جستجوگر در این تارنما

Saturday, 12 October 2013

ایو مونتان

نامِ  اصلی‌اش ایوو لیوی بود که در ۱۳ اکتبرِ  سالِ  ۱۹۲۱ در مونسومانو ترمه Monsummano_Terme  در ناحیه توسکانیِ  ایتالیا از مادری بنام ژوزه پینا و پدری بنامِ  جیوانی لیوی  بدنیا آمد.
پدرش که جارو ساز و کمونیستِ  دو آتشه بود، زمانی‌ که ایوو هنوز یک ‌سال بیشتر نداشت بخاطرِ  بقدرت رسیدنِ فاشیست‌ها در ایتالیا که دشمنیِ  ژرفی با کمونیست‌ها داشتند، از ایتالیا فرار نمود و به فرانسه رفت تا از آنجا به آمریکا مهاجرت کند و خانواده‌ اش را هم به آنجا بیاورد اما اقامتِ  او در شهر مارسیِ  فرانسه خیلی‌ بیشتر از آنچه که خودش تصور میکرد به طول انجامید. او در آنجا به همان شغلِ  جاروب سازی ادامه داد، کارگاه و دکانی باز کرد  و توانست که خانواده‌ اش را در سالِ  ۱۹۲۴ به مارسی فرا خواند.
همه اعضاِ  خانواده‌ در سالِ  ۱۹۲۹ به تابعیتِ  فرانسه در آمدند. پدرش در سالِ  ۱۹۲۹ بخاطرِ  تبعاتِ  بحرانِ  اقتصادی که نخست آمریکا و سپس جهان را فرا گرفته بود، ورشکسته شد و ایووی جوان اجبارا مدرسه را ترک کرد تا در سلمانیِ  خواهرش بکار بپردازد.
با ۱۷ سالگی برایِ  نخستین بار به عنوانِ  خواننده در یک کلوب ظاهر شد و از همین زمان خود را ایو مونتان نامید. ایو مونتان بزودی در جنوبِ  فرانسه به عنوانِ  یک خواننده،  نامدار‌ شد .
زمانی‌ که در سالِ  ۱۹۴۰ فرانسه توسطِ  ارتشِ  آلمانِ  نازی تسخیر شد، ایو مونتان توانست که از دستِ  ایشان فرار کرده و در بخشِ  فرانسه آزاد زندگی‌ کند.
در سالِ  ۱۹۴۴ و پس از بر افتادنِ  جمهوری ویشی Vichy_France که با آلمانها همکاری میکرد، ایو مونتان به پاریس رفت و در آنجا در محافلِ  هنریِ  نه‌ چندان خرد مانندِ  بولوار پواسونیر که  گنجایش۱۲۰۰ صندلی‌  را داشت ظاهر گشت.
نخستین برنامه‌ای که تنها مربوط به خودش بود را در تئاتر دو لتوالِ Théâtre de l’étoile پاریس در سالِ  ۱۹۴۵ برگزار نمود جائیکه به عنوانِ  یک خواننده کامل موردِ  قبول قرار گرفت. او در خوانندگی، هنرِ  رقص و هنرپیشگی از هنرمندِ  آمریکایی فرد آستر الگو برداری کرده بود.
در این میا‌ن ادیت پیاف Edith_Piaf  که او هم ریشه ایتالیایی داشت، او را کشف کرد و بدو دل داد  و گذاشت که در برنامه‌ها همراهش ظاهر شود. ایو مونتان نخستین فیلمش را در سالِ  ۱۹۴۶ بازی کرد. در دنیایِ  سینما بود که او با سیمون سینیوره  Simone_Signoret  آشنا شد و ایندو به یکدیگر دل باختند. دو سال بعد سینیوره از همسرش  ایو آلژره طلاق گرفت تا با مونتان ازدواج کند. از بیرون اگر بنگریم، ایندو یک ازدواجِ  موفّق ( ؟ ) و نمونه ( ! ) داشتند.
با آمدنِ  سالِ  ۱۹۵۰ ایو مونتان به همراه بسیاری دیگر از روشنفکران و هنرمندانِ  پیشرفتهِ  آنزمان، درخواست نامه استکهلم را که در آن امضاء کنندگان خواستارِ  متوقف کردنِ  ساختِ  بمبِ  اتم در سر تا سرِ  جهان بودند، امضا کرد.
در سالِ  ۱۹۵۳ نامِ  ایو مونتان با بازیگری در فیلمِ  دستمزدِ  ترس، جهانی‌ شد و از آنجا به بعد پیوسته به عنوان یک هنرپیشه که حرفی‌ برایِ گفتن دارد، در محافل مطرح گشت.  زمینه  بسیاری از فیلمهایی که بازی میکرد را اختناق و پایه های  حکومتهای دیکتاتوری در کشورهای گوناگون را که مورد حمایت بلوک غرب بودند، تشکیل میدادند. فیلم   Z  نامی ترین آنها بود که حکومت  دیکتاتوری یونان در زمان سرهنگها را بازسازی میکرد.
از آن پس او با کارگردانهایی مانندِ  کلود سوته Claude_Sautet ، فیلیپ دو بروکا Philippe_de_Broca ، ژان لوک گودار Jean-Luc_Godard و غیره کار کرد و در کنار هنرپیشگان نامی‌ِ  بسیاری ظاهر گشت.

ایو مونتان که تمایلاتِ  کمونیستی داشت در سالِ  ۱۹۶۸ پس از اشغالِ  ورشو توسطِ  ارتشِ  سرخ از این حزب کناره گرفت و حتی در دهه ۸۰ زمانیکه  فرانسوا میتران رئیس جمهورِ  وقتِ  فرانسه  چند  وزارت خانه را به کمونیست‌ها  واگذار نمود، از منتقدان سرسختِ  او گشت.
در سال ۷۹  ایو مونتان فیلم بسیار زیبای  ا. مانند ایکاروس I_as_in_Icarus  را بازی کرد و کوشش نمود که در این فیلم نشان دهد چگونه با احساسات و عواطف انسانها و توده ها بازیهای سیاسی میگردد و توده ها چگونه بدنبال کسی یا جنبشی راه میافتند. تماشای این فیلم، جالب میباشد.
ایو مونتان در نهمِ  نوامبر سالِ  ۱۹۹۱ پس از اینکه آخرین صحنه واپسین فیلمش را بازی کرد و به خانه بازگشت، دچار سکته و ایستِ  قلبی شد و در گذشت.
نقشِ  او در واپسین فیلمش (جزیره‌ پوست کلفت ها    The Island of Pachyderms  ) نیز در موردِ  مردی پیر بود که در پایانِ  فیلم بر اثرِ  سکته قلبی می‌میرد.
گورِ  او در گورستان پر لاشه پاریس در کنارِ  گورِ  سیمون سینیوره قرار دارد.
پس از مرگِ  او  ماجرایی اتفاق افتاد که نامِ  مونتان را تا مدتها پس از مرگش هنوز در جراید مطرح مینمود.

اینکه زنی‌ پیدا شد که ادعا میکرد از مونتان دارایِ  دختریست و طلبِ ارث برایِ  دخترش میکرد. با توافقِ  دادگاه از جسدِ  مونتان برایِ  تعیین DNA  او نمونه برداری شد تا با دی ان‌ایِ  دختر مقایسه شود. ادعایِ  زن مذکور نتوانست دلیلِ  کافی‌ پیدا کند .



بیستم مهر روز بزرگداشت حافظ شیرازی

سحر با باد می‌گفتم حدیث آرزومندی 
خطاب آمد که واثق شو به الطاف خداوندی

دعای صبح و آه شب کلید گنج مقصود است 
بدین راه و روش می‌رو که با دلدار پیوندی

قلم را آن زبان نبود که سر عشق گوید باز 
ورای حد تقریر است شرح آرزومندی

الا ای یوسف مصری که کردت سلطنت مغرور 
پدر را بازپرس آخر کجا شد مهر فرزندی

جهان پیر رعنا را ترحم در جبلت نیست 
ز مهر او چه می‌پرسی در او همت چه می‌بندی

همایی چون تو عالی قدر حرص استخوان تا کی 
دریغ آن سایه همت که بر نا اهل افکندی

در این بازار اگر سودیست با درویش خرسند است 
خدایا منعمم گردان به درویشی و خرسندی

به شعر حافظ شیراز می‌رقصند و می‌نازند 
سیه چشمان کشمیری و ترکان سمرقندی


Thursday, 10 October 2013

دوازدهم اکتبر تظاهرات جهانی بر علیه مونسانتو

شنبه آینده برابر با دوازدهمِ  اکتبر شهروندانِ  بسیاری از شهرهایِ  جهان گرد میآیند تا بر ضدِّ   مونسانتو  راهپیماییهایِ  اعتراض آمیز انجام دهند. در اعلامیه‌ای آنها نوشتند :

برایِ  چه ما تظاهرات می‌کنیم؟
بر رسیها و مطالعاتِ  علمی‌ نشان دادند که مصرفِ  محصولاتِ  ژنتیک دستکاری شدهِ غذایی مونسانتو به  دشواریها و بیماریهایِ  سختی چون ناتوانیهایِ جنسی‌ و عدم توانایی باروری، سرطان، ناقص الخلقه بودنِ  نوزادان،و... میانجامد.
چندی پیش کنگره آمریکا و پرزیدنت اوباما قانونی را از تصویب گذراندند که به مونسانتو اجازه میداد، خود را فرایِ  قوانین و احکامِ  موجوده  دادگاه‌ها قرار داده و همچنان به فروش بذرهایِ  دستکاری شده خویش بپردازد.
سازمانِ   fda که برای حفاظت و حمایت از بهداشتِ عمومی در آمریکا میباشد بخشِ  بزرگی‌ از روسا و مدیرکل هایِ  خود را  از میا‌ن مدیرانِ سابقِ  مونسانتو انتخاب  نموده که  این امری کاملاً مشکوک بوده و تضادِ منافعِ  زیادی را مطرح می‌کند. از همینرو پیوسته این پرسش وجود دارد که چرا دولتِ  آمریکا برایِ  برطرف کردنِ این  شبهه دست به پژوهشی که اثراتِ  دراز مدتِ  موادِ  غذاییِ  تولید شده توسطِ  اینگونه بذر‌هایِ  به اصطلاح اصلاح شده را مطالعه می‌کند، نمی‌زند؟ بتازگی موسساتی که مدیران سابق مونسانتو در آنها هستند  قرار گذاشته اند که در هفدهم اکتبر جایزه بهترین تولید کننده بهترین تولید کننده  مواد غذایی را به مونسانتو بدهند.
در حالی‌ که برزگرانِ  خرده پای و کشاورزانِ  تولید کننده مواد غذایی طبیعی‌ (بیو) برایِ  ادامه بقاِ  خویش سخت در تلاشند، مونسانتو ا‌ز سوبسیدهایِ  دولتی برخوردار میگردد و بدینوسیله مونسانتو در موقعیتی قرار گرفته که میتواند انحصارِ  محصولات و بذرهایِ  خویش را در بخش‌هایِ  بسیار بزرگی‌ از جهان بطورِ  مستقیم و غیرِ  مستقیم بر دیگران تحمیل نماید، محصولاتی که در دراز مدت به هیچ وجه سالم نیستند.
بذرهایِ  ژنتیک دستکاری شده مونسانتو بگونه فزاینده و وحشتناکی اکوسیستم را موردِ  حمله قرار داده اند.
پژوهش‌هایِ  علمی‌ به اثبات رسانده اند که میا‌ن سمِ  دفعِ  آفاتِ  مونسانتو (نئونیکتینیدن پستیزیدن) و مرگِ  گروهیِ  همه گونه‌هایِ  زنبور در جهان، رابطه مستقیم وجود دارد.

ما چه پیشنهاد می‌کنیم؟
بایکوت کردنِ  تولیداتِ  همه کارخانجات و مجتمع‌هایِ  کشاورزیِ  مونسانتو و همچنین شرکت ‌هایی‌ که از فراورده‌هایِ  مونسانتو برایِ  تولیداتِ  خود استفاده مینمایند.
مشخص نمودن و با نام خواندنِ  موادِ غذایی که با محصولاتی که توسطِ بذرهایِ  مونسانتو بوجود آمده اند، تهیه شده اند.
فشار آوردنِ  به دولتها جهتِ  تقبلِ  هزینهِ  مؤسسه‌هایِ  پژوهشیِ بیطرف برایِ  انجامِ  آزمایش‌ها و پژوهش‌هایِ  بیشتر در این زمینه.
برکنار کردنِ  مدیرانِ  سابق و فعلی‌ مونسانتو از کارهایی که بگونه‌ای از خبر رسانی و آگاهی‌ سازی توده‌ مردم بطورِ  گسترده جلوگیری میکنند.
رسانه‌هایِ  گروهی بایستی‌ بتوانند کماکان در موردِ  روابط و معاملاتِ پنهانِ  مونسانتو گزارش دهند.

تشکیلِ  کمیته‌هایِ  بیطرف که به حالِ  و وضعِ  کشاورزانی که از سویِ مونسانتو زیرِ  فشار هستند (بخصوص در آمریکایِ  جنوبی، آسیا و همچنین ایالاتِ  متحده).


Wednesday, 9 October 2013

سروده ای از سلمان ساوجی

جان من مي رقصد از شادي، مگر يار آمدست؟!
مي جهد چشمم همانا وقت ديدار آمدست

جان بيمارم به استقبال آمد، تا به لب
قوتي از نو مگر، در جان بيمار آمدست؟

ميرود اشکم که بوسد، خاک راهش را به چشم
بر لبم، جان نيز پنداري بدين کارآمدست

زان دهان مي خواهد از بهر امان، انگشتري
جان زار من که زير لب، به زنهار آمدست

تا بديدم روي خوبت را، نديدم روز نيک
از فراقت روز برمن، چون شب تار آمدست

بي تو گرمي خورده ام، در سينه ام خون بسته است
بي تو گر گل چيده ام، در ديده ام خار آمدست

گر نسيمي زان طرف، بر من گذاري کرده است
همچو چنگ، از هر رگم، صد ناله زار آمدست

روز بر چشمم، سيه گرديده است از غم، چو شب
در خيالم، آن زمان کان زلف و رخسار، آمدست

گر بلا بسيار شد، سلمان برو، مردانه باش
بر سر مردان، بلاي عشق بسيار آمدست


Monday, 7 October 2013

افسانه ترکیباتِ سالم در موادِ غذایی عرضه شده در بسته بندیها

بتازگی از آماری که از سویِ  کمیسیون تحقیق و پژوهشِ  در بازارِ پارلمانِ  اتحادیه اروپا منتشر شده چنین استنباط گردید که بسیاری از تولید کنندگان موادِ  غذایی علیرغم وضعِ  صریحِ  قوانینِ  حمایت از مصرف کننده و الزامِ  تولیدکنندگان به رعایت  کردنِ  این قوانین، پیوسته بدنبالِ  یافتنِ  راهی‌ هستند که این قوانین را دور بزنند.
بهترین و بی‌خطرترین شیوه از نظرِ  تولید کنندگان جهت منحرف کردن اذهان، انجام چیز‌هایی‌ شبیهِ  مواردِ  ذکر شده زیر میباشد.

۱  - قانون میگوید که محتویاتِ  کالا بایستی‌ بر  رویِ  قوطی و پاکت مندرج باشد، در چنین حالی‌ تولید کننده، محتویات را با خطِ  ریز که به سختی خوانا میباشد با رنگی‌ که به زمینه نمیخورد مثلاً خطِ  زرد بر رویِ  زمینه سپید، مینویسد و تقریباً کاملاً مطمئن است که خریدار پس از خواندنِ  دو یا سه‌ کلمه نخست، ادامه  خواندن را وامیگذارد.

۲  - بازی  با ترکیب جمله بندی ها :  تهیه شده با شیر و تهیه شده از شیر میتوانند دو معنی‌ِ  کاملاً متفاوت با هم داشته  باشند. در یکی‌ تنها از شیر استفاده شده و در دیگری مقداری شیر در کار بوده و بقیه را چیزِ دیگری تشکیل داده است.

۳  -  کالا با طعمِ  گیلاس یا آلبالو یا چیزِ  دیگری به معنای استفاده تنها گیلاس یا آلبالو یا جیزِ  دیگری در کالا نیست. بازرسان متوجه شدند که مثلا در ماستی که بر رویِ  آن نوشته شده با طعمِ  توت فرنگی‌، تنها از حدِ اکثر  ۴% توت فرنگی‌  در ترکیبات استفاده شده است و مابقی را  ترکیباتِ  شیمیایی که طعم و بویِ  توت فرنگی‌ را اقتباس میکنند، تشکیل میدهد.

۴  - درج جمله برابر با مصرفِ  روزانه کلسیمِ  موردِ  نیازِ  بدن بر روی قوطیها  به معنای‌ِ  آن نیست که کلسیمِ  عرضه شده در کالا که بصورت مصنوعی تولید شده، میتواند از سویِ  بدن جذب و مصرف گردد و بدینوسیله نیاز روزانه بدن برآورده شود. برخی از این مواد معدنی و ویتامینی از سوی بدن انسان پذیرفته نشده و بازپس زده میشوند هر چند که فرمول شیمیایی مشابه با محصولات طبیعی را دارند.

۵ - استفاده آگاهانه واژه‌هایِ  بیگانه برایِ  مردمِ ناآگاه که عاشق خودنمایی با واژه‌هایِ  بیگانه هستند. برایِ  نمونه واژه سیب زمینی‌ سرخ کرده برایِ  خیلیها کمتر جذابیت دارد تا فراید پوتیتوس،  یا سینه مرغ گفتن شاید نشان از کهن اندیش بودن، داشته باشد ولی‌ با واژه  کرایسپی چیکن  „Crispy Chicken“  گفتن میتوان خیلی‌ چیز‌ها را به خوردِ  خیلی‌ کسان داد.

هیئتِ  بازرسان مجلسِ  اتحادیه اروپا هم اکنون در صدد است تا قانون و یا  طرحی را ارایه نماید و به تصویب مجلسِ  اتحادیه اروپا برساند که توسطِ  آن بتوان جلویِ  این تقلبات و فریب دادنها را گرفت، ضمنِ  اینکه این بازرسان از مطبوعات و رسانه‌هایِ  عمومی درخواستِ  جدی کردند که با مطرح کردنِ  مکرّر به آگاه سازی مردم پرداخته و روشنگری نمایند.




Saturday, 5 October 2013

هنر برخورد مناسب حتی در بدترین شرایط

" من، شاهِ  شاهان، شاپور، همدمِ  ستارگان، همزادِ  خورشید و ماه، به برادرم سزار کنستانتیوس درود میفرستم و برایش خوشی آرزو می‌کنم."
" من، کنستانتیوسِ  شریف، پیروزمند در دریا و در خشکی، به برادرم شاپور درود  میفرستم و برایش خوشی آرزو می‌کنم."

بنا به گزارشاتِ  تاریخیِ  آمیانوس مارسلینوس Ammianus_Marcellinus ، تاریخ نگارِ  گاهِ باستان، این آغازِ  یک تماسِ  دیپلوماتیک  میا‌نِ کنسانتیوس دوم  Constantius_II  سزارِ  روم و شاپور دوم  Shapur_II  شاهِ ایران بود.
هر دو کشور جنگ‌هایِ  سختی با یکدیگر را پشتِ  سر گذاشته بودند. گاه با پیروزیِ  این و گاه با پیروزیِ  آن.
هر دو کشور پس از آنهم به جنگ‌هایِ  سختِ  میا‌نِ  خود ادامه دادند، اما همه اینها باعث نگردیدند که به هنگام تماس‌هایِ  دیپلوماتیک، عرصه ادب را ترک کرده و احترام و هموزن شناختنِ  طرفِ  مقابل را فراموش نمایند.
پس از این نامه نگاری ها و باوجود آن، کار باز هم به جنگ کشیده شد و در آن شاپور دوم فرصت را از دست  نداد و شهرِ  آمیدا  ( امروزه در ترکیه بنام دیاربکر Diyarbakir  خوانده میشود. نام این شهر هنوز در میان کردها بگونه آمید خوانده میشود)  را که موقعیت استراتژیکی مهمی داشت،  با دشواری گرفت.
در طی ۴۰۰ سال جنگِ  مداوم میا‌نِ  روم و ایران که پیوسته به برخوردهایِ  تلخ و جدی  مینجامیدند، ایندو کشور هیچ گاه فراموش نکردند که علیرغم رقابتها و جنگها،  در مراوده با هم ادب را رعایت کنند. رعایت ادب، شیوه ای در میان ایرانیان که حتی تا گاه حافظ هم دوام خویش را حفظ کرده بود و از اینرو او آگاهانه میسرود :

ما ز یاران چشم یاری داشتیم                    
خود غلط بود آنچه می پنداشتیم
تا درخت دوستی کی بر دهد؟                   
حالیا رفتیم و بذری کاشتیم
گفت و گو آیین درویشی نبود                    
ور نه با تو ماجراها داشتیم
شیوهٔ چشمت فریب جنگ داشت                
ما خطا کردیم و صلح انگاشتیم
گلبن حسنت نه خود شد دلفروز                
ما  دم همت بر او بگماشتیم
نکته‌ها رفت و شکایت کس نکرد              
جانب حرمت فرو نگذاشتیم
گفت خود دادی به ما دل حافظا                 
ما محصل بر کسی نگماشتیم


Friday, 4 October 2013

رنگِ نور

بر رویِ  زمینِ  باغچه همه چیز غیرِ  عادی بنظر میرسید  و سر و صدا راه افتاده بود. کورموش و کرمِ  خاکی با هم بحث و جدال داشتند. دعوا بر سرِ  رنگِ  نورِ  خورشید بود.
حتماً سرخ است، حتماً. من مطمئن هستم، اینرا کرمِ  خاکی میگفت، گرچه که بر رویِ  سرِ  خود هیچ چشمی نداشت. کرمِ  خاکی جمله خود را اینطور تکمیل کرد : برایِ  اینکه خورشید ماند آتش میسوزد. در خاتمه اضافه نمود که او ولی جایِ  خنک و مرطوب را ترجیح میدهد.
مزخرف نگو، اینرا کورموش به کرمِ  خاکی گفت. او هم مشابهِ  کرمِ  خاکی هرگز خورشید را به صورت مستقیم ندیده بود زیرا روزها را میخوابید و شبها بیدار بود. او مدعی بود که خورشید سپید است زیرا نورِ  ماه نیز سپید میباشد و همه میداند که نورِ  ماه در واقع  بازتاب  و برگردانی از پرتویِ  خورشید بر رویِ  ماه میباشد.
از آنجایی که ایندو نتوانستند به نتیجه‌ای برساند، بر آن‌ شدند که از عقاب ماجرا را بپرسند، پادشاهِ  بادها، تو در پرواز‌هایت مطمئناً بیشتر از هر کسِ  دیگری به خورشید نزدیک میشوی. به ما بگو که آیا نورِ  خورشید مانندِ  ماه سپید است؟“  کورموش با صدایی آرام پرسید.
یا سرخ، مانندِ  آتش؟“ کرمِ  خاکی بلافاصله پشت سرش فریاد زد و پرسشِ کورموش را بدینوسیله تکمیل نمود.

عقاب اندکی اندیشید و سپس گفت : به راستی‌ که من تاکنون هرگز در اینمورد فکری نکرده بودم، اما اگر اشتباه نکنم، رنگِ  نورِ  خورشید میتواند که زرد باشد. اصلا میدانید چیست، همین پگاهِ  فردا چون برآید بلند آفتاب، به بالا میپرم و از ابرها برایتان چگونگی را می‌پرسم زیرا آنها از همه ما به خورشید نزدیکتر هستند.
سحر چون خسروِ  خاور علم بر کوهساران زد، عقابِ  داستانِ  ما در امیدواران زد. چو پیش صبح روشن شد که حال مهر گردون چیست، برآمد خنده ای خوش بر غرور کامگاران زد.
عقاب از نخستین ابری که بر سرِ  راهش پدیدار شد، پرسید : ای ابرِ  زیبا که برزگران دل به تو بسته اند،  آیا میتوانی  به من بگویی که پرتویِ خورشید کدامین رنگ را دارد؟ سپید، سرخ و یا زرد؟
ابر پاسخ داد „ هممممم، هم همه این رنگ‌هایی‌ که گفتی‌ و هم هیچکدام از آنها. همین الآن به زمین باز گرد و آنجا منتظر باش. من از دوستی خواهش خواهم کرد که رنگ را به تو نشان دهد. کسی‌ به خوبیِ  او یافت نشود که نور را بشناسد زیرا او تنها کسیست که نور از میانش گذر می‌کند.“
عقاب پرواز کنان دوباره به سویِ  زمین بازگشت. مدتِ  زیادی طول نکشید که قطراتی از ابر به زمین چکیدند. اینها همان دوستِ  ابر بودند که باران نامیده میشد.
باران بزودی پاسخ را به صورتِ  کمانِ  بسیار بزرگی‌ بر آسمان نوشت.
 چه کسی‌ فکر میکرد که نورِ  خورشید نه‌ سپید و نه‌ سرخ و نه‌ زرد است؟ “ عقاب شگفت زده گفت : نور  رنگارنگ است مانند رنگین کمان، هر کدام از ما میتواند تنها رنگی‌ را که خودش میخواهد ببیند.
عقاب تصمیم گرفت که غروب، زمانیکه کورموش و کرمِ  خاکی هر دو از خواب بیدار شدند، ماجرا را برایشان تعریف کند.

او فقط مطمئن نبود که آیا آنها حرفهایش  را باور خواهند کرد یا نه‌.




Wednesday, 2 October 2013

فرزندان کلئوپاترا

در نژاد نامه (شجره نامه) افرادِ  خاندانهایِ  سلطنتی کمتر کسی‌ را با شکوه و جلالِ  کلئو پاترا میتوان یافت. کلئوپاترای نامی که در واقع کلئوپاترای هفتم بود از خاندان سلطنتی پتولومی (به عربی بطالسه) بشمار میرفت و اینان بازماندگان پتولومئوس سوتر Ptolemy_I_Soter سردار اسکندر مقدونی که پس از مرگ وی سرزمین مصر را بتصاحب خود درآورد، بودند. اینان پسان با بزرگان مصری آمیختند تا بتوانند مورد قبول مردم مصر قرار گیرند و نژاده محسوب شوند.
                                                                   کلئوپاترا
اگر بخواهیم پایه را بر این  قرار دهیم، پس پسرِ  کلئوپاترا، سزاریون  Caesarion  یا کایسر یا به عربی‌ قیصر از خود او هم نژاده تر بود. پدرش سزار، نامیترین و پر نفوذترین شخصِ زمان خویش و مادرش کلئوپاترا که به نوشتنِ  زیاد در موردش نیازی نیست زیرا نزدِ  همه شناخته شده است.
تنها چیزی که شاید برایِ  همه شناخته شده نباشد اینست که کلئوپاترا تنها یک پسر نداشت بلکه چهار فرزند داشت.

فرزندِ  نخستِ  کلئوپاترا در سالِ  ۴۷ پیش از میلاد زمانیکه پدرش ژولیوس سزار از مصر به سوریه لشکر می‌کشید بدنیا آمد.
پس از آن کلئوپاترا در سالِ  ۴۰ پیش از میلاد دوقلو بدنیا آورد که نامشان را الکساندر هلیوس (هلیوس بمعنای خورشید) و کلئوپاترا سلنه دوم (سلنه بمعنای ماه)  گذاشت. در سال ۳۶ پیش ازمیلاد آخرین فرزندِ  کلئوپاترا بنامِ  پتولمئوس فیلادلفوس بدنیا آمد.
پدرِ  هر سه‌ اینها مارک آنتون سردارِ  بزرگِ  رومی بود.

به استثناِ  یکی‌ از آنها سرگذشتِ  سه‌ فرزندِ  دیگرِ  کلئوپاترا بخاطرِ نسبشان غم انگیز بودند. تنها نامشان کافی‌  بود که دیگران را به شک اندازد که آنها میتوانند خیالاتِ  خطرناک در سر بپرورانند و یا مورد علاقه گروه  و دسته بخصوصی قرار گیرند.
سزاریون پسرِ  سزار و کلئوپاترا می‌بایست با سنِّ  ۱۷ سالگی کمی‌ پیش از آنکه بتواند از طریقِ  قانونی مدعیِ  مسندِ  پدر گردد، کشته شود.
ژولیوس سزار در روم پسر خوانده ای داشت بنامِ اکتاویوس یا اکتاویان که خود را گایوس سزار می‌نامید. اکتاویان پس از کشته شدنِ  ژولیوس سزار به تدریج و به همراه دیگران مدارج ترقی‌ را پیمود تا اینکه سرانجام به همراه مارک آنتون سردارِ  نامی‌ِ رومی بطورِ  مشترک بر امپراتوری روم حکومت میکردند.
پس از کشته شدنِ  سزار شیرازه کارها در سراسرِ  قلمرو امپراتوری روم به هم ریخته بود و تنش ها و کشش‌هایِ  فراوان میانِ  قدرت طلبانی که سودایِ  نشستن بر مسند را در سر میپروراندند، مزیدِ  بر علت گشته و باعث  گردیده بود که گوشه‌هایی‌ از امپراتوریِ  پهناور روم خود را جدا کرده و به حالتِ  مستقل و یا نیمه مستقل در آیند. از ‌جمله آنان نیز کشورِ  مصر بود.
کلئوپاترا از طرفی هم‌ امید داشت که پسرش سزاریون زمانی‌ بر مسندِ  پدر نشسته و او را یاری دهد تا به همراهش بتواند سلطنت کند و از طرفِ  دیگر  نیز مایل نبود که کارگزارنِ  رومی در مصر بالادست نشینند و سیاستهایِ او را تعیین کنند.
زمانیکه مارک آنتون از سرکوب کردن جنبشهایِ  استقلال طلبانه در پهنه های خاوری امپراتوری  رهایی پیدا کرد، روی بسویِ  مصر نهاد تا آنجا را هم دوباره به انقیاد بند خود در آرد، اما پس از گرفتن مصر در آنجا  خود به کمندِ  کلئوپاترا گرفتار  شد.
شاید هم علتِ  اینکه تسخیرِ  مصر را در آخرین گام انجام دادند اینبود که خیال رومیها خیالشان از خطرناک بودن مصر بواسطه وجودِ  گروگانی چون کایسر در روم راحت بودباری مارک آنتون به مصر رفت و آنجا را تسخیر کرد و خود نیز تسخیر شد. میتوان ادعا نمود که کلئوپاترا در کنارِ  ملاحظاتِ  سیاسی براستی هم به مارک آنتون نیز دلباخته بود.
زمانیکه مارک آنتون پس از سرکوبی و شکستِ  ارامنه در سالِ  ۳۴ پیش از میلاد، به مصر بازگشت پسرِ  ژولیوس سزار و کلئوپاترا را شاهِ  شاهان نامید و بدینوسیله شکوهِ  شاهان ایرانی و قدرتِ  اسکندرِ  مقدونی را همزمان در وجودِ  اوو متبلور نمود، زنگ‌هایِ خطر برایِ  اکتاویان بصدا در آمدند.
مارک آنتون پس از بازگشتِ  از جنگ با ارامنه در تالارِ  بزرگی‌ تختِ جلوسِ  خود و کلئوپاترا را قرار داد و در کنارِ  این دو،  تختهایِ  کوچکتری برایِ  کایسر که اینزمان در مصر به سر می‌برد گذاشته شده بود و دو پسر دیگرش قرار داده بود. کایسر با پوشاکی نیمه مصری و نیمه غربی بر تخت خویش نشست و مارک آنتون او را شاه آینده غرب نامید.
الکساندر هلیوس  Alexander_Helios  که با پوشاکِ  مادی و کلاهِ  تیارایِ  پارسی به تالار وارد شد بر تخت کوچک دیگری جای گرفت. مارک آنتون او را پادشاه آینده ارمنستان و کیلیکیه و سرزمینهای شرق رودخانه فرات تا رود سند نامید و برادر کوچکترش فیلادلفوس  Ptolemy_Philadelphus  که با پوشاکی فنیقی و با سندلهایِ  یونانی به پا وارد شده، بر رویِ   تخت کوچک سوم جای گرفت. و پادشاه آینده سرزمینهای آسیایی واقع در غرب رودخانه فرات یعنی کیلیکیه، فنیقیه و سوریه نامیده شد.
اینها همه پوشاک‌هایِ  پادشاهان ایرانی، ارمنی و یونانی بودند که با زیورهایِ  مصری بر تن پسران کلئوپاترا به چشم میخوردند.
تا پیش از آن اکتاویان بصورتی حتی خوشنود بود که مارک آنتون در رم نیست و در مصر در کنارِ  کلئوپاترا بسر میبرد و از آنجا مرز‌های شرقی‌ِ  امپراتوری روم را حفاظت می‌کند و هم اینکه دستِ  اکتاویان را در کارهایِ  روم باز میگذارد، اما با این کارِ  مارک آنتون و کلئوپاترا آبِ  سردی بر پشتِ  اکتاویان ریخته شد.
از اینزمان بود که اکتاویان بناگاه بهانه آورد که منافع روم در مصر به خطر افتاده  و موجودیتِ  روم (و همزمان موقعیت او) در خطر است. در رم زمینه برایِ  جنگ با مارک آنتون فراهم میشد و با رسیدن این خبر به مصر برخی‌ از افسران رومیِ  حاضر در مصر نیز حاضر به مقابله با ارتشِ  روم نبودند هرچند که شانسِ پیروزیِ  خوبی میداشتند.
در سال ۳۱ پیش از میلاد جنگِ  میان مارک آنتون و اکتاویان با پیروزیِ اکتاویان در نبردِ  آکتیوم به پایان رسید.
کلئوپاترا بسرعت کایسر را به مصر بازگرداند و در آنجا او را بتلمیوسِ پانزدهم نامید تا هم او را هژده ساله و لایقِ  رسیدن به حکومتِ  مصر جلوه دهد و هم اینکه مصریها را به گردِ  او بکشاند اما با نزدیک شدنِ همواره
 
ارتشِ  روم به مصر، کلئوپاترا دیگر شانسی‌ برایِ  خود و کایسر نمی‌دید.
پلوتارک   Plutarch  تاریخنگارِ  یونانی ساکن رم گزارش میدهد که کلئوپاترا با همراه کردنِ بخشی از جواهرات سلطنتی و اندیشمندی چون رودون که همزمان مربی پسرش نیز بود، کایسر را تشویق نمود که آنها را برداشته و از راهِ  اتیوپی به هند سفر نماید اما رودون که نمیخواست به هند برود رایِ  کایسرِ  جوان را برگرداند و او نیز در اندیشه اینکه میتواند در مصر بماند و پادشاهی بطالسه مصر را باز پس گیرد، از نیمه راه بازگشت، بدستِ اکتاویان افتاد و به فرمانِ  او کشته شد.
بطور کلی از تاریخنگاران باستان چیزهای زیادی در مورد کایسر یا سزاریون باقی نمانده و بخاطر همینهم ما از او زیاد نمیدانیم که چه آموزش و چه شخصیتی داشته است. چیزیکه باقیمانده او را شخصی با اراده ای ضعیفتر از اراده پدر و مادرش توصیف کرده است. این سرگذشتِ  نخستین فرزندِ  کلئوپاترا بود.

سه فرزند دیگر کلئوپاترا نخست زنده ماندند. آنها را نخست درجشن پیروزی بر مصر، کنار تندیس مادرشان کلئوپاترا در خیابانهای شهر رم گرداندند و سپس اکتاویا خواهر اوکتاویان آنها را بفرزندی قبول نمود.
از دو پسر کلئوپاترا یعنی الکساندر هلیوس و پتولمئوس فیلادلفوس هم گزارشات زیادی بجای نمانده اند. احتمالا ایندو که به سرمای زمستانهای رم عادت نداشتند بر اثر بیماری جان باختند.
بدینگونه بود که دختر کلئوپاترا که در معادلات و محاسبات و طرحهای پدر و مادر خویش هیچ نقشی به او محول نگشته بود، بناگاه تنها وارث او گشت.
کلئوپاترا سلنه را به ازدواج مرد جوانی بنام جوبا که او هم در خانه اکتاویا بزرگ شده بود، درآمد. جوبا پسر پادشاه مغلوب ناحیه ای در جنوب غربی کارتاژ بود.
                                                                 کلئوپاترا سلنه
بهنگام ازدواج جوبا بیست و دوساله و کلئوپاترا سلنه پانزده ساله بودند. پس از آن رومیها ایندو را بعنوان دست نشاندگان خویش پادشاه موریتانی یعنی بخش بزرگی از مراکش و الجزیره امروزی کرده و بدانجا فرستادندشان.
پس از جای گرفتن در آنجا آنها بسرعت به آباد ساختن شهرها پرداختند. نخست شهر متروک یول را دوباره ساختند و آنرا سزاریا یا قیصریه نامیدند که امروز در الجزایر قرار دارد و شرشال  Cherchell  خوانده میشود. این شهر بزودی به مهمترین مرکز داد و ستد شمال آفریقا مبدل گشت.
                                                   دیوارهای بازمانده از شهر سزاریا
کلئوپاترا سلنه بزودی به سنتهای خانوادگی خود روی آورد. او مقدار زیادی از آثار هنری را از شهر اسکندریه در مصر خریده و به سزاریا آورد. با بلند گشتن نام و آوازه او کاهنان، هنرمندان، پژوهشگران و علما از اسکندریه به سزاریا آمدند.
کلئوپاترا سلنه همانند مادرش زبان یونانی را زبان رایج دربار نمود و بر روی سکه ها نام خود را با الفبای یونانی مینوشت.
همسر او جوبا خود بعنوان پژوهشگر و معلم فعال بود و کتاب تاریخ لیبیکا که مهمترین اثر تاریخ نگاری آن زمان در باره شمال آفریقا بود، توسط او نوشته شد. این زوج شاهی میبایستی که در امور سیاسی و کشورداری نیز خیلی ماهر بوده باشند، زیرا از دوران ایشان هیچگونه کشش و کاستی میان کشور ایشان با دیگران گزارش نشده است.
کلئوپاترا سلنه پسری بدنیا آورد که پسان با نام شاه پتولمئوس سلطنت کرد و نیز دختری  با نام دروسیلا.

خاندان پتولمه ائیها در سال چهلم میلادی به انجام خود رسید. در این سال سزار جدید رم با نام کالیگولا Caligula  که به شقاوت و کارهای دیوانگی کردن نامی بود، شاه پتولمئوس را نوه کلئوپاترا  به رم دعوت کرد و در آنجا فرمان کشتن او را داد. پس از آن شورشی در موریتانی به پا خاست که سربازان رومی با شقاوت بسیار آنرا سرکوب کردند و کشور آخرین پادشاه پتولمئه ای را بعنوان بخشی و استانی ضمیمه رم کردند.