و اما چون کسی خود را همانند کرم ها کرد و بر خاک افکند، نباید دیگر شاکی از این باشد که به زیر
پای دیگران لگد خورده می شود.
امانوئل کانت، فیلسوف آلمانی
و اما چون کسی خود را همانند کرم ها کرد و بر خاک افکند، نباید دیگر شاکی از این باشد که به زیر
پای دیگران لگد خورده می شود.
امانوئل کانت، فیلسوف آلمانی
گران ترین شهر
اروپا و یکی از زیباترین شهرهای شمال در حال حاضر در حال اختراع مجدد خود است.
"فیورد شهر یا شهر آبدره" مخفف یک پروژه نوسازی شهری و اعتباری پیشگام
در امتداد ساحل مرکز شهر اسلو است. طرح توسعه شهری
جدید اسلو در ژانویه 2000 آغاز شد، زمانی که شورای شهر اسلو تصمیم گرفت این منطقه
در امتداد ساحل را با مسکن، مناطق تجاری و جاذبه های بازدیدکننده ارتقا دهد. انتظار می رود این پروژه بلندپروازانه تا سال 2030 محقق و تکمیل شود.هم اکنون نیز که در نیمه راه هستیم، اتفاقات زیادی افتاده است: علاوه بر منطقه ساحلی
و تفریحی شبانه آکر بروگه Aker Brygge و جزیره هنر
و فرهنگ Tjuvholmen، بخش آسمان خراش های شهر سورنگا Sørenga با محله جدید و زیبای "بارکد Barcode " نیز در سال
2014 تکمیل شد.
محله بارکد
تشکیل شده از دوازده ساختمانهای بلند است که عمدتا نیز دفاتر شرکتها و اداره جات
را در خود جای داده اند. آپارتمانهای شخصی نیز در این مجموعه وجود دارند.
رلف تورسن
مدیرعامل شرکت Oslo S Utvikling AS (OSU) است که یک پیمانکار بزرگ در زمینه ساخت و ساز شهری می باشد. این
شرکت پیشتر محله بارکد را ساخته بود و اکنون نیز دست اندرکار ساخت و ساز منطقه
بیورویکا است. رلف تورسن که خود برنده ده مدال در رشته قایقرانی می باشد، معتقد
است که منطقه بیورویکا مغناطیسی برای نوآوری در معماری و فرهنگ است. او می گوید: «نروژی
ها ارتباط زیادی با آب دارند». نگاهی به تفرجگاه برنامه ریزی شده برای دوچرخه
سواری و پیاده روی در امتداد اسکله که کیلومترها طول دارد، به وضوح گفته او را
ثابت می کند. مکانی برای یک نفس عمیق کشیدن در شهری که فعلا سریع ترین رشد اروپا
را دارد.
نماهای گوناگون از محله بارکد اسلو
موزه ادوارد مونک در اسکله اسلو. شاید نمای بیرونی این ساختمان برای خیلی ها
بحث برانگیز باشد ولی در زیبایی و بدرد بخور بودن داخل آن کمتر کسی تردید دارد
ساختمانی که جایزه صلح نوبل در آن اهدا می گردد
شهرداری شهر اسلو در نزدیکی اسکله
نماهایی از اطراف اسکله شهراسلو از زوایای گوناگون
برای من که این
شهر را پس از مدت زمانی تقریبی برابر با 10 سال دوباره می دیدم، خیلی چیزها بگونه
شگفت انگیزی عوض شده بودند که در مجموع چهره مرکز شهر را بسیار زیباتر و به روزتر کرده
بودند.
نگاره گیو در شاهنامه تهماسبی
این رفتار و
گفته پیران یعنی فرنگیس را خاک باید نهفت و شوم نامیدن کیخسرو و فرستادن سواران در
پی بستن کیخسرو و بازگرداندن او بهمراه فرنگیس و کشتن گیو ممکن است خواننده داستان
را شگفت زده کند. اما چون به داستان زندگی پیران نیک بنگریم، در میابیم که از
پیران چیز دیگری نمی بایست انتظار داشت و این کار پیران از ارزش او به عنوان
سپهسالار لشکر توران و اندرزگر افراسیاب چیزی کم نمی کند. پیران بعنوان یک متحد
خوب توران و همچنین خویشاوند افراسیاب در این مقام کار خود را با شایستگی تمام و
بنحو احسن انجام می دهد. روشی که او برای انجام وظیفه بیشتر دوست دارد که به کار
ببرد سیاست ورزی و اندیشیدن است تا جنگیدن هر چند که او سپهسالار لشکر توران و
فرمانده سپاه ختن است و خود نیز پهلوان می باشد.
بجز ازسخنگوی
توس که از همه پیوسته با شرم واحترام یاد می کند، پهلوانان در شاهنامه یعنی رستم
جهان پهلوان و دلیرانی چون طوس و حتی گیو و گودرز با اینکه با او می جنگند و او را
دشمن مکار ایران می دانند که در جایی که لازم بیفتد برای نجات جان لشکریان خود به حیله
گری جنگی و چاره جویی سیاسی نیز متوسل می شود (دروغ هایش به خاقان چین و یا ماجرای
بیژن)، در عین حال از احترام گذاشتن به او خود داری نمی کنند.
شاید در اینجا
پرسیده شود، پیران هم همچون بزرگان و دلیران ایران که به او ارج می نهادند، او نیز
به ایرانیان احترام می گذاشت. آیا او نبود که سیاوش را پشتیبانی کرد؟ آیا او بعدها
چنانچه به داستان آن خواهیم رسید، بیژن را از مرگ نجات نداد؟
پاسخ من اینست
که بلی او همه این کارها را کرد ولی جنس کنش ها و واکنش های او از جنس احترامی که
بزرگان ایران به او می گذاشتند، نبود. احترام گذاشتن او عمدتا برای پرهیز از جنگ و
یا برچیدن زمینه هایی بود که می توانستند به جنگ بینجامند هرچند که او همیشه در
این کار کامیاب نبود. احترام پهلوانان ایرانی به او بیشتر بخاطر دین ایشان به او
بود. فراموش هم نمی کنیم که پیران وظایف حکومتی و ملی خود را هم هیچگاه نادیده نمی
گرفت با وجود این، پیران در میان تورانیان مرد بزرگی بود.
درست همین بخش
از میان داستانهای شاهنامه و زندگینامه پیران است که می تواند برای تعیین شخصیت
واقعی پیران انتخاب شود و من پندارم که انتخاب درستی هم برای این منظور باشد. در
همین بخش از داستان زندگی پیران است که می توان چراها، اماها و آیاها را مطرح کرد
و آنها را در کنار هم قرار داده و سپس به نتیجه گیری کردن و قضاوت در مورد او پرداخت.
از یاد نبریم که
ختن متحد بزرگ توران و پیران ختنی سپهسالار و فرمانده لشکریان تورانی بود. فراموش
نمی کنیم که در آغاز پادشاهی افراسیاب بود که از سوی افراسیاب به پیران قول داده
شد در صورت شکست دادن لشکر ایرانیان و گرفتن ایران، در کنار پادشاهی ختن والیگری
ایران نیز به پیران داده می شود و پیران برای آن جنگید ولی شکست خورد. پیران با
گذشت زمان و انجام گرفتن جنگهای گوناگون میان ایران و توران بخوبی و بدرستی دریافت
که کشور ایران را نمی توان به راحتی متصرف شد و اگر هم ایران تسخیر شد و یا به سبب
آشفتگیهای داخلی ایران، زمانی ایرانیان از تورانیان شکست بخوردند و سرزمینهایشان
بدست تورانیان بیفتد، این شکست خوردن و از دست دادن سرزمین ها امری دایمی و برای همیشه
نبوده و ایرانیان دوباره باز می گردند. او بخوبی نیز دریافته بود که خاندان سام و
جهان پهلوان متحدان پادشاهی ایران هستند و با ایشان درافتادن هم کار آسانی نیست.
با وجود این اندیشه
تسلط یافتن بر ایران و یا دستکم کنترل کردن آن اما از سر پیران هیچگاه خارج نشد.
از آنجا که او هم سپهسالار بود و هم اندیشمند و سیاستمدار پیوسته بدنبال راههای
دیگری بود که علیرغم بی قیدی ها و بی بند و باری های افراسیاب، بتواند به این
مقصود نایل شود.
به دیگر سخن، او
حفظ منافع ملی توران را همواره در نظر داشت. او منافع شخص خود را هم در نظر می
گرفت ولی منافع خود را با منافع ملی توران (و نه تنها منافع افراسیاب) پیوند زده
بود.
از همینروست که
ما می بینیم با آمدن سیاوش به توران او سراسیمه به پایتخت می شتابد و بنزد
افراسیاب می رود و او را متقاعد می کند که سیاوش را که می تواند روزی بر تخت ایران
بنشیند به دامادی خویش بپذیرد و بدینگونه بدون جنگ کردن شاهی را در ایران بر تخت
بنشاند که مدیون اوست. پیران اما فراموش نیز نمی کند که دختر خود را هم به سیاوش
بدهد تا منافع شخصی او و خاندانش نیز حفظ شود. ساده انگاری است اگر بگوییم پیران
در شاهنامه از بدو ورود تنها حساب کارهای خود را می کند و یا بگوییم پیران همچون
چاپلوسان تنها به حرفهای افراسیاب گوش می دهد و فرامین او را انجام می دهد تا او
را راضی نگاه دارد و یا اینکه حتی بگوییم تنها احساسات رقیق پیران سبب می شوند که
پیران با دیدن فرنگیس در بند افتاده برای او اشک بریزد. نقد شخصیت پیران بهمین
سادگی هم نیست. از آنجا که پیران شخصی چاره جو و همزمان نیز دوراندیش است پس
بایستی او را هم مقطعی یعنی در چارچوب یک زمان بخصوص و هم در یک محدوده زمانی فرا مقطعی
بررسی و کارهای او را نقد کرد.
زمانی که
افراسیاب می خواهد کیخسرو را بیازماید، پیران هنوز اندیشه اتحاد دو کشور ایران و
توران و وابسته بودن دربارهای ایشان را بیکدیگر فراموش نکرده است، از اینرو در
کنار او می ماند و راهنمائیش می کند تا از گزند افراسیاب در امان بماند.
همین پیران
زمانیکه می بیند که فرنگیس و کیخسرو راه ایران را در پیش گرفته اند تا مستقل از
پیران و توران به کارهای خویش بپردازند، بی هیچ تردیدی می گوید که فرنگیس را باید
در خاک کرد و کیخسرو شوم است. کیخسروی که خود او او را بهنگام دوباره دیدنش نزد
شبانان، پاکدین خوانده و نژاده می دانست.
بنابراین
احترامی را که پیران به برخی از ایرانیان می گذارد بایستی از روی دوراندیشی و
آینده نگری او خواند و نه احساسات پاک و بی شائبه اش نسبت به ایرانیان. این بدین
معنی نمی باشد که پیران را بایست و می توان در ردیف گرسیوز مانندها قرار داد. نه،
ابدا اینگونه نیست. گرسیوز و دیگران بزرگان و پهلوانان تورانی از روی احساسات
کارهای خود را پیش می بردند و تصمیم های خود را می گرفتند ولی پیران در کارهایش و
تصمیم گیری ها و مشاورت های خویش خرد ورزی و آینده نگری می کرد. آینده ایده آل
پیران هم قرار داشتن کشورهایی در کنار هم با مردمانی خوشبخت و بدور از جنگ و
درگیری بود. از اینروست که پیران سیاستمدار کارکشته و فراخ نگر از دید استاد توس
فرد محترمی بود، هر چند که او در اکران آخر در اردوگاه دشمن ایرانیان بود و هرچند
که می توانست به سمت ایرانی بیاید و ارجمند شناخته شود، در اردوی تورانیان باقی
ماند و از اینرو درگیری مستقیم او با ایرانیان و بخصوص با خانواده گودرزیان امری اجتناب
ناپذیر می نمود.
احترامی که
ایرانیان پس از ماجرای سیاوش به پیران می گذاشتند، بخاطر قدرشناسی و سپاسگزاری از
کارهایی بود که پیران زمانی برای سیاوش، فرنگیس، کیخسرو و بیژن کرده بود.
از همین خاطر می
باشد که سبب و نحوه احترام گذاشتن برهه ای این دو گروه را به یکدیگر نمی توان با
هم مقایسه کرد زیرا این ارج گذاری های دو طرف بیکدیگر آبشخورهای بکلی متفاوتی با
هم دارند. هر دو گروه هم زمانی که پای منافع ملی شان به میان کشیده می شود، علیرغم
احترام هایی که بدلایلی بیکدیگر می گذارند، به انجام وظایف ملی خویش نیز می
پردازند و کوتاه نمی آیند.
شاید این جا
فرصت مناسبی باشد برای مقایسه پیران ویسه با رستم زال. پیش از اینهم به این تشابه
اشاره کرده بودم. این مقایسه البته بمعنای آن نیست که ایندو با یکدیگر در جزئیات
کنشها و واکنشهایشان در برابر وقایع مشابه هستند. این مقایسه تنها به تشابهات عملی
ایندو نفر از جایگاه هایشان در نزد کشورهای ایران و توران اشاره می کند.
تشابهات نسبی
میان این دو:
هر دو پهلوان
پشت و پناه سپاهیان و لشکریان کشورهای خویش می باشند و با بودن آنها در میان سپاه،
قلب لشکریانشان به بودن آنها قوی می شود.
اما تشابهات دیگری نیز میان این دو دشمن که در حین دشمنی با یکدیگر به همدیگر نیز
احترام فراوان گذاشته و ارزش طرف مقابل را در میان سپاهیان خود می دانند، وجود
دارند.
1- رستم ایرانی
نیست. زاولی است. زاولستان سرزمینی در افغانستان کنونی که هم پیمان ایران بود ولی
جزو ایران نبود. در این سرزمین خاندان سام برای خود دستگاه داشتند و می توان آنها
را شاهک خواند.
در سوی توران نیز پیران تورانی نیست. ختنی است و او نیز برای خود دستگاهی و درباری
داشت. ختن نیزهم پیمان توران و پیران سپهسالار توران بود.
2- بنا به
پیمانی که خاندان سام با خاندانهای شاهی در ایران داشت، زاولیان پیوسته آماده
بودند تا در هنگام خطر به یاری ایرانیان بیایند و عمدتا در جنگهای گوناگون دربار و
ایرانیان را یاری دهند. آنها به موجودیت ایران وفادار بودند، با دستگاه حکومتی و
شاهان ایران نیز پیوستگی و نزدیکی داشتند و از میان خاندان سام رستم عمده ترین نقش
را بازی می کرد. او پدر زن گیو و پدر بزرگ بیژن پهلوانان دربار شاهان ایران و
آموزگار شاهزادگانی چون سیاوش و حتی بهمن بود.
خاندان ویسه (پدر پیران) نیز دقیقا همین نقش را برای تورانیان بازی می کردند.
پیران نیز به شاه توران وفادار بود و موجودیت و افتخار توران برایش بسیار مهم بود.
3- نقش پیران
برای سرزمین ختن مستقل از توران و همزمان برای نگاهداری و دفاع از استقلال و
موجودیت توران چنان پر رنگ بود که پس از او پادشاهی ختن و بدنبال آن پادشاهی
اسطوره ای توران زیاد دوام نیاورده و محو شدند.
این امر در مورد رستم نیز صدق می کند. زمان چندانی از مرگ رستم نگذشته بود که
نخست خاندان سام در زاول و تقریبا بلافاصله پس از آن پادشاهی کیانیان منقرض شدند.
4- رستم از سوی
شاهانی چند مورد بی مهری قرار گرفت ولی به پیمانی که خاندانش با خاندانهای شاهی
ایران داشتند، هیچگاه پشت نکرد. زمانی هم که گشتاسپ پسر خویش را برای بستن دست او
به نیمروز روان می سازد، جهان پهلوان رستم این کار را سرافکندگی برای خود و
خاندانش و بیش از همه برای دستگاه پهلوانی ایران (ن. ک. به ارزیابی رستم در نبرد با اسفندیار –
بخش دو ) می داند و ناچار علیرغم میل خودش اسفندیار را می کشد. او پیش از
آن در برابر شاهزاده خودخواه و سبک اندیش تقریبا به تضرع می افتد که دست از جنگ
بدارد. با این وجود پس از کشتن اسفندیار و به درخواست او پسرش بهمن را پروراند.
پیران نیز از سوی افراسیاب کم مورد بی مهری قرار نگرفت. او با وجودیکه پیوسته
به سود افراسیاب سخن می گفت اما افراسیاب در موارد بسیار مهمی حرفهای او را نادیده
می گرفت. پیران نیز زمانهایی که گمان می برد شاه متبوعش (افراسیاب) به راه خطا می
رود، کوشش می کرد که با متقاعد کردن و گاه حتی فریب دادنش نیز او را از راه خطا و
یا تصمیم گیری های خطا باز گرداند.
بازگردیم به
دنباله داستان آن چنان که در شاهنامه آمده است.
فرنگیس و گیو و
کیخسرو پس از پیمودن راهی دراز مانده شدند و در جایی توقف کردند. فرنگیس و کیخسرو
به خواب فرو رفته بودند و گیو زره بر تن و نشسته بر اسب به نگاهبانی پرداخته بود
که از دور گرد سواران را دید و دانست که در پی آنها آمده اند.
گیو بدون اینکه
کیخسرو و فرنگیس را از خواب بیدار کند تیغ بر کف گرفت و به سوی سواران ختنی تاخت و
به میان ایشان زد. گیو چنان به میان ایشان زد و چندان از ایشان بکشت که دل دلیران
ختنی از جنگیدن سیر شد و نستیهن برادر پیران به پسر پیران کلباد گفت این سوار
همانند کوه خارا سخت است. ما را با او توان نبرد نیست و باید بازگردیم:
دو تن خفته و
گیو با رنج و خشم به راه سواران
نهاده دو چشم
به برگستوان
اندرون اسپ گیو چنان چون بود
ساز مردان نیو
زره در بر و
بر سرش بود ترگ دل ارغنده و تن
نهاده به مرگ
چو از دور
گرد سپه را بدید بزد دست و
تیغ از میان برکشید
خروشی برآورد
بر سان ابر که تاریک شد مغز و
چشم هژبر
میان سواران
بیامد چو گرد ز پرخاش او
خاک شد لاژورد
زمانی به
خنجر زمانی به گرز همی ریخت آهن
ز بالای برز
از آن زخم
گوپال گیو دلیر سران را همی
شد سر از جنگ سیر
دل گیو خندان
شد از زور خشم که چون چشمه بودیش
دریا به چشم
از آن پس
گرفتندش اندر میان چنان لشکری
همچو شیر ژیان
ز نیزه
نیستان شد آوردگاه بپوشید
دیدار خورشید و ماه
غمی شد دل
شیر در نیستان ز خون نیستان
کرد چون میستان
از ایشان
بیفگند بسیار گیو ستوه
آمدند آن سواران ز نیو
به نستیهن
گرد کلباد گفت که این کوه
خاراست نه یال و سفت
همه خسته و
بسته گشتند باز به نزدیک
پیران گردن فراز
خسته به
معنای زخمی است و دوستان افغانی و تاجیک هنوز هم بجای زخمی از واژه خسته که فردوسی به کار برده، استفاده می کنند و بسته بمعنای سر یا دست و پا شکسته و بسته شده می باشد.
از یک سو
بازمانده سواران ختنی به سوی پیران بازگشتند و از سوی دیگر گیو با سر و رویی پر از
خون دلیران ختنی بسوی کیخسرو رفت و به او گفت دل شاد دار که فوجی از تورانیان به
سرکردگی نستیهن و کلباد به سمت ما آمدند و من توانستم ایشان را به هزیمت وادارم.
کیخسرو از شنیدن
سخنان او شاد شد و پس از آن هرسه هر آن چیزی را که می توانستند بیابند خوردند و به
راه نا به سامان خویش به سمت ایران ادامه دادند.
ادامه دارد
فرهنگی - تاریخی - صنعتی: نگرشی دیگر به شخصیت پیران
در شاهنامه – بخش پانزدهم
(farhangi-sanati.blogspot.com)
ماموران دفتر
پلیس جنائی ایالت بادن وورتمبرگ آلمان در شهر هایلبرون نزد یک مرد سوری لوح گلین
کهنی یافتند که قدمتش به چهار هزار سال پیش می رسد.
این مرد سوری نخست
ادعا می کرد که این لوح را از یک کلکسیونر
آثار کهن در ایالت باواریای آلمان خریداری کرده است و اکنون می خواسته آنرا بفروشد
تا بتواند سرمایه گذاری برای کار بکند. اما بررسی های بیشتر عدم راستی ادعای او را
به اثبات رساندند.
بنا به ادعای
دادستان عمومی هایلبرون این نوشته میخی از سوریه به آلمان آمده و متعلق به 2350 تا
2250 سال پیش از میلاد می باشد که در سال 2015 از موزه ادلب به سرقت رفته بود. این گل نبشته در سال 1975
در کاوشها و خاک برداریهایی که در تل مردیخ (ابلا
Ebla) انجام گرفتند، بدست آمده بود.
بازرسان در بازرسی های بیشتر محل سکونت این مرد 35 ساله سوری چیزهای بیشتری یافتند که در میان آنها می توان از یک لوح گلی دیگر و نیز تندیس های اوشبتی یافت شدند. تندیس های اوشبتی Ushabti که شبتی یا شوابتی نیز خوانده می شوند، مجسمه های مصرباستان هستند که در پیکر مومیائی ها بنمایش گذاشته شده اند.
نهنگ ها از
پستانداران و بدینوسیله از موجودات دارای ریه هستند که در آب زندگی می کنند ، به
همین دلیل همیشه برای بدست آوردن هوا باید به سطح آب شنا کنند. اما نهنگ ها نیز باید
در این میان بخوابند ، چگونه می توان در آب خوابید بدون اینکه در آن غرق شد؟
نهنگ ها از جمله
گونه های جانوری هستند که به خواباندن نیمی از مغز تسلط دارند. این مکانیسم برای نخستین
بار در دلفین ها مشاهده شد. با این روش خواب ، تنها یکی از دو نیمه مغز می خوابد ،
دیگری در این میان فعال است. گذشته از این ، چشم طرف بیدار مغز همیشه باز است تا حیوانات
بتوانند به درک محیط پیرامون خود ادامه دهند.
مدت خوابیدن یک
نیمه مغز دو ساعت است و پس از دو ساعت نیمه دیگر مغزشان بیدار می شود تا نیمه
نخستین بتواند بخوابد. تنها در نهنگهای عنبر است که این امر صادق نیست.
این روش
پستانداران را همچنین قادر می سازد تا آگاهانه نفس بکشند ، زیرا نهنگ ها برای رسیدن
به هوا باید به طور فعال به سطح آب بیایند. با این حال ، نهنگ ها در طول خواب نیمه
مغزشان کمتر فعال هستند و آرامتر و کندتر شنا می کنند.
این روش
پستانداران را قادر می سازد تا آگاهانه نفس بکشند ، زیرا نهنگ ها برای رسیدن به
هوا باید به طور فعال به سطح آب بیایند.
گونه های مختلف نهنگ نیازهای استراحت متفاوتی دارند. به عنوان مثال ، در حالیکه نهنگ های عنبر تنها 7 درصد از شبانه روز را به خوابیدن اختصاص می دهند (رویهمرفته تنها یکساعت و چهل دقیقه)، نهنگ هایی هم هستند که بیش از 30 درصد شبانه روزشان را می خوابند. نهنگ های خاکستری حتی 41 درصد از شبانه روزشان را صرف خوابیدن می کنند.
نهنگ های خواب آلود هر از چند گاهی در میان خوابیدن خود بموقع برای مدت کوتاهی از خواب بیدار می شوند تا خود را برای هوا گرفتن به سطح آب برسانند. آنها پس از نفس کشیدن دوباره به پائین می روند تا به خوابیدن خود ادامه دهند. آنها گونه ای شماطه تنفسی دارند که بطور شگفت انگیزی نیز دقیق می باشد.
سر نهنگ ها بهنگام خوابیدن در زیر آب بسمت بالا می باشد.
قلعه پراگ بر فراز تپه منجر به شهر بهنگام شب در پشت پل معروف پراگ بنام پل
کارل
بزرگترین قلعه
جهان که با شکوه از بالای تپه ای بر شهر زیر پای خود می نگرد و آن قلعه شهر پراگ
پایتخت جمهوری چک است.
قلعه شهر پراگ
که در منطقه هرادچانی Hradcany_(Prag) یا هراجین واقع شده است، گستره ای برابر با 72840 متر مربع دارد
که برابر با 10 زمین فوتبال می باشد. این
گستره بنا بر اظهارات کتاب گینس، هراچین را مبدل به بزرگترین قلعه جهان می سازد.
نخستین گزارشات مکتوب
در مورد این قلعه مربوط به قرن نهم (880 میلادی) است که شاهزاده بوهمی بوری ووج
اول Borivoj_I,_Duke_of_Bohemia در نامه ای که درباره تأسیس کلیسای سنت مارین Church_of_Our_Lady_of_the_Snows_(Prague) که ساخت آن تا
اوایل سده شانزدهم میلادی بطول کشید، نوشته شده بود از این مجتمع نام برده است. این
شاهزاده بود که پایه و اساس مجموعه قلعه امروز را پایه گذاری کرد. اما از زمان
شروع ساخت و ساز آن در قرون وسطی ، در چیدمان و تکامل مجتمع این قلعه چیزهای زیادی
تغییر کرده است.
در طول قرن ها ،
قلعه پراگ چندین بار تعمیر و بازسازی شده است. معمار مشهور اسلوونی ، ژوزپ پلنیک ،
در اواخر قرن نهم ، در طول حاکمیت نخستین شاهزادگان مسیحی بوهمیا ، مسئولیت کار
بازسازی گسترده آن را بر عهده داشت. قلعه پراگ قبلاً کرسی پادشاهان بوهمی بود.
نمای قلعه پراگ مشرف به پل کارل در روز
قلعه پراگ: یک
مجتمع هیجان انگیز
سبک های گوناگون
سازندگان دوران های مختلف طی سالهای ساخت این مجتمع سبب گشتند که قلعه پراگ نه
تنها رشد کرد، بلکه ظاهرش نیز تغییر داده شد. این قلعه با داشتن ساختمانهای گوناگون
و بناهای متنوع و باغ های مختلف مانند شهر کوچکی به نظر می رسد. همین امر آن را به
یک مقصد محبوب برای گردشگران تبدیل کرده است: حدود 1.8 میلیون نفر هر سال از پله
های مکان های آن بالا می روند تا چشمان خود را تحت تأثیر اندازه ها و معیارهای آن قرار دهند.
برای رفتن به
قلعه وسایل نقلیه عمومی خوبی در دسترس قرار دارند که گردشگران را به راحتی به آنجا
می برند. خیابانی که ایستگاه مترو و اتوبوس قلعه از آن می گذرد بسیار زیباست. قلعه دارای پنچ ورودی است که گردشگران از آنها
وارد محوطه قلعه می شوند. از اینجا ببعد برای بیشتر جلو رفتن و دیدن بناهای
گوناگون قلعه، به خرید بلیط نیاز است.
نخستین چیزی که
به چشم می خورد بنای بزرگ کلیسای جامع قلعه است که هم از درون و هم از بیرون بسیار
زیباست. این کلیسا علاوه بر انجام مراسم مذهبی، انجام مراسم تاجگذاری، انجام پیوند
زناشویی و یا خاک سپاری برخی از شاهان و بزرگان را بعهده داشت.
کلیسای جامع واقع در قلعه پراگ
بنای کاخ پادشاهان بوهمی در قلعه پراگ هنوز هم زیبایی خود را حفظ کرده است. در این کاخ سالن های اجماع و جلوس و هم چنین سالنهای اجلاس اعضای دولت و قانون گذاران و هم چنین سالنهای نیایش موجود هستند. برخی سالنها هنوز فرشهای ایرانی کهن خود را در درون خود حفظ کرده اند.
در این قلعه
کوچه های تنگ و دکانهای گوناگون مربوط به دوران های سده های میانی وجود دارند و در
برخی از این ساختمانها زره ها و سلاح های جنگجویان سده های نهم تا شانزدهم بطور
مرتبی چیده شده و بنمایش گذاشته شده اند که تعدادشان کم هم نیست. در پایان یکی از
این گذرهای باریک و تنگ نخستین سینمای سده بیستم وجود دارد که هنوز هم حلقه های
کهنه برخی از فیلم های قدیمی را در دل خود جای داده است، هر چند که این حلقه فیلم
ها و پروژکتور کهنه موجود در سینما دیگر هیچ کارآیی ندارند. از کوچه ها و محوطه
مسکونی که بیرون بیائیم به باغهای بسیار زیبایی میرسیم که بگونه بسیار زیبایی
طراحی شده و اکنون نیز نگاهداری می شود. وجود چندین طاووس زیبا و رنگارنگ که
آزادنه در محوطه باغها می گردند، نظر گردشگران را به خود جلب می کند.