جستجوگر در این تارنما

Thursday, 15 August 2024

نگرشی دیگر به شخصیت پیران در شاهنامه – بخش بیست وپنجم

 

نگاره خیالی بهرام

چیز مهمی که ابیات بالا به ما می گویند کشته شدن هفتاد تن از نزدیکان شاه در این جنگ است و اینکه عموی شاه که سپهسالار لشکریان ایران بود میدان را گذاشته و فرار می کند درحالیکه سرداران ایرانی می ایستند و پایداری می ورزند.

در این جنگ گودرز بیش از هفتاد پسر از دست می دهد، از پشت گیو بیست و پنج نفر چشم از جهان فرو می بندند و از خاندان کیکاووس هفتاد نفر و در میان آنها ریونیز پسر او بر خاک می افتند. در سوی تورانی نیز وضع بهتر از این نیست. از پشت افراسیاب صد و پنجاه نفر و از خاندان پیران نهصد نفر آخرین چیزی را که از جهان می بینند همانا این میدان جنگ است.

این جنگی نبود که در آن سران و سرداران نظاره گر بوده باشند و سربازان در آن تنها قربانیان نبرد. به یاد بیاوریم که نسبت های خانوادگی در آن دوران و در میان هر دو گروه جنگی بسیار ارزشمند شمرده می شدند.

چون روز به پایان رسید و با فرا رسیدن تاریکی هر دو طرف دست از نبرد کشیدند و در حالیکه ایرانیان بهنگام بازگشتن زخمی های خود را هم از میدان با خود نبردند، تورانیان پیروزمندانه میدان را ترک کردند:

همان دست پیران بد و روز اوی          از آن اختر گیتی‌افروز اوی

نبد روز پیکار ایرانیان                      از آن جنگ جستن سرآمد زمان

از آوردگه روی برگاشتند                  همی خستگان خوار بگذاشتند

بدانگه کجا بخت برگشته بود               دمان بارهٔ گستهم کشته بود

پیاده همی رفت نیزه بدست                 ابا جوشن و خود برسان مست

چو بیژن بگستهم نزدیک شد               شب آمد همی روز تاریک شد

بدو گفت هین برنشین از پسم              گرامی ‌تر از تو نباشد کسم

نشستند هر دو برآن بارگی                 چو خورشید شد تیره یکبارگی

همه سوی آن دامن کوهسار                گریزان برفتند برگشته کار

سواران توران همه شاد دل                ز رنج و ز غم گشته آزاد دل

به لشکرگه خویش بازآمدند                 گرازنده و بزم ساز آمدند

ز گردان ایران برآمد خروش              همی کر شد از نالهٔ کوس گوش

بازی بد چرخ گردون جنگ در همینجا به پایان نرسید و این داستان شوم هنوز سری دراز داشت. با بازگشتن لشکریان به اردوگاه های خویش، تورانیان شادان از پیروزی و همزمان نیز غمگین از دست دادن نزدیکان بسیار و ایرانیان غمگین از دو روی، بهر از دست دادن جنگاوران زیاد و شکست در آوردگاه بودند. در چنین حالتی بناگاه بهرام برادر گیو به نزد پدر خویش گودرز رفت و درخواست بسیار شگفت انگیزی کرد که پای پیران را باز مستقیما به میان کشاند. بهرام بهمراه زنگه شاوران از یاران و معتمدین سیاوش بودند. بهرام کوشش کرده بود که واسطه میان فرود پسر سیاوش و طوس بشود و کاری از پیش نبرده بود و همو بود که هنگامیکه پهلوانان ایرانی بر سر پیکرهای بی جان فرود و جریره رسیدند، او را بهمراه زنگه شاوران دیدند که بر بالین فرود نشسته وگریه می کرد و خشمگین شده بود:

به یک دست بهرام پر آب چشم            نشسته ببالین او پر ز خشم

بدست دگر زنگهٔ شاوران                   برو انجمن گشته کندآوران

بهرام پریشان شده بود از همه چیزهایی که نمی بایست پیش می آمدند ولی پیش آمدند و همه اینها تاثیرات خود را بر روی روان او گذاشته بودند.

بهرام به پدرش گودرز گفت که بهنگام آوردن افسر ریونیز از میدان جنگ در آنجا تازیانه ای گم کرده ام که نام من بر روی آن نوشته بود و اکنون بیم آن دارم که این تازیانه بدست پیران بیفتد و او تازیانه ای را که نام من بر روی آن نوشته شده است، بدست بگیرد و این ننگ را من تحمل کی توانم کرد؟

گودرز پیر به او پاسخ داد که ای پسر بخاطر یک تازیانه چوبی اختر خویش را شوم مکن. گیو برادرش نیز به او گفت که به میدان مرو، من تازیانه های فراوانی دارم. هر کدام را که می خواهی انتخاب کن و آنگاه همان از برای تو. یکی از آنها با دسته زرین است و مزین با گوهرهای خوشاب. فرنگیس زمانیکه در گنج سیاوش را بگشوده بود به من پیشنهاد کرد که چیزی بردارم و من آنرا برداشتم و باقی را گذاشتم. اکنون تو می توانی آنرا از خود بدانی بجز از آن، تازیانه ای نیز از کیکاووس دریافت کردم و هم چنین پنج تازیانه زرین دیگر هم دارم. همه آنها را بردار ولی به خاطر تازیانه ای بیهوده به میدان جنگ مرو.

بهرام که حالش برگشته بود، چنین پاسخ داد:

چنین گفت با گیو بهرام گرد                که این ننگ را خرد نتوان شمرد

شما را ز رنگ و نگارست گفت           مرا آنک شد نام با ننگ جفت

گر ایدونک تازانه بازآورم                 وگر سر ز کوشش بگاز آورم

بر او رای یزدان دگرگونه بود             همان گردش بخت وارونه بود

هرآنگه که بخت اندر آید بخواب           ترا گفت دانا نیاید صواب

بزد اسپ و آمد برآن رزمگاه               درخشان شده روی گیتی ز ماه

بهرام چون به میدان رسید، در آنجا از کشته پشته دید و نگریست که بسیاری از دلیرانی را که می شناخت بر خاک افتاده و در خون غلتیده اند. او در حالیکه از کنار آنها گذر می کرد، بر حال آن بخت برگشتگان می گریست تا اینکه به پیکر متلاشی شده ریونیز رسید که بر خاک افتاده بود. بهرام در حالیکه زار می گریست پیش خود می اندیشید تو اینجا چونان یک مشت خاک در مغاک افتاده ای در حالیکه  دیگران اکنون در ایوان های (چادرهای) خویش می باشند. 

او از کنار یک یک آن کشتگان که در آن پهن دشت بودند گذر کرد تا اینکه آوای کسی به گوشش رسید که زخمی خسته شده و بر زمین افتاده بود. او بهرام را شناخته بود و از اینرو صدایش کرد و به او گفت نمرده است و مدت درازی است که بی آب و خوراک آنجا افتاده است. بهرام بی درنگ به سراغش رفت و او را بسیار ناتوان دید و به او گفت ناتوانیش از زخمی بودنش است و اکنون او زخمهایش را می بندد و او می تواند به سوی سپاه ایران برود و زخمهایش بهتر می شوند اما خود او باید نخست برود و تازیانه گم کرده اش را پیدا کند. پیدا که کرد باز می آید و او را با خود می برد:

وزانجا سوی قلب لشکر شتافت            همی جست تا تازیانه بیافت

میان تل کشتگان اندرون                    برآمیخته خاک بسیار و خون

فرود آمد از باره آن برگرفت               وزانجا خروشیدن اندر گرفت

بهرام چون تازیانه اش را یافت و آنرا برداشت بسوی اسپ خویش رفت تا سوار آن شود و بازگردد اما اسپ آشفته شده بود و بی سوار به راه افتاد و از میدان دور شد. بهرام از پی او تا اینکه خیس عرق به اسپ رسید و تیغ در دست سوار آن شد. چون بهرام مهمیز زد اسپ از جای خویش تکان نخورد. بهرام دوباره آزمود و بی فایده بود. بهرام خشمگین شده و پیاده گشت و اسپ را پی زد و اکنون می بایست پیاده شتابان خود را بسوی رزمگاه بکشاند و پیش خود می اندیشید:

همی گفت کاکنون چه سازیم روی؟       بر این دشت بی‌بارگی راه‌ جوی

ازو سرکشان آگهی یافتند                   سواری صد از قلب بشتافتند

که او را بگیرند زان رزمگاه              برندش بر پهلوان سپاه

کمان را بزه کرد بهرام شیر                ببارید تیر از کمان دلیر

چو تیری یکی در کمان راندی            به پیرامنش کس کجا ماندی؟

ازیشان فراوان بخست و بکشت           پیاده نپیچید و ننمود پشت

سواران همه بازگشتند ازوی               به نزدیک پیران نهادند روی

بهرام از این فرصت استفاده کرد و هر چه توانست از میدان تیر گرد آورد. در همین زمان برخی از سواران تورانی که بازگشته و به پیش پیران رسیده بودند از او برای پیران سخن گفتند و برایش تعریف کردند باوجودیکه پیاده است اما دلاوریهایش پایان ندارد. پیران پرسید کسی می داند که نام او چیست؟ یکی پاسخ داد که بهرام شیر اوژن است. 

پیران زود فهمید که بهرام در جای خود گیر افتاده و او را توان بازگشتن به سوی لشکریان ایران نیست. پس پسرش روئین را فرستاد تا بهرام را اسیر کرده و زنده نزد او بیاورد و روئین بی آنکه اندیشه ای به دل خود راه دهد به سوی بهرام به راه افتاد. چون روئین به بهرام رسید، بهرام چنان با تیر او را نشان گرفت که آسمان از تیرهای او تاریک شد و روئین زخمی شد. دیگر پهلوانان تورانی چون این حالت را دیدند، دلشان سست شد و بنزد پیران بازگشتند. پیران چون ماجرا را شنید دلش غمین شد و سوارانی چند را با خود برداشت و بسوی بهرام تاختند.

در اینجا یکی دیگر از شاهکارهای شخصیتی پیران پدیدار می شود. کاری که هرکسی را توانایی انجام دادن آن نیست. بخصوص در شرایط سخت جنگی که در آن انجام انواع خشونت ها و قساوت ها و کینه ورزی ها معمول تر هستند تا درایت ها و چاره جوییها. 

پیران سپهسالار که دیدیم نهصد نفر از خویشاوندان خود را در این جنگ از دست داده و اکنون نیز پسرش را زخمی باز آورده اند، کوشش می کند تا از هر موقعیتی استفاده کند تا جنگ را با مذاکره به پایان برساند و البته به سود تورانی ها. از اینرو چون چشمش به بهرام می افتد، گذشته های مشترک را بیادش می آورد و می گوید:

بیامد بدو گفت کای نامدار                  پیاده چرا ساختی کارزار؟

نه تو با سیاوش بتوران بدی؟              همانا به پرخاش و سوران بدی

مرا با تو نان و نمک خوردن است        نشستن همان مهر پروردن است

نباید که با این نژاد و گهر                  بدین شیرمردی و چندین هنر

ز بالا بخاک اندر آید سرت                 بسوزد دل مهربان مادرت

بیا تا بسازیم سوگند و بند                   به راهی که آید دلت را پسند

ازآن پس یکی با تو خویشی کنیم          چو خویشی بود، رای بیشی کنیم

پیاده تو با لشکری نامدار                   نتابی، مخور باتنت زینهار

سپهسالار لشکریان توران را خوشتر می آمد که به بهانه ای جنگ را بپایان برساند تا اینکه آنرا ادامه دهد. او پیشتر هم به فریبرز برادر سیاوش این فرصت را داده بود تا با لشکریان ایرانی یک ماه در میدان بمانند و خستگان (مجروحین) خود را درمان کنند و پس از پایان یک ماه به سوی کشور خویش به راه بیفتند و او هم هرچند که سواران ایرانی به توران وارد شده و مسبب مرگ نوه و دخترش بودند، از جنگیدن و تعقیب لشکریان ایران چشم پوشی خواهد کرد.

فراموش نکنیم که داریم از دورانی سخن می گوییم که در آن پیوندهای خونی و خانوادگی بسیار مهم و ارجمند بودند و پیران هم که از همان دوران است برای دستیابی به صلح  دم از کین خواهی نمی زند.

اکنون نیز باز پیران از موقعیت بدست آمده می خواهد استفاده کند تا به درگیری ها پایان دهد. او برای این منظور می خواهد بهرام را که در میان ایرانیان خوشنام بود وسیله قرار دهد بخصوص اینکه ایندو یکدیگر را هم می شناختند. از اینرو بجای پرخاش کردن با بهرام محترمانه به او می گوید بخاطر می آوری که با سیاوش نخست به توران تاختید و پرخاشگری می کردید ولی بعد با هم صلح کردیم و با هم به سوران (سورچرانی) پرداختیم؟  من و تو با هم نان و نمک خورده ایم و با هم یک جای نشسته ایم و مهر پرورده ایم. تو از خاندانی والاگهر هستی و دریغ می باشد که در اینجا جان بگذاری. با من بیا و من ترا خویش خود می کنم. هنگامی هم که خویشاوندی و پیوند پدید آمد، آنگاه می توانیم در مورد چیزهای بیشتری هم با یکدیگر رایزنی کنیم.

اینجا اشاره پیران به ایجاد پیوند سببی میان جریره و سیاوش است که بهرام می بایست بیاد بیاورد. او روشن به بهرام گفت که به او همسری خواهد داد و او با تورانیان خویشاوند خواهد شد. او سپس به بهرام می گوید، تو اینجا پیاده در میان لشکری هستی که تاب دوام آوردن در برابر آنرا نداری.

بهرام ولی آشفته حال بود و محتوای پیام را دریافت نکرد از اینرو محترمانه به او پاسخ داد که ای پهلوان تنها خواهش من از تو اینست که به من یک اسپ بدهی تا بازگردم.

پیران به او گفت این امری نشدنی است. سواران و جنگجویان تورانی این را برنمی تابند که کسی بیاید و از میان ایشان بسی را بکشد و زخمی بکند و در پایان هم سوار بر اسب شده و باز گردد. آنها تو را خواهند کشت. آنچه را که من به تو پیشنهاد کردم برایت از همه بهتر است.

پیران پس از آن با دلی دردمند از نزد بهرام بازگشت. از میان پهلوانان تورانی تژاو که داماد افراسیاب نیز بود به نزد او شتافت و از سرانجام کار نبرد پرسید.

تژاو که مرز دار و شاهک نیز بود پیشتر از آن با بهرام و گیو و بیژن روبرو شده و نبردی را به بیژن باخته بود بطوریکه در اثنای جنگ مجبور به فرار شد و در حین فرار، همسر خود اسپینوی را نیز بر ترک اسب خود نشانده بود و اینگونه بار اسپ او زیاد و سرعت اسپش کم شده بود بطوریکه بیژن به او رسید و او برای اینکه بتواند فرار کند اسپنوی را بر زمین گذاشت ورفت. بیژن چون به اسپینوی رسید او را بر ترگ اسپ خود نشاند و به میان سپاه ایران بازگشت.

اکنون تژاو نزد پیران بود و از او حال جنگ را می پرسید. پیران پاسخ داد که بهرام مردی دلیر است و جنگیدن با او کار آسانی نیست. بهرام اما پیشنهادی را که من از سر مهر به او کردم و راهی را که به او نمایاندم، نپذیرفت.

تژاو که کینه اسپینوی را بر دل داشت گفت من اکنون می روم و کار او را یکسره می کنم. تژاو سپس لشکریان زیادی را با تیر و کمان و ژوبین با خود ببرد و آنها به پیرامون بهرام گرد آمدند. تژاو بهرام را نیزه بدست دید و به او گفت می خواهی به ایران بروی و سر خود را بلند بگیری؟ پایان کار خیلی ها را اینجا رقم زدی و اکنون زمان آنست که پایان کار خودت رقم خورده شود. 

نبرد در گرفت و بهرام دلیری ها نمود وکسانی چند را بکشت و یا زخمی کرد تا اینکه تژاو از پشت سر آمد و با شمشیر به او زد و دست او را از کتف جدا کرد. بهرام بر زمین افتاد و تژاو دلش بسوخت و روی خود را برگرداند و بازگشت تا پایان کار دردآلود او را نبیند:

به مهرش بدادم بسی پند خوب             نمودم بدو راه و پیوند خوب

سخن را نبد بر دلش هیچ راه               همی راه جوید به ایران سپاه

به پیران چنین گفت جنگی تژاو           که با مهر جان ترا نیست تاو

شوم گر پیاده بچنگ آرمش                 سر اندر زمان زیر سنگ آرمش

بیامد شتابان بدان رزمگاه                   کجا بود بهرام یل بی ‌سپاه

چو بهرام را دید نیزه بدست                یکی برخروشید چون پیل مست

بدو گفت ازین لشکر نامدار                پیاده یکی مرد و چندین سوار

به ایران گرازید خواهی همی              سرت برفرازید خواهی همی

سران را سپردی سر اندر زمان           گه آمد که بر تو سرآید زمان

پس آنگه بفرمود کاندر نهید                بتیر و بگرز و بژوپین دهید

برو انجمن شد یکی لشکری                هرآنکس که بد از دلیران سری

کمان را بزه کرد بهرام گرد                به تیر از هوا روشنایی ببرد

چو تیر اسپری شد سوی نیزه گشت       چو دریای خون شد همه کوه و دشت

چو نیزه قلم شد بگرز و به تیغ             همی خون چکانید بر تیره میغ

چو رزمش برین گونه پیوسته شد         به تیرش دلاور بسی خسته شد

چو بهرام یل گشت بی‌توش و تاو          پس پشت او اندر آمد تژاو

یکی تیغ زد بر سر کتف اوی              که شیر اندر آمد ز بالا بروی

جدا شد ز تن دست خنجرگزار             فروماند از رزم و برگشت کار

تژاو ستمگاره را دل بسوخت              بکردار آتش رخش برفروخت

بپیچید ازو روی پر درد و شرم            به جوش آمدش در جگر خون گرم

ادامه دارد


فرهنگی‌ - تاریخی‌ - صنعتی: نگرشی دیگر به شخصیت پیران در شاهنامه – بخش بیست وچهارم (farhangi-sanati.blogspot.com)

فرهنگی‌ - تاریخی‌ - صنعتی: نگرشی دیگر به شخصیت پیران در شاهنامه – بخش بیست و سوم (farhangi-sanati.blogspot.com)

فرهنگی‌ - تاریخی‌ - صنعتی: نگرشی دیگر به شخصیت پیران در شاهنامه – بخش بیست و دوم (farhangi-sanati.blogspot.com)

فرهنگی‌ - تاریخی‌ - صنعتی: نگرشی دیگر به شخصیت پیران در شاهنامه – بخش بیست و یکم (farhangi-sanati.blogspot.com)

 




Monday, 12 August 2024

دیده و دل

هر آنکو با چشمانش دل ببازد، بسیار پیش آید که دل از دست بدهد و دلبر را رها نماید چون دیگری را ببیند و اما چون کسی با دل عاشق شود، کمتر پیش آید که با دیدن شخصی دیگر عنان از کف بدهد.




Sunday, 11 August 2024

اثیر اخیستکی و مدح نظامی گنجوی

 

نخست اندکی از شهر و دیار اخیستک و اثیر اخیستکی بنویسم که سخندانی بود از آن شهر. برخی از پژوهشگران بر این باورند که اخیستک واژه ای است سغدی ریشه گرفته از واژه اخشید که خود از واژه اوستایی خشته به چم توانا ریشه گرفته است. بهر روی شهری بوده که در روزگاران پیش آباد و بر کرانه های سیردریا بنا شده بود.

پیرامون این شهر را شهرهایی مانند خوقند (در ازبکستان)، خجند (در تاجیکستان) و اوزگند (در قرقیزستان) گرفته بودند و خود اخیستک در ایالت فرغانه ازبکستان است. در کنار این شهر همچنین کان های سیم و زر یافت می شدند. با بر روی کار آمدن سامانیان اوضاع شهر رونق بیشتری هم بخود گرفت و سامانیان سکه های خود را در آنجا ضرب می کردند. شهر اخیستک که به سبب جنگهای سهمگینی که میان لشکریان چنگیز و سلطان محمد خوارزمشاه رخ داد بر اثر یورش مغول ها ویران شد و آنچه که نیز باقی مانده بود در زلزله سهمناکی که در سال 1620 میلادی رخ داد بکلی از میان رفت.

اثیر اخیستکی تقریبا یک سده پیش از این ماجراها بخاطر یورش قبایل غز به خراسان و کشتاری که به راه انداخته بودند و اثیر از آن با نام "وحشت خراسان" یاد می کند. بر خلاف سخنورانی چون انوری که نخست مداح سلطان سنجر بودند ولی پس از او در همان دیار ماندند و مداح دربار غزها شدند، اثیر اخیستک و نواحی خاوری را ترک کرده وبه باختر رفت و پس از اقامت در دیارهای گوناگون سرانجام  در آذربایجان ساکن شد و هم در آنجا (شهر خلخال) جهان را بدرود گفت. در همانجا بود که اثیر با نظامی گنجوی و هنرها و توانائیهایش آشنا شد و قطعه زیر را در مدح او سرود.

روان هر دو سخنگوی پارسی زبان شاد باد.

ای جره ی صید، جای دانش        پرواز گهت ورای دانش

پرورده برای ملک نطقت           در سایه پر همای دانش

چون چتر سخن جهان گشاید        در موکب تو لوای دانش

از قرصه نور ساخت ذهنت         گوی آن کله قبای دانش

از خاک در تو دیده ی عقل          زد کدیه توتیای دانش

گرد سم اسب تو لقب یافت           گویم که چه، کیمیای دانش

آئینه بخواه تا به بینی                  نور خرد و صفای دانش

تا چاک زنی مرقع چرخ              بر دوش فکن ردای دانش

بی مجمره نسیم طبعت                خرم نشود هوای دانش

بی شکر شکر تو بنالد                طوطی سخن سرای دانش

ای هدهد غیب را سلیمان           ایش الخبر از سبای دانش

هم خوان مسافران بالاست          ذهن تو بمرحبای دانش

یک خانه خدای میهمان دار         نامد چو تو در سرای دانش

بالای بساط آفرینش                   کامی است تو را بپای دانش

شیران سخن سگ تو گشتند         ای آهوی سبزه جای دانش

آن شد که زمانه را سزی تو         در عزم کله ربای دانش

با نافه دمد سخن ز لفظت            در باغ هنر کیای دانش

گلزار وجود بلبلان داشت            در بسته لب از نوای دانش

امروز ملک شهی روان است       در چتر سپهر سای دانش

یعنی که، بحق چو او نظامی است  در مرتبه پادشای دانش

ای ذات تو دانش مجسم                دایم بادا بقای دانش




Saturday, 10 August 2024

موزه لوور

 

در سده دوازدهم میلادی فیلیپ دوم نخستین پادشاه فرانسه (پادشاهان پیش از او شاهان فرانک بودند و فیلیپ نخستین شاه فرانک بود که خود را پادشاه فرانسه نامید) پس از شرکت در جنگهای صلیبی به اروپا بازگشت پاریس را به پایتخت خویش مبدل کرد و در آنجا به ساختن بناهایی چون دانشگاه پاریس و قلعه لوور در کنار رود سن برای پدافند شهر پاریس پرداخت. در آن هنگام فیلیپ هرگز تصور نمی کرد که قلعه ساخت او روزی بزرگترین موزه جهان و یکی از نامی ترین آنها بشود. قلعه لوور بعدها به مقر سکونت پادشاه فرانسه مبدل گردید تا اینکه لوئی چهاردهم در سده هفدهم میلادی ورسای را به مقر دائمی خویش برگزید و قلعه لوور دیگر دربار نبود.

این قلعه در روز دهم آگست سال 1793 بعنوان موزه به جهانیان معرفی شد و از آن روز تا کنون شمار زیادی از باشندگان کشورهای گوناگون به دیدن اشیای باستانی، فرهنگی، تاریخی و هنری که در این موزه قرار دارند، رفته اند.




Tuesday, 6 August 2024

گفتار امرداد 1403

 

هر اندازه که خردمندتر باشی و هرچه آگاهانه تر زندگی کنی، در نظر دیگران دیوانه تر به نظر می رسی.




Sunday, 4 August 2024

نامه های 4000 ساله حاوی متن اختلافات زناشویی در میان رودان

 

کاوش های انجام شده در شهر باستانی اور که در امپراتوری بابل قرار داشت دریچه خاصی را در مورد زندگی روزمره باشندگان آن زمان برای پژوهشگران گشوده است.  از جمله یافته ها: مکاتبات دو زوج از طریق الواح سنگی می باشد.

در هزاره چهارم پیش از زایش سومری ها شهر اور را در جنوب عراق کنونی بنا کردند.  حدود دو هزار سال پس از آن اور یک شهر بندری یک کلان شهر تجاری خیره کننده با ویلاهایی شده بود که در آنها عمدتاً افراد ثروتمند زندگی می کردند. از جمله این افراد ثروتمند زوج سین نادا Sin-nada و نوتوپتوم Nuṭṭtuptum  بودند که در حدود 1850 پیش از زایش در این شهر می زیستند.  باستان شناسان اکنون توانستند از طریق پیام هایی که بر روی لوح های گلی نوشته شده بودند، بینشی از زندگی مشترک ایشان به دست آورند. ترجمه آنها شواهدی از بحران ازدواج 4000 ساله را ارائه می دهند.

اختلافات زناشویی در هزاره دوم پیش از زایش مسیح

اکنون درباره سین نادا، شوهر و نویسنده خبر، معلوم شده است که او در آن زمان مقام و موقعیت مهمی در جامعه داشته: او متصدی دومین معبد مهم اور بوده است.  احتمالاً همین شغل باعث ایجاد مشاجره میان او و همسرش شده است. در حالی که یکی از "نامه ها" حاوی پیام "نگران نباش، من خوبم" است، دیگری حاوی جملاتی است: " نوتوپتوم، تو همیشه مرا متهم می کنی که از تو غافل هستم و اغلب اوقات دور هستماما این درست نیست!"  از اینجا تنها تا کلمات "این فقط به این دلیل است که ..." هنوز خوانا هستند.

یک تیم پژوهشی به سرپرستی بانو پروفسور دکتر آدلهاید اتو Prof. Adellheid Otto، رئیس موسسه باستان شناسی خاور نزدیک در دانشگاه لودویگ ماکسیمیلیان  (LMU)  در مونیخ  این کشف شگفت انگیز را انجام داد. در کاوشهای گوناگونی که  در سال های 2017، 2019 و 2022 انجام گرفتند، او و همکارانش ویلای این زوج را که تنها در طبقه همکف مساحتی بالغ بر 236 متر مربع را پوشش می داد، از دل خاک بیرون کشیدند. در آنجا آنها افزون بر گل نبشته هایی که بر رویشان به خط میخی نوشته شده بودند، اشیاء روزمره‌ی بی‌شماری دیگر را که به خوبی حفظ شده بودند، یافتند که امکان نتیجه‌گیری درباره زندگی روزمره این زوج را فراهم می‌کردند.

یافته های سرامیک و بقایای منسوجات اطلاعاتی در مورد کاربردهای 16 اتاق گوناگون در طبقه همکف ویلا را ارائه می دهند. همچنین بازمانده یک ژامبون در انباری نشان می دهد که آن دو چه چیز دوست داشتند بخورند. به گفته بانو اتو، این چیزها احتمالاً جا گذاشته شده اند زیرا این زوج به احتمال زیاد در سال 1835 پیش از زایش مجبور شده اند که از ویلای خود فرار کنند. سال 1835 زمان سرنگون شدن پادشاهی است که سین نادا برای او کار می کرد. پروفسور اتو می گوید: «سین نادا نیز ممکن است به قتل رسیده باشد یا دستکم مجبور شده باشد اور را ترک کند. این اتفاق مشکلات روزمره این زوج را به یکباره پایان داد.»

 نوتوپتوم زنی با فرهنگ و آموزشی بالا

اما یافته ها نه تنها اجازه می دهند تا در مورد زندگی روزمره این زوج نتیجه گیری شود، بلکه در مورد موقعیت زنان در جامعه در آن زمان نیز به چیزهایی پی ببریم. زیرا حتی اگر هر دو پیام یافت شده از سین نادا آمده باشند - به گفته پروفسور اتو، گل نبشته ها نشان می دهند که نوتوپتوم نیز می توانسته که بخواند و بنویسد. این باستان شناس می گوید: «به نظر می رسد او کتباً شوهرش را متهم کرده باشد.    پژوهشگران همچنین پیامی از پدرش پیدا کردند که خطاب به او بوده و او نیز حتما آن را خوانده بود..»

نوتوپتوم حتی ممکن است که از این مهارتهایش در زندگی حرفه ای خود استفاده کرده باشد. در انبار خوراکیهای ویلا، مکانی که در آن زمان مردان به ندرت به آنجا وارد می‌شدند، پژوهشگران دو متن آموزشی نیز یافتند. افزون بر آن آنها اتاقی در کنار آن انباری یافتند  که در آن به احتمال زیاد کلاسهای آموزش نوشتن برگزار می شدند.  باستان شناسان گمان می کنند که این نوتوپتوم بوده که این درس ها را ارائه می کرده است و این امر در آن زمان این اتفاق نادری نبود، به خصوص در شهر اور. 

بانو اتو می گوید: «سطح تحصیلات در آن زمان بسیار بالا بود و در مورد زنان نیز بهمین گونه بود.» این باستان شناس می گوید: «ما می دانستیم که از نظر تئوری زنان به عنوان آموزگاران وجود داشته اند، اما تاکنون هرگز نتوانسته بودیم آن را به گونه مستقیم در مورد یک نفر بخصوص مشخص کنیم.  این نیز به این سبب بود که به طور کلی آگاهی های کمتری در مورد زنان از این زمان وجود داشت. اگرچه تعداد زیادی از زنان در معابد و صومعه های اور به عنوان کاهنان اعظم و کاهنان خدمت می کردند، اما متونی که امروزه یافت می شوند عمدتاً از اداره هایی می آیند که توسط مردان اشغال شده بودند.






Thursday, 1 August 2024

رفتار گفتمانی شامپانزه ها شبیه به انسان است

 

پیشتر از این هم در مقاله  میمونها نیز همانند انسان به سوگ می نشینند  به تشابهات رفتاری میان میمون ها و انسان ها اشاره کرده بودم. اینک موردی دیگر که پژوهشگران دانشگاه سنت اندروز اسکاتلند به آن پی برده اند.

شامپانزه ها با استفاده از حرکات، با یکدیگر ارتباط چهره به چهره  برقرار می کنند. پیگیری زمان این "مکالمات" نیز بسیار شبیه به زمان معمول مکالمات میان انسانی (سوای تفاوت های ظریف میان فرهنگ های گوناگون) است.

شامپانزه ها بشدت اجتماعی هستند و برای آنها ارتباط غیرکلامی و چهره به چهره نقش اصلی را بازی می کند.

هنگامی که انسانها با یکدیگر گفتگو می کنند، به سرعت «توپ را به یکدیگر» پاس می دهند: یک نفر چیزی می گوید، دیگری به آن واکنش نشان می دهد و غیره.  وقفه های متقابل افراد در این گفتگوها نیز با قاعده است. زمان میان دو چرخش در گفتگوها به طور متوسط ​​200 میلی ثانیه است - سکونی که در بین فرهنگ ها نسبتاً ثابت است.  تیمی به سرپرستی نخستی ‌شناس کاترین هوبایتر از دانشگاه سنت اندروز در اسکاتلند اکنون در "Current Biology"   گزارش می‌دهد که شامپانزه‌ها با استفاده از ژست‌هایی در چارچوب ساختار زمانی مشابه، رو در رو با یکدیگر ارتباط برقرار می‌کنند.

در بسیاری از حیوانات، تبادل متناوب اطلاعات از فواصل کما بیش طولانی بگونه صدا کردن انجام می گیرد. اما در این میان میمون ها یک استثناء را تشکیل می دهند. هوبایتر و همکارانش برای اینکه جزئیات این رفتار میمون ها را بیشتر بررسی کنند بزرگترین مجموعه اطلاعاتی را در مورد پنج گروه میمونهای وحشی در خاور آفریقا جمع آوری کردند.

14 درصد از گفتگوهای میان دو میمون بگونه حرکات و اشارات بودند و آنها این کار را همانند و بگونه انسانها انجام می دادند. میمونها درست مانند انسانها میان گفتار حرکتی خود و پاسخ شنیدن حرکتی، به انجام دادن یک مکث کوتاه مبادرت می ورزیدند. هوبایتر در دنباله گفتار خویش ادامه داد که در قبایل گوناگون میمونی درست مانند قبایل و تیره های گوناگون انسانها همه حرکات و اشارات یکسان نیستند و یک معنا را نمی دهند. در میان انسانها دانمارکی های از همه آرامتر به پرسش ها پاسخ می دهند و در میان تیره های میمونی شامپانزه های سونسو در اوگاندا هستند که گفتمان حرکتی آرام دارند.   



Saturday, 27 July 2024

چرا هوش مصنوعی برای خواندن گل نبشته ها مناسب است؟

 

گل نبشته های بسیاری به خط میخی در انبارهای موزه های سراسر جهان انباشته شده اند: هوش مصنوعی رمزگشایی این گل نبشته ها را شتاب زیادی بخشیده است. این گل نبشته ها چه چیزهای جدیدی را در مورد شیوه زندگی در نخستین شهرهای بشریت به ما می گویند؟

نخستین بخش از تاریخ مدون انسان ها به خط میخی نوشته شده است. حدود پنج هزار سال پیش در سرزمینی که از دو سو به دجله و فرات منتهی می شد و میان رودان (به عربی بین النهرین) نام داشت، بابلی ها برای ما گل نبشته هایی به خط میخی بجای گزارده اند که بر روی آنها از سرودهای نظامی گرفته تا دستور تهیه خوراک، ستاره شناسی، امورات مالی و داستان ها و حتی سرگذشتها و گزارشات و نامه های کاملا شخصی برای ما به یادگار مانده اند. خط میخی بابلی ها مدتهاست که رمز گشایی شده است ولی با وجود در انبار موزه های جهان حدود نیم میلیون گل نبشته بابلی در اندازه های گوناگون وجود دارند که هنوز بازخوانی نشده اند.  

خواندن این گل نبشته ها و مهرهای گلی به هیچ روی آسان نیست زیرا حروف و واژه هایی که بر روی آنها قرار دارند به تناسب جای واقع بودنشان در جمله  و پشت سر هم قرار گرفتنشان موارد استفاده متعدد و در پی آن معانی نو با وزنها و اشارات گوناگون پیدا می کنند. بسیاری از این گل نبشته ها و مهرهای گلی بصورت کامل بدست ما نرسیده بودند بلکه با گذشت زمان شکسته شده بودند. کم پیش نیامده که تکه های جدا شده از یک گل نبشته به دست افراد گوناگون افتاده و از یکدیگر  جدا و از هم دور شده اند بگونه ای که بخش هایی از این اجزا که یک واحد را تشکیل می داند اکنون در موزه های گوناگون هستند. در گذشته اگر باستان شناسی می خواست محتوای نوشته های این گل نبشته ها را پیگیری کند، می بایستی آنرا نخست برای خود بر روی کاغذ بیاورد و سپس با آن به موزه و یا نبشته انباری برود و آنرا با محتویات گل نبشته های حاضر در آنجا مقایسه کند و احتمالا پیگیری کند.

از آنجا که خواندن این موارد بگونه الکترونیکی برای هوش مصنوعی آسانتر است، در نتیجه هوش مصنوعی موفق شد با دریافت نگاره هایی از تکه های از هم جداشده و در کنار هم قرار دادنشان مقادیر زیادی از این گل نبشته ها را خوانده و محتوای آنها را دریابد.

چندی پیش پژوهشگران دانشگاه ییل موفق شدند تا با کمک هوش مصنوعی دستور پخت غذاهایی را به انگلیسی برگردانده و آنها را بپزند. هنگامی که از آنها پرسیده شده بود که این دستور پخت را از کجا آورده اید؟ آنها به چند گل نبشته اشاره کرده و گفتند از اینجا. یکی از غذاها از لبو و گوشت گوسفند درست می شد و دیگری از تره و پیاز گویی که گیاه خواری آن زمان هم وجود داشته باشد و سومی هم ترکیبی بود از گوشت گوسپند با شیرترش. مزه این خوراکی ها برای امروزی ها نخست غریب و ناآشنا می نمودند ولی بزودی روشن گردید که آنها پس از مهیا شدن غذای کاملی را تشکیل می دهند.  




Sunday, 21 July 2024

کشف اسکلت 2400 ساله در انگلستان

 

گزارش پژوهش ها بر روی بقایای اسکلت یک زن از دوران عصر آهن که در انگلستان پیدا شده بود پایان وحشتناکی را برای او رقم می زند. یک اسکلت تقریباً 2400 ساله که در سال 2010 در روستای Winterborne Kingston در شهرستانی دورست در جنوب غربی انگلیس کشف شد که بار دیگر توجه پژوهشگران را به خود جلب کرد. نخستین تجزیه و تحلیل های انجام شده بر روی اسکلت این زن نشان دادند که متوفی باید در طول زندگی خود رنج قابل توجهی را متحمل شده باشد.

 ادامه پژوهش های اخیر حتی نتایج ترسناک تری را نشان داده است.

به گفته مایلز راسل سرپرست تیم پژوهشگران از دانشگاه بورنموث، شرایط غیرعادی دفن نشان می دهد که این زن به صورت آیینی قربانی شده است. مارتین اسمیت، انسان‌شناس پزشکی قانونی از همان دانشگاه توضیح می‌دهد: «در دفن‌های دیگری که پیدا کردیم، با مردگان با احترام رفتار شد و با دقت در گودال قرار گرفتند. اما در مورد این زن بیچاره اینطور نبود.»

استخوان های کشف شده نشان می دادند که مقتول با ضربه چاقو به گردن کشته شده است.  ستون فقرات نیز نشانه هایی از کار سخت و شکستگی دنده ها را نشان می داد.  

تجزیه و تحلیل ایزوتوپی دندان‌های این زن نیز حاوی ایزوتوپ‌هایی بودند که نشان می‌دهند زن ممکن است از منطقه‌ای که در آن پیدا شده است نیامده باشد. حتی همانگونه که اسمیت استدلال می کند، او ممکن است از جنوب انگلستان یا حتی یک کشور اروپایی دیگری آمده باشد.

سبب قطعی چگونگی شکستن دنده های اسکلت زن جوان را نمی توان مشخص کرد. با این حال، تیم پژوهشی بر این باور است که به احتمال زیاد آنها چند هفته پیش از قربانی کردن او بوجود آمده اند و بنابراین بخشی از این مراسم نبوده اند. این یک موضوع را نیز مشخص می کند. از آنجا که منطقه ای که اسکلت در آن پیدا شده در 2400 سال پیش منطقه کشاورزی بوده که در آن کارهای سخت انجام می گرفتند، این زن غیربومی که به احتمال زیاد از جای دیگری به آنجا آمده یا آورده شده بود با دنده های شکسته دیگر نمی توانست درست کار کند و از اینرو بهترین کاندیدا برای قربانی شدن به درگاه خدایان بود.