جستجوگر در این تارنما

Monday, 13 June 2022

نهفته های داستان ضحاک ماردوش - 2

 

جمشید در نهایت غره گی و خودپرستی بزرگان کشور را از هر گروه و دسته فرا می خواند تا به جای دلجویی از ایشان و نزدیکی با ایشان،  بطور مستقیم و غیر مستقیم به آنها بگوید و تفهیم نماید و به آنها بنمایاند که بود آنها از برکت وجود اوست:

بزرگی و دیهیم شاهی مراست                       که گوید که جز من کسی پادشاست

همه موبدان سرفگنده نگون                          چرا کس نیارست گفتن نه چون

چو این گفته شد فرّ یزدان از وی                    بگشت و جهان شد پر از گفت‌وگوی

منی چون بپیوست با کردگار                         شکست اندر آورد و برگشت کار

چه گفت آن سخن‌گوی با فرّ و هوش                چو خسرو شوی بندگی را بکوش

این دقیقا همان چیزی است که نه خدا را خوش آمد و نه بنده گان خدا را. فردوسی بی هیچ اتلاف وقتی به آن اشاره کرده و نتایج این سیاست نابخردانه و خودپسندانه را باز می گوید:

به جمشید بر تیره‌گون گشت روز                   همی کاست آن فرّ گیتی‌فروز

همزمان با بازگو کردن اوضاع دربار و با دشواری پذیرفتن آن از سوی مردمان, فردوسی برایمان از کسی که خارج از مرزهای ایران میزیست میگوید و اینکه سرگذشت او چگونه با سرگذشت ایرانیان پیوند می خورد. این شخص کسی نیست جز مرداس تازی.

با بردن نام تازی و در پی آن گفتن از بدسگالی ها و بدکرداریهای ضحاک ممکن است که برخی به این اندیشه درآیند که فردوسی میخواسته خرده حسابی با تازیان و اعراب تسویه کرده باشد و احتمالا برخی نیز از این "تسویه حساب" احساسی خوشی بدست آورند. ولی این فرض به کلی اشتباه است زیرا فردوسی با ستودن از مرداس و کارهای او داستان ضحاک پسر نابخرد او را آغاز می کند. حتی از ضحاک نخست بعنوان شخصی نابخرد نام می برد تا اینکه سرانجام بدنبال نابخردیهای خویش و تعامل با ابلیس به شخصی نابکار مبدل می شود.

هم در آغاز این داستان و هم اینکه در چند فصل بعد در شاهنامه شیوه برخورد فردوسی با "سرو" پادشاه یمن که دختران خویش را به ازدواج با پسران فریدون در می آورد نشان می دهد که فردوسی در پی تسویه هیچ خرده حسابی با تازیان و اعراب نبوده است. فراموش نکنیم که فردوسی در سده چهارم و هنگامی می زیسته که افکار عمومی و احساسات ایرانیان در برابر تازیان و اعراب چندان مساعد نبودند. سلسله های گوناگون ایرانی و محلی برضد خلافت بغداد قیام کرده بودند و برخی نیز به پیروزی هایی دست یافته بودند. بهر روی فردوسی در شاهنامه داستان ضحاک را چنین آغاز می کند:

یکی مرد بود اندر آن روزگار                       ز دشت سواران نیزه گذار

گرانمایه هم شاه و هم نیک مرد                     ز ترس جهاندار با باد سرد

که مرداس نام گرانمایه بود                           به داد و دهش برترین پایه بود

مر او را ز دوشیدنی چارپای                        ز هر یک هزار آمدندی به جای

همان گاو دوشابه فرمانبری                          همان تازی اسب گزیده مری

بز و میش بد شیرور همچنین                        به دوشیزگان داده بد پاکدین

به شیر آن کسی را که بودی نیاز                   بدان خواسته دست بردی فراز

پسر بد مر این پاکدل را یکی                         کش از مهر بهره نبود اندکی

جهانجوی را نام ضحّاک بود                         دلیر و سبکسار و ناپاک بود

با وجود همه اینها فردوسی هنوز ضحاک را نابکار نمی داند. تنها او را سبکساری ناپاک می نامد که از مهر ( پیمان و دوستی) اندکی بهره نبرده بود. فردوسی هنوز او را کاملا پلید و کاملا ناپاک نمی داند زیرا که ضحاک اگر می خواست، می توانست هنوز راه نیکی در پیش گیرد:

چنان بد که ابلیس روزی پگاه                        بیامد به سان یکی نیک‌خواه

دل مهتر از راه نیکی ببرد                           جوان گوش گفتار او را سپرد

از اینجاست که دیگر راه بازگشتی برای ضحاک باقی نمی ماند و با هر گام بیشتر به پیش، بیشتر در باتلاق و منجلاب پلیدی ها فرو می رود. از این پس داستان ضحاک بطور شگفت انگیزی مبدل به مصداق ها و مثال های مباحث فلسفی می شود. دریغا و شگفتا که اساتید فرهنگ و ادب ما کمتر در این موضوع دقیق و      باریک بین شده یا اصلا نشده اند. فراموش نکنیم که گرچه فردوسی این داستان ها را هزار سال پیش به نظم درآورده ولی ریشه این داستانها به دوران پیش از هخامنشیان باز می گردد و این بدین معنی است که این داستانها و نگرشهای فلسفی به مسائل و تفسیر آنها بیش از سه هزار سال پیش نزد ایرانیان مطرح شده و وجود داشته اند. هنگام خوانش داستان ضحاک هر کجا که به چنین موردی رسیدم, به آنها اشاره خواهم نمود.

باری ابلیس ضحاک را فریفت تا بر سر راه پدر خویش چاهی بکند تا او در چاه افتاده و بمیرد و ضحاک بر جای او نشیند. بعدها مهراب کابلی از نوادگان ضحاک درست با همین سبک و روش و با همکاری شغاد برادر رستم، نوه خویش رستم را با اسبش رخش به چاهی پر از ژوبین و دشنه تیز انداخته و می کشد.

بازگردیم به داستان ضحاک. پس از این نابکاری، ابلیس دوباره بصورت خوالیگری بر ضحاک ظاهر می شود و به خدمت او درمی آید. او این خوالیگری  را چنان خوب و با مهارت انجام می دهد که ضحاک که حالا دیگر شاه سرزمین نیزه گزاران (بخشی از سرزمین مادها, میانرودان یا بین النهرین) شده بود از او بسیار خوشنود می شود و می خواهد که پاداشی به او دهد. ابلیس بجای پاداش از او درخواست می کند تا بگذارد سر شانه هایش را ببوسد. ضحاک نیز این خواهش او را اجابت می کند. ابلیس پس از بوسیدن سر شانه های شاه بناگاه ناپدید می شود و در همان زمان از محل بوسیدن کتف های شاه دو مار سر برون می آورند.

مار نماد چیست؟

مار در فرهنگ های اساطیری و فلسفی قبایل سکایی که به طبیعت و مظاهر آن نزدیک بودند و ایرانیها نیز از آنها بشمار می رفتند، نماد چیست؟ مار را می توان با دو واژه باستانی که معانی فلسفی کاملا گوناگونی دارند مرتبط دانست که هر دو نیز درست هستند.

نخست به زبان سانسکریت (مارا) و در اوستا واژه مار از ریشه مردن می آیند.  فهم این مطلب در اوستا نیز آسان است بخاطر زهر سهمگینی که مار در نیش خود دارد. در زبان سانسکریت مارا معنای کشنده و میراننده هم می دهد. اما هندی های باستان و نیز متاخر برای خزنده ای بنام مار واژه  دیگری دارند. آنها به این خزنده نامهای دیگری داده اند مانند "اوراگا" به چم خزنده بر روی سینه،  از دیگر مارهای سانسکریت می توان "بوجانگاما"، "ناجا"، "آربودا"، "هوارا" و چندین مار دیگر نام برد که نام هیچ کدامشان به واژه مار شباهتی ندارد. در ایران باستان به مارهای بزرگ اژدر یا اژدها نیز می گفتند و در مورد آنها داستانها در اساطیر خود آورده اند.

یکی از نمادهای پهلوانی کشتن اژدها بود. اژدها ها مارهای بسیار بزرگ و خطرناکی بودند با خصوصیات منحصر بفرد و ایشان را در صف لشکریان اهریمنیان می توان یافت.

اژدها را در فرهنگهای اروپایی که وابسته به فرهنگ آریائی هستند  و همچنین در فرهنگهای شرقی نیز      می توان دید.

دوم آنکه واژه مار می تواند از واژه مادر که نماد زایندگی و تکثیر نسل است هم سرچشمه بگیرد. در گویش گیلکی به جای واژه مادر از واژه مار استفاده می شود.

مارها نقش مهمی در تاریخ فرهنگی و اساطیر اقوام دارند. در دیگر فرهنگهای باستانی نیز مارها با هر دو صورت ممکن ظاهر شده اند و گاهی نیز همزمان در یک پیکر.

مار در مصر باستان نماد چیزهای زیادی بود، به عنوان مثال به آن "پسر زمین" می گفتند، زیرا به نظر      می رسید از زمین بیرون آمده است، از آنجایی که بر روی زمین نشسته است و همچنین از آن "زاده" شده است.

بنابراین خدایان اولیه که به شکل مار نشان داده می شدند نیز بسیار مورد احترام و پرستش بودند، مانند الهه سرپرست و الهه باروری اوتو. بر اساس روایات باستانی، او را به شکل مار کبری نشان می دادند و پرستش می کردند، اما شخصیت او جنگجو نبود، بلکه الهه ای خیرخواه و دوست به شمار می رفت.

 

ترموثیس، خدای برداشت مصریان باستان، به عنوان مار نیز پرستش می شد، زیرا محصولات کشاورزی و مار بسیار نزدیک به زمین هستند.

مار همچنین در مصر باستان به معنای "تولد دوباره و محافظت" بود. او از یک طرف منفور و ترسناک بود و از طرف دیگر مورد احترام و پرستش. او را به دلیل زیبایی بدن و همچنین خطرناک و غیرقابل پیش بینی بودن مرموز می دانستند.

این ابهام با ماهیت مار همخوانی داشت، زیرا که با پوست اندازی سالانه اش، همیشه به نظر می رسید که خود را جوان می کند، همان طور که بوده دوباره متولد می شود، زیرا به نظر می رسید که همراه با پوستش سن خود را نیز می ریزد.

دراکون (Altgr. δράκων) کلمه یونانی برای اژدها یا مار است. اژدهای یونانی معمولاً نگهبانان چشمه‌ها و گنجینه‌هایی هستند که خدایان از آنها استفاده می‌کردند، اما این واژه به مارهای دهشتناک واقعی نیز اطلاق می‌شد و بنابراین منشأ اسطوره اژدها در اروپا شد. کلمه drakon احتمالاً از derkomai (به یونانی: δέρκομαι، دیدن) گرفته شده است و به نگاه مارها اشاره دارد. این نام رایج برای مارهای بسیار بزرگ در یونان باستان بود.

در یونان باستان نیز مار را یک شفا دهنده باستانی می دانستند. در اساطیر یونانی، عصای اسکلپیوس (میله آسکولاپیوس) که توسط یک مار احاطه شده است، هنوز تا به امروز نماد حرفه های پزشکی و داروسازی  است.

در فرهنگ لغت دهخدا واژه  ایرانی بیمار چنین تشریح شده است:

بیمار. (ص ) ناتوان و خسته . (برهان ). ناتوان ومریض . (انجمن آرا). مریض . (شرفنامه ٔ منیری ). ناتندرست . دردمند. ناتوان . ناخوش . رنجور. (ناظم الاطباء). این لفظ مرکب است از بی (کلمه ٔ نفی ) به اضافه ٔ مار، بمعنی صحت و شفا

در یونان باستان مارها همیشه نماد چیزهای مثبت نبودند. در اساطیر یونانی، گورگون ها مارزنانی بودند که نگاهشان مردم را به سنگ تبدیل می کرد. آنها انسان هایی بودند که به جای مو بر سر مارهایی با شاخک های بلند، دندان های تیز و فلس هایی که بدنشان را پوشانده بودند، داشتند. طبق برخی افسانه ها، مدوسا، معروف ترین گورگون ها، در اصل زنی زیبا بوده است. تلاش او برای نزدیکی با خدای پوزئیدون در یکی از معابد آتنا، الهه باکره را خشمگین کرد و سبب شد که مدوسا را ​​به عنوان مجازات به یک گورگون تبدیل کند. اگر یکی از این مارها را از روی سر او می بریدند بجایش دو مار دیگر سر بر می آوردند. درمانی هم برای مدوسا باقی نمانده بود. نگاه مدوسا چنان دهشتناک شده بود که اگر کسی به چشمان او می نگریست به سنگ تبدیل می شد. سرانجام پرسئوس قهرمان جوان که پسر زئوس خدا و دانائه انسان بود، توانست با کمک آتنا که خود مدوسا را گورگون کرده بود، هیولا را بکشد.

پس نماد مار در فرهنگهای گوناگون باستان که بیشتر از انسان امروزی نزدیکی با طبیعت و اجزای آن داشتند می توانست هم زاینده باشد و هم میراننده. به این موضوع بایستی در پایان داستان ضحاک بیشتر نگریست تا سبب چرایی داستان را بدانگونه که هست در این اسطوره باستانی  بهتر دریابیم.

باری اکنون ضحاک ماردوش (اژدهاک، اژدر بدوش، با گویش یونانی ایشتویگو یعنی آستیاگ یا آستیاگس Astyages اشتباه گرفته نشود) به صحنه  اسطوره های ایرانی آمده بود.

ادامه دارد


Saturday, 11 June 2022

نهفته های داستان ضحاک ماردوش - 1

حمل اورنگ جمشید بر روی شانه دیوان

داستان  ضحاک یکی از داستان های بسیار شگفت انگیز با آموزه های نهان و آشکار بس زیباست که در دل شاه نامه گان فردوسی جای دارد. فردوسی این داستان را از تحریرها و تفسیرهای زرتشتی برگرفته است. این داستان دربردارنده آرمان هایی است که در دل اسطوره ها جای دارد و آدابی که در جامعه ایرانی حکمفرماست از این آرمان ها نشات گرفته است.  

به گمان من برای درک بهتر داستان ضحاک باید به ماجراهای پیش از او و پس از او نیز پرداخت، زیرا این داستان دربردارنده جزئیاتی است که تنها در یک بعد و چارچوب مهار نمی شود و از اینرو تنها در چارچوبهای آرمانی باقی نمی ماند. لابلای این داستان نکات ریز و ظریف ولی بسیار مهمی وجود دارند که حائز اهمیت فراوان می باشند و پایه های فلسفی و فرهنگی داستانهای بعدی را پی ریزی می کنند.

این حکایت را فردوسی در شاهنامه به سبک خود و با هوشیاری و ظرافت خاص  خود برای ما به یادگار گذاشته است. در شاهنامه داستان ضحاک درست در میانه بازگویی ماجرای پادشاهی جمشید آغاز می شود، زمانی که ضحاک هنوز یکپارچه به گروه اهریمنان نپیوسته بود ولی جزو نیک مردان خوش سرشت هم نبود. درست همین سبک بازگویی داستان هاست که مشخص می کند فردوسی به سبک خویش به اصل دگرگونی و تحول تواتر زمانی میان آنها بسیار معتقد بوده و آن را در فرهنگ باستان ایرانی نیز یافته و بدان دل بسته بوده است.

پیش از اینکه به بازگو کردن داستان اسطوره های جمشید و ضحاک و فریدون بپردازم، مایلم  به اختصار نظر و برداشت خود  از واژه ضحاک  بیان کنم. به این منظور تنها به مقایسه و ریشه یابی برداشت دیگران در این مورد می پردازم. در پایان  نیز جمع بندی خود را بیان می کنم که چگونه به این نتیجه رسیده ام و ازچه رو تفسیری را بر تفسیر دیگر مقدم می شمارم.

نخست به لینک واژه یاب ویکی در باب معنی اژدهاک | واژه‌نامه آزاد (vajehyab.com)  نظری می افکنیم. آنچه در آنجا آمده این گونه است: " اژدهاک، واژه‌نامه آزاد، نام پادشاه ایرانی، آخرین پادشاه ماد، پدر ماندانا، پدربزرگ کوروش کبیر."

به این بسنده نکرده و ادامه می دهیم و به لینک لغت نامه دهخدا نیز مراجعه می کنیم  معنی اژدهاک | لغت‌نامه دهخدا (vajehyab.com)  که کمی مفصل تر به توضیح نام پرداخته و در پایان به همان نتیجه ای که در لینک پیش خواندیم می رسد. تنها به این داستان یک چیز دیگر هم می افزاید و آن اینکه اژدهاک بنا به گفته های صاحب مجمل التواریخ و القصص نامی عربی داشته و پارسیان او را به سبب وجود مارهایی بر روی دوشش اژدهاک می خواندند. او در گاه نوح می زیسته و در نبرد با پادشاه ارمنستان نیز از میان می رود.

برای توضیح بیشتر یادآوری می کنم که آخرین پادشاه ماد که پیش از کورش بزرگ وجود داشت ایشتویگو نام داشت. ما شوربختانه در بازگویی تاریخمان جدا از سنگ نبشته هایی که برایمان باقی مانده اند و آنها نیز به شرح کامل نپرداخته اند، منابع و ماخذهای نوشتاری در مورد چیزهایی که در گاه باستان برای نیاکان ما رخ داده اند یا بسیار کم داریم و یا اینکه اصلا نداریم. اینگونه است که ماخذ و مرجع بسیاری از گوشه های تاریخی ما نبشته های دیگران در مورد ما هستند. بدیهی است که این نبشته جات را چون عمدتا به زبان خویش و برای خویش نگاشته بودند، گویش خود را نیز به کار می بردند. این گونه شد که سوای درست بودن یا نبودن محتویات نبشته جات، گویش و تلفظ واژه ها هم بمرور دردسر ساز شدند. از ایشتویگو نخستین سندهای معتبر و شناخته شده  بدست مانده را در نزد تاریخ نگاران یونانی میابیم. یونانیها ولی حروف "خ" و "ش" را در گویش خود نداشتند. بدینگونه شد که نامهایی مانند رخشانه (روشنک) یا خشایارشا، کورش، هوخشتره یا پسر او ایشتویگو توسط ایشان گویش های نوینی پیدا کردند و این گویش ها تا به امروز باقی مانده اند. رخشانه (روشنک) به رکسانا Roxana مبدل گردید. خشایارشا به اکسرکسس Xerxes ، کورش مبدل به سیروس یا سایروس Cyrus شد، از هوخشتره در متون غربی با نام کیاکسارس Kyaxares یاد می شود و ایشتویگو هم در این میان مبدل به آستیاگ یا آستیاگس Astyages شد.

بدین ترتیب می توان گفت که آستیاگ از ناحیه باختری ایران امروز می آمد و بخشهایی از کردستان عراق، میان رودان (بین النهرین، دشت نیزه وران) تا ارمنستان را به زیر نگین خود داشت.

اکنون به سراغ خاور فلات قاره ایران برویم.

در خاور فلات قاره با فرهنگ مردمانی سکایی روبرو می شویم که با مهاجرتهای خود از مناطق سرد آسیای میانه به سوی مناطق گرمسیرتر فرهنگ و باورهای خویش را نیز به همراه داشتند. در میان شخصیتهای اساطیری فرهنگ این مردمان (نیاکان فرهنگی ما) نماد های خوبی و بدی و خیر و شر وجود داشتند که در صف آرایی  سپاهیان مزدائیان و لشکریان اهریمنان در روبروی یکدیگر قرار می گرفتند.

یکی از این شخصیت های اهریمنی همانا موجودی است با این مشخصات: تری زفن (سه پوزه، با سه دهان) یا تری کمرذ = سه سر یا سه کله (سه کله هنوز هم در فرهنگ ما نماد شر و بی فرهنگی است مانند حسن سه کله) که این سه سر و سه پوزه و شش چشم بودنش به سبب دو ماری (اژدهایی) بودند که در کنار سر اصلی بر روی دوشهایش قرار داشتند و او را اژدهافش یا اژدهاوش کرده بودند. از اینرو نام اژدهاک را بر وی نهاده بودند که از دشت نیزه گزاران، محدوده ای که در گستره آریائی های پیرو آموزه های مزدائی نبود، میآمد.

استاد محمد تقی بهار اژدهاک و ضحاک را اینگونه توضیح می دهد: "آن چه مسلم است این است که از اژی دهاک در اوستا، به عنوان شاه ذکری نرفته است، بلکه از او به عنوان اژدهایی که به نابود کردن مردم و آن چه بر زمین است، سخن به میان آمده و به عنوان قوی ترین دروغی که اهریمن بر ضد جهان آفریده یاد شده است. امّا درادبیات پهلوی، او مردی است تازی که به ایران می تازد و بر جمشید فائق می شود و پس از یک هزار سال سلطنت بد، سرانجام از فریدون شکست می خورد. او در ادبیات پهلوی دارای لقب بیوراسب ( دارنده ی ده هزار اسب ) می شود." ( پژوهشی در اساطیر ایران، ۱۹۱- ۱۹۰ )

ضحّاک در روایت های ایرانی، بازنمایی نیروی شر است و در منابع پهلوی پنج عیب آز، پلیدی، سحر و جادو، دروغ و لاابالیگری به او نسبت داده شده است. این تجسّم تباهی باید سه دهان داشته باشد که بیشتر از یک بدن بدَرَد و ببلعد و سه کله داشته باشد که بیش از محصول یک سر، حیله بپرورد و شش چشم داشته باشد تا شش جهت را ببیند و چیزی از رموز اسارت از چشمش پنهان نماند. ( فرهنگ اساطیر، ۲۹۱ ).

در بازگویی داستان ضحاک باید دو نکته بسیار بزرگ را در نظر داشت.

یکی تشابه ظاهری نامهایی که در خاور و باختر فلات قاره ایران وجود داشتند. اینها ولی هیچ ربطی با هم نداشتند. سوء تعبیرها و سوء تفاهمهایی پیش آمدند که سبب تلفیق تعابیر با یکدیگر گشتند که این ادغام امری درست نبود و حتی با استناد کردن به این فرض های نادرست موجبات به گمراهه و بیراهه رفتنها نیز فراهم آمدند که همین هم خود مزید بر علت گردید تا داستان اسطوره ای اصلی بفراموشی سپرده شده و فرضیات متداول تر گردند.

دوم دوران فترت طولانی ایرانیان و ناآشنا گشتن فرهنگی ایشان با گذشته و گذشته گانشان که اسباب اختلاط تعابیر نابجا را فراهم آورد.

ایندو بگونه ای لازم و ملزوم یکدیگر شده و سبب گمراهی های فراوان در تحریرها، تفسیرها و تعابیر گشتند.

اکنون بخش واژه یابی نام ضحاک را به پایان می برم و به خود داستان ضحاک می پردازم.

همانگونه که پیشتر نیز نوشتم، برای پرداختن دقیق تر به داستان ضحاک باید به زمانهای پیش از ضحاک نگریست و آنها را خواند تا سببهای ظهور ضحاک را دریابیم و اینکه این سبب ها با چه موضوعاتی در رابطه بوده اند.

پیش از فردوسی و نیز پس از او برخی به بازگویی داستان جمشید پرداختند ولی هیچکدام از ایشان نتوانستند به صلابت اشعار فردوسی و به زیبایی او داستان را بازگویند و نیز هیچیک از این بزرگان نتوانستند پیوندی مستدل و منطقی میان سروده هایشان و آنچه از فرهنگ اساطیری بجای مانده بود بوجود آورند. برای نمونه در گرشاسپ نامه اسدی طوسی که اندکی پس از فردوسی می زیست و از همان منطقه ای برخاسته بود که فردوسی نیز می آمد، داستان جمشید و ضحاک را بگونه ای کاملا متفاوت می خوانیم.

نبشته اسدی توسی بیشتر به رمانهایی با چاشنی اکشن امروزی شباهت دارند تا اثری منظم و محکم همچون شاهنامه فردوسی. خود اسدی توسی بر این باور بود که سروده های او از سروده های دیگران بهتر است. او در پایان گرشاسپ نامه می گوید:

شد این داستان بزرگ اسپری              به پیروزی و روز نیک اختری

ز هجرت براوبر سپهری که گشت        شده چارصد سال و پنجاه و هشت

چنان اندرین سعی بردم ز بن              ز هر در بسی گرد کردم سخن

بدان سان که بینا چو بیند نخست           بد از نیک زاین گفته داند درست

ز گویندگانی کشان نیست جفت            به خوشی چنین داستان کس نگفت

در گشتاسپ نامه، دقیقی پیش از فردوسی به بازگو کردن داستان باستان پرداخت و اثر نسبتا خوبی هم ارائه کرده بود، بطوریکه فردوسی بخشی از نبشته های او را در شاهنامه می آورد ولی با همه اینها نبشته های دقیقی را محک هم میزند و با ادای احترام فراوان به این شاعر پارسی، از او انتقاد هم می کند. با این وجود بهنگام بازگویی داستان های باستان تنها حدود هزار بیت از اشعار دقیقی را که به پادشاهی گشتاسپ مربوط می شود در شاهنامه می آورد و نامش را میبرد و برای روان او آرزوی خوب می کند.  فردوسی از گویندگان و سرایندگان پس از خود درخواست می کند که اگر توان درست گفتن را ندارند، پس بهتر است که اصلا هیچ نگویند. او فرهنگ ایرانی را باغی باشکوه پر از درختهای گوناگون می داند که چون در آن درختی در خور این باغ نتوانیم بکاریم، بهتر است که درخت بیهوده ای هم نکاریم.

چو این نامه‌ افتاد در دست من                       به ماه گراینده شد شست من

نگه کردم این نظم سست آمدم                        بسی بیت ناتندرست آمدم

من این زان بگفتم که تا شهریار                     بداند سخن گفتن نابکار

دو گوهر بد این با دو گوهر فروش                 کنون شاه دارد به گفتار گوش

سخن چون بدین گونه بایدت گفت                   مگو و مکن طبع با رنج جفت

چو بند روان بینی و رنج تن                         به کانی که گوهر نیابی مکن

چو طبعی نباشد چو آب روان                        مبر سوی این نامهٔ خسروان

دهن گر بماند ز خوردن تهی                         ازان به که ناساز خوانی نهی

یکی نامه بود از گه باستان                           سخنهای آن برمنش راستان

چو جامی گهر بود و منثور بود                     طبایع ز پیوند او دور بود

گذشته برو سالیان شش هزار                        گر ایدونک پرسش نماید شمار

نبردی به پیوند او کس گمان                          پر اندیشه گشت این دل شادمان

گرفتم به گوینده بر آفرین                             که پیوند را راه داد اندرین

اگرچه نپیوست جز اندکی                            ز رزم و ز بزم از هزاران یکی

همو بود گوینده را راه بر                            که بنشاند شاهی ابر گاه‌بر

همی یافت از مهتران ارج و گنج                   ز خوی بد خویش بودی به رنج

ستایندهٔ شهریاران بدی                                به کاخ افسر نامداران بدی

به شهر اندرون گشته گشتی سخن                   ازو نو شدی روزگار کهن

من این نامه فرخ گرفتم به فال                       بسی رنج بردم به بسیار سال

ندیدم سرافراز بخشنده‌ای                             به گاه کیان‌بر درخشنده‌ای

مرا این سخن بر دل آسان نبود                      بجز خامشی هیچ درمان نبود

نشستنگه مردم نیک‌بخت                             یکی باغ دیدم سراسر درخت

به جایی نبد هیچ پیدا درش                            بجز نام شاهی نبد افسرش

که گر در خور باغ بایستمی                          اگر نیک بودی بشایستمی

برگردیم به داستان ضحاک.  فردوسی نخستین بار در زمان بازگویی داستان جمشید است که از ضحاک نام می برد. یعنی دوران جمشید است که زمینه های گرایش غیر منطقی بزرگان به بیگانه را فراهم می اورد. گرایشی که بهای آنرا توده مردم باید بپردازد.

فردوسی همه اینها را برای ما کوتاه ولی بسیار مستدل و مفید بازگو می کند. او نخست به جمشید و سیصد سال کارهای خوبی که کرده بود می پردازد و همه این کارهایش را ارج می نهد. بهنگام سخن گفتن از جمشید نخست نسب او را به پدرش تهمورث دیوبند برایمان  باز می گوید و اینکه تهمورث پیش از واگذاری تخت به جمشید، او را اندرز می دهد و از بدیها برحذرش می دارد. جمشید نیز در آغاز همین کار را می کند:

گرانمایه جمشید فرزند او                             کمر بست یک‌دل پر از پند او

برآمد بر آن تخت فرّخ پدر                           به رسم کیان بر سرش تاج زر

کمر بست با فرّ شاهنشهی                            جهان گشت سرتاسر او را رهی

زمانه بر آسود از داوری                             به فرمان او دیو و مرغ و پری

جهان را فزوده بدو آبروی                           فروزان شده تخت شاهی بدوی

منم گفت با فرّهٔ ایزدی                                 همم شهریاری همم موبدی

بدان را ز بد دست کوته کنم                          روان را سوی روشنی ره کنم

به مصرع آخر که بنگریم در آن نوعی پیمان ومنشور می بینیم. پیمان همزمان با ایزد و سران کشور و مردم. از اینرو نیز بود که هر سه مخاطب پشتیبان او شدند. جمشید  فره ایزدی یافت و  فرمانروای جهان (جهان از دید آریائیها یا بهتر بگوییم کنفدراسیونهای قبایل سکائی) شد و مرغ و دیو و پری هم از او فرمان می بردند زیرا " بدان را ز بد دست کوتاه کرده و روان را بسوی روشنائی رهنمون گشته بود".

برای این منظور جمشید به اصلاحات و اقدامات و نوآوریهایی هم دست زد که مورد قبول منطق، جامعه و دیوان اداری بودند. این کار او مدتی به طول انجامید ولی در همه این مدت همه خوشنود بودند، زیرا " بدان را ز بد دست کوتاه کرده و روان را بسوی روشنائی رهنمون گشته بود".

چنین سال سیصد همی رفت کار                    ندیدند مرگ اندر آن روزگار

ز رنج و ز بدشان نبد آگهی                          میان بسته دیوان به سان رهی

به فرمان مردم نهاده دو گوش                       ز رامش جهان پر ز آوای نوش

چنین تا بر آمد بر این روزگار                       ندیدند جز خوبی از کردگار

جهان سربه‌سر گشت او را رهی                    نشسته جهاندار با فرّهی

یکایک به تخت مهی بنگرید                         به گیتی جز از خویشتن را ندید

و چه زیبا فردوسی ابیات را با داشتن معنی و با واسطه بدنبال هم آورده و نتایج را در برابر خوانندگان ابیاتش قرار می دهد تا خود بخوانند و داوری کنند. او آرزو دارد که خوانندگان از این بازگوئی ها سرسری و بی اعتنا نگذشته و به نقدشان بکشند. او اینرا بارها در شاهنامه از خواننده درخواست کرده است.

جمشید را به یکباره غروری بیجا در گرفت.

منی کرد آن شاه یزدان شناس                        ز یزدان بپیچید و شد ناسپاس

ادامه دارد








Monday, 18 April 2022

اسطوره آشیل

آشیل یا آخیل در کنار هرکول، نامی ترین قهرمان اسطوره ای حماسه های یونانی و قهرمان جنگ تروا است که به سبب روئین تن بودنش از سوی بسیاری  از ایرانیان همردیف اسفندیار شمرده شده و با او مقایسه گشته است.

در مورد ریشه نام او آمده است که واژه آشیل از آخیدس که خود دگرگون شده واژه ایلیایی k̂pediós برگرفته شده از واژه heḱ-pṓds هندواروپایی  است، بوده که معنای خراشیده پا را می دهد. heḱ در حقیقت ریشه هندواروپایی لغوی واژه هایی مانند خسته (خراشیده، مجروح گشته، زخم خورده) در فارسی و ἄχος در یونانی باستان تقریبا با همین معانی میباشد. جالب توجه اینکه در هر دو زبان معنای این واژه تکامل دیگری داشته تا معنای هندواروپایی آن. در فارسی ایرانی خسته به کسی که نیازمند به خواب است تغییرمعنا پیدا کرده درحالیکه در یونانی این واژه به تند و سریع و تیز مبدل شده است. در گویش های افغانی و تاجیکی خسته هنوز معنای خراشیده و زخمی را می دهد و از اینرو دل خسته به این گویشها معنای مجروح دل را می دهد. چیزی را که ایرانیها خسته ( به انگلیسی tired) می نامند، دوستان افغانی و تاجیک مانده می گویند. بنابراین من خسته شدم به این دو گویش من مانده شدم، می باشد. باری ریشه نام آشیل در اصل خراشیده پای یا خسته پای می باشد.

همانند بازگویی داستان اسفندیار و ایکاروس پیش از آنکه با داستان آشیل آغاز کنم، از سرگذشت اسطوره ای پدر و مادرش شروع می کنم.

آشیل فرزند پلئوس شاه از قوم میرمیدون از قبایل آخایایی بود. آخایائی ها خود زیرگروهی از قبایلی بودند که به جنوب پلوپونز کوچیده و بعدها در دشتی بنام فتیوتیس بدست آئیکوس که فرزند زئوس شمرده می شد شهر فتیا Phthia  را برای استقرار خویش بنا نمودند (در اینجا اسطوره و تاریخ با یکدیگر ادغام شده اند). این قبایل با تحمل مشقات فراوان سرانجام در پلوپونز استقرار یافتند. پلوپونز شبه جزیره نسبتا بزرگی است که در سرزمینی که امروزه تسالونیکی نامیده می شود و واقع در شمال یونان و در همسایگی مقدونیه است، قرار دارد.

پلئوس در جوانی بهمراه برادرش تلامون دست به کشتن برادر ناتنی شان فوکوس می زنند. همین امر سبب می گردد که پلئوس Peleus  در سنین بالاتر نتواند پادشاه فتیا بشود مگر اینکه از سوی پیشوایی از قبایل تسالی بخشوده شود. از همینرو او به نزد شاه اویریتیون Eurytion_(king_of_Phthia) رفت تا او به جریان رسیدگی کند. اویریتیون از پلئوس جوان خوشش آمد و نه تنها او را بخشید بلکه دختر خویش را هم به همسری او درآورد و یکسوم از سرزمین خود را نیز به آنها بخشید.

همه چیز به خوبی پیش می رفت تا اینکه در یک برنامه شکار که آنها برای سرگرمی برگزار کرده بودند پلئوس تیری به خطا انداخت که اویریتیون را کشت. بازهم پادشاه ماندن پلئوس به سبب کشتن یکی از اشراف مسئله برانگیز شد و او می بایست باز هم از سوی یکی از شاهان بخشیده شود. این بار او برای بخشیده شدن به نزد آکاستوس  Acastus  شاه آیولکوس رفت و این باراین همسر آکاستوس یعنی  آستیدامیا  Astydameia بود که دل در گروی عشق او باخت و عشق خود را به او ابراز کرد. پلئوس که تازه توسط آکاستوس بخشیده شده بود، به او خیانت نکرد و دست رد به سینه همسر او زد. آستیدامیا که از این کار بسیار ناراحت شده بود نزد شوی خود رفت و گفت که پلئوس به او نظر داشته است (تا حدی شبیه استوره سیاوش و سودابه). پلئوس به آکاستوس گفت که این ماجرا درست نیست و او قصد دارد با دختر آکاستوس که شاه منطقه دیگری بود، ازدواج کند.

اما آکاستوس که خود گناهان پلئوس را شسته بود، همچنان خشمناک بود ولی نمی خواست که دست خود را به خون کسی که خود بخشیده بودش آلوده کند از اینرو برنامه ای برای شکار کردن ترتیب داد و پلئوس را نیز دعوت کرد و با خود برد. آکاستوس ولی زیرکانه جریان شکار را بسیار طول داد بطوریکه پلئوس بکلی خسته و ناتوان شده بود. آنگاه در حالیکه خود تدارک بازگشت خویش را دیده بود، پلئوس را در شکارگاه و بدون مرکب و آذوقه تنها گذاشت و بهمراه ملازمان خویش بازگشت.

پلئوس درمانده و ناتوان تن خویش را به کنار دریا کشاند و در آنجا اتتیس یکی از ۵۰ فرزندان نرئوس Nereids خدای آب که از زیبایی خیره کننده ای برخوردار بود او را دید و دل به او بست. اینگونه بود که پلئوس نجات یافت و بعد با تتیس که پری دریایی و از خدایان بود ازدواج کرد. یکی از ثمره های ازدواج ایندو پسری شد که نامش را آشیل نهادند. آشیل هفتمین پسر ایندو بود.  ماجرای فرزندان این زوج به این گونه بود.

تتیس  Thetis  که خدا زاده بود نمی خواست که فرزندانش عوامل فانی را از پدر خویش به ارث ببرند و از اینرو مدتی پس از هر زایمان کوشش می کرد که با فرو بردن فرزندانش در آتش طی مراسمی عوامل فانی را در آنها بسوزاند. از اینروی بود که شش فرزند بدنیا آمده نخستین او پیش از آشیل در آتش سوخته و مرده بودند. تتیس همینکار را هم می خواست که در مورد آشیل انجام دهد اما این بار پلئوس که مراقب فرزند خود بود بموقع خود را رساند و آشیل را از دست تتیس نجات داد. با این وجود لب و استخوان پاشنه پای راست آشیل سوختند (نیز ن. ک. به ریشه هند و اروپایی نام آشیل در آغاز این نوشته).  پلئوس فرزند سوخته را بنزد شیرون که نامیرا و پزشک کاردانی بود برد و شیرون نیز جسد یکی از ژئان ها را که در زمان حیاتش بسیار تیز می دوید از دل خاک بیرون آورد و استخوان پای او را به پای آشیل کوچک پیوند زد. از اینرو بود که آشیل بسیار تند می دوید (جلد اول فرهنگ اساطیر یونان و روم، چاپ سال ۱۳۳۹ انتشارات دانشگاه تهران، نوشته پیر گریمال، ترجمه دکتر احمد بهمنش).

ناگفته نماند که به هنگام تولد آشیل آنگونه که رسم خدایان یونانی بود، پس از جریان زایمان گروهی از خدایان و نیمه خدایان به بالین تتیس آمدند و در میان ایشان نیز یک پری بود که می توانست وقایع آینده را پیشگویی و تا حدی کنترل کند. او از تتیس پرسید آیا دوست داری که پسرت زندگی طولانی و بی افتخاری داشته باشد یا زندگی کوتاه و پرافتخار؟ تتیس نخست از این پرسش و اجبار از انتخاب یکی از این دو سرنوشت برای پسرش غمگین گشت ولی بفکر نیرنگ زدن افتاد. او گفت زندگی پر افتخار برای پسرم می خواهم و خدایان برای آشیل زندگی پرافتخاری مقدر کردند. تتیس زیبا ولی نمی خواست که فرزندش زندگی کوتاه داشته باشد. آشیل هنوز خرد بود که مادرش تتیس او را با خود به اعماق جهان مردگان برد. جائیکه رودخانه مقدس استیکس  Styx روان بود. آب این رودخانه به هرکجای بدن انسان می رسید آن عضو را آسیب ناپذیر و روئین تن می کرد. تتیس فرزند خود را از پاشنه پا گرفت و با سر برای یک لحظه در رودخانه استیکس فرو کرد. اینگونه بود که همه بدن آشیل روئین تن شد مگر پاشنه های پایش که در دست تتیس بودند و آسیب پذیر و میرا باقی ماندند.

آشیل حتی در کودکی نشان داد که تا چه اندازه چابک و نیرومند است. علاوه بر این، او ثابت کرد که سرسخت و سخت جان می باشد و میل فراوان خود را برای رسیدن به شهرت و اعمال خشونت در این راه نشان داد. معلم اصلی او ققنوس، سنتار (به یونانی باستان کنتائوروس و به فارسی سانتور) خردمند و شجاع بود. آشیل در دوران کودکی خود با پاتروکلوس آشنا شد و با او دوستی مادام العمر برقرار کرد.

سنتارها موجوداتی بود نیمه انسان و نیمه اسب که نسبشان به کنتائوروس فرزند ایکسیون پادشاه لاپیت ها که از قبایل یونانی بودند و ابری بنام نفه له که زئوس او را بصورت انسان کرد، می رسید. پس از اینکه ایکسیون و نفه له بیکدیگر عشق ورزیدند، کنتائوروس بوجود آمد. کنتائوروس بعدها با مادیانی نزدیکی کرد و فرزندان ایشان که نیمه اسب و نیمه انسان بودند سنتارها یا سانتورها شدند. اما تنها این انسان نبود که سانتور تولید کرد. خواهیم دید که خدایان یونانی نیز در این زمینه دست کمی از خود یونانی ها نداشتند.

کودکی آشیل بسیار زیبا و زود گذر طی شد. او در نوجوانی  به شاگردی شیرون سانتور در آمده و آموزش خود را با او به پایان رسانید. 

شیرون Chiron فرزند خدای زمان کرونوس، پدر زئوس و فیلیرا دختر اکیانوس خدای دریاها بود. کرونوس که با دیدن فیلیرا برادرزاده خویش دل به او باخته بود، برای پنهان نگاه داشتن راز خویش، خود را بصورت اسبی زیبا درآورد و به فیلیرا عرضه نمود. فیلیرا از اسب خوشش آمد و با او آمیخت. زمانیکه فیلیرا از کرونوس باردارگشت، در آغاز بارداری خود را پنهان می کرد ولی این امر نتوانست دیر بپاید. پس از بدنیا آمدن شیرون، مادرش فیلیرا از دیدن او که سر انسانی و پیکر اسبی داشت چنان سرخورده گردید که بنزد پسر عموی خویش خدای خدایان زئوس رفت و از او درخواست نمود تا او را از این غم برهاند. زئوس هم او را بصورت درخت نمدار که از تیره درختان نارون است درآورد.

                 

در مورد شیرون باید گفت که بنا به روایات باستانی یونانی او موجودی اندیشمند و دانا و خوش نیت و آموزگار بسیاری از قهرمانان اسطوره ای یونان چونان جیسون، آشیل، آکتایون، اودیسه، تسئوس و چند نفر دیگر بوده است. او ایشان را عمدتا در امور پزشکی  و جراحی، جنگ و شکار، موسیقی و سخنوری، ستاره شناسی و ریاضی آموزش می داد. شیرون در غاری در دامنه کوه پلیون که در تسالی است، زندگی می کرد. بهرحال او استاد آشیل گشت و او را آموزش داد. غذای آشیل در این مدت امعا و احشای شیر و گراز (تا بدینوسیله نیرو و شهامت آنها در او بوجود آیند)، عسل (که ملایمت و اعتماد به خود را در او بوجود آورد) و مغز خرس (تا هشیاری در او بوجود آید) بود.  

در جوانی برای اینکه آشیل را از جنگ دور نگه دارند، پدرش او را در جامه یک زن به دربار پادشاه لیکومدس فرستاد. آشیل در آنجا بواسطه موهای بلند و سرخ رنگی که داشت Pyrrha بمعنای سیب سرخ نامیده می شد. آشیل آنجا در میان دختران بود و پس از مدتی به یکی از آنها بنام دئیدامئیا دل بست و با او رابطه برقرار کرد. دئیدامئیا تنها پسر آشیل یعنی نئوپتولموس را به دنیا آورد که به پیروس نیز معروف است.

در این میان جنگ های یونانیان با اهالی تروا آغاز گشته بودند. داستان این جنگ چنین بود که سه خدابانوی هرا، آتنا و آفرودیت به همراه دیگر خدایان المپیا به ازدواج قهرمان فانی پلئوس با الهه تتیس زیبا (والدین آشیل) دعوت شدند. اریس  Eris  الهه اختلاف اندازی، تنها الهه ای بود که دعوت نشد. ولی او سرخود به جشن آمد و همانطور که شیوه اش بود یک سیب طلایی با نوشته روی آن καλλίστῃ ("برای زیباترین") به میان پرتاب کرد، که سبب اختلاف میان خدا بانوهای هرا، آتنا و آفرودیت شد زیرا هر یک از آنها سیب را برای خود ادعا کردند. این سه نفر از زئوس خواستند تا تصمیم بگیرد که کدام یک از آنها زیبا تر است تا سیب را بردارد. با بروز این حالت زئوس عاقلانه تصمیم گرفت که این انتخاب را خود بر عهده نگیرد، زیرا آفرودیت و آتنا دختران او و هرا همسر و خواهر او بودند. پس هرمس را احضار کرد و به او دستور داد که الهه ها را به روی زمین ببرد و نخستین فانی را که دیدند، از او بخواهند تا سیب را به یکی از این سه تن بدهد. قرعه این فال بنام پاریس افتاد تا او تصمیم بگیرد. او که بهمراه دیگران در حال چرای گله گاوان بود، دید که یکی از گوساله ها دشت را رها کرده و بداخل جنگل رفت. پاریس از همه جا بی خبر در جنگل بدنبال گوساله راه افتاد و  مدتی در آن به جستجو پرداخت که بناگاه خود را در میان گروهی دید. این گروه هرمس، آفرودیت، آتنا و هرا بودند بهمراه پان که او را به پیش خود فراخواندند.

هر سه خدای بانو کوشش می کردند از راه وعده های زیبا به پاریس دادن، مهر و نظر او را به دست آورند: هرا وعده قدرت سیاسی و سلطه در آسیای خرد، آتنا وعده استاد و کارکشته در هنر جنگ شدن را می داد. اما آفرودیت خدا بانوی جنگ و عشق خواسته های پاریس را به وضوح خواند و به او قول همسری زیباترین زن روی زمین یعنی هلنا را داد.

پاریس تا آن زمان نه هلنا را دیده بود و نه از او شنیده بود. اما هلنا همسر منلائوس پادشاه اسپارت بود. سرانجام پاریس شیفته تعاریفی که از هلنا می شد سرانجام سیب را به آفرودیت داد و خشم دو الهه دیگر را برانگیخت. آنها اکنون سعی می کردند تا جایی که می توانند به او آسیب برسانند. هلنا دختر زئوس خدای خدایان و لدا دختر شاه تستیوس Thestios بود که بعدها بهمسری تینداریوس Tyndareos پادشاه اسپارت درآمد. این را نیز به داستان بیفزایم که پیش از اینکه هلنا همسر منلائوس شود، بسیاری از پادشاهان یونان کوشش در جلب او به سوی خود داشتند. انتخاب منلائوس Menelaus  از سوی هلنا امکان داشت کار میان منلائوس و دیگر خواستگاران را به جنگ بکشاند. اودیسه برای حفظ صلح در  یونان پیش از انتخاب داماد از سوی هلنا به تینداریوس توصیه کرده بود که از همه خواستگاران بخواهد که سوگند یاد کنند تا انتخاب هلنا را به رسمیت بشناسند و از ازدواج هلنا دفاع کنند.

زمان پیوسته می گذشت تا اینکه وسایل آشنا شدن پاریس با هلنا فراهم آمد. هنگامیکه  پاریس با هلنا آشنا شد، آفرودیت به قولش عمل کرد و هلنا را عاشق پاریس نمود. پس از مدتی کوتاه هر دو با هم به تروا گریختند. منلائوس برآشفت و به اعاده حق زناشویی خویش برخاست. از سوی بزرگان یونانیان که پیشتر سوگند یاد کرده بودند از ازدواج هلنا دفاع کنند، پس از فراخوانی که منلائوس داده بود، نزد او گرد آمدند و سوگند یاد کردند که برای احقاق حیثیت او در سپاهی به فرماندهی  آگاممنون، برادر منلائوس به سوی تروا به راه بیفتند و این امر مایه خرسندی فراوان هرا و آتنا که سیب را بدست نیاورده بودند, شد.

آگاممنون Agamemnon و منلائوس خودشان فرزندان آترئوس Atreus بودند. آترئوس بدست برادر خود تیستس Thyestes کشته شد. آترئوس و تیستس سالها پیش از آن برادر ناتنی خود را کشته و او را خورده بودند. باری آگاممنون و منلائوس Menelaos سالها بعد عموی خود را کشتند و سلطنت را بازپس گرفته و میان خود تقسیم کردند. منلائوس در این میان داماد اودیسه  Odysseus نیز شده بود.

آگاممنون اما سودای دیگری در سر داشت. او مایل بود که کرانه های خاوری دریای اژه را که در آسیا و زیر سلطه تروا بود بدست آورد تا بازرگانی و اقتصاد بخش خاوری دریای مدیترانه را بدست گیرد. از اینرو بود که ماجرای هلنا را بهانه قرار داد تا در ظاهر انتقام برادرش را بگیرد. آگاممنون پس از بازگشت از جنگ تروا به جزیره کرت لشکر کشید و آنجا را نیز متصرف شد تا بر تمامی رفت و آمد های بازرگانی میان یونان و دیگر کشورهای پیرامون دریای میانه (مدیترانه) نظارت و برتری داشته باشد.

آگاممنون مدتی بسیار کوتاه پس از بازگشتش به سرزمین خود میکنه Mycenae بدست همسرش کلایتمنسترا Clytemnestra خواهر هلنا شاهزاده خانمی که با پاریس به تروا فرار کرده بود و معشوقش آیگیستوس Aegisthus که پسرعموی آگاممنون بود، به قتل رسید. ایندو در طول ده سال غیبت آگاممنون با یکدیگر رابطه برقرار کرده و از یکدیگر دو فرزند هم بدست آورده بودند. آیگیستوس فرزند تیستس  Thyestes  بود که پیشتر گفتیم بدست آگاممنون و منلائوس کشته شد. آیگیستوس قصد داشت اورستس پسر آگاممنون و کلایتمنسترا را نیز بکشد  و از اینرو او را از خدمتکاران طلب می کند ولی یکی از خدمتکاران وفادار به آگاممنون فرزند خویش را به جای اورستس به آیگیوس می دهد تا کشته شود. اورستس Orestes فرار می کند و به نزد استروفیوس پادشاه فوکیه Strophios  می رود ولی پس از هشت سال به میکنه بازگشته و مادر خویش و معشوقش را می کشد.

نقاب زرین آگاممنون که توسط باستان شناس آلمانی یافت شد و اکنون در موزه ملی آتن می باشد

باری بودن آشیل در دربار لیکومدس  Lycomedes  از دید اودیسه، جنگجوی حیله گر که پدر زن منلائوس نیز بود، پنهان نماند. اودیسه چون از پیشگویان شنیده بود که دروازه های شهر تروا بدون حضور آشیل در جنگ باز نمی شوند پس  به جزیره سیکروس  Skyros  یعنی جائی که لیکومدس بود و آشیل نیز در دربارش زندگی می کرد، رفت و او را دید و از او خواست که برای نجات هلن با او به تروا بیاید.

پیش از حرکت کشتی های یونانیها بسوی آسیا مادر آشیل به او هشدار داد که هشیار باشد و نخستین کسی نباشد که پای بر خشکی کرانه های آسیا می نهد ورنه  نیز نخستین یونانی خواهد بود که کشته خواهد شد. مادر آشیل اینرا از کاهنان پیشگو شنیده بود. آشیل به پند مادر گوش فرا داد و اینگونه بود که نخستین کسی که از کشتی یونانیها پیاده شد و پای بر کرانه نهاد پروتسیلائوس Protesilaus شاهزاده و پسر ایفیکلوس بود که با چهل کشتی همراه خود در جنگ تروا شرکت کرده بود. او پیش از پیمان زناشویی میان منلائوس و هلنا یکی از خواستگاران هلنا بود. پروتسیلائوس پس از کشتن چهار تروایی، خود بدست انیاس  Aeneas کشته شد. برخی نیز می گویند که هکتور او را کشت.

اسطوره آشیل حکایتگر آنست که با شرکت او در جنگ، استادی و مهارت بزرگ او در جنگیدن نشان داده شده و همین نیز سبب ترس عمیق دشمنانش از او گشت. به زودی کارهای جسورانه این نیمه خدا افسانه ای شد، به خصوص زمانی که سینو پسر پوزیدون و ترویلوس پسر پریام را شکست داد.

تندیس آشیل

جنگ تروا ده سال بدرازا انجامید و هیچکس فکرش را هم نمی کرد که این جنگ اینهمه بدرازا بکشد. این جنگ همچنین بسیار وحشیانه بود. آشیل ترسناک ترین و خوش تیپ ترین جنگجویان بود. اگرچه خودش از کسی نمی ترسید، اما همه از او می ترسیدند زیرا او بسیار قسی القلب هم بود و رحمی از خود نشان نمی داد. بسیاری از هم نبردگان او پیش از اینکه حتی او را ببینند، از میدان و از برابرش فرار می کردند و معتقد بودند که او شکست ناپذیر است.

در اسطوره های یونانی و در رابطه با آشیل می خوانیم که پریاموس Priam پادشاه ترویا، فرزندان زیادی داشت. در میان اینها دو دختر نیز وجود داشتند که بی نهایت زیبا بودند. کاساندرا  Κασσάνδρα  و پولیکسنا  Πολυξένη  .  ایندو  چنان زیبا بودند که مورد مهر و پشتیبانی خدایان قرار گرفتند تا از سوی مردمان گزندی و آسیبی به آنها وارد نشود (مورد مهر و پشتیبانی خدایان قرار گرفتنشان قابل تامل است).

آپولون خدای روشنایی، پاکیزگی (؟؟!!) و پیشگویی به کاساندرا Cassandra دل باخت و خود را بر او ظاهر نمود و به او قول داد که چون کامش را برآورد به او نیروی پیشگویی دهد. کاساندرا چون نیروی پیشگویی را دریافت کرد کام آپولون را برآورده نکرد و از اینرو آپولون آب دهان خود را به دهان کاساندرا انداخت و همین امر سبب گردید که دیگران به پیشگوئی های او اعتماد نکنند. برخی می گویند که آپولون این کار را کرد تا روند طبیعی جریانات  امور دنیوی بخاطر قدرت کاساندرا برای از پیش دیدن آنها از مسیر خود خارج نگردند، بهمین دلیل نیز پیشگویی های کاساندرا هیچگاه گوش شنوا پیدا نمی کردند و اینگونه بود که او در غم دانستن اتفاقاتی که پیش می آمدند، پیوسته با خود و آگاهیهایش تنها می ماند.

بر عهده خواننده می باشد که کدام تعریف را دلیل کار آپولون (یکی از همان خدایانی که می خواستند کاساندرا و خواهرش را بخاطر زیبایی بیش از حدشان از گزند مردمان در امان نگاه دارند) بداند.

باری  کاساندرا تمام اتفاقات جریان جنگ و انجام آن را پیش بینی کرده و به دیگران نیز گفت اما با وجودی که درست بودن پیشگویی هایش در گذشته پیوسته ثابت شده بودند و در دوران طولانی جنگ ترویا گوشه هایی از این پیشگویی مکرر ثابت می شدند، اما باز هم هیچکس به گفته های او گوش فرا نمی داد. تا اینکه ترویا فرو ریخت و شهر به آتش کشیده شد و کاساندرا از شدت بهت و ماتم روی خود را می خراشید و موهای خود را می کند.

قدرت پیشگویی کاساندرا تنها یک نقطه ضعف داشت. کاساندرا در مورد شخص خودش نمی توانست پیشگویی انجام دهد. اینگونه بود که او پایان کار خویش را نمی توانست پیش بینی کند. پس از پایان جنگ ترویا، آژاکس لوکری در معبد آتنه خدای جنگ در برابر تندیس او به کاساندرا تجاوز کرد. آتنه از این ماجرا برآشفت و شکایت آنرا به نزد پدرش زئوس برد. زئوس نیز به هفایستوس خدای اخگر امر نمود تا تیر دو نوکی بسازد تا آتنه بتواند با آن به پادافره گناهی که آژاکس کرده بود  کین خواهی کند. آتنه نیز با تیر به کشتی حامل آژاکس زد و کشتی و سرنشینانش به ژرفای دریا فرو رفتند. آژاکس اما هنوز شنا می کرد و بدنبال یافتن کرانه ای بود تا خود را بدان رساند. آتنه او را زجر می داد تا اینکه پوسایدون رب النوع دریاها اینرا بدید و آژاکس را  با فرستادن موجی بزرگ و رساندن او بر روی صخره ای نجات داد. آژاکس چون به صخره رسید پنداشت که این کار را خودش و به نیروی خود کرده است، از اینرو تکبر او را فرا گرفت و شروع کرد به مسخره کردن خدایان و رب النوع دریا که علیرغم میل آنها نجات پیدا کرده است. پوسایدون چون اینرا بدید با نیزه سه سر خود چنان بر صخره کوبید که صخره و آژاکس که بر روی آن بودند به ژرفای اقیانوسها فرو رفتند.

آژاکس متجاوز به کاساندرا در معبد آتنه، نقاشی یافته شده بر سفال از سال 440 پ. م. در آتیکا

پس از آن آگاممنون ادعای مالکیت کاساندرا را نموده و او را تصاحب کرد و از او کام گرفت. آگاممنون سپس او را به جزیره میکنه فرستاد تا هم خدمتکار همسرش گردد و هم چون از جنگ ترویا پیروزمندانه باز می گردد باز هم از او متلذذ شود. همسر او که ورای امیال آگاممنون، خود نقشه های پلید دیگری در مورد آگاممنون در سر می پروراند و از نیروی پیشگویی کاساندرا آگاهی داشت، از ترس برملا شدن اندیشه هایش کاساندرا را با خنجر کشت. امروزه در علوم فلسفی و روانشناختی به پیش بینی هایی که علیرغم درست بودنشان مورد  پذیرش و قبول توده قرار نمی گیرند، فریادهای کاساندرایی می گویند.

پولیکسنا Polyxena دختر کوچکتر پریاموس که گوی زیبایی را از کاساندرا هم ربوده بود چون دید که این کمک (؟؟!!) خدایان به کاساندرا به چه بهایی بوده و چه عاقبتی داشته، خود به میل خویش به صف راهبان معبد آتنه پیوست. راهبان معبد آتنه از تعرض جنسی مردان در امان می بودند مگر اینکه خودشان مایل به انجام باشند. زمانیکه آشیل پیش از یکی از نبردها در پای دیوارهای ترویا پولیکسنا را بر فراز دیوار دید که بر میدان جنگ نظاره می کند، به او میل پیدا کرد و خواستار تصاحب او گردید ولی تا زمانیکه خود پولیکسنا مایل به آن نمی بود، اینکار عملی نشدنی بود و آشیل قهرمان کاری در برابرش نمی توانست انجام دهد. پولیکسنا هم آشیل از بالای دیوارهای شهر بهنگام جنگ دیده بود و به عنوان مرد تحسینش می کرد و مجذوب او شده بود ولی چون می دانست که در صورت تن در دادن به امیال آشیل حفاظت خدابانو آتنه را از دست خواهد داد، در این کار با آشیل هم داستان نمی شد. خود این دلیل کم بود که بعدها آشیل برادرش هکتور را هم کشت و همین امر خواسته آشیل را غیر عملی تر هم کرده بود.

در جا و زمانی دیگر میان آشیل و آگاممنون که فرمانده لشکریان یونانی بر سر زنی بنام برزئیس اختلاف افتاد. ماجرا بدینگونه بود که در جنگی آشیل توانست بریزئیس Briseis برادر زاده خروسس کاهن معبد آپولون و کرزئیس دختر پادشاه شهر تب را اسیر نماید و با خود به اردوگاه یونانیها بیاورد. بسادگی می توان تصور کرد در ارودگاه جنگی که به درازا کشیده شده است و مردان از خانه و همسران خویش به دور بوده اند چه جوی حاکم است و نظرها نسبت به اسرای زن در میان اردوگاه چگونه است. بخصوص اگر اینرا به یاد بیاوریم که این مردان، دور از میادین جنگ و در میان خانه های خویش هم چندان گرامی نفسی نیز نداشتند اینرا داستانهای اسطوره هایشان به ما نشان می دهد. آشیل کرزئیس را برای آگاممنون فرستاد ولی اینگونه بود که آگاممنون صاحب قدرت با دیدن برادرزاده کاهن، خواستار تصاحب او نیز شد. در این میان خروسس در ازای آزادی و باز پس فرستادن دختر برادرش به یونانیان وعده پرداخت باج گزافی داد. آشیل که اسیر کننده دختر بود و اکنون نه دختر اسیر به او رسیده بود و نه سهمی از باج نصیبش می شد، از آگاممنون درخواست کرد که دختر را برای کاهن بازپس فرستاده و تنها باج را دریافت کند و از آن به لشکریان نیز سهمی بدهد. آگاممنون مخالف بود و آشیل بر باز پس فرستادن برزئیس و گرفتن باج و تقسیم آن پافشاری می کرد. 

برخی نیز می گویند که آگاممنون نمی خواست دختر را برای کاهن باز پس فرستد و از اینرو خروسس کاهن به خاطر دخترش به درگاه آپولون ناله کرد و آپولون بیماری طاعون را به میان یونانیها فرستاد و از ایشان بسیاری درگذشتند. آشیل که خود به علم پزشکی آگاهی داشت و سرانجام ادامه شیوع طاعون را می توانست برآورد کند، قاطعانه از آگاممنون می خواست که دختر برادر خروسس، کاهن معبد آپولون را بازپس فرستد.

اسطوره به هرگونه که بوده باشد، آگاممنون سرانجام به این خواسته آشیل تن در داد ولی همزمان کنیز محبوب آشیل را هم متصاحب شد تا اقتدار خویش را نیز بنمایش بگذارد. آشیل از این ماجرا بسیار خشمگین و دلزده شد و به چادر خود رفته و در آنجا نشست و بیرون نیامد و دیگر به میدان نرفت. این نرفتن آشیل به میدان جنگ دل لشکریان یونان را لرزاند و زانوهایشان را سست کرد.

آگاممنون برای دلجویی کردن از آشیل کنیز محبوب او را بهمراه بیست کنیز زیبای دیگر برای او فرستاد ولی آشیل همچنان از رفتن به میدان جنگ پرهیز می کرد. پاتروکلوس Patroclus، دوست دوران کودکی او و به روایاتی معشوق او زره آشیل را هنگامیکه او در خواب بود پوشید و در هیبت او به میدان رفت تا به سربازان یونانی روحیه و دل جنگیدن با دشمن را بدهد. اما در میدان جنگ پاتروکلوس بدست هکتور شاهزاده و ولیعهد تروا کشته شد.

هکتور که نخست فکر می کرد آشیل را کشته است با برداشتن کلاهخود از چهره او متوجه شد که فرد کشته شده نه آشیل بلکه پاتروکلوس است که بدست او بر خاک افتاده بود و از این امر غمگین گشت و بمدت سه روز آتش بس اعلام کرد تا هر دو طرف کشته گان خویش را جمع کرده و آنها را ارج نهند و طی انجام مراسمی بنا به معتقدات ایشان موجبات درست رفتن به جهان مردگان و رستگار شدن در آنجا را فراهم آورند.

آشیل ماجرا را که شنید، دیوانه شد و سوگند یاد کرد که هکتور Hector را چنان بی احترامانه بکشد که خدایان او را در جهان دیگر پذیرا نباشند. او برای آگاممنون پیام فرستاد که بگذار تا گذشته ها را فراموش کنیم و من به میدان باز می گردم. آشیل از آن پس و برغم آتش بس اعلام شده سه روزه از رودخانه اسکامندر Scamander که امروزه قره مندر نامیده می شود، گذر کرد و بیست جوان تروائی را به اسارت درآورد تا آنها را بر سر گور دوست و محبوب خود قربانی کند.

هکتور نیز به سراغ هفایستوس Hephaestus خدای آهن و اخگر رفت و او برایش شمشیری و سپری درست کرد و پیشگویی کرد که در جنگ با آشیل پیروز خواهد شد.

بر من بدرستی معلوم نیست که خدایان یونانی در خدمت بندگان بودند یا بندگان در خدمت خدایان؟ بنظر می رسد که میان خدایان یونانی هیچگونه توافق و صحبتی در مورد بندگان هم وجود نداشته است، زیرا برخی از خدایان طرفدار این گروه از یونانیها بودند و برخی طرفدار گروه دیگر. موضوع به همینجا هم ختم نمی شد. خدایان می توانستند در صورت دریافت پیشکش مناسب جبهه عوض کنند. برای نمونه هفایستوس خدای آهن و اخگر که برای هکتور شمشیر و سپر درست کرد و وعده پیروزی در برابر آشیل را به هکتور داد، پیش از آن زره شکست ناپذیر آشیل را درست کرده بود.

اینجا بلافاصله این پرسش ها نیز پیش می آیند که اگر آشیل روئین تن بوده،  پس زره شکست ناپذیرهفایستوس به چه کارش می امده و اگر هفایستوس زرهی شکست ناپذیر ساخته بود، چگونه به هکتور قول پیروزی در جنگ با آشیل را می داد؟ بیشتر بنظر می رسد که خدایان یونانی شیادان و هوسرانانی بیش نبودند و اینرا هم خیلی روشن به نمایش می گذاشتند.

                                            

                                                             تندیسی از هکتور شاهزاده تروایی         

پس از اینکه مهلت سه روزه آتش بس پایان یافت آشیل به جلوی دروازه تروا رفت و شاهزاده هکتور را به جنگ تن به تن طلبید. هکتور بیرون رفت ولی نخست از آشیل ترسید و با ارابه خویش فرار کرده و سه بار دیوارهای تروا را دور زد و آشیل هم از پی او می تاخت اما هکتور سرانجام تصمیم به جنگیدن گرفت زیرا راه دیگری نیز وجود نداشت و آشیل دست از تعقیب کردن او برنمی داشت. او باوجودیکه بسیار دلاورانه و مردانه جنگید و با وجود پیشگویی هفایستوس که پیروزی او را در نبرد با آشیل نوید داده بود سرانجام در این نبرد شکست خورد و کشته شد. آشیل برای تحقیر کردن هکتور نزد مردم تروا و خدایان، پای او را به ارابه خویش بست و هفت بار بدور دیوارهای شهر تروا جسد او را بر روی زمین کشید و سرانجام نیز جسد متلاشی شده  را در میدان باقی نگذاشت بلکه با خود به میان اردوگاه  یونانیان برد و جلوی خرگاه خویش گذاشت تا دوازده روز آنرا با ارابه جنگی بدور توده هیزم خاکستر شده ای  که پیکر محبوبش پاتروکلوس بر روی آن سوزانده شده بود گرداند و سپس به پشت دیوارهای شهر تروا برده و می چرخاند و بازمی گشت.

رسم یونانیان این بود که به هنگام درگذشت بزرگی و پهلوانی در جنگ یا در حالت عادی جسد او را می سوزاندند ولی پیش از سوزاندن دو سکه طلا بر روی دو چشم او می گذاشتند و می پنداشتند این خرج سفر درگذشته برای رسیدن به دنیای مردگان است و فرشته مرگ اگر این خرج سفر را دریافت نکند، روان درگذشته را نبرده و روان شخص در دنیای مردگان تا ابد سرگردان می شود و هیچگاه به درگاهی که زئوس خدای خدایان و دیگران در آن هستند و در آنجا به خوشی کردن مشغول می باشند و ابدی شده اند، نمی رسد.

غم این فکر که پسرش رستگار نخواهد شد پریاموس پادشاه تروا و پدر هکتور را به مرز دیوانگی کشاند. شبانگاهی که همه آرامتر شده بودند او در جامه پیرمردی فقیر از دروازه های شهر تروا بیرون آمد و به میان اردوگاه یونانیان رفت و خود را به خیمه آشیل رسانید. در آنجا خود را به او شناساند و گفت که با وجودیکه ما دشمنان هم هستیم، من امشب به نزد تو آمدم تا جسد پسرم را بطلبم و با خود به شهر برم و مراسم سوگواری و خاکسپاری شایسته او را انجام دهم.

آشیل نخست با او تندی کرد ولی چون پیرمرد دستهای او را بوسید و گفت من اکنون دستهایی را می بوسم که پسرم را به قتل رسانده است مگر شاید جسدش را به من بازپس دهد. او به یاد آشیل آورد که هکتور چون دریافت که چه کسی را کشته است، سه روز آتش بس اعلام کرد تا مراسم سوگواری و ارج گذاری مردگان انجام یابند و از اینرو جسد هکتور مستوجب چنین اعمالی که آشیل می کند، نیست. پریاموس سپس وعده داد که این کار آشیل بی پاداش نخواهد ماند و او هدایایی بنزد او خواهد فرستاد. روایات می گویند که به فرمان زئوس دل آشیل به رحم آمد (و شاید هم وعده هدایا موثر افتاد) و اجازه داد تا پریاموس جسد متلاشی شده پسرش را به درون دیوارهای شهر بازگرداند. آشیل سه روز برای انجام مراسم  سوگواری مهلت آتش بس داد.

با وجود کشته شدن هکتور پسر پریاموس و برادر پاریس، جنگ باز هم ادامه یافت و یونانیان نمی توانستند از دیوارهای شهر تروا گذر کنند تا اینکه به پیشنهاد اودیسه جنگجوی حیله گر اسب بسیار بزرگی از چوب بساختند و عمده قهرمانان یونانی و در میان آنها آشیل به درون شکم این اسب رفتند و چنان نمودند که از جنگ طولانی خسته شده و برکشتی های خود نشسته اند و بازگشته اند و اسب چوبی تروا را بعنوان پیشکش برای اهالی تروا باقی گذاشته اند.

اهالی تروا چون کرانه های دریا را خالی از یونانیان دیدند خود را به اسب رساندند و نخست این گفتگو درمیانشان درگرفت که اسب را همینجا بسوزانیم و قربانی خدایان کنیم یا اینکه به درون شهر برده و مراسم را در آنجا برگزار نمائیم؟ آخر سر قرار بر این شد که اسب چوبی را بداخل شهر ببرند و در پیش چشم همگان بسوزانند و علیرغم هشدارهای کاساندرا همینکار را هم کردند و اسب را بدرون دروازه های شهر تروا بردند و چون شب شده بود انجام مراسم را به فردا موکول کرده و خود به جشن و پایکوبی و می گساری پرداختند.

در این میان کشتی های یونانیان دوباره به کرانه های تروا بازگشته بودند و سربازان خود را پیاده کرده بودند و منتظر باز کردن دروازه های شهر تروا از سوی دوستان خود بودند. چون نیمه شب شد و همه شهر می زده غرق خواب بودند، قهرمانان یونانی از شکم اسب بیرون آمده و با کشتن نگاهبانان دروازه های شهر درهای شهر را بر روی لشکریان یونانی گشودند و اینگونه شهر بدست یونانی ها افتاد و ایشان به سوختن و کشتن و غارت کردن شهر پرداختند.

در این میان پاریس به راهنمایی آپولو با تیرکمان تیری به پاشنه پای آشیل، جائی که روئین تن نبود زد و بدینگونه آشیل درگذشت. مرگ او را هفده روز از مادرش تتیس و خواهرانش پنهان نگاهداشتند و سرانجام اینان نیز چون خبر را دریافتند به سوگش نشستند.

ماجراهای آشیل همینجا نیز به پایان نمی رسند. همانطور که پیشتر نوشتم، آشیل عاشق پولیکسنا دختر پریاموس و خواهر هکتور شده و او به این عشق پاسخ منفی داده بود. پس از مرگ، روح آشیل بر پسرش ظاهر گشته و به او می گوید اگر یونانیها می خواهند که راه بازگشت به یونان را دوباره بیابند، می باید به درگاه خدایان زیباترین قربانی را نثار کنند و چون نئوپتولموس پسرش از او می پرسد زیباترین قربانی مورد پذیرش خدایان کیست؟ روح آشیل پاسخ می دهد که پولیکسنا و یونانیها نیز پولیکسنا را به درگاه خدایان قربانی می کنند.    


                          قربانی کردن پولیکسنا، نقاشی بر روی ظرف مربوط به 570 سال پیش از میلاد

اینگونه می شود که روح آشیل پس از مرگش هنوز موضوع  کامیابی نیافتن از پولیکسنا را از یاد نبرده  و انتقام دست نیافتن به پولیکسنا را از او می گیرد. خدایان و حتی آتنه خدای جنگ و درایت که پولیکسنا سالها راهبه معبدش بود نیز توان ممانعت از انجام این کار را که به نام آنها انجام می گیرد، ندارند یا بعد از آن از اتفاق افتادنش هیچ گونه ابراز ناخوشنودی گری نمی کنند.

آتنه خدابانوی کینه جو نیز به پادافره کاری که آژاکس لوکری در برابر تندیسش کرده بود از او و دیگر یونانی ها انتقام گرفت ولی هنگامی که راهبه اش را به سبب وفاداری به او و معبدش و دروغی که روان آشیل کینه جو بهمین خاطر گفت سر بریدند، ساکت ماند. تازه کینه خواهی آتنه از آژاکس لوکری خود سبب پدید آمدن آشفته بازار دیگری در دستگاه خدایان گردید.

این بود مختصر داستان آشیل قهرمان یونانی که چونان اسفندیار روئین تن بود و تنها عضوی از بدنش روئین تن نشده بود که همانند اسفندیار زخمی گشتن آن عضو روئین تن نشده هم سبب مرگ او شد.

بجز این شباهت ظاهری ( که در آن در مورد اعضای روئین نشده پیکرهای ایشان جای بحث های فلسفی بسیاری باقیست) من هیچگونه شباهت فلسفی و معنوی وکرداری و رفتاری و حتی داستانی هم میان این دو نمی بینم. آشیل نمونه بارزی از تبلور نتیجه خواسته ها و امیال هوسبازانه خودش، دیگران و خدایان یونانی است. بجز از کشتن و سرانجام نیز کشته شدن هیچ عمل بزرگ دیگری از وی سراغ نداریم. هیچ ایده و فلسفه و مکتب برجسته خاصی را نمایندگی نمی کرد که بتوان گفت برای زنده نگاهداشتن این آرمانهایش بود که او به این اعمال دست زد. حتی به جنگ رفتنش هم به خواست خودش نبود. اودیسه جنگجوی حیله گر به سیکروس رفته و او را از میان عیش و نوش فریب داد و پای او را به جنگ کشاند. به عبارتی دیگر بازیچه دست دیگران و وسیله ای برای آنها شد تا  ایشان به مقاصد خویش برسند.

در آغاز جنگ آشیل با ملکه آمازونها  پنته سیلا که زنی بسیار دلیر و جنگجو و همزمان هم زیبا بود می جنگد و با یک ضربه شمشیر به قتلش می رساند. درست در همان لحظه ای که ملکه کشته می شود، آشیل عاشقش می گردد. در میان جنگ بخاطر زنی با آگاممنون اختلاف پیدا می کند و می خواهد از جنگ کنار بکشد و بازگردد، این بار کشته شدن معشوق و همرزمش در میدان جنگ است که او را برای گرفتن انتقام به میدان باز می گرداند.

او در میدان جنگ تنها خوب می جنگد ورنه از مردانگی چیزی در او نمی بینیم. بیشتر انتقام جو، روان پریش و بزن بهادر است تا قهرمانی آرمانی. در داستان اسطوره او گفته شده که بهنگام بدنیا آمدنش از مادرش پرسیده شد که آیا زندگی پر افتخاری برای او آرزو می کند که سرانجامش مرگ زودرس است و یا عمری طولانی و بی افتخار عمده و مادرش نیز زندگی پرافتخار را برای او برگزید.

من چون به داستان و اسطوره آشیل نیک بنگرم بجز خوب جنگیدن وکشتن دیگر مبارزان در میادین جنگی بدون داشتن هیچگونه ترحمی و ملاحظه ای که تازه آنهم نه برای دفاع از ملت و کشور و نه برای حفظ ارزشی والا و انسانی و منطق پسند، بلکه برای رسیدن افرادی دیگر که شرح کوتاهی از زندگیشان را بازگفتم، به مقاصدشان بود، چیز افتخار آمیزی در سراسر زندگی او نمیابم. زمانی که ترحم از خود نشان می دهد (بهنگام باز پس دادن پیکر متلاشی شده هکتور به پدر پیرش که به دست بوس او رفته بود) این خود او نیست که رحم نشان می دهد، بلکه زئوس خدای خدایان است که از حال پریاموس شاه متاثر می شود و رحم به دل آشیل می اندازد تا پیکر پوسیده و متلاشی پسر را به پدر بازپس دهد. روح او پس از مرگش هنوز هوسباز و انتقام جوی باقی مانده بود.

بازگویی داستانهای او از سوی یونانی ها با شیفتگی و اعتقاد و احترام ایشان به فرهنگ و گذشته هایشان بود که از داستان آشیل قهرمانی اسطوره ای ساخت و ورد زبانهایش در جهان کرده و راهش را برای ورود به مناظرات فلسفی و تاریخی اسطوره ای هموار ساخت. اسکندر مقدونی آشیل را یک فرد نمونه می شناخت و برای او ستایش مخصوصی قائل بود.

در مورد اسفندیار علیرغم همه کوته بینی ها و نابخردیهایش و میل زیادش به پادشاه شدن ما چنین صفات دون و یا اعمالی مشابه کارهای آشیل را نمی بینیم. از اینرو مقایسه اسفندیار با آشیل یونانی و زیگفرید آلمانی و اسکاندیناوی و امثالهم تنها به صرف روئین تن بودن شخصیت های این اسطوره ها بنظر من بسیار دور از انصاف و ساده نگریست. اگر قرار باشد که شخصیت اسطوره ای اسفندیار را با شخصیتی اسطوره ای یونانی مقایسه نمائیم، من بیشتر طرفدار مقایسه اسطوره اسفندیار با اسطوره دایدالوس صنعتگر هستم که تازه آنهم مقایسه ای کامل و درست نخواهد بود.

پایان