دست کمشان گرفت.

صدر اعظم آلمان در پیامی تلویزیونی ضمن ابراز همدردی با خانواده قربانیان اظهار داشت که تا آخرین مرحله بدنبال یافتن ریشه اصلی بوجود آمدن چنین پدیده هایی خواهد بود. صدر اعظم را انتخاب نکرده اند تا تنها همدردی و ابراز تاسف کند. وظایف او بسیار بزرگتر و مسئولیتهایش بسیار سنگینتر از چیزی میباشند که تنها با ابراز یک همدردی انجام یافته بتوان تلقی شان کرد از اینرو بخش نخست گفته هایش را یک تعارف سیاسی و اجتماعی قلمداد کرده ولی در امر یافتن ریشه های اصلی چنین ماجراهایی برایش آرزوی موفقیت مینمایم.


Saturday, 23 July 2016

پر مگو

تا زمانیکه سخن میگویی، نمیتوانی حرفِ دیگران را بشنوی. تا وقتیکه حرفِ دیگران را نشنیده باشی‌، حالِ آنها را درک نمیکنی و چون حالشان ندانی، چاره جویی هایت برایِ مسائلِ ایشان هم نمیتوانند به واقعیات زیاد نزدیک بوده و راهگشا باشند.
ای بلبل همدرد دمی گوش فرا دار
منهم بسرایم، بود این غم شودم کم