جستجوگر در این تارنما

Friday, 27 May 2016

مارینا آبراموویچ


او فرزند یک پدر و مادر صربی  بود که حدودا یکسال و نیم پس از پایان جنگ جهانی دوم در بلگراد بدنیا آمد. مارینا تا سن شش سالگی که برادرش بدنیا آمد نزد پدربزرگ و مادربزرگش زندگی می کرد. پدربزرگش پاتریارش کلیسای ارتودکس صربستان بود. پدر و مادر مارینا که در جریان جنگ جهانی دوم پارتیزان بودند، پس از جنگ بدیده قهرمان نگریسته می شدند و سمت فرمانداری یافته بودند. مارینا همواره از پدر و مادرش بعنوان بورژواهای سرخ یاد میکرد. مادر مارینا تربیت سختی را در مورد او و برادرش به پیش گرفته بود. بعدها مارینا در یکی از مصاحبه هایش آموزش های مادرش را آموزشی خشک و سخت و ارتشی توصیف کرد که در آن مادر، فرزندانش را در صورت سرپیچی و یا انجام ندادن درست  دستورهایش به سختی کتک می زد. این سخت گیری تا سالهای زیادی ادامه داشت بطوریکه مارینا می گوید تا سن بیست و نه سالگی نیز اجازه نداشته دیرتر از ساعت ده خارج از خانه باشد.
مارینا از سال ۱۹۶۵ تا ۱۹۷۰ در آکادمی هنرهای خلاقه بلگراد به تحصیل در رشته نقاشی پرداخت. از سال ۱۹۶۸ او نقاشیها و زیرنویسها و نوشته های خود را بنمایش میگذاشت. در سال ۱۹۷۱ مارینا با نشا پاریپویچ هنرمند صربی ازدواج نمود و این وصلت تا سال ۱۹۷۶ طول کشید. از اوایل دهه هفتاد مارینا بعنوان استاد در دانشگاه هنرهای خلاقه شهر نووی ساد دومین شهر بزرگ صربستان به آموزش پرداخت. از سال ۱۹۷۳ مارینا توانایی هنری خویش را بصورت کامل بنمایش میگذاشت و در سال ۱۹۷۵ اجازه یافت تا کارهایش را در بخشی از نمایشگاه نقاشی هرمان نیچ نقاش اتریشی بنمایش بگذارد. مارینا آبرامویچ در ۱۹۷۵ سال مقیم شهر آمستردام شد و در همانجا نیز به سال۱۹۸۷خانه ای خرید.
از سال ۱۹۷۶ مارینا با یکی از نامی ترین هنرمندان هنراجرایی بنام اولای که یک آلمانی با نام واقعی اووه لایزیپن بود شروع به کار کرد. ایندو پسان با هم پیوند زناشویی بستند اما در سال ۱۹۸۹ از یکدیگر جدا گشتند.
مارینا سالهای ۱۹۹۰ و ۱۹۹۱  بدعوت آکادمی هنرهای زیبای پاریس  در آنجا تدریس نمود و پس از آن به دانشگاه برلین دعوت گشت. او از سال ۱۹۹۲ تا ۱۹۹۶ کرسی استادی هنر دانشگاه هامبورگ را داشت و پس از آن از سال ۱۹۹۷ تا ۲۰۰۴ همان کار را در دانشگاه براونشوایگ انجام میداد. همزمان او در سال ۲۰۰۳ در شهر نیویورک در تاسیس موسسه غیرانتفاعی هنری آی پی جی اقدام وهمراهی کرد. از سال ۲۰۰۵ که مارینا با پائولو کانواری هنرمند ایتالیائی الاصل آمریکایی که پانزده سال از او جوانتر بود ازدواج کرد، مارینا از آمستردام به نیویورک مهاجرت نمود و ساکن آنجا گردید. در سال ۲۰۰۸  مارینا در منطقه هودسن نیویورک تئاتر بزرگی خریداری نمود. در سال ۲۰۰۹  مارینا و پائولو از یکدیگر جدا گشتند.

در سال ۲۰۱۰ که بخشی از کارهایش را در موزه هنرهای مدرن نیویورک بنمایش می گذاشتند او به انجام یک کار شگفت انگیز مبادرت ورزید به این صورت که  بمدت سه ماهی که کارهایش در معرض دید عموم قرار داشتند این بانو همه روزه در اوقات گشایش نمایشگاه  در سالنی  بر روی یک صندلی می نشست و چشمهایش را می بست و چیزی نمی گفت و کاری نمی کرد. در پیش روی او میز ساده ای قرار داشت و در سمت دیگر میز یک صندلی خالی موجود بود. هر کسی می توانست به جایی که او نشسته بود برود و بمدت یکدقیقه روبرویش بنشیند در این هنگام مارینا چشمانش را باز می کرد و به چهره او می نگریست و بدون اینکه چیزی گفته بشود، مارینا با او ارتباط برقرار می کرد. 
از این کار او استقبال بسیار بسیار زیادی بعمل آمد و هنرمندان نامی بسیاری نیز در آن شرکت کردند و در برابرش نشستند. تا اینکه در یکی از روزهای پایانی نمایشگاه بناگاه مردی آمد و مقابلش نشست. مارینا چشمهایش را باز کرد ولی پس از یکدقیقه اشکهای مارینا جاری شد و دستهایش را بسوی مرد دراز کرد و مرد هم دستهای او را گرفت. در این میان یکدقیقه موعود بپایان رسید و مرد هم بلند شد و رفت . پسان معلوم شد که او اولای عشق مارینا بوده که پس از بیست و دو سال دوباره فرصت یافته بود تا بمدت یکدقیقه در مقابلش بنشیند.


Monday, 25 April 2016

آیا میدانستید؟

کشورِ آلمان یکی‌ از پر آب‌ترین کشورها میباشد. میزانِ بارندگی در این کشور چنان مناسب است که آلمان علیرغمِ پهنهِ کم و جمعیتِ نسبتاً  زیادش ( با ۸۱ میلیون نفر، یکی‌ از پر جمعیت‌ترین کشورهایِ اروپا) قادر است  به اندازه ای گندم و ذرت و انگور تولید کند که بتوان بخشی از آن‌ را به خارج صادر نمود.
با وجودِ این دولت و نهادهایِ مردمی پیوسته مردمِ کشور را به مصرفِ کمترِ آب تشویق میکنند. دولت که برایِ هر کس میانگینِ مصرفِ آب مشخص کرده و با بالا رفتن مصرف خانواده‌‌ها از میزان معین شده میانگین، ایشان موظف به پرداختِ بهای اضافه مصرف میگردند ولی‌ این زیاده مصرفی بهایِ بسیار بیشتری دارند تا بهائی که برایِ میانگین مشخص شده.
برایِ نمونه اگر میزان آبِ مصرفی در حدِ میانگین را ۰،۲ سنت حساب کنیم، با پیشی‌ گرفتنِ میزانِ مصرف، این اضافه مصرف دیگر  لیتری ۰،۲ سنت نیست بلکه لیتری ۰،۷۵ سنت میشود.
با این حساب ۱۰۰۰ لیتر آبِ لوله در حالت میانگین چیزی میشود در حدِ ۲ یورو.
در آلمان سیستمهایِ فاضلاب موجود است. جالب اینجاست که شهرداری برایِ هر ۱۰۰۰ لیتر که واردِ فاضلاب شود مبلغِ ۵،۶ یورو مطالبه می‌کند. یعنی حدود سه و نیم یورو بیشتر از خود آب آشامیدنی زیرا میبایست این آبهای ناپاک را دوباره تصفیه کنند و نگاهداری خود شبکه های فاضلاب و تصفیه و آب رسانی هم خرج دارند.
مجموعه اینها سبب گشته که مصرف کننده آلمانی و کلا اروپایی بسیار محتاطانه عمل نماید و به مرورِ زمان این کنش دیگر جزئی‌ از رفتار و روش‌هایِ مردم گشته.
ماجرا ولی به همینجا ختم نمیشود. چندی پیش مسئولِین شبکه‌هایِ فاضلاب شهرهایِ گوناگون (عمدتاً بزرگ شهرها) در آلمان خواستارِ آن‌ گشتند که مصرف کنندگان آبِ بیشتری مصرف کنند تا بر اثر آن همچنین آبِ بیشتری به فاضلاب‌ها سرازیر گردند و فشار آب جاری در فاضلابها افزایش یابد.
ماجرا از این قرار بود که گروهی در کنارِ مصرفِ آب زباله‌هایِ دیگر را هم راهی‌ِ فاضلاب میکردند و همین سبب شده بود که شبکه‌ها بند آیند و مسدود شوند و تنها راه‌هایِ حلِ این مشکل سه‌ چیز بودند :
یا مصرف کننده از ریختنِ زباله‌هایِ دیگر به دستشویی خود داری کند. این پیشنهاد ضررِ مالی‌ برایِ کسی‌ نداشت.
یا با جریان ساختنِ بیشترِ آب و بالا بردن فشار جریان آب در شبکه های فاضلاب شستنِ شبکه‌ها را میسر سازد. ضررِ مالی‌ این پیشنهاد متوجه خودِ مصرف کننده میگردید.
و یا اینکه اگر دو راه حل پیشنهادی نخست عملی نشوند شهرداری‌ها مجبور میشوند که مامورینی برای پاک کردن شبکه های فاضلاب استخدام ‌نمایند. استخدام این مامورین مخارجی را به شهرداریها تحمیل مینماید. ضررِ مالی‌ این پیشنهاد بطورِ غیرِ مستقیم متوجه مصرف کننده میگردد. زیرا همگان میدانند که شهرداریهایِ آلمان مخارجی را که از سوی مردمِ قابلِ پیشگیری باشند بهیچ وجهی متقبل نمیشوند و بهای خدمات خود را بلافاصله و بدون درنگ و تردید  با مخارجشان متناسب میگردانند.

عاقبتِ ماجرا تا حدودی از همان آغاز مشخص بود.




Tuesday, 19 April 2016

فابرژه و جواهرسازی

 
سوار بر موجِ شکوفاییِ اقتصادی،  پیشه وران و سازندگان جواهرآلاتِ روسیه در اواخرِ سده نوزدهم و آغازِ سده بیستم رونقی در بازارِ خود احساس می کردند که تا آنزمان برایشان ناشناخته بود.
سبب آن‌ نیز به وجود آمدنِ قشری مرفه در صدرِ جامعهِ روسیه بود که خواهانِ آن‌ بود تا رفاه و ثروتِ خویش را به نمایش بگذارد. اصلِ نا نوشتهِ دیدن و دیده شدنِ خصلتِ انسان. اینکه این حالت با آن‌ شرایط نمیتوانست دیر بپاید نه‌ مدِ نظرِ آنها بود و نه‌ موضوعِ این نبشته.
چیزیکه میخواهم اینجا به آن‌ بپردازم اشاره به این مطلب است که بر اثرِ افزایشِ تعدادِ متقاضی برایِ خریدِ فرآورده‌هایِ با ارزش و منحصر به فرد رقابت و کوششِ زیادی نیز میا‌‌ن عرضه کنندگانِ اینگونه کالاها در گرفته بود و هر کس کوشش می‌نمود تا شیی زیباتر و گراببهاتری که یگانه نیز میباشد به خریدارنِ پولدار عرضه نماید.
اما از میا‌‌نِ اینهمه جواهرسازِ با پشتکار آنزمان  تنها یک نام هنوز هم باقی‌مانده و سبک و روشِ کارهایش نه‌ تنها در آنزمان پر آوازه آ‌ش کردند بلکه تاه به امروز هم از او به عنوانِ جواهر سازی صاحبِ سبک و ابتکاری خارق العاده یاد میشود.
کارل پتر فابرژه
فابرژه جواهرسازِ هنرمندی بود که برایِ عرضه نمودنِ جواهراتِ هنرمندانه ساخته شده ا‌ش شرکتی تأسیس کرد که بزودی نامی شد و سبب گشت تا او پیوسته در دربارِ شاهانِ کشورهایِ اسکاندیناوی، انگلیس، یونان، بلغارستان و دربارِ تزارِ روس به عنوانِ کارشناسِ جواهر و بزرگترین مقاطعه کار جواهراتِ سلطنتی همه اعصار رفت و آمد داشته باشد.
او نشانها و مدالهایِ فراوانی از دربار‌ها و شاهزادگان دریافت کرد و شهرِ سنت پترزبورگ را به پایتختِ هنرِ جواهرات و زیورآلات زمان خویش مبدل نمود .
 
کارل پتر فابرژ عضوِ یک خانواده‌ هوگنوت یا یوگنوت از ناحیه پیکاردی فرانسه بود که در سالِ ۱۶۸۵ پس از لغوِ فرمانِ نانت توسطِ لویی چهاردهم از فرانسه به شرقِ آلمان کوچ کردند.
فرمانِ نانت در سالِ ۱۵۹۸ توسطِ هانریِ چهارم در شهرِ نانتِ فرانسه تصویب و توشیح گردید.
در آن‌ زمانِ فرانسه کاتولیک، به موجبِ این فرمان به مسیحیانِ پروتستانِ یوگنوت اجازه داده میشد که فرایضِ دینیِ خود را بنا به مذهبِ خود  به جا آورند. لویی چهاردهم این فرمان را لغو کرد و در نتیجه آن حدودِ ۵۰۰ هزار نفر در فرانسه مجبور به جلایِ وطن گردیدند.
نیاکانِ فابرژه از جمله این فراریان بودند که برایِ ۱۱۵ سال به شهرِ شودت واقع در شمالِ شرقِ برلین رفتند.در سالِ ۱۸۰۰ پدربزرگِ کارل پتر به ناحیه پرناو در بالتیک رفت که آنزمان استانی از روسیه بود. در سالِ ۱۸۱۴ پدرِ کارل پتر در آنجا بدنیا آمد و پس از بزرگ شدن به سن پترزبورگ مهاجرت کرد و در آنجا نزدِ آندره اس  فردیناند اشپیگل و پسان نیز نزدِ یوهان ویلهلم کایبل که طلا و جواهر سازی داشت به شاگردی پرداخت.
در سالِ ۱۸۴۲ گوستاو فابرژه خودش دکانِ طلاسازی و جواهر فروشی باز کرد و مشغولِ به کار گردید.
 گوستاو فابرژه در سالِ ۱۸۴۶ با شارلوته یونگستد دخترِ یک نقاشِ دانمارکی ازدواج کرد و حاصلِ این پیوند دو پسر بودند به نامهایِ کارل پتر ( ۳۰ مای ۱۸۴۶ تا ۲۴ سپتامبر ۱۹۲۰) و آگاتون ( ۱۸۶۲ تا ۱۸۹۵).
۱۸۶۰ گوستاو فابرژه دکانِ طلا سازی و طلا فروشیِ خود را به دست دوست و همکارش سپرد و به همراهِ خانواده‌ آ‌ش راهی‌ِ شهرِ درسدن گردید. کارل در سالِ ۱۸۶۱ در شهرِ درسدن غسلِ تعمید داده شد.
کارل پتر که نخست در سنت پترزبورگ به دبستانِ آلمانی زبانِ سنت آنه میرفت در درسدن در  دبیرستانِ بازرگانیِ آن‌ شهر به تحصیل ادامه داد.
پس از آن‌ کارل پتر به فرانکفورت رفت و به کارآموزی نزدِ جواهرسازی بنامِ فریدمن رفت. کارآموزی در آلمان تا به امروز نیز از دو بخشِ آموزشی و عملی‌ تشکیل شده. کارل پتر بخشِ آموزشیِ دوران کارآموزیِ خود را در مکتبِ طلاسازی شهر هاناو که خوشنام و پر سابقه بود به پایان رسانید و سپس به ایدار اوبرشتاین که آنزمان یکی‌ از مراکزِ مهمِ الماس تراشانِ اروپا بود رفت و استادِ جوان به اینهم بسانده نکرد و سفرهایِ گوناگونی به فرانسه، ایتالیا و انگلیس کرد تا با هنر و سبک‌هایِ نوین و قدیمِ جواهرسازانِ این کشورها آشنا شود.
در سالِ ۱۸۷۰ کارل پتر به سن پترزبورگ بازگشت و نخست در کارگاهِ پدر به کار پرداخت. پس از دو سال مدیریتِ کارگاه را به عهده گرفت و در همان سال نیز با آگوستا ژاکوب که دخترِ یک مبل ساز بود پیوندِ زناشویی بست. حاصلِ این پیوند چهار پسر بودند که همگی‌ پسان در همین کارگاهِ پدر و پدر بزرگ کار می کردند. 
.
نخستینِ موفقیتِ بزرگِ کاری کارل پتر زمانی‌ رخ داد که  او برایِ نمایشگاهِ جواهراتِ تاریخیِ اسکیت‌ها که با ابتکار و پشتیبانیِ تزار الکساندرِ سوم در مسکو برپا شده بود، ماموریت یافت تا کپیِ برخی‌ از قطعاتِ اسکیت‌ها را تهیه کند. اسکیت‌ها از اقوامِ ایرانی بودند که در فنِّ طلا و جواهرسازی بسیار ماهر و کار کشته بودند ( ن. ک. به پاورقی  پنجم  ایرانیها و یونانیها بخش هفدهم ) از اینرو کپی ها نیز میبایستی همان جلا و جلوه را میداشتند و اینکار را به هرکسی نمی شد سپرد.
قطعاتِ ساخته شده توسطِ او بسیار موردِ توجه قرار گرفتند و کارل پتر فابرژه یک نشانِ طلا از تزار دریافت نمود. از آن‌ گذشته  همسرِ تزار ماریا فیودوروونا نیز تکمه سر دست‌هایی‌ که به شکلِ حشرات بودند به او سپارش داد.
اندکی‌ بعد برادرش آگاتون که استاد و طراحِ کم نظیری بود به آنها پیوست و طرح‌هایِ او پایه و مبنایِ بسیاری از جواهراتی شدند که مشتریانِ فراوانی یافتند بطوریکه کارگاهِ ایشان در سالِ ۱۸۸۱ گسترش پیدا کرد و به یک ساختمانِ بزرگتر نقلِ مکان نمود. اینگونه فرآورده‌هایِ کارخانه فابرژه بسیار متنوع تر شدند و افزایش یافتند.
در سالِ ۱۸۸۵ کارل پتر فابرژه رسماً لقبِ جواهر سازِ سلطنتیِ دربارِ تزار را دریافت نمود و در سالِ ۱۸۹۰ رسماً از سویِ کابینه روسیه به عنوانِ کارشناسِ آمورِ جواهراتِ دولت اعلام گردید.
۷ سال بعد یعنی در سالِ ۱۸۹۷ پس از شرکت در یک نمایشگاه در استکهلم از سویِ پادشاهِ سوئد نیز به عنوانِ جواهرسازِ سلطنتیِ سوئد انتخاب گردید.
زیادیِ متقاضیان سبب گردید که کارل پتر فابرژه شعباتی نیز در شهر‌هایِ مسکو، اوده سا، کیف و لندن باز نماید
سالِ ۱۹۱۱ شعبه لندن به نیو باند استریت شماره ۱۷۳ منتقل گشت، تا در کنارِ رقیبِ اصلی‌ِ خویش در اروپا و روسیه  یعنی کارتیه قرار داشته باشد. در شعبه لندن بیش از ۵۰۰ نفر نیرویِ متخصص کار میکردند. افزون بر آن‌ کارگاهیِ طلا سازی و جواهر سازیِ دیگری نیز در خدمتِ شعبه لندنِ مؤسسهِ فابرژه بودند. تنها یک کارگاه با ۲۰ کارگر از چوبِ درختِ افرا برایِ فراورده‌هایِ آنها جعبه‌هایِ زیبا تولید می کرد که محصولاتِ جواهرفروشی را در آن‌ نهاده و بسته بندی شده به مشتری میرساندند.
در سالِ ۱۹۱۳ که سیصدمین سالِ پادشاهی سلسلهِ تزاری جشن گرفته میشد، فابرژه بیش از ۲۰۰۰ سفارش دریافت نمود.
 
جنگِ جهانی‌ِ نخست در آغاز برایِ کارل فابرژه خسارت به بار آورد ولی‌ پس از یکسال کارل فابرژه تولیداتِ کارخانجات و کارگاه‌هایِ خود را مبدل نمود و به تولیدِ سفارشاتِ نظامی مانندِ توپ و ظروفِ مسی برایِ سربازان در جبهه‌ پرداخت.  محصولاتِ فابرژه حتی در صفوفِ مقدمِ جبهه‌ هم از دیگر محصولاتِ مشابه با کیفیت تر بودند.
سالِ ۱۹۱۷ پس از آنکه سلسله رامانوف توسطِ بلشویک‌ها ساقط گردید کارل فابرژه نیز روسیه را ترک نمود و از راهِ ریگا به برلین و از آنجا به ویسبادن رفت و تا سالِ ۱۹۲۰ در آنجا سکونت داشت. در اینسال برایِ دیدنِ پسرش به شهرِ لوزانِ فرانسه رفت ولی آنجا بیمار گشت و همانجا نیز درگذشت. ۹ سال پس از آن‌ بازماننده پیکرِ وی را به همراهِ پیکرِ همسرش که او نیز در سال ۱۹۲۵ درگذشته بود در شهرِ کان فرانسه به خاک سپردند.
مشهورترین آثارِ کارل پتر فابرژه تخمِ مرغ‌هایِ فابرژه بودند که کوشش می کنم در نوشتاری  دیگر کوتاه به آن‌ بپردازم.



Monday, 4 April 2016

مجو بیرون مرا - مولوی

من آن ماهم که اندر لامکانم
مجو بیرون مرا در عین جانم
تو را هر کس به سوی خویش خواند
تو را من جز به سوی تو نخوانم
مرا هم تو به هر رنگی که خوانی
اگر رنگین اگر ننگین ندانم
گهی گویی خلاف و بی‌وفایی
بلی تا تو چنینی من چنانم
به پیش کور هیچم من چنانم
به پیش گوش کر من بی‌زبانم
گلابه چند ریزی بر سر چشم
فروشو چشم از گل من عیانم
لباس و لقمه‌ات گل‌های رنگین
تو گل خواری نشایی میهمانم
گل است این گل در او لطفی است بنگر
چو لطف عاریت را واستانم
من آب آب و باغ باغم ای جان
هزاران ارغوان را ارغوانم
سخن کشتی و معنی همچو دریا
درآ زوتر که تا کشتی برانم


Wednesday, 30 March 2016

ماری فون ابنر اشنباخ

ماری فون ابنر اشنباخ   Marie von Ebner-Eschenbach  در ۱۳ سپتامبرِ ۱۸۳۰ با نام خانوادگی‌ِ بارونس ماری دوبسکی ( از سالِ ۱۸۴۳ خانواده‌ دوبسکی از بارون به کنت مبدل گشتند) در کاخ زدیسلاویتس در ناحیه موراویا واقع در خاورِ جمهوریِ چک از پدری کاتولیک به نامِ بارون فرانتس دوبسکی که اهلِ چک بود و مادری  پروتستان از خانواده‌ فوکل که از اشرافِ زاکسنِ آلمان بودند به دنیا آمد.
کمی‌ پس از زادنِ ماری، مادرش جانسپرد. انگار که این برای ماری کم بود که در هفت سالگی نیز نامادریش را که به او مهرِ فراوان داشت از دست داد. ده ساله بود که پدرش برایِ بارِ چهارم پیوندِ زناشویی با کنتس اکساورین که بانویی بسیار تحصیل‌کرده‌ و فهمیده بود، بست.
ماری با این مادرخوانده نیز پیوندِ بسیار نزدیک داشت. اکساورین بزودی متوجه آمادگی و استعدادِ ماری در امرِ نوشتن و نویسندگی گردید و در این راه پشتیبان و مشوقش شد.
خانواده‌ دوبسکی همیشه چند ماه از سال را در شهرِ وین به سر می‌برد. در هنگامِ اقامت در وین، مادرخوانده ماری،  او را بسیار با خود به تئاترِ سلطنتی شهر وین برده و پیشنهاد‌ها و اشارات ادبی‌ به او میداد.
یازده ساله بود که مادرخوانده ا‌ش او را مسئولِ گردآوری و منظم کردنِ کتابخانه مادر بزرگِ از دنیا رفته ا‌ش در شهر زدیسلاویتس کرد.
اینجا بود که علاقه او برایِ بیشتر آموختن شدت گرفت. در کتابخانه، ماری این فرصت را داشت تا به انتخابِ خود و بدونِ راهنمایی‌ و یا مزاحمت دیگران کتابها را بخواند و خودش به خود بیاموزد.
بر اثرِ همین خودآموزی بود که کامیاب گردید تا استقلالِ روحی و اندیشه های خود را حفظ کرده و آزادیِ روحی خود را از مقید گشتنِ به متافیزیک و ماوارِ طبیعت در فضایِ موجودِ فلسفی‌ِ زمانِ خود برهاند.
اینگونه ماری ماه‌هایِ تابستان را در کاخشان در زدیسلاویتس به سر می‌برد و در ماه‌هایِ سردِ سال با آنها به  وین میرفت.
بدینوسیله افرادِ زیادی این امکان را داشتند که در امرِ آموزش و پرورشِ ماری سهیم باشند : از طرفِ مادری، مادر بزرگش  و از طرفِ پدری عمه‌ هلن، پرستارانِ چکی‌ِ او و مربیانِ آلمانی و فرانسویش. از اینرو او این اقبال را داشت که بر اثرِ آن‌ زبانهایِ گوناگونی را فرا گیرد. آلمانی، چکی‌ و فرانسوی که از این میا‌‌ن فرانسوی برایش حکمِ زبانِ مادری را پیدا کرده بود.
در سده‌هایِ هژدهم و نوزدهم و حتی اوایلِ سده بیستم، زبانِ فرانسوی ارج و پایه فراوانی داشت.
به عنوانِ فردی از خانواده‌ اشرافی، ماری موقعیت‌ها و امکاناتِ بسیار بیشتری از دیگران داشت تا در محافلِ ادبی‌، فلسفی‌ و سیاسی  زمان خویش حضور یابد و چیزهای فراوانی از آنها برگرفته و فرا گیرد.
 در سالِ ۱۸۴۸ ماریِ هژده ساله با پسر عمه‌ ۳۲ ساله خود موریتس فون ابنر‌اشنباخ ازدواج کرد. موریتس پسرِ عمه‌ هلن بود که پیشتر هم نامش رفت که در آموزشِ ماری نقش بسزایی داشت. ماری به خانه شوهرش در لوکا رفت. موریتس که خودش فردِ تحصیل‌کرده‌ و ادب دوستی بود ماری را در کوشش‌هایش در امرِ نویسندگی پشتیبانی و تشویق میکرد. خودِ موریتس در آکادمیِ مهندسی‌ِ وین فیزیک و شیمی‌ تدریس میکرد و پسان نیز سپهبدِ ارتش شد و به عضویتِ آکادمیِ ارتش در آمد. این پیوند ایشان اما تا پایان بدونِ فرزند باقی ماند.
در سال ۱۸۵۶ او برایِ همیشه به وین کوچ کرد. و در سالِ ۱۸۷۹ با سنِّ ۴۹ سالگی آموزش در رشته ساعت سازی را به پایان رسانید. بایستی‌ توجه نمود که برایِ معیار‌هایِ آنزمان پیشهِ ساعت سازی برایِ بانوان امری کاملاً نامأنوس می‌بود بخصوص آنکه ماری از نظر مالی به این پیشه هیچ نیازی نداشت. او همچنین به گردآوریِ ساعت‌هایِ جالب و زیبا پرداخت، مجموعه گردآوری شده توسطِ او هم اکنون در موزه ساعتِ شهرِ وین نگاهداری میشود.
با گذشتِ زمان ماری توجهِ خویش را بطورِ کامل معطوفِ پرداختنِ به ادبیات نمود. تقریباً در مدتِ ۲۰ سال ماری نمایشنامه نوشت ( قطعات اجتماعی‌ و سرگرم کننده) که از فریدریش شیلر الهام گرفته بودند. نمایشنامه‌هایِ او ولی‌ چندان موفق نبودند. تا اینکه سرانجام در سالِ ۱۸۷۶ نخستین داستان (رمان)ِ کوتاهش را با نام ابوژنا نوشت که در نشریه دویچه روند شاو هم به چاپ رسید.
از این زمان به بعد او کوشش کرد که به صورتِ نویسنده مطرح شود و کامیابیهایِ بعدی نشان دادند که این یک تصمیمِ خوب از طرفِ او بود.
با انتشارِ آثاری مانندِ "کلماتِ قصار" و "داستانهایِ دٔه و قصر" سرانجام بطورِ قطعی موفقیت حاصل نمود و به عنوانِ نویسندهِ کتاب تثبیت گردید.
از این پس او کمی روش نویسندگی خود را دگرگون نمود و خود را بر رویِ قدرتِ بیانِ شاعرانه ا‌ش متمرکز کرد که در آن‌ میتوان نهاد‌هایِ تفکرِ اجتماعی‌ و سیاسیِ او را دریافت.
پس از آنکه ماری نوشتنِ کتابِ  "لوتی" و "ساعت ساز" را در سالِ ۱۸۸۰ به پایان رسانید، بنگاه‌هایِ نشر از نوشته های او استقبال میکردند. ۱۸۸۷ داستانِ "کودکِ محله" را نوشت که تا به امروز نیز از اهمیتِ ادبی‌ِ والایی برخوردار است.
آوازه ماری فون ابنر اشنباخ حالا دیگر چنان بالا گرفته بود که در آلمان و اتریش ۷۰ سالگی و ۸۰ سالگیش را با شکوه جشن میگرفتند.
ماری فون ابنر اشنباخ در همهِ عمرِ خویش بر ضدِّ افکارِ خشکیده‌ِ زمانِ خویش مبارزه کرد و نوشت. او نمینوشت تا در آمدی برایِ زندگی‌ کردن داشته باشد و یا اینکه بخواهد نام و نشانِ خانوادگیِ خود را حفظ کند بلکه بیشتر از رویِ اعتقاداتی که داشت و الهامِ از آنها مینوشت. نوشته‌هایش بر رویِ روحِ زمانه ا‌ش تاثیر گذار بودند و هدفش اینبود تا انسانیت و اخلاقیات را پشتیبانی کرده و رواج دهد.
او یکی‌ از بنیان‌گذارانِ انجمنِ مخالفانِ  گروههایِ نژاد پرست و گروههای ضدِّ سامیها بود و به این امر نیز میبالید ولی‌ در نوشته‌هایش خود را پایبند و مقیّدِ به این نمیکرد که چیزهای منفی در مورد شخصیتهای یهودی رمانهایش ننویسد. جایی‌ که لازم می‌دانست، نقش‌هایِ نه‌ چندان مثبت هم به آنها میداد. به عبارت دیگر خودسانسور و خود محرف نبود.
در سال‌هایِ ۱۸۸۸ با رمان "بدونِ عشق" و ۱۸۹۵ با رمانِ "در پایان" کامیابیهایِ بزرگی‌ در تئاترِ آزادِ شهرِ برلین بدست آورد.
در سال ۱۸۹۸ همسرش در گذشت و در همان سال ماری به بزرگترینِ نشانِ ادبی‌ِ اتریش دست یافت و در ۱۹۰۰ از دانشگاهِ وین دکترایِ افتخاریِ ادبیات دریافت نمود.
او پس از مرگِ همسرش از سالِ ۱۸۹۹ به رشته سفرهایی به ایتالیا مبادرت ورزید و نتیجه این مسافرت‌هایش کتابِ "خاطراتِ سالهایِ کودکیِ من" بود که در سال ۱۹۰۶ منتشر گردید.
آخرین اثرِ ماری فون اشنباخ کتابِ  "تابستانِ پیرزنها" بود که در سالِ ۱۹۰۹ به چاپ رسید.
ماری ابنر اشنباخ در ۱۲ مارچِ سالِ ۱۹۱۶ با سنِّ ۸۵ سالگی در شهرِ وین درگذشت. پیکرش را به آرامگاهِ خانوادگیشان در زدیسلاویتس بردند و به خاک سپردند.
این آرامگاه که امروزه در جمهوریِ چک قرار دارد برایِ بازدیدِ عموم آزاد نیست و از کاخ خانوادگیِ آنها کوخی مانده که آنهم بدونِ سرپرست و در حالِ فرو ریزیست. بخشی از اموالِ بازمانده از وی در کاخِ لیزیک نگاهداری میشود.
به افتخارِ او شهرِ وین پارکی را ابنر اشنباخ نامید و در دانشگاهِ وین لوحهِ یادگاری برایش برپا شده.
پستِ اتریش در سالهایِ ۱۹۶۶ و ۱۹۹۱ به مناسبت پنجاهمین و هفتاد و پنجمین سالمرگش تمبرهایی چاپ و توزیع کرد.
نوشته های زیر گوشه هایی از نوشته ها و گفتارهای ماری فون ابنر اشنباخ هستند:

پیر گشتن یعنی بینا گشتن.
قوانین اقویا بزرگترین حق کشیها هستند.
پذیرفتن سرافرازانه یک شکست، خود پیروزی بزرگیست.
از اینرو دوستان صادق کم وجود دارند که تقاضا اندک میباشد.
همه ما بدنبال یافتن حقیقت هستیم ولی میخواهیم آنرا تنها در جائیکه خود مایلیم بیابیم.



Thursday, 24 March 2016

آب

آیا میدانستید که روزِ ۲۲ مارس از سویِ سازمانِ ملل به نامِ روزِ جهانی‌ِ آب اعلام گشته تا به این مشکلِ موجودِ جهانی‌ مستقیماً اشاره کرده باشند؟
۶۵۰ میلیون نفر در جهان دسترسی‌ مستقیم به آب ندارند و روزانه ۹۰۰ کودکِ زیرِ پنج سال بر اثرِ بیماریهایی که به واسطه نوشیدنِ آبِ ناپاک بوجود میایند، می‌میرند.
۹۰۰ کودکِ زیرِ پنج ساله در روز.

واجب است که در مصرفِ آب مراقب بوده و کنشِ آگاهانه داشته باشیم.


Saturday, 19 March 2016

هر روزتان نوروز، نوروزتان پیروز

آب زنید راه را هین که نگار می‌رسد
مژده دهید باغ را بوی بهار می‌رسد
راه دهید یار را آن مه ده چهار را
کز رخ نوربخش او نور نثار می‌رسد
چاک شدست آسمان غلغله ایست در جهان
عنبر و مشک می‌دمد سنجق یار می‌رسد
رونق باغ می‌رسد چشم و چراغ می‌رسد
غم به کناره می‌رود مه به کنار می‌رسد
تیر روانه می‌رود سوی نشانه می‌رود
ما چه نشسته‌ایم پس؟ شه ز شکار می‌رسد
باغ سلام می‌کند سرو قیام می‌کند
سبزه پیاده می‌رود غنچه سوار می‌رسد
خلوتیان آسمان تا چه شراب می‌خورند
روح خراب و مست شد عقل خمار می‌رسد

چون برسی به کوی ما خامشی است خوی ما
زان که ز گفت و گوی ما گرد و غبار می‌رسد


Wednesday, 9 March 2016

دو گفته زیبا

سرسخت ترین دشمنان آزادی برده هایی میباشند که به آنها خوش میگذرد.
ماری فون ابنر- اشنباخ
Marie von Ebner-Eschenbach

اگر فکر میکنی که خردتر از آن هستی که بتوانی چیزی را دگرگون کنی، بنگر که چگونه میتوانی در اتاقی که پشه ای در آن است بخوابی.
 دالائی لاما

Wednesday, 24 February 2016

دل چون نهنگ - مولانا جلال الدین بلخی

مرا عاشق چنان باید که هر باری که برخیزد
قیامت‌های پرآتش ز هر سویی برانگیزد
دلی خواهیم چون دوزخ که دوزخ را فروسوزد
دو صد دریا بشوراند ز موج بحر نگریزد
ملک‌ها را چو مندیلی به دست خویش درپیچد
چراغ لایزالی را چو قندیلی درآویزد
چو شیری سوی جنگ آید دل او چون نهنگ آید
بجز خود هیچ نگذارد و با خود نیز بستیزد
چو هفت صد پرده دل را به نور خود بدراند
ز عرشش این ندا آید بنامیزد بنامیزد
چو او از هفتمین دریا به کوه قاف رو آرد
از آن دریا چه گوهرها کنار خاک درریزد