جستجوگر در این تارنما

Sunday, 9 February 2014

باستان شناسان بازویِ شهبانو کتوان را یافتند

او در برابرِ دشمنانش ایستادگی میکرد و شاید نیز به همین سبب بود که ۴۰۰ سالِ پیش این شهبانو را به حدی شکنجه کردند که بمرد. در هند بازویِ این بزرگزاده که برایش شعرها سروده اند، پیدا شد.
مدتها بود که گمان برده میشد که استخوان‌هایِ این شهبانو گم شده است، زیرا در سالِ۱۸۴۲ دیر آگوستین که استخوانهایِ دستِ راست او در آنجا نگاه داشته میشد و در ایالتِ  گوا هند قرار داشت، فرو ریخت و از میا‌‌ن رفت.
امّا چگونه دستِ راستِ یک شهبانویِ گرجی راه به هند پیدا کرد؟
گناه اینکار را بایستی‌ متوجه شاه عباسِ بزرگ نمود. در سالِ ۱۶۱۳ پس از اینکه شاه عباسِ بزرگ گرجستان را تسخیر نمود، کتوان ( کتایون؟) را گرفته و به اسارت به شیراز فرستاد. کتوان ۱۰ سال در شیراز بود تا اینکه شاه عباس تصمیم گرفت نخست او را به زور مسلمان نموده و سپس به حرمِ خود بیاورد امّا کتوان (کتایون؟) را نه‌ اینکار خوش آمد و نه‌ به خصوص تصمیمِ دومِ شاه عباس را.  پس به مقاومت پرداخت و در برابرِ سربازانِ شاه که برایِ بردنش آمده بودند، مقاومت کرد.
اینان نیز سرانجام در روزِ ۲۲ سپتامبرِ سالِ ۱۶۲۴ او را در برابرِ دیدِ همگان چنان با آهنِ گداخته شکنجه کردند که بیچاره جان بداد. در میا‌‌نِ شاهدینِ ماجرا دو کشیشِ پرتغالی وجود داشتند که سالِ پیش از آن‌ به شیراز آمده بودند. آنها پسان و نهانی گورِ شهبانو را بشکافتند و پیکرِ شکنجه شده ‌اش را بیرون آوردند و ۳سالِ تمام پنهان کردند تا در فرصتِ مناسب از ایران بیرون برند.
بدینگونه بود که استخوانهایِ کتایون که نامِ اصلی‌اش کاترین بود به هند رسید. داستانِ آنچه بر کاترین که پس از این ماجرا کاترینِ مقدس میخواندندش در میا‌‌نِ مردمان خاور و باختر پخش شد و شعرا در وصفش چکامه‌ها سرودند.
پیکرش را نیز به سالِ ۱۶۲۷ در دیری مربوط به آگوستینیها در تابوتی از سنگِ سیاه نهادند و به امانت گذاشته شد و در همانجا بماند تا اینکه از اوایل سالِ ۱۸۳۵ این دیر متروک گردید و بنایش رو به پوسیدگی گذاشت تا اینکه سرانجام نیز در سالِ ۱۸۴۲ به صورتِ کامل فرو ریخت.
باستان شناسان هندی با همکاری گروهی از زیست شناسان به سرپرستیِ پروفسور نیرنج رای Niraj Rai  توانستند پس از کاوشِ زیاد بازمانده استخوانی  که در زیرِ سنگی‌ سیاه قرار داشت یافتند. پس از انجامِ ازمایش بر رویِ ‌نوع  استخوانها و مقایسه آن با ۲۲۰۰۰ نمونه هندی و ۳۰ نمونه گرجی، دو چیز مشخص شد :
نخست  اینکه استخوانها متعلق به زنی‌ بودند.
دوم اینکه نمونه دی ان ای‌ِ   DNA  موجود در استخوان حتی در یکمورد هم با ۲۲۰۰۰ نمونه هندی مشابه نبود. زمانی‌ ماجرا هیجان انگیز گردید که از آزمایشات انجام شده مشخص گردید که این نمونه میبایست اورآسیایی باشد که بیشتر شاملِ مردمانِ ناحیه قفقاز و شمال و شمالِ غربیِ ایران است. مردم این ناحیه را میتوان از منظر ژنتیک مرحله گذر از آسیا به اروپا دانست.
سرایندگان زیادی چونان ویلیام فورسایتِ اسکاتلندی و آندره آس گریفیوسِ آلمانی در وصفِ کتوان سروده  و او را کاترین شهید نامیدند.

گمان برده میشود که کشورِ گرجستان درصدد است تا با موافقتِ دولتِ هند، بازمانده شهبانو کتایون را به گرجستان باز گرداند.


Saturday, 8 February 2014

نفی حکمت تو مکن - حافظ

حسب حالی ننوشتی و شد ایامی چند
محرمی کو که فرستم به تو پیغامی چند

ما بدان مقصد عالی نتوانیم رسید
هم مگر پیش نهد لطف شما گامی چند

چون می از خم به سبو رفت و گل افکند نقاب
فرصت عیش نگه دار و بزن جامی چند

قند آمیخته با گل نه علاج دل ماست
بوسه‌ای چند برآمیز به دشنامی چند

زاهد از کوچه رندان به سلامت بگذر
تا خرابت نکند صحبت بدنامی چند

عیب می جمله چو گفتی هنرش نیز بگو
نفی حکمت مکن از بهر دل عامی چند

ای گدایان خرابات خدا یار شماست
چشم انعام مدارید ز انعامی چند

پیر میخانه چه خوش گفت به دردی کش خویش
که مگو حال دل سوخته با خامی چند


حافظ از شوق رخ مهر فروغ تو بسوخت

کامگارا نظری کن سوی ناکامی چند


Friday, 7 February 2014

عشق و دیوانگی

روزی دیوانگی تصمیم گرفت که همه دوستانش را پیشِ  خود به میهمانی فراخواند.
هنگامیکه همه گرد آمدند و پآسی از میهمانی گذشت بناگاه هوس پیشنهاد کرد که قایم باشک بازی کنند.
قایم باشک؟ قایم باشک دیگر چیست؟ این‌را نادانی‌ پرسید.
زبر و زرنگی پاسخ داد، قایم باشک یک بازیست. یکنفر تا ۱۰۰ میشمارد و دیگران خود را پنهان میکنند، پس از آن کسی‌ که تا صد شمرده بایستی‌ آنها را پیدا کند.
همگی‌ موافقت کردند که آنرا بازی کنند بجز تنبلی و ترس.
دیوانگی به سرش زد که تا صد بشمرد و دیگران خود را پنهان کنند. با  شمارش آغاز کردنِ  دیوانگی، در باغچه خانه دیوانگی، دیوانگی شروع شد. همه در حالِ  دویدن و کوشش برای پیدا کردنِ  پناگاهِ  مناسب بودند.
اطمینان به طرفِ  خانه همسایه دوید و خود را بر رویِ  پشتِ  بام پنهان کرد تا از آنجا بتواند همه چیز را زیرِ  نظر داشته باشد، هر چه باشد، بایستی‌ مطمئن زندگی‌ کرد.
بیخیالی رفت و صاف پشتِ  بوته توت فرنگی‌ که از همه جای کوتاهتر بود پنهان شد.
غم راه میرفت و اشک می‌ریخت.
تردید هم همچنین، زیرا درست نمیدانست که بهتر است جلو و یا پشتِ  دیوار پنهان شود.
در این میا‌ن دیوانگی به ۹۸،۹۹،۱۰۰ رسید و بلند داد زد، آمدم که پیدایتان کنم.
نخستین کسی‌ که پیدا شد، کنجکاوی بود زیرا میخواست بداند که چه کسی‌ زودتر از همه پیدا میشه و بخاطرِ  همین هم سرش را زیاد از مخفیگاهش بیرون آورده بود.
شادی هم زود پیدا شد چونکه صدایِ  خنده اش دنیا را پر کرده بود. با گذشتِ  زمان دیوانگی همه را پیدا کرد حتی اطمینان را. تنها عشق بود که پیدا نمی‌شد، حالا دیگر همگی‌ بدنبالِ  عشق می‌گشتند و نامش را میخواندند.
پشتِ  سنگ ها، پشتِ  درها حتی زیرِ  رنگین کمان و بر رویِ  درخت ها، ولی‌ نه‌. عشق پیدا نمی‌شد که نمی‌شد.
دیوانگی با چوبی که در دست داشت به زیرِ  بوته‌هایِ  تمشک و گلها میزد که ناگهان فریادی برآمد.
این صدایِ  عشق بود که آنجا در رویا رفته و خوابش برده بود چوبِ  دیوانگی به چشماش خورد و کورش  کرده بود.
همگی‌ گرد آمدند و دیوانگی، پشیمان از کارِ  خویش مرتب پوزش می‌طلبید.
او گفت از حالا تا پایانِ  جهان همراهت خواهم رفت و نقشِ  چشمانت را بازی می‌کنم.  عشق هم پذیرفت.

از همان زمان است که عشق کور است و دیوانگی همراهیش می‌کند.



Thursday, 6 February 2014

پند سعدی

سخن تا نگویی برو دست هست
چه گفته شود یابد او بر تو دست

سخن دیو بند است در چاه دل
به بالای کام و زبانش مهل

توان باز دادن ره نره دیو
ولی باز نتوان گرفتن به ریو

تو دانی که چون دیو رفت از قفس
نیاید به لاحول کس بازپس

یکی طفل بردارد از رخش بند
نیاید به صد رستم اندر کمند

مگو آن که گر بر ملا اوفتد
وجودی از آن در بلا اوفتد

به دهقان نادان چه خوش گفت زن
به دانش سخن گوی یا دم مزن

مگو آنچه طاقت نداری شنود
که جو کشته ، گندم نخواهی درود

چه نیکو زدست این مثل برهمن
بود حرمت هرکس از خویشتن

چو دشنام گویی دعا نشنوی
بجز کشته خویشتن ندروی

مگو و منه تا توانی قدم
از اندازه بیرون وز اندازه کم

Tuesday, 4 February 2014

تقسیمِ غذا، حس همبستگی‌ را بیشتر می‌کند

با هم غذا خوردن، حسِ تعلق بوجود میاورد. شامپانزه‌ها زمانیکه غذایِ خود را با همنوعانشان بخش میکنند، هورمونِ خوشی (هورمونِ اکسیتوسین) تولید میکنند.
این هورمون در مادران، محرکِ تولیدِ شیر پس از زایمان میباشد. ثابت شده است که در مادرانی که احساسِ تعلقِ زیادتری میا‌‌ن کودک و خود حس میکنند، این هورمون بیشتر ترشح شده و شیرِ بیشتری نیز در بدنشان تولید میشود.
پژوهشگرانِ بخشِ انسان شناسی‌ و تکاملِ انستیتوی  ماکس پلانک ِ لایپزیگ در ۷۹ آزمایشی که بر رویِ ادرارِ ۲۶ میمونی که در منطقه حفاظت شده بودونگو انجام دادند، متوجه گردیدند که این میمونها همیشه پس از تناولِ غذایِ مشترک هورمونِ اکسیتوسینِ بیشتری از خود ترشح میکردند و این نیز فرقی‌ نداشت که این میمونها با هم نسبتی میداشتند یا نه‌ و اینکه آیا این میمونها غذا دریافت کرده بودند یا بخش.
پژوهشگران می‌گویند، اینگونه خوراک خوردنِ گروهی و تقسیمِ غذا، پایه گذارِ ایجادِ احساسِ تعلقِ اجتمایی‌ در میا‌‌نِ میمونها میباشد. آنها می‌گویند سرِ یک سفره نشستنِ میمونها میتواند حتی از نظافتِ همگانی و شپش کشی شان مهمتر باشد. در مورد میمونها میگویند که با انسانها بیش از  ۹۸%  ژن مشترک دارند.


Saturday, 1 February 2014

دو پسرِ پادشاه

پادشاهی دو پسر داشت. هنگامیکه شاه پیر شد نزدِ  خود اندیشید  حالا که هنوز زنده هستم، باید پادشاهی را به یکی‌ از دو پسرم واگذار نمایم و خود با تجربه‌ای که دارم در کنارش باشم تا اگر خواست از آن بهره برد، ولی‌ پیش از آن باید ایشان را بیازمایم که کدامیک برایِ  پادشاهی سزاوارتر است.
شاه پسران را نزدِ  خود فرا خواند و به هر کدام از آنها ۵ سکه نقره داد و گفت : „ شما باید تالارِ  تشریفاتِ  کاخ را تا شب با چیزی پر کرده باشید، برایِ  اینکار این پول ناچیز را هم در اختیار دارید و نه‌ بیشتر. اینکه هم با چه چیزی تالار را پر می‌کنید، مربوط به خودتان است ولی‌ این من هستم که در پایان در مورد همه چیز به قضاوت می‌نشینم.
همه دانایان و اندرزگران (مشاوران)  پادشاه این کار را پسندیدند و دو پسر کاخ را ترک کردند.

پسرِ  بزرگتر به کشتزارِ  نیشکری رسید که در آن برزگران به چیدنِ محصولات خود مشغول بودند. و ساقه‌هایِ  کهنه را بر رویِ  هم انبار میکردند.
پسر  از آنها پرسید با اینها چه می‌کنید؟ گفتند به دنبالِ  کسی‌ میگردیم که به او پولی دهیم تا اینها را از اینجا ببرد منتهی باید نخست جایش را پیدا کند.
پسرِ  بزرگ با خود اندیشید به به از این بهتر نمیشود. بلافاصله با سرپرستِ  کارگران تماس گرفت و گفت همه ساقه‌هایِ  کهنه را میتوانید به تالارِ  کاخ بیاورید و آنجا انبار کنید، پول هم نیازی نیست که بدهید. آنها هم با خوشی پذیرفتند. تا بعد از ظهر همه کارها تمام شده بودند و تالار پر از ساقه های کهنه نیشکرهایی شده بود که جای را گرفته بودند ولی بدردِ هیچکس نمیخوردند. پسرِ  بزرگ به نزدِ  پادشاه رفت و جریان را به آگاهیش رساند.
پادشاه پس از دیدنِ  تالار گفت هنوز شب نشده. صبر می‌کنیم تا شب شود و مهلت به پایان برسد.
در این میا‌ن پسرِ  کوچکتر به تالار رفت و همه چیز را دید، پس به نزدِ پدر شتافت و پرسید میتوانم تالار را خالی‌ نمایم تا کالایِ  خود را به انجام ببرم؟ پادشاه پذیرفت.
پسرِ  کوچک با کمکِ  چند نفر تالار را خالی‌ کرد و در میانه تالار شمعِ بزرگی‌ را که به بهای سه‌ سکه نقره خریده بود روشن نمود بطوریکه همه تالار چون روز روشن شد، سپس از پدر خواست که به همراهِ  اندرزگران (مشاوران) به آنجا بروند. آنها نیز چنین کردند.
شب که شد و همه در کاخِ  پادشا گرد آمدند، پادشاه گفت، پسرِ  بزرگم را میستایم که توانست در زمانی‌ کوتاه، کاری سخت را به انجام برساند و پسرِ کوچکم را جانشینِ  خود میخوانم زیرا که با هزینهِ  ناچیزی توانست روشنی را به قلبِ  تالارِ  کاخ بیاورد بطوریکه همه آگاه شدند که در کجایِ  تالار ایستاده اند.

سپس رو به او کرد و گفت : „ تو تالار را با چیزی پر کردی که مردم به آن نیاز دارند تا در مورد وضعیت خود بینش یابند و از اطراف خود آگاه شوند

Thursday, 30 January 2014

سودای بتان - حافظ

روزگاریست که سودای بتان دین من است
غم این کار نشاط دل غمگین من است

دیدن روی تو را دیده جان بین باید
وین کجا مرتبه چشم جهان بین من است

یار من باش که زیب فلک و زینت دهر
از مه روی تو و اشک چو پروین من است

تا مرا عشق تو تعلیم سخن گفتن کرد
خلق را ورد زبان مدحت و تحسین من است

دولت فقر خدایا به من ارزانی دار
کاین کرامت سبب حشمت و تمکین من است

واعظ شحنه شناس این عظمت گو مفروش
زان که منزلگه سلطان، دل مسکین من است

یا رب این کعبه مقصود تماشاگه کیست؟
که مغیلان طریقش گل و نسرین من است

حافظ از حشمت پرویز دگر قصه مخوان
که لبش جرعه کش خسرو شیرین من است


Monday, 27 January 2014

تاریخچهِ کوتاه ا‌سپ در نزد سرخپوستان آمریکایِ شمالی‌

وارونه پندارِ  خیلی‌ها تاریخچه ا‌سپ در آمریکا با ورودِ  اروپاییها به این قاره آغاز نمیشود.
در دورانِ  پیش از تاریخ چرندگان زیادی در دشتهایِ  آمریکا زندگی‌ میکردند، حیواناتی چون گوزنِ  شمالی‌، گاومیش و هم ا‌سپ در این قاره وجود داشتند.
حدودِ  ۱۰ تا ۱۵ هزار سال پیش از میلاد ا‌سپ‌ها هم جزو آندسته از حیواناتی بودند که در خاورِ  آسیا در دسته‌هایِ  آزاد زندگی‌ میکردند و توانستند در دوران یخبندان از آنجا به شمالِ  آمریکا بروند.
انسانها (نیاکانِ  سرخپوست ها) هم که همانزمان به این قاره وارد شده بودند به منظورِ  مصرفِ  گوشتشان این حیوانات را شکار میکردند و آنزمان ا‌سپ‌ها هم برای آنها استثنا نبودند و به اینان نیز به چشمِ  شکار نگریسته میشد و نه‌ بیشتر. هیچ آثاری موجود نیست که در راهِ  گرفتن و رام کردنِ ایشان تلاشی صورت گرفته بوده باشد.
حوالیِ  ۷۰۰۰ سال پیش از میلاد مسیح نسلِ  این حیوان در آمریکا منقرض شد.
در روایاتِ  بسیار کهنِ  سرخپوستان نیز نشانی‌ از ا‌سپ‌ها دیده نمیشود و یادی از ایشان نمیگردد.
زمانیکه ارنان کورتز سردارِ  اسپانیایی که از طبقه اشرافِ  اسپانیا شمرده میشد و از راهِ  مادر با فرانسیسکو پیزرو فاتحِ  پرو نسبت داشت، با کمکِ متحدینِ  سرخپوستش در سالِ  ۱۵۱۹ امپراتوریِ  آزتک‌ها را گشود، با ۱۰ ا‌سپِ  نر و ۶ مادیان واردِ  مکزیک شد. بومیان با دیدنِ  این حیوانات شدیداً ترسیدند. آنها تا کنون چنین حیوانی را نه‌ دیده و نه‌ در مورد چیزی آن شنیده بودند. کورتز کشش به سمتِ  جنوب داشت و بعدها فرماندارِ  بخش‌هایِ بزرگی‌ از مکزیک و کشورهای امروزه آمریکایِ  میانه گردید که آنها را اسپانیایِ  نو میخواندند.
در سالِ  ۱۵۴۰ میلادی ژنرال فرانسیسکو واسکز دو کورونادو فرمانِ  پیشروی  به سویِ  شمال را دریافت نمود تا هفت شهرِ  زرینِ  افسانه‌ای چیبولا را یافته و بگشاید.
با ۲۵۰ سوارِ  زره پوشیده ، بیش از ۱۰۰۰ ا‌سپ و یابویِ  همراه و گله بزرگی‌ از گاوهایِ  اندلوسی تا رودخانه ریو گرانده دل نورته که در ایالتِ  نیو مکزیکویِ  آمریکا قرار دارد، پیش رفت. در آنجا بواسطه بارشِ  تگرگِ  شدید و کم سابقه‌ای او تقریباً همه ا‌سپ و یابوهای و بیش از نیمی از گله گاو‌هایِ  همراهش را از دست داد با وجودِ  این او تا کانزاس به پیش رفت و بدونِ  یافتنِ هفت شهرِ  زرین دوباره به مکزیک باز گشت.
اینزمان در سانتا فه و سان آنتونیو (هر دو در نیو مکزیکو) برخی‌ از اسپانیاییهایِ  مهاجر که از دولت زمین دریافت کرده بودند به پرورش و تولیدِ  ا‌سپ پرداختند. اینها برایِ  پیش بردنِ  کارشان و بواسطه نداشتن نیرویِ  کارِ  لازم، سرخپوستانِ  همسایه را به استخدام در آوردندبدینوسیله دیگر سرخپوستان هم از وجود و خصوصیاتِ  این ا‌سپ‌ها آگاه شدند.
هنگامیکه چند سرخپوستِ  کارگر که نزدِ  اسپانیاییها کار میکردند مقداری ا‌سپ دزدیده و با خود بردند، توانستند که مشتریانِ  خوبی در میا‌نِ  دیگر قبایل سرخپوست بیابند.
از طرفِ  دیگر ا‌سپ‌هایی‌ که در دشت‌ها رها شده بودند و یا از ایستگاه‌هایِ  پرورش ا‌سپ فرار کرده بودند بزودی گله بزرگی‌ را تشکیل دادند که بواسطه خوب بودن وضعِ  چرا و نداشتن دشمنِ  جدی طبیعی‌، به سرعت رشد میکرد.
تنها ۶۰ سال پس از پیشرویِ  دو کورونادو در آمریکایِ  شمالی‌ یعنی‌ حدودِ  ۱۶۰۰ از این گله اسبان آزاد، گله‌هایِ  بزرگ و فراوانی تشکیل شده بودند که سراسرِ  آمریکایِ  شمالی‌ را میپوشندند. سرخپوستان اسبهایِ  این گله‌ها را می‌گرفتند، رام میکردند و خود نیز سوارکارانِ  بسیار خوبی شده بودند که  با اسبهایشان موقعیتِ  چرا، شکار و کوچِ  بهتری برایشان میسر گشته بود.
تا پیش از آن سرخپوستان سگ‌هایی‌ داشتند قویهیکل که در امر کوچ به آنها کمک میکرد. آنها میتوانستند تا ۲۳ کیلوگرم بر پشتِ  این سگ‌ها ببندند و تا مسافتِ  ۸ تا ۱۰ کیلومتر با آنها بروند.
بر رویِ  ا‌سپ ها، سرخپوستان  میتوانستند تا ۹۰ کیلو بار ببندند و مسافتی که اسب‌ها با این بار قادر به پیمودن بودند بالغ بر ۱۵ تا ۲۰ کیلومتر میشد. همانطور که ارقام نشان میدهند وضعیتِ  کوچ برایِ  سرخپوستان بهتر شده بود.

با مرورِ  زمان سرخپوستان فرا گرفتند که با یکدیگر به جای جنگیدن به تجارت بپردازند و در اینجا هم اسب کمکِ  خوبی برایِ  آنها بود، بخصوص که خودِ  اسب یک وسیله پرداختی به جایِ  پول و کالا نیز بشمار میرفت.

Friday, 24 January 2014

نقاب دروغین

چیزی که هستی، باش و نقاب دروغین بر چهره مگیر که ترسم سیرت و چهره ات نقش دروغ از نقاب پذیرند.
با دروغگویان زیستن و بسر بردن، نه آسان است و نه راهگشای.