جستجوگر در این تارنما

Monday, 19 October 2020

داستان رستم و سهراب. سوء تعبیرها و سوء تفسیرها بخش چهارم

نگاره تجسمی گردآفرید

شاهنامه نه تنها به معنای نامه شاهان و خسروان بلکه به معنای شاه نبشتگان نیز است، همانطور که  منظور از شاهراه تنها راه شاهان نیست، بلکه راه بزرگ و اصلی نیز است و معنای دومش حتی متداول تر و معمول تر می باشد. برای درک بیشتر داستانهای شاهنامه باید به زمینه ها و ژرفای آنها دست یافت.

شاهنامه تنها روایت جنگ نیست، بلکه لبریز از مطالب و موضوعاتی است که به شیرینی و سادگی بسیار بیان شده اند. اما معمولا خوانندگان سروده های استاد توس، بیشتر به شیوه و موضوع جنگ ها و مبارزات و چگونگی آغاز شدن و به انجام رسیدن آنها توجه دارند، و به سادگی فراموش می کنند که  برای نمونه در روایت رستم و سهراب، پسر در هر گام در جستجوی پدر است. در بخش های پسین خواهیم دید که حال پدر چگونه بوده است.

برگردیم به داستان رستم وسهراب.

با راه افتادن لشکر توران بسوی ایران، همانطور که پیشتر اشاره شد بواسطه کوتاهی راه، دیری نمی پاید که سهراب به پای دژی رسید که آنرا دژسپید می خواندند و نگاهبان دژ هجیر پهلوان بود. هجیر هیچ آگاهی از سهراب و تواناییهای او نداشته، گرچه که در دژ مرزی مهمی بود و مرزبانان میبایست پیوسته فعل و انفعالات آنطرف مرز را زیر نظر داشته باشند تا غافلگیر نشوند. این ناآگاه بودن ایرانیان را افزون بر کم کاریهای حرفه ای مرزبانان ایرانی مدیون پیشگیری های رودابه و پدرش شاه سمنگان هم هستیم که نسب سهراب را از همگان پنهان کرده بودند. آنها می ترسیدند و حق هم داشتند که بترسند. شاه کشور کوچک سمنگان و رودابه می توانستند خیلی خوب تصور کنند که پادشاه بسیار مقتدر و بیرحم و حیله گری چون افراسیاب اگر دریابد که فرزند رستم آنجاست چه دشواریهایی را می تواند برای آنها بوجود آورد. دنباله داستان این محق بودن آنها را نشان میدهد.

بنا به وظیفه مرزبانی، هجیردلاور با دیدن لشکریان کشور دیگر در خاک ایران به دفاع برمی خیزد. هجیر سردار جنگ دیده ای بود. او برای مبارزه تن به تن از دژ بیرون رفت و چنان که آداب سواران آن گاه بوده برای تقویت روحیه خویش و تضعیف روحیه حریف به رجز خوانی پرداخت و پهلوان لشکر مقابل را که هنوز هم نمی دانست کیست، به مبارزه تن به تن طلبید. رجز خوانیهای در میدان جنگ جزئی از بخش روانی جنگها برای بالا بردن روحیه خود و لشکریان خود و تضعیف روحیه  دشمن بودند و از اینرو وجود آنها اجتناب ناپذیر می نمود.

رجز خوانی ها که آغاز می شدند دیگر کمتر می شد یا اصلا نمی شد توقع برخورد منطقی و پژوهشگرانه  و دورنگرانه را از جنگجویان داشت. بخصوص از رزمندگانی که در میدان جنگ بودند. در این مرحله مسئله و هم غم اصلی مبارزین پایوری و در کنار آن در گوشه چشم داشتن حرکات دیگر سپاهیان دشمن و سپاهیان خودی می بود و قابل تصور است که در اینجا و در این زمان اندیشه های پهلوانان در میدان بر روی چه چیزهایی نمی توانند متمرکز باشند.  

در جنگهای تن به تن اگر یکی از دو پهلوان فرار نمی کردند (همانند نبرد رهام پهلوان ایرانی  با اشکبوس که در آن رهام برای رهایی از کشته شدن از برابر اشکبوس فرار کرد) انتخاب میان کشتن و یا خود کشته شدن در میان می بود. فرار کردن از برابر دشمن در نزد هر لشکری رفتاری بسیار شرم آور و ناپسندیده از سوی پهلوان به شمار می رفت. ما در اینجا با حالت دیگری یا نمونه دیگری سوای کشته شدن، فرار کردن و یا کشتن طرف مقابل روبرو خواهیم شد:

چو سهراب نزدیکی دژ رسید                         هجیر دلاور سپه را بدید

نشست از بر بادپایی چو گرد                         ز دژ رفت پویان به دشت نبرد

چو سهراب جنگ‌آور او را بدید                      برآشفت و شمشیر کین برکشید

ز لشکر برون تاخت برسان شیر           به پیش هجیر اندر آمد دلیر

چنین گفت با رزم ‌دیده هجیر                          که تنها به جنگ آمدی خیره خیر؟

چه مردی و نام و نژاد تو چیست؟                   که زاینده را بر تو باید گریست

هجیرش چنین داد پاسخ که بس                       به توران نباید مرا یار کس

هجیر دلیر و سپهبد منم                                سرت را هم اکنون ز تن برکنم

فرستم به نزدیک شاه جهان                           تنت را کنم زیر گل در نهان

همانطور که انتظار می رفت پس از رجزخوانی ها کار بدون هیچ درنگ و رودربایستی به جنگ و درگیری میان دو پهلوان کشید و در این درگیری سهراب هجیر را به سادگی شکست داد ولی بر خلاف انتظار همگان او را نکشت به شرط آنکه هجیر در نبردهایی که در پی خواهند آمد به او بگوید که رستم کدامین گرد از لشکر ایران است.

پسر مشتاقانه پدر را می جوید. در این میان اما زبانه های آتش جنگ نخستین با بندی گشتن هجیر نه تنها فروکش نکردند بلکه بلندتر هم شدند:

به دژ در چو آگه شدند از هجیر                      که او را گرفتند و بردند اسیر

خروش آمد و نالهٔ مرد و زن                          که کم شد هجیر اندر آن انجمن

در درون دژ گژدهم  سردار پیر ایرانی زندگی می کرد. گژدهم سردار پیری بود که از گاه شاه نوذر فرماندهی دژسپید را بعهده داشت. او را دختری بود دلیر و گرد و در فن پهلوانی سرآمد و نامی. مکان دژ را که بخواهیم تصور کنیم، در میابیم که در نزدیکی سمنگان است و ناچاریم که بپذیریم که این دژ باید در افغانستان امروز بوده باشد. واژه سمنگان به معنای گلزار است (از سمن گرفته شده) و آن سرزمینی کوهستانی است که در شمال خاوری کابل و در سر راه کابل به قندوز و کنار بلخ قرار دارد. بانوان این ناحیه هنوز هم چونان شیران در جنگ غرانند.

موقعیت سمنگان که میان قندوز در شمال شرق آن و کابل در جنوب غرب آن قرار دارد

 نام دختر گژدهم متناسب با خصوصیاتش، گردآفرید بود:

چو آگاه شد دختر گژدهم                              که سالار آن انجمن گشت کم

زنی بود برسان گردی سوار                         همیشه به جنگ اندرون نامدار

کجا نام او بود گردآفرید                               زمانه ز مادر چنین ناورید

چنان ننگش آمد ز کار هجیر                         که شد لاله رنگش به کردار قیر

بپوشید درع سواران جنگ                           نبود اندر آن کار جای درنگ

نهان کرد گیسو به زیر زره                          بزد بر سر ترگ رومی گره

فرود آمد از دژ به کردار شیر                       کمر بر میان بادپایی به زیر

گردآفرید سواره بر اسب از دژ بیرون شده و به جنگ سهراب رفت. سهراب نخست متوجه نشد که هم رزم دلیر او یک بانوست تا اینکه در میان جنگ سهراب که در یکدست نیزه داشت با دست دیگر کمربند گردآفرید را که زره بر تنش پاره شده بود گرفت و او را از روی زین بلند کرد. گردآفرید با شمشیر نیزه سهراب را به دو نیم کرد و چون دریافت بود که تاب مقاومت بیشتر در برابر سهراب را ندارد  از اینروی بر روی اسب خود جهید و سر اسب را چرخاند و روی از او پیچید تا به سمت دژ بتازد. سهراب خشمگین شد و در پی او شتافت و چون بنزدیکی او رسید خواست تا سرش را بدست آورد ولی دست سهراب به خود گردآفرید خورده و خود از سر او افتاد. موهای گردآفرید نمایان شدند، سهراب شگفت زده شده و در جنگ با او آرامتر گشت:

به آورد با او بسنده نبود                     بپیچید ازو روی و برگاشت زود

سپهبد عنان اژدها را سپرد                  به خشم از جهان روشنایی ببرد

چو آمد خروشان به تنگ اندرش           بجنبید و برداشت خود از سرش

رها شد ز بند زره موی اوی                درفشان چو خورشید شد روی اوی

بدانست سهراب کاو دخترست              سر و موی او ازدر افسرست

شگفت آمدش گفت از ایران سپاه           چنین دختر آید به آوردگاه

سواران جنگی به روز نبرد                 همانا به ابر اندر آرند گرد

ز فتراک بگشاد پیچان کمند                 بینداخت و آمد میانش ببند

گردآفرید که دراین میان از تواناییهای پهلوانی سهراب آگاه شده بود، بلافاصله این شگفت زدگی سهراب را دریافته و با او بزبان نرم سخن گفتن را آغاز کرد. با کودکان بنرمی سخن گفتن، ایشان را آرام می سازد. سهراب نیز ملایم تر شد. بهر روی، داستان را کوتاه می کنم. سهراب آرام شده، درخواست گردآفرید را که بیا تا با هم کمی به دور دژ سواری کرده و با یکدیگر گفتگو کنیم را پذیرفت.

چون ایندو به پیش دروازه دژ رسیدند گردآفرید اسب را بسوی دروازه راند و دروازه بانان در را گشودند و گردآفرید به چالاکی بدرون دژ فرار کرد و دروازه را نیز پشت خود ببست. مردمان دژ از اسیر شدن هجیر و شکست گردآفرید بسیار غمگین شده بودند و چون او را دوباره دیدند با شور به نزدش رفتند و در میانش گرفتند و:

بگفتند کای نیکدل شیرزن                   پر از غم بد از تو دل انجمن

که هم رزم جستی هم افسون و رنگ      نیامد ز کار تو بر دوده ننگ

سهراب نیز دریافت که فریب خورده است و از سوی دیگر گردآفرید بر بالای باروی دژ رفت و از آنجا به سهراب گفت تو با آن دلاوری و زور بازو و کتف و یالی که داری، نمی توانی تورانی باشی:

ولیکن چو آگاهی آید به شاه                 که آورد گردی ز توران سپاه

شهنشاه و رستم بجنبد ز جای               شما با تهمتن ندارید پای

نماند یکی زنده از لشکرت                  ندانم چه آید ز بد بر سرت

دریغ آیدم کاین چنین یال و سفت           همی از پلنگان بباید نهفت

ترا بهتر آید که فرمان کنی                  رخ نامور سوی توران کنی

سهراب از آنچه که شنید، خشمگین شد و دستور داد تا دهی را که در پای دژ بود با خاک یکسان کرده و ویران کنند و سپس گفت اکنون شب رسیده، فردا ببینید که من با این دژ چه می کنم:

به زیر دژ اندر یکی جای بود              کجا دژ بدان جای بر پای بود

به تاراج داد آن همه بوم و رست به یکبارگی دست بد را بشست

چنین گفت کامروز بیگاه گشت             ز پیگارمان دست کوتاه گشت

برآرم به شبگیر ازین باره گرد             ببینند آسیب روز نبرد

سهراب به میان لشکریان و بارگاه خویش بازگشت و گردآفرید هم با بدرون دژ رفتن، زمان را از دست نداده و بسوی پدرش رفته و داستان آنچه را که رفته بود بازگو کرد. گژدهم با شنیدن آنچه که رفته بود دبیری را بخواند:

چو برگشت سهراب، گژدهم پیر                     بیاورد و بنشاند مردی دبیر

یکی نامه بنوشت نزدیک شاه                         برافگند پوینده مردی به راه

نخست آفرین کرد بر کردگار                         نمود آنگهی گردش روزگار

که آمد بر ما سپاهی گران                             همه رزم جویان کندآوران

یکی پهلوانی به پیش اندرون                          که سالش ده و دو نباشد فزون

به بالا ز سرو سهی برترست                         چو خورشید تابان به دو پیکرست

برش چون بر پیل و بالاش برز                      ندیدم کسی را چنان دست و گرز

چو شمشیر هندی به چنگ آیدش                     ز دریا و از کوه تنگ آیدش

چو آواز او رعد غرنده نیست                         چو بازوی او تیغ برنده نیست

هجیر دلاور میان را ببست                            یکی بارهٔ تیزتگ برنشست

بشد پیش سهراب رزم‌آزمای                          بر اسپش ندیدم فزون زان به پای

که بر هم زند مژه را جنگ‌جوی           گراید ز بینی سوی مغز بوی

(به اندازه چشم بر هم زدنی)                         (در مدتی کمتر از آنکه بو از بینی به مغز برسد)

که سهرابش از پشت زین برگرفت                   برش ماند زان بازو اندر شگفت

درست‌ ست و اکنون به زنهار اوست                پراندیشه جان از پی کار اوست

(درست است به چم تندرست است)

سواران توران بسی دیده‌ام                            عنان پیچ زین‌گونه نشنیده‌ام

اینجا می بینیم که گژدهم بسیار متین و خردمندانه ماجرا برای درباریان ایران بازگوی می نماید. چیزی که این میان و در این داستان باز بازگو می شود همانا سن سهراب است. کودکی دوازده ساله.

یکی پهلوانی به پیش اندرون                          که سالش ده و دو نباشد فزون

سخنگوی دهقان باز ما را متوجه کودک بودن سهراب می کند. اینرا نیز پسان در جاهای دیگر این داستان بگونه غیرمستقیم  باز هم می گوید.

در نقاشیهایی که هنرمندان ما از نبرد رستم و سهراب می کشند و ما می شناسیم، غالبا سهراب را یلی با سبیلهای تافته نشان می دهند. این نقاشیها با گوهر این بخش از سروده های فردوسی مطابقت نمی کنند. این دوری جستن از تعاریف شاهنامه که در آن بارها از ده و دو ساله بودن سهراب و از دهان بوی شیرآمدنش (اشاره مستقیم به کم سن بودنش) سخن رفته، شبیه تعابیر و تعاریفی می باشد که بر اساس آن برخی می خواهند نبرد میان رستم و سهراب را به زور در یک چارچوب روانشناختی تضاد و جدال آگاهانه میان برخی از پدرها و پسرها فرو نمایند. این دسته می خواهند بی داشتن هیچ پروایی اودیپوسی ایرانی از این داستان اسطوره ای بسازند.

احتمالا برای اینکه داستان اودیپوس به سبب تفسیرهایی که روانشناسان و فیلسوفان خود غرب برآن نوشته اند و باقی گذاشته اند و به ما هم نیز رسیده اند، مردم ما در چند دهه اخیر بخصوص کسانی که توسط خواندن داستانها و یا دیدن فیلمها در چند دهه با ادبیات و گوشه هایی از فرهنگ یونانی اخیربیشتر آشنا شده اند ولی به بن مایه داستان رستم و سهراب کمتر پرداختند و ایندو موضوع و داستان اسطوره ای را که هر کدام برخاسته از فرهنگی می باشد، بیکدیگر ربط دادند. اینجا با در ارتباط  بی واسطه در آوردن داستان رستم و سهراب و اسطوره اودیپوس از سوی ایشان نمایان می گردد که اینها حتی داستان اودیپوس و فلسفه مرتبط به آنرا هم درست درنیافته اند ورنه این بد به فلسفه هر دو داستان اسطوره ای نمی کردند.

امر بیگانه شناسی و خود ناشناسی واقعا یکی داستانیست پر آب چشم. بخصوص اینکه اگر بدانیم که فردوسی به جدال میان پدر و پسر خیلی زیبا و نرم در داستان های دیگری اشاره کرده و نمونه های گوناگونی را هم سالها پیش از فیلسوفان و روانشناسان غربی ارایه نموده است. پیش از آن اشاره نمایم که میان جدال و جنگ تفاوت است. جدال امری خواسته و عامدانه است ولی در مورد جنگ همیشه اینگونه نیست. گاهی جنگی در می گیرد بدون اینکه مقصد اصلی جنگ بوده باشد. مانند جنگ میان رستم و سهراب که در آن هیچکدام مایل به جنگ با یکدیگر نمی بودند اگر حقیقت را می دانستند.

در داستان لهراسب و گشتاسپ جدال میان پدر و پسری را می بینیم. پدر بر این باور است که پسر هنوز به آن درجه از کمال نرسیده است که بخواهد به او تاج واگذار کند و اینرا خیلی نرم و زیبا به او می گوید. پسر اما نمی پذیرد و پدر پس از طی شدن ماجراهایی سر انجام داوطلبانه تاج را به پسر می دهد و خود به گوشه ای می رود.

در نمونه دیگر آن همانا پسری که (گشتاسپ) تاج را بدینگونه از پدرش (لهراسب) بدست آورده بود، در برابر خواسته مشابه پسر خود بگونه خبیثی عملی می کند. اینجا فردوسی دو نمونه خیلی خوب از جدال میان پدر و پسر را برایمان بازگو می کند و در شگفتم که چرا به غلط  در داستان رستم و سهراب بدنبال جدال میان پدر و پسر به گونه ای که در روانشناسی مطرح می شود، می گردند؟

در روانشناسی گفتگو و بحث میان پدر و پسر یا دعوای میان پدر و پسر تا حد زیادی آگاهانه است. یعنی مسئله ای میان آنها مطرح می شود که هر دوی آنها بر سر آن آرای یکسان و همگونی ندارند و با شدت گرفتن گفتگوها و بالا گرفتن بحث یکی از این دو یا هر دوی آنها شیوه های گفتمان خود را که در این میان به سخت شدن گراییده و لحن تندتر و بی پرواتر به خود گرفته تغییر نمی دهد و بقول معروف کوتاه نمی آید و میان این دو نفر شخصا فاجعه اتفاق می افتد.

در داستان رستم و سهراب هیچکدام از ایندو از اینکه چه کسی در برابرشان قرار گرفته و می جنگد  و اصلا چرا می جنگد، هیچ آگاهی ندارند. تنها یکی می خواهد به زور شمشیر پدری را که هرگز ندیده ولی عاشقش است به تاج برساند و دیگری می خواهد از گستره ای که مسئولیت حفاظت از آن را بعهده دارد، دفاع کند و با یاد پسری که هرگز ندیده ولی از او شنیده و برایش هدایا می فرستد، سرمست است. این دیگران هستند که یا از روی دسیسه و یا از روی ترس نمی خواهند که ایندو یکدیگر را بشناسند.

در این داستان نخستین نشانه امکان نسبت پدر و پسر بودن این دو یل را گژدهم می دهد:

مبادا که او در میان دو صف                          یکی مرد جنگ ‌آور آرد بکف

بران کوه بخشایش آرد زمین                          که او اسپ تازد برو روز کین

عنان‌دار چون او ندیدست کس                        تو گفتی که سام سوارست و بس

نخستین تشبیهی که بعمل می آید. سهراب با سام سوار قیاس می شود.

جنگجویان سپاه ایران شبانه دژ را تهی کرده و از آنجا می روند چون در خود یارای مقابله با سهراب را نمی بینند. مردمان عادی اما در دژ می مانند. هم جنگجویانی که دژ را ترک کردند و هم مردمان عادی شاید می دانستند که سهراب برای جنگ و بدست آوردن تخت و تاج برای خود و پدرآمده بود نه از برای کشتار هر چند که سهراب روز پیش از آن با ویران کردن ده وارونه آن عمل کرده بود. با تسلیم شدن ساکنان غیر جنگی دژ سهراب از این ماجرا هم داستانی چونان داعشیان نساخت و به خواسته های خود جامه قومی وعقیدتی هم نپوشانید:

چو خورشید بر زد سر از تیره‌کوه                   میان را ببستند توران گروه

سپهدار سهراب نیزه بدست                            یکی بارکش باره‌ای برنشست

سوی باره آمد یکی بنگرید                            به باره درون بس کسی را ندید

بیامد در دژ گشادند باز                                ندیدند در دژ یکی رزمساز

به فرمان همه پیش او آمدند                           به جان هرکسی چاره ‌جو آمدند

سهراب اینها را به جان زنهار داده و با گماشتن کسی بر دژ به راه خود بسوی پایتخت ایران ادامه داد. اینجا بنظر می رسد که قوانین کنوانسیون ژنو چندین هزار سال پیش میان طوایف آریایی جاری بوده است. اغریرث برادر افراسیاب نیز چند نسل پیش از سهراب جان هزار و دویست اسیر جنگی ایران را نجات داد. دستکم فردوسی هزار سال پیش از کنوانسیون ژنو بگونه ای از آن یاد می کند.

باری از سوی دیگر چون نامه گژدهم به کیکاووس رسید، بیمناک شده و گردان و بزرگان را گرد آورده و با ایشان به  رایزنی پرداخت:

چو نامه به نزدیک خسرو رسید                      غمی شد دلش کان سخنها شنید

گرانمایگان را ز لشکر بخواند                       وزین داستان چندگونه براند

نشستند با شاه ایران به هم                             بزرگان لشکر همه بیش و کم

چو طوس و چو گودرز کشواد و گیو               چو گرگین و بهرام و فرهاد نیو

سپهدار نامه بر ایشان بخواند                         بپرسید بسیار و خیره بماند

چنین گفت با پهلوانان براز                            که این کار گردد به ما بر دراز

برین سان که گژدهم گوید همی                       از اندیشه دل را بشوید همی

چه سازیم و درمان این کار چیست؟                 از ایران هم آورد این مرد کیست؟

نگرشی دیگر. افراسیاب در سهراب کودکی توانمند را می بیند که می تواند برایش کارگر شود. در این ماجرا افراسیاب چیزی از دست نمی دهد، بلکه می تواند چیزی به دست بیاورد. از اینرو سهراب برایش کودک است. اما کیکاووس که بیم از دست دادن تاج و تخت را دارد، می پرسد از ایران هم آورد این مرد کیست؟  با وجود اینکه گژدهم برایش نوشته که سالش نباشد ده و دو فزون. موضوع برایش جدی تر از آنست که بتواند آنرا  دست کم گرفته و به یک بازی کودکانه تشبیه کند. 

تراژدی پیوسته کامل تر می شود و با وجود شبهات فراوان جای تردید و تعلل برای گردانندگان و دست اندرکاران باقی نمی گذارد. هر کسی در این داستان از دید خود به ماجرا نگریسته و کنش و واکنش نشان می دهد.

دنباله دارد.

No comments: