همانگونه که گفته شد سیاوش از میان همراهانش که در سپاه ایران بودند بهرام را که از یاران نزدیکش بود، بخواند و درفش و سپاه و گنج را همه به او سپرد تا با آمدن سپهدار طوس نوذر آنها را به او تحویل دهد. پس از آن او به دیگر سران سپاه ایران گفت تا آمدن طوس همگی به فرمان بهرام باشید و سپس ادامه داد هم اکنون نیز پیران ویسه از رودخانه آمودریا گذشته و به خاک ایران آمده و برای من از سوی افراسیاب پیام آورده است. شما نیز همگی آماده باشید که وظایفی که به شما محول شده را بخوبی انجام دهید و انتظارات ایرانیان را برآورید (بنظر می رسد که پیران بلافاصله پس از دادن پیام افراسیاب به سیاوش، دوباره از آمو گذشته و به سمت توران رفته باشد، زیرا با گذشتن سیاوش از آمودریا، پیران به پیشوازش میآید). پهلوانان ایران نیز همگی پس از سخنانش در برابر او ادای احترام کردند:
همی بوسه دادند گردان زمین برآن خوب سالار با آفرین
بهرام یاور سیاوش و فرد مورد اعتماد او را بایستی در نظر داشته باشیم. در دنباله داستان سیاوش درشاهنامه و در این نوشته به بهرام دوباره باز خواهیم گشت.
شب همان روز بهنگام فرورفتن آفتاب سیاوش نیز جگرخون به سمت آمودریا به راه افتاد و با گذشتن از آمودریا وارد شهر ترمذ شد:
چو خورشید تابنده بنمود پشت هوا شد سیاه و زمین شد درشت
سیاووش لشکر به جیحون کشید به مژگان همی از جگر خون کشید
شهر ترمذ که از روزگاران کهن وجود داشت، امروزه هم هنوز در جوار آمودریا و در مرز ازبکستان به افغانستان پابرجاست و مردمانش به زبان فارسی (گویش تاجیکی) و ازبکی سخن می گویند. کاوش های باستانی پیرامون این شهر از قدمتی بیشتر از 2500 سال برای این شهر سخن می گویند. این امر از این نظر با اهمیت است که در اسطوره های ایرانی از ترمذ نام برده شده است، پس می توان گمان برد که خود آن اسطوره ها نمی توانند عمری بیشتر از شهر ترمذ داشته باشند.
برخی بر این باورند که نام شهر ریشه سانسکریت داشته و به سانسکریت ترماتو به چم "بر روی شن های کنار رودخانه" بوده است. سانسکریت زبان دیوانی پادشاهی کوشان بود که برای مدتی از پیشاور و سند تا مرو و خوارزم را به زیر سلطه خویش داشتند.
برخی دیگر نیز می گویند که واژه ترمذ از واژه یونانی ترموس به چم گرم یا داغ سرچشمه می گیرد. یونانی ها از 331 پیش از زایش مسیح و پیش از کوشانی ها در آن منطقه بودند. از آنجا که کاوشهای باستانی پیرامون این شهر به یافته شدن چیزهایی انجامیده که مربوط به وجود داشتن این شهر در دوران 500 سال پیش از زایش مسیح و حتی زودتر از آن می باشند، تئوری های ریشه یونانی و کوشانی داشتن نام ترمذ چندان استحکامی نخواهند داشت. مگر اینکه بپذیریم پیش از آنهم این شهر وجود داشته و در گاه یونانیها و یا پادشاهی کوشانی تغییر نام داده است، زیرا آثار باستانی 2500 ساله پیرامون این شهر بدست آمده اند.
شهر ترمذ Termez واقع در ازبکستان و در مجاور مرز افغانستان
با خبر ورود سیاوش به ترمذ مردمان توران از ترمذ تا به چاچ (تاشکند) با زدن بر روی طبل و نواختن نقاره و صرف خوردنی و نوشیدنی چنان به خوش آمد گویی و شادی کردن پرداختند که گوئی در عروسی شرکت کرده باشند:
چو آمد به ترمذ درون بام و کوی بسان بهاران پر از رنگ و بوی
چنان بد همه شهرها تا به چاچ تو گفتی عروسیست با طوق و تاج
در همه توران از آمودریا (ترمذ) گرفته تا به سیردریا (چاچ) همه مردمان از آمدن سیاوش خوشحالی می کردند. بنظر می رسد که چاچ یکی از شمالی ترین شهرهای توران بوده است.
شاهزاده جوان بهمراه ملازمانش پس از ترک ترمذ به قچقارباشی رسیدند. در آنجا چون پیران ویسه از آمدن سیاوش آگاه شد بهمراه هزار نفر افراد گزیده شده از میان خویشاوندان خود بهمراه چهار پیل سپید و 100 اسپ زرین لگام به پیشواز او به راه افتادند:
چنین تا به
قچقار باشی براند فرود آمد
آنجا و چندی بماند
چو آگاهی آمد
پذیره شدند همه سرکشان با
تبیره شدند
ز خویشان
گزین کرد پیران هزار پذیره شدن را
برآراست کار
بیاراسته چار
پیل سپید سپه را همه داد
یکسر نوید
یکی برنهاده
ز پیروزه تخت درفشنده مهدی
بسان درخت
سرش ماه زرین
و بومش بنفش به زر بافته پرنیایی
درفش
ابا تخت زرین
سه پیل دگر صد از ماهرویان
زرین کمر
سپاهی بران
سان که گفتی سپهر بیاراست روی
زمین را به مهر
صد اسپ گرانمایه با زین زر به دیبا بیاراسته سر به سر
محل دقیق قچقارباشی مشخص نیست. برخی گمانهایی در مورد محل آن زده اند و حتی در میان این گمانها نام بیشکک پایتخت کنونی قرقیزستان نیز برده شده است. من این فرض را نه تنها درست نمیابم بلکه گمراه کننده نیز می دانم. من نیز محل دقیق قچقار را نمی دانم تنها پذیرش بیشکک بعنوان محل قچقارباشی را بر نتابیده و گمان دیگری برای محل تقریبی آن دارم.
برای اینکار نخست بر روی نقشه جغرافیایی مکان شهر بیشکک در قرقیزستان (مشخص شده با رنگ آبی بر روی نقشه) و شهر ترمذ در مرز ازبکستان و افغانستان ( بر روی همان نقشه با رنگ قرمز) را در زیر به نمایش می گذارم تا راحت تر بتوانم منظور خود را بیان کنم.
موقعیت ترمذ (قرمز) نسبت به بیشکک (آبی) با فاصله تقریبی 1200 کیلومتر از یکدیگر
اگر قچقار باشی را بیشکک بپنداریم با مشکلی جغرافیایی روبرو خواهیم شد. بیشکک از ترمذ بسیار دورتر بود تا سمرقند ( در نقشه با خط زرد مشخص شده) از ترمذ و منطقی بنظر نمی رسد که سیاوش برای رفتن به دربار افراسیاب از کنار سمرقند گذشته باشد تا به قچقار باشی (بیشکک ؟؟!!) برسد و سپس دوباره به سمت سمرقند بازگردد.
چرا سمرقند بایستی پایتخت اسطوره ای افراسیاب باشد؟ از اینرو شهر سمرقند بعنوان پایتخت اسطوره ای افراسیاب فرض شده زیرا که افراسیاب خود در جایی گفته بود به سغد می باشد ( به سغدیم و این پادشاهی جداست) و نامی ترین شهرهای سغد آنزمان نیز سمرقند و بخارا بودند که تاریخی 2600 ساله دارند. تقریبا هم سن شهر ترمذ. بنابراین اگر از ترمذ نام برده می شود، بایستی در چنین رابطه هایی از شهرهای همزمان با آن نیز نام برده شده و این شهرها مد نظر قرار بگیرند.
این دو شهر امروزه جزو کشور ازبکستان می باشند و هنوز هم مردمان بسیاری در این دو شهر به زبان فارسی با گویش تاجیکی سخن می گویند. سمرقند در سیصد کیلومتری جنوب غربی تاشکند (در نقشه با خط سبز) واقع شده و بخارا در دشت زرافشان و پانصد کیلومتری غرب تاشکند قرار دارد که در نقشه نیامده است.
البته خجند و پنجکنت نیز از شهرهای نامی سغد بودند ولی هر دوی آنها در سده پنجم و ششم میلادی بنا گشتند و نمی توانند پایتخت اسطوره ای افراسیاب بوده باشند زیرا بعید بنظر می رسد که این اسطوره ها در سده ششم میلادی یعنی کوتاه پیش از یورش عربها به ایران بوجود آمده باشند.
در مورد سمرقند باید اینرا نیز یادآور کنیم که این شهر در گاه هخامنشیان هم مرکز ساتراپی سغدیانه بوده است از اینرو پایتخت اسطوره ای افراسیاب بودنش برازنده تر می نماید تا هر شهر دیگری.
بنابراین محل تقریبی قچقارباشی منطقی بنظر می رسد که جایی نزدیک به ختن و میان ترمذ و سمرقند بوده باشد.
اینجا نظر خواننده گرامی را به چیز دیگری نیز جلب می کنم. ترمذ که در مرز میان افغانستان و ازبکستان قرار دارد، در باختر کوه کلات افغانستان که در ولسوالی بدخشان است، می باشد. این موضوع با اهمیتی است و در صفحات بعد به کوه کلات خواهیم رسید و آنجا نیز از نزدیکی آن با ترمذ سخن خواهیم گفت و خواهیم دید که چرا چیزی که اکنون هیچ معنایی ندارد، بناگاه مهم می شود و می تواند پاسخگو به چه پرسشی باشد؟ اینجا تنها در کنار شهر ترمذ از آن یاد کردم.
پس از گذشتن سیاوش و همراهانش از ترمذ و طی کردن مسافتی، سپهسالار توران پیران ویسه از آمدنش آگاه می شود و به پیشوازش می رود. ما پیشتر گفتیم و در شاهنامه نیز بارها بطور مستقیم و غیرمستقیم اشاره شده است که پیران از ناحیه پادشاهی باستانی ختن بود. نقشه ختن را هم در چند صفحه پیشتر دیدیم.
با وجودی که
حدود سرزمین های خاندان ویسه را نمی توان با دقت کامل مشخص کرد ولی بطور تقریبی
قریب به یقین می توان گستره سرزمینی را که پیران در اختیار داشت از صحرای تاریم تا
کشمیر پنداشت و بخاطر همسایگی مستقیمش با کشورهای ایران، توران، شمال هند، غرب چین
و نواحی اسکان یافته توسط قبایل ترک در ختن موقعیت استراتژیکی بسیار مهمی در
داستانهای شاهنامه دارد که در داستانهای گوناگون و جنگ های گوناگون نمایان می شوند.
اگر پیران و ویسه شخصیت های حقیقی می بودند، نمی توانستند به زمانهایی پیشتر از
سده دوم پیش از میلاد زیسته باشند. زیرا قبایل ترک متحدین ایشان نخست از سده نخست
پیش از میلاد به منطقه تاریم و سپس ختن وارد شدند (ن. ک. به پادشاهی
باستانی ختن و شاهنامه ) و ( هند و
اروپائیهای چینی).
باری خاقان چین،
سواران ترک و شاهان هند در شاهنامه بارها متحدین پیران در جنگها بودند. به این
موضوع باز هم خواهیم رسید و به آن اشاره خواهیم کرد. همسایه مستقیم بودن ختن و هند
و داشتن رابطه خوب میان ایندو در جنگ افراسیاب با نوذر در آغاز شاهنامه به کمک
ویسه پدر پیران هم آمده بود که از آن در نوشته مربوط به نوذر یاد کرده ام و اینجا
نیز کوتاه به آن اشاره می کنم.
زمانی که ویسه
پدر پیران در میدان جنگ با قارن، پدربزرگ گودرز روبرو می شود برای تضعیف روحیه او
می گوید که از هند (شهر قنوج در هند) تا کابلستان و شهر بست و زابلستان در دست
ماست و شاه شما نیز در دست ما اسیر است:
چو از پارس
قارن به هامون کشید ز دست
چپش لشکر آمد پدید
ز گرد اندر
آمد درفش سیاه سپهدار
ترکان به پیش سپاه
رده برکشیدند
بر هر دو روی برفتند
گردان پرخاشجوی
ز قلب سپه
ویسه آواز داد که
شد تاج و تخت بزرگی به باد
ز قنوج تا مرز کابلستان همان تا در بست و زابلستان
همه سر به سر
پاک در چنگ ماست بر ایوانها
نقش و نیرنگ ماست
کجا یافت
خواهی تو آرامگاه؟ ازآن
پس کجا شد گرفتار شاه
همین همسایگی استراتژیک میان پادشاهی کنفدراتیو ختن و هند و بر اثر آن جهت شدیدا آسیب پذیر بودن نظامی جناح خاوری گستره ایران بود که سبب شد کیکاووس به خاندان سام پیشنهاد کند که خطه کشمیر را به زیر فرمان خویش درآورد تا تعادل استراتژیکی میان متحد ایران (زاولستان و خاندان سام) و متحد توران (ختن و خاندان ویسه) برقرار گردد و بدینگونه جناح خاوری سرزمینهای ایران به راحتی ضربه پذیر نباشد. امروزه هم منطقه کشمیر که اهمیتی استراتژیک دارد میان کشورهای هند و چین و پاکستان تقسیم شده و میدان نزاع و مورد علاقه هر سه کشور می باشد. از آن پس بود که هر گاه شهروندان چینی و ترک ختن و یا شاهک های هندی می خواستند در جنگی به کمک خاندان ویسه و پیران بیایند می بایستی این کار را از مسیر ختن انجام داده و نهایتا از شمال آمودریا به سمت سرزمینهای ایرانی حرکت کنند.
خاطر نشان نیز سازم که منظور از سواران چینی به احتمال زیاد چینی های مهاجر و فراری بودند که در سرزمین ختن زندگی می کردند و از اینرو شهروندان ختن بودند و نه خود کشور چین. همینطور منظور از شاهان هندی شاهان کوچک مناطقی در شمال هند بودند و نه شاه همه سرزمین شبه قاره هند. در جنگ کاموس با رستم به این موضوع بیشتر می پردازیم.
اینگونه آمودریا به مرزی استراتژیک میان ایران و توران مبدل گشت که گذر کردن یکی از طرفین از آن به معنای تهاجم و جنگ به تمام معنی بود. هر گاه که سپاهیان یکی از دو کشور از این مرز گذر می کرد بلافاصله متحدان طرف مقابل به دور هم گرد آمده و به دفاع می پرداختند. ناگفته نیز نماند که در شاهنامه در برخی جاها نیز سرزمینهای ورای سرخس بطور ضمنی به عنوان گستره توران خوانده شده اند که با پیشتر رفتن این نوشته به آنها خواهیم رسید.
هنگامی که سیاوش از ترمذ گذر کرد و به راه خویش ادامه داد، این کار را چندان دور از سرزمین های واگذاشته شده به خاندان ویسه نمی تواند کرده باشد. پیران نیز توانست با آگاهی یافتن از سفر سیاوش خیلی زود با هزار نفر از خویشان و بستگانش بیدرنگ خود را به او برساند. آنها در قچقارباشی یکدیگر را ملاقات کردند.
با مراجعه به گفته افراسیاب که در آغاز جنگ تورانیان با سیاوش در ابتدا سرزمین خویش را اینگونه تعریف کرده بود:
زمین تا لب رود جیحون مراست به سغدیم و این پادشاهی جداست
اینگونه بنظر می رسد که سرزمینهای میان دو رود آمودریا و سیردریا سرزمین توران بوده باشد و اگر این امر درست باشد، بیشکک امروزی را می توان خارج از محدوده سرزمینهای تورانی شناخت. از اینرو قچقارباشی نامبرده شده در شاهنامه نمی تواند شهر بیشکک بوده باشد.
لغت نامه دیجیتال دهخدا واژه قچقار را چنین معنی کرده است: "قچقار. [ ق ُ ] (ترکی ، اِ) قُجْغار. گوسفند گشنی . (برهان ) (آنندراج ). گوسپند پروار گشنی . (ناظم الاطباء)."
شاید بتوان بر اساس آن گفت که سیاوش و همراهانش به جایی رسیدند که گوسپندان زیادی موجود بودند و آنها می توانستند چندی آنجا بمانند و توشه سفر خویش را فراهم سازند. نظر و رای کارشناسان، پژوهشگران تاریخ و جغرافیا و نیز شاهنامه پژوهان دیگر و ادله و براهین ایشان در این رابطه لازم و مفید می باشد.
بهر روی، پیران و سیاوش از دیدار یکدیگر خوشحال شدند و سیاوش بهمراه پیران برفت. چون چندی برفتند و سیاوش پذیرائیهای مهربانانه پیران را بدید زاولستان و کابلستان و ایران به یادش آمد و اشک از چشمانش سرازیر گشت و برای اینکه پیران آنرا نبیند روی خود را برگرداند. پیران که این را بدید دانست که حال سیاوش چون است و ناراحت شد و دندان بر لب نهاد و فشرد:
سیاوش چو آن
دید آب از دو چشم ببارید و ز اندیشه
آمد به خشم
که یاد آمدش
بوم زابلستان بیاراسته تا
به کابلستان
همان شهر
ایرانش آمد به یاد همی برکشید
از جگر سرد باد
ز ایران دلش
یاد کرد و بسوخت به کردار آتش رخش
برفروخت
ز پیران
بپیچید و پوشید روی سپهبد بدید
آن غم و درد اوی
بدانست کاو
را چه آمد بیاد غمی گشت و
دندان به لب بر نهاد
آوردن این ابیات
در اینجا از این نظر بسیار با اهمیت است که این ابیات احساسات و نیات پیران را
بیان می نمایند. او تنها کسی است از میان لشکریان و درباریان و دلاوران تورانی که
نگاه حسودانه و دشمنانه و بزدلانه به سیاوش ندارد و چون مهر به میهن خویش و گرامی
داشتن پیمان ها را هم هیچگاه فراموش نمی کند می کوشد که راه حلی بیابد تا هر دو
مشکل حل و ما جرا آسان گردد.
بهر روی سیاوش
هنوز هم مردد است اما همزمان هم به گونه ای به پیران اعتماد پیدا کرده و با او از دلنگرانی
های خود واضح و روشن سخن می گوید:
چنین داد
پاسخ سیاووش بدوی که ای پیر
پاکیزه و راست گوی
خنیده به
گیتی به مهر و وفا ز آهرمنی
دور و دور از جفا
گر ایدونک با
من تو پیمان کنی شناسم که پیمان
من مشکنی
سیاوش این
صداقت را در پیران می بیند که خیلی مستقیم و صریح از او در مورد حال خود بپرسد و
رایش را جویا شود که آیا با بودنش در توران خطری او را تهدید می کند و اگر چنین
است پیران راهی به او نشان دهد تا او به کشور دیگری برود. پیران هم به او پاسخ می
دهد:
گر از بودن
ایدر مرا نیکویست برین کردهٔ خود
نباید گریست
و گر نیست،
فرمای تا بگذرم نمایی ره کشوری
دیگرم
بدو گفت
پیران که مندیش زین چو اندر
گذشتی ز ایران زمین
مگردان دل از
مهر افراسیاب مکن هیچ گونه
برفتن شتاب
پراگنده نامش
به گیتی بدیست ولیکن جز اینست،
مرد ایزدیست
خرد دارد و
رای و هوش بلند به خیره نیاید
به راه گزند
در دو بیت
آخر این بخش از شاهنامه که در بالا آمده اند پیران به چیزی اشاره می کند که درست
است، افراسیاب فرد خوش نامی نیست. پیران ولی بلافاصله خوش باوری خویش یا شاید هم
آرزوی خویش در مورد اندرز پذیرفتن افراسیاب را هم در پایان مصرع نشان می دهد و با
این خوش باوریش هم چشم خود و هم چشمان سیاوش را بر روی خطری که از سوی افراسیاب هر
آن می تواند پدید آید می بندد.
این دقیقا
همان ایراد عمده ای است که برخی از سرداران و دلاوران ایرانی در جنگهایی که در
ادامه داستان های سیاوش و کیخسرو در
شاهنامه پیش می آیند، پیوسته به پیران می گیرند که سیاوش به سبب رایزنی او در
توران ماندگار شد و شاید اگر او در توران نمی ماند و همانطوری که در سر داشت تنها
از آن گذر می کرد، هیچ گاه کشته نمی شد و سرنوشت بهتری میافت.
این ایرادها
چنانچه در دنباله داستان اسطوره ای خواهیم خواند، اگر نیک بنگریم و به داستان یک
طرفه نگاه نکنیم، شاید وارد باشند ولی از روی نیات بد پیران برنخاسته اند. از آن
گذشته پذیرفتنی نیست که افراسیاب اجازه دهد از سمت جنوب با کشوری نیرومند درگیر
باشد و در سمت شمال نیز منطقه ای زیر امر کسی داشته باشد که از خاندان شاهی ایران
است و هر چند در حال حاضر با او دشمن نیست ولی این ظرفیت را هم دارد که دوستیش را با
توران بهم بزند.
پیران در
گفتگوی با سیاوش به شاهک بودن خویش و پیوند خونی که با افراسیاب دارد، اشاره می کند.
در بخش پیش هم گفتیم که پیران پسرعموی پدر افراسیاب بود و پیوندهای قبیله ای در آن
زمان عمدتا بسیار گرامی و نیکو شمرده می شدند. پیران ادامه می دهد و نکته بسیار
جالبی نیز می گوید که آنرا برجسته کردم:
مرا نیز
خویشیست با او به خون همش پهلوانم
همش رهنمون
همانا برین
بوم و بر صد هزار به فرمان من
بیش باشد سوار
همم بوم و بر
هست و هم گوسفند هم اسپ و سلیح و کمان
و کمند
مرا بینیازیست
از هر کسی نهفته جزین نیز
هستم بسی
فدای تو بادا
همه هرچ هست گر ایدونک سازی
به شادی نشست
بی شک نظر پیران
در این بخش نیکو و پاک بوده است ولی او نا خواسته اشتباه بسیار بزرگی نیز می کند.
او می اندیشید که افراسیاب نیز به اندازه او دورنگر و صادق است.
پیران بخاطر
پاسداشت روابط قبیله ای و گرامی داشتن پیمان و رعایت شئونات همجواری بود که در
جنگهایی که برای توران می کرد پیوسته از سوی چینی ها، هندی ها و ترکها پشتیبانی می
شد ورنه خود این اقوام به تنهایی با تورانیان هیچ سر و کار و رابطه ای نداشتند.
اگر هم روزی پی می بردند پیران با آنها
صادق نبوده به راحتی تنهایش می گذاشتند. به این هم خواهیم رسید. پس پاسداشت گفته
ها و پیمانها چیزی بود که پیران را نزد همه این جوامع و اقوام ارجمند کرده بود و
او بدون این ارج و بهایی که به او می دادند هیچگاه نمی توانست دستگاه خود را بر پا نگاه
دارد.
باری:
سیاووش بدان
گفتها رام شد برافروخت و
اندر خور جام شد
بخوردن
نشستند یک با دگر سیاوش پسر
گشت و پیران پدر
برفتند با
خنده و شادمان به ره بر
نجستند جایی زمان
چنین تا
رسیدند در شهر گنگ کزان بود خرم
سرای درنگ
پیاده به کوی
آمد افراسیاب از ایوان میان
بسته و پر شتاب
سیاوش چو او
را پیاده بدید فرود آمد از
اسپ و پیشش دوید
گرفتند مر
یکدگر را به بر بسی بوس
دادند بر چشم و سر
کاروان به
شهر گنگ که پایتخت فصلی توران و نشیمنگاه افراسیاب بود رسید و افراسیاب پیاده به پیشواز
سیاوش رفت و سیاوش و افراسیاب یکدیگر را در بر گرفتند. در مورد مکان شهر گنگ نیز
اتفاق نظر وجود ندارد اما با توجه به گفته افراسیاب که زمانی عنوان کرده بود
"به سغدیم و این پادشاهی جداست" شاید بتوان گفت که
شهر گنگ کوشکی در جوار سمرقند بوده است.
افراسیاب سپس
با بیشتر نگریستن به سیاوش و دیدن کوپال و روی سیاوش بیشتر جذب شخصیت و پهلوانی او
شد. شب هنگام بزمی بیاراستند که در آن سران لشکری و کشوری هم حضور داشتند. اواخر
شب چون سیاوش برای خواب به خوابگاهی که برای او مهیا کرده بودند رفت، افراسیاب با
بزرگان به گفتگو نشست و بر آن شد تا در خور مقام سیاوش چیزهایی برایش روان کند تا
قدر مقامی را که سیاوش به عنوان شاهزاده ای محبوب در نزد ایرانیان داشت، دانسته
باشد و کم کاری نکرده باشد:
بدان شب هم
اندر بفرمود شاه بدان کس که
بودند بر بزمگاه
چنین گفت با
شیده افراسیاب که چون سر
برآرد سیاوش ز خواب
تو با
پهلوانان و خویشان من کسی کاو
بود مهتر انجمن
به شبگیر با
هدیه و با غلام گرانمایه
اسپان زرین ستام
ز لشکر همی
هر کسی با نثار ز دینار وز گوهر
شاهوار
ازینگونه
پیش سیاوش روند هشیوار و
بیدار و خامش روند
سیاوش این
گونه یکهفته در نزد افراسیاب بود تا اینکه افراسیاب که داستانهایی از گردی و
پهلوانی سیاوش شنیده بود، به سیاوش پیشنهاد داد که فردا به میدان چوگان بازی برویم
زیرا من از هر کسی شنیده ام که در میدان چوگان بازی سواری و گردی پیدا نمی شود که
بتواند با تو برابری کند و من می خواهم اینرا خودم ببینم:
شبی با سیاوش
چنین گفت شاه که فردا بسازیم هر
دو پگاه
که با گوی و
چوگان به میدان شویم زمانی بتازیم و
خندان شویم
ز هر کس
شنیدم که چوگان تو نبینند گردان
به میدان تو
تو فرزند
مایی و زیبای گاه تو تاج
کیانی و پشت سپاه
می توان گفت
که همین بازی چوگان و در پی آن با افراسیاب به شکارگاه رفتن آغاز پایان سرنوشت
سیاوش بود.
ادامه دارد

No comments:
Post a Comment