جستجوگر در این تارنما

Monday, 26 June 2023

نگرشی دیگر به شخصیت پیران در شاهنامه – بخش چهارم

 

از آنجایی که رستم دیگر در میان لشکریان و در دایره مشاوران سیاوش حضور نداشت زیرا که پیشتر از آن از سوی او به نزد کیکاووس فرستاده شده بود، سیاوش بر آن شد با دو پهلوان دیگر ایرانی که نیکو اندیش و خرد ورز و از دوستان و یاران او بودند گفتگو کند. ایندو پهلوان یکی بهرام  پسر گودرز و برادر گیو و دیگری زنگه شاوران هستند. او نخست داستان سودابه و عشق کیکاووس به او و موقعیتی که سودابه در دربار ایران داشت و کینه ای که اکنون از سیاوش به دل گرفته بود را به یاد ایشان آورد:

بدیشان چنین گفت کز بخت بد              فراوان همی بر تنم بد رسد

بدان مهربانی دل شهریار                    بسان درختی پر از برگ و بار

چو سودابه او را فریبنده گشت              تو گفتی که زهر گزاینده گشت

شبستان او گشت زندان من                  غمی شد دل و بخت خندان من

چنین رفت بر سر مرا روزگار             که با مهر او آتش آورد بار

و در دنباله ماجرا سیاوش سبب خواستار رفتن به بلخ شدن را در پیش از آن و بردن لشکر به جنگ با سپاهیان متجاوز تورانی را برایشان شرح داد و اینکه آهنگ او از این به بلخ رفتن، رفتن به جایی برای آسودن نبوده و او این را خوب می دانست و با وجود این برای دور شدن از دربار پدر و بلایای دربار و حرمسرای او، انجام دادن این ماموریت را به پدرش پیشنهاد کرده و او نیز پذیرفته است:

گزیدم بدان شوربختیم جنگ                 مگر دور مانم ز چنگ نهنگ

به بلخ اندرون بود چندان سپاه              سپهبد چو گرسیوز کینه‌ خواه

نشسته به سغد اندرون شهریار              پر از کینه با تیغ زن صدهزار

برفتیم بر سان باد دمان                      نجستیم در جنگ ایشان زمان

چو کشور سراسر بپرداختند                گروگان و آن هدیه‌ها ساختند

همه موبدان آن نمودند راه                   که ما بازگردیم زین رزم‌ گاه

پسندش نیامد همی کار من                   بکوشد به رنج و به آزار من

به خیره همی جنگ فرمایدم                بترسم که سوگند بگزایدم

وراگر ز بهر فزونیست جنگ              چو گنج آمد و کشور آمد به چنگ

چه باید همی خیره خون ریختن؟           چنین دل به کین اندر آویختن؟

همی سر ز یزدان نباید کشید                فراوان نکوهش بباید شنید

دو گیتی همی برد خواهد ز من             بمانم به کام دل اهرمن

نزادی مرا کاشکی مادرم                    وگر زاد مرگ آمدی بر سرم

که چندین بلاها بباید کشید                   ز گیتی همی زهر باید چشید

بدین گونه پیمان که من کرده‌ام              به یزدان و سوگندها خورده‌ام

اگر سر بگردانم از راستی                  فراز آید از هر سویی کاستی

سیاوش سپس به آنها گفت که کردگار چنین پیمان شکنی و صلح شکنی را نخواهد پسندید و من در هر دو جهان به بلا گرفتار خواهم شد. بهرام و زنگه شاوران کوشش کردند که راضیش سازند تا بفرمان شاه عمل کند ولی او پاسخ داد که من فرامین شاه را گرامی می دارم ولی در برابر یزدان من باید پاسخگو باشم:

چنین داد پاسخ که فرمان شاه                برانم که برتر ز خورشید و ماه

ولیکن به فرمان یزدان دلیر                 نباشد ز خاشاک تا پیل و شیر

کسی کاو ز فرمان یزدان بتافت            سراسیمه شد، خویشتن را نیافت

به گمان من فردوسی در این دو بیت آخر بسیار کوتاهتر و بسیار زیباتر از مولوی بلخی به فلسفه رابطه بی واسطه میان خدا و انسان پرداخته است.

سیاوش سپس ادامه داد و به آن دو پهلوان گفت کیکاووس می خواهد که من دستهایم را به خون تورانیانی که با آنها پیمان کرده ام، بیالایم و من نمی دانم که انجام این کار چه خواهد بود. شما نیز اگر اکنون دلتان از گفتار من سیاهی گرفت، کار خودتان را بکنید و به گفتار من توجهی نکنید:

اگر تیره‌تان شد دل از کار من              بپیچید سرتان ز گفتار من

فرستاده خود باشم و رهنمای                بمانم برین دشت پرده‌سرای

دل تیره شده یا دل سیاهی گرفتن از کسی و یا از چیزی اصطلاحی است که هنوز هم در میان دوستان تاجیک و افغان رواج دارد و منظور از آن از چیزی یا کاری یا کسی ناراحت و یا ناراضی شدن به میزان خیلی زیاد است. سیاوش سپس ادامه داد:

شوم کشوری جویم اندر جهان              که نامم ز کاووس ماند نهان

دو پهلوان باز کوشیدند تا سیاوش را بر آن دارند که برای کیکاووس نامه ای بنویسد و از او دلجویی کند اما سیاوش به آنها گفت خوی بد کیکاووس مانع از آن است که حرف بشنود. بهرام و زنگه از رفتن و جدا شدن او گریان شدند:

سیاوش چو پاسخ چنین داد باز              بپژمرد جان دو گردن فراز

ز بیم جداییش گریان شدند                   چو بر آتش تیز بریان شدند

همی دید چشم بد روزگار                    که اندر نهان چیست با شهریار

نخواهد بدن نیز دیدار او                     ازآن چشم گریان شد از کار او

چنین گفت زنگه که ما بنده‌ایم               به مهر سپهبد دل آگنده‌ایم

فدای تو بادا تن و جان ما                    چنین باد تا مرگ پیمان ما

سیاوش سرانجام به زنگه شاوران گفت که به نزد افراسیاب برو و داستان را برای او شرح بده و به او بگو که سیاوش و همراهانش می خواهند از کشور تو گذر کنند و برای این کار از تو اجازه می خواهند. او به سبب پیمانی که با تو بسته از جنگیدن با تو سر می زند و این کار او برای تو نوش و برای سیاوش نیش است:

چو پاسخ چنین یافت از نیکخواه            چنین گفت با زنگه بیدار شاه

که رو شاه توران سپه را بگوی            که زین کار ما را چه آمد به روی

ازین آشتی جنگ بهر منست                همه نوش تو، درد و زهر منست

ز پیمان تو سر نگردد تهی                  وگر دور مانم ز تخت مهی

جهاندار یزدان پناه منست                    زمین تخت و گردون کلاه منست

و دیگر که بر خیره ناکرده کار             نشایست رفتن بر شهریار

یکی راه بگشای تا بگذرم                   بجایی که کرد ایزد آبشخورم

یکی کشوری جویم اندر جهان              که نامم ز کاووس ماند نهان

ز خوی بد او سخن نشنوم                   ز پیگار او یک زمان بغنوم

سپس رو به بهرام کرده و او را گفت این سپاه و خزانه سپاه را نگاه دار تا طوس برسد و سپس همه چیز را همانگونه که از من گرفتی به او بسپار:

ازآن پس بفرمود بهرام را                   که اندر جهان تازه کن کام را

سپردم ترا تاج و پرده‌سرای                 همان گنج آگنده و تخت و جای

درفش و سواران و پیلان کوس             چو ایدر بیاید سپهدار طوس

چنین هم پذیرفته او را سپار                 تو بیدار دل باش و به روزگار   

زنگه شاوران با صد سوار بسوی افراسیاب به راه افتاد. خبر آمدن زنگه شاوران با صد سوار در پایتخت توران سر و صدایی به پا کرد و در پیش دربار افراسیاب سرداری بنام طورگ به پیشواز زنگه شاوران رفت و سبب آمدن او را پرسید و چون شنید که او حامل پیامی از سوی سیاوش برای افراسیاب است، زنگه شاوران را به درون دربار راه داد و او را بنزد افراسیاب برد.

افراسیاب هم هنگامی که او را بدید بنواخت و گرامی داشت و سپس سبب آمدن را از او پرسید و زنگه شاوران ماجرا را همانطور که سیاوش گفته بود برای او باز گفت. افراسیاب از شنیدن آنچه که رفته بود، ناراحت شد ولی امر کرد که  برای زنگه شاوران جایگاهی مناسب به  قدر و مقام او تهیه کردند و سپس بزرگان خویش را برای رایزنی فراخواند:

چو بشنید پیچان شد افراسیاب               دلش گشت پر درد و سر پر ز تاب

بفرمود تا جایگه ساختند                     ورا چون سزا بود بنواختند

چو پیران بیامد تهی کرد جای              سخن رفت با نامور کدخدای

از اینجا پیران دوباره به گونه بسیار موثر و برجسته ای به داستانهای شاهنامه باز می گردد و تا پایان داستان دوازده رخ نقش های بسیار پر رنگ و تعیین کننده و چند بعدی ایفا می کند. در مورد ارزش گذاری این نقش ها می توان بسیار گفت و خواهیم دید که ایرانی ها و تورانی ها در این امر آرا و نظرات گوناگونی داشتند.

فراموش نمی کنیم که همه این وقایع در زمانهایی اتفاق می افتند که روابط و ضوابط افراد بر اساس اصول از پیش تعریف شده قبیله ای (بر مبنای جایگاه افراد در پیوندهای خاندانی و نژادی) استوار بودند. از اینرو نقش افرادی که به دلایلی (بیشتر دلایل فردی) از روابط و ضوابط دوری می جستند و یا آنها را ارج می نهادند و می پروردند، می توانستند بگونه چشمگیری کم رنگ و یا برجسته شود.

افراسیاب داستان همه کارهای سیاوش و بد کاری های کیکاووس را از آغاز تا انجام (کران تا کران) برای پیران باز گفت و از او چاره جویید:

ز کاووس وز خام گفتار او                  ز خوی بد و رای و پیگار او

همی گفت و رخساره کرده دژم            ز کار سیاووش دل پر ز غم

فرستادن زنگهٔ شاوران                      همه یاد کرد از کران تا کران

بپرسید کاین را چه درمان کنیم؟            وزین چاره جستن چه پیمان کنیم؟

و پیران در تمام وقت ساکت نشسته و با دقت به گفته های او گوش داد. بطور کلی نخست گوش فرا دادن و سپس مناسب با شنیده ها سخن گفتن از مزایایی است که همگان ندارند و چه بسا سختیهایی که پیش نیایند اگر پیش از دهان به گفتن گشودن به سخن ها گوش فرا داده شود.

اینجا پیران با توجه به روابط خاندانی و قبیله ای که وجود داشت و هم چنین خیرخواهی که الزاما نیز بدور از پاسداری از منافع ملی تورانیان نیست به زیبایی و با منطقی استوار سخنانی به افراسیاب گفت و به او پیشنهاداتی کرد که می تواند تا به امروز هم  برای خیلی ها الگوی بسیار مناسبی باشد.

او نخست همانگونه که در آن هنگام رسم بوده، شخص شاه را ستود تا بتواند به گفتار خویش ادامه دهد:

بدو گفت پیران که ای شهریار              انوشه بدی تا بود روزگار

تو از ما به هر کار داناتری                 به بایستها بر، تواناتری

در اینجا خیلی کوتاه نیز به این اشاره نمایم که افراسیاب خودکامه بود و تا پایان کار خویش نیز خودکامه باقی ماند، درست مانند کیکاووس ولی برتری که افراسیاب نسبت به کیکاووس داشت این بود که افراسیاب اندرز و پند دیگران را هم شنیده و گاهی به آنها گوش فرا می داد.

باری پیران به افراسیاب گفت که این شاهزاده از مال جهان بی نیاز است و چیزهایی را که مطابق رسوم وسنن جزو میراث او هستند را هم، کسی نمی تواند از او بگیرد. از نظر هوش و دانش و فرزانگی نیز کسی مانند او پیدا نمی شود. چنان فرزانه است که تاج و تخت را به کنار گذاشت و به فرمان خیره پدرش گوش فرا نداد همه اینها به این معنا می باشد که اگر او به جنگ با تو برنخاست از کم هوشی و دیوانگیش نبوده بلکه از فرهیختگی او بوده و اکنون این شخص از تو درخواست می کند که بگذاری از کشورت گذر کند:

گمان و دل و دانش و رای من              چنینست اندیشه بر جای من

که هر کس که بر نیکوی در جهان        توانا بود آشکار و نهان

ازین شاهزاده نگیرند باز                    زگنج و ز رنج آنچ آید فراز

من ایدون شنیدم که اندر جهان              کسی نیست مانند او از مهان

به بالا و دیدار و آهستگی                   به فرهنگ و رای و به شایستگی

هنر با خرد نیز بیش از نژاد                ز مادر چنو شاهزاده نزاد

بدیدن کنون از شنیدن بهست                گرانمایه و شاهزاد و مهست

وگر خود جز اینش نبودی هنر             که از خون صد نامور با پدر

برآشفت و بگذاشت تخت و کلاه            همی از تو جوید بدین گونه راه

او پس از توصیف سیاوش برای افراسیاب اینگونه ادامه داد که سیاوش جوان است و پدرش پیر. روزی فراخواهد رسید که این پدر پیر دیگر در میان ما نیست و مردمان بدنبال سیاوش خواهند فرستاد و او را که نسبت شاهی دارد، پادشاه خویش خواهند کرد. هرگاه که چنین شود تو در همسایگی خود کشوری خواهی داشت که پادشاهش نه تنها با تو جنگی نخواهد داشت بلکه تا اندازه ای نیز خود را مدیون مهربانی های تو می داند.

از آن گذشته اگر تو تنها به او اجازه گذر کردن از توران را بدهی مردمان کشور خود تو از کوچک و بزرگ گرفته در مورد این کار تو چه خواهند گفت؟ آنها خواهند گفت که شاهزاده ای غریبه بخاطر پای ننهادن بر سر پیمان و جنگ نکردن با تو آنهم در زمانی که توان نظامی بیشتری داشت، از تخت و تاج خود گذشت و کشور خویش را هم ترک کرد و تو تنها به او راه دادی که از کشورت بگذرد و به جای دیگری برود و بجز این هیچ سپاسگزاری دیگری از او نکردی و این امری خردمندانه نمی باشد.

اگر شاه روا بداند، نامه ای برای او فرستاده و او را چون فرزندی بنزد خویش بخواند و اندر خور او به او در دستگاه خود مقامی بدهد.

رواتر نیز می باشد که او را همینجا در نزد خود نگاه داشته و دخترت را نیز بهمسری او درآوری تا وابسته به تو گردد (پیمان خانوادگی و نزدیکی به سبب خویشاوندی). اگر سیاوش اینگونه در کشورت بماند، کشورت نیز آرام خواهد ماند:

نه نیکو نماید ز راه خرد                     کزین کشور آن نامور بگذرد

ترا سرزنش باشد از مهتران                سر او همان از تو گردد گران

و دیگر که کاووس شد پیرسر              ز تخت آمدش روزگار گذر

سیاوش جوانست و با فرهی                 بدو ماند آیین و تخت مهی

اگر شاه بیند به رای بلند                     نویسد یکی نامهٔ سودمند

چنان چون نوازنده فرزند را                نوازد جوان خردمند را

یکی جای سازد بدین کشورش              بدارد سزاوار اندر خورش

بر آیین دهد دخترش را بدوی               بداردش با ناز و با آبروی

مگر کاو بماند به نزدیک شاه               کند کشور و بومت آرامگاه

ادامه دارد


 

فرهنگی‌ - تاریخی‌ - صنعتی: نگرشی دیگر به شخصیت پیران در شاهنامه – بش سوم (farhangi-sanati.blogspot.com)

فرهنگی‌ - تاریخی‌ - صنعتی: نگرشی دیگر به شخصیت پیران در شاهنامه – بخش دوم (farhangi-sanati.blogspot.com)

فرهنگی‌ - تاریخی‌ - صنعتی: نگرشی دیگر به شخصیت پیران در شاهنامه – بخش یک (farhangi-sanati.blogspot.com)