جستجوگر در این تارنما

Tuesday, 6 June 2023

نگرشی دیگر به شخصیت پیران در شاهنامه – بخش دوم

 

تا اینجا ما در شاهنامه از پیران بنا به تعاریف افراسیاب تنها اینرا می دانیم که پیران از سران با تجربه (رزمدیده) لشکر توران بوده و افراسیاب به او وعده می دهد که اگر ایرانیان را در جنگ شکست دهد، بخشهای بزرگی از سرزمینهای ایرانی را به او واگذار می کند  و پیران نیز که از رزمسازان و ترکها افراد زیادی در لشکر خود داشته بلافاصله سوارانی از میان ترکان برگزید و به جنگ رستم شتافت ولی از رستم و لشکر ایران چنان شکست خورد که افراسیاب دلنگران شد و به همراهان خویش گفت که اگر این رزم تا شب به درازا بکشد، دیگر سواری برای ما باقی نمی ماند و از اینرو به فرار کردن از میدان جنگ اندیشید.

اما از خود پیران هنوز هم چیز بیشتری نمی دانیم و اینکه او که بوده و از کجا می آمده و چه روابط و علایقی را نمایندگی می کرده و به چه اصولی پایبند بوده است؟ دراینجا به گمان من فردوسی آگاهانه از رزمسازان چین و سواران ترک که از سوی پیران برای جنگ با ایرانیان انتخاب شده بودند، سخن گفته است. پیشتر خواندیم که کروخان و یا قراخان برادر پیران و به احتمال قریب به یقین از مادری ترک بود. از اینرو بودن لشکریان و رزمجویان ترک در لشکر پیران کاملا بدیهی است. بجز این نیز خواننده شاهنامه بایستی پیوسته دقت بخرج دهد و روابط میان اشاراتی که در داستانها آمده اند ولی الزاما از نظر زمانی با هم همراه نیستند را از زاویه دید خود خارج ننماید.

یکی از همین موارد در این داستان سواران چینی و ترک تحت امر پیران هستند که شاید به تنهایی به اندازه کافی گویا نباشند ولی زمانی که در بخشهای دیگر شاهنامه می خوانیم که سرزمین پیران سرزمین پادشاهی  باستانی ختن است، این اشارات فرزانه توس در هزار سال پیش اهمیت بخصوصی را پیدا می کنند ( همچنین  ن. ک. به  هند و اروپائیهای چینی).

اینجا کمی به سرزمین ختن می پردازم. این پرداختن به سرزمین ختن از آنروست که پیران پسر ویسه از آنجا می آمد و من مناسب می دانم که پیش از زدن هر گمانه ای در مورد کشور ختن نخست به شرح کوچکی در مورد تاریخ و بافت سرزمینی که پیران از آن می آمد بپردازیم.

سرزمین ختن که در فرهنگ ما بعنوان پیش دروازه چین شناخته می شد امروزه واقعا جزئی از کشور جمهوری خلق چین است.  

اسناد به جا مانده از ختن در سده های دور نشان می دهد که مردم ختن به زبان سکایی ختنی صحبت می کردند، زبانی ایرانی شرقی که با زبان سغدی ارتباط نزدیک داشت. زبان سکایی باستانی را می توان به دو گروه عمده تقسیم کرد.

نخست سکائی سرمتی یا اسکیتی که بیشتر در بلخ و سیستان و زرنگیا رایج بود و دیگر زبان سکایی میانه که بیشتر در جنوب روسیه و ختن و تا بلخ زبان مورد استفاده مردم بود.

با مهاجرت بیشتر طوایف ترک به این ناحیه، زبان سکائی ختنی جای خود را به زبان ترکی داد و تنها در پامیر افغانستان و غرب چین هنوز هم گویندگانی وجود دارند که به گونه ای از زبانی ایرانی سخن می گویند که به سکائی ختنی بسیار نزدیک است.

سندی از ختن که به زبان ختنی سکائی، بخشی از شاخه ایرانی شرقی زبانهای هندواروپایی، نوشته شده و در آن فهرستی از جانوران تقویم چینی در چرخه پیشگویی برای متولدین آن سال آورده شده است. جوهر روی کاغذ، اوایل سده نهم میلادی

زبان سکائی به عنوان یک زبان هندواروپایی با زبان‌های تخاری که آنهم زبانی از شاخه ایرانی شرقی بوده و هنوز هم در مناطق مجاور حوزه تاریم صحبت می‌شود، ارتباط داشت. مدتها مشخص نبود که سکاها از چه زمانی به منطقه ختن  کوچ کردند.

تا چندی پیش گمان بر این می رفت که ساکنان سکائی ختن ممکن است که در یک چهارم آخر هزاره اول پیش از میلاد به آنجا مهاجرت کرده باشند و این گمان نادرستی نبود. برخی از سکاها حقیقتا در آن زمان به این منطقه وارد شدند ولی پیش از آنها سکاهای دیگری هم به ختن رفته و آنجا سکنی گزیده بودند. یافته های جدید باستانی و آزمایشهای DNA انجام شده بر روی جمجمه های بتازگی یافته شده در منطقه تاریم نشان می دهند که باشندگان سکائی از هزاره سوم پیش از میلاد در این منطقه حضور داشتند. اینکه آنها یکدیگر را می شناختند و از وجود هم آگاهی داشتند یا نه معلوممان نیست.

با گذشت زمان اقوام دیگری چون باشندگانی از چین که با حکومت مرکزی چین در آن زمان اختلاف پیدا کرده و بپا خاسته بودند و طی نبردهایی از پادشاهان مرکزی شکست خورده و خود را در خطر می دیدند و بنابراین از چین فرار کرده بودند (کوتاه پیش از میلاد مسیح) و همچنین اقوام مهاجری از ترکها (از اواخر سده دوم میلادی) نیز که به سمت چین نمی توانستند بروند به ختن آمدند و آنجا در کنار سکاها سکنی گزیدند. این اقوام با یکدیگر پیوستگی و روابط بسیار دوستانه و خوبی داشتند. امتزاج میان ایشان نیز صورت می گرفت.

به زودی میان ایشان اتحادهای سیاسی و قبیله ای انجام گرفت و گرچه ظاهرا هریک از این اقوام در منطقه مخصوص خود و جدا از دیگری می زیست و سرکرده خود را داشت ولی در مجموع بعنوان کشور ختن ظاهر می شدند و سرکرده مشترکی داشتند و بیاری یکدیگر می شتافتند. ختنی ها که اینک می توان از ایشان بعنوان کنفدراسیون سیاسی کشوری نام برد در شاهنامه متحدان (مستقل – نیمه مستقل) بسیار نزدیک تورانیها بودند و فرماندهان ایشان که پیوند خونی با شاهان تورانی داشتند نیز بارها سمت سپهسالاری لشکریان توران را بعهده گرفته و فداکاری ها برای تورانیان می نمودند.

کودک اویغور با موهای طلایی و رنگ چشم‌های روشن که از ویژگی‌های مردمان سکائی قدیم آن منطقه است

اکنون با داشتن این آگاهی کوتاه که ثمره کاوش های فراوان اتنولوگ ها و باستان شناسان است راحت تر می توانیم موقعیت و اوضاع  ختن و شخص پیران ویسه نوه عموی افراسیاب را درک کنیم.

پیران سوارانی را از میان ترکهای اردوی خویش که دلیر هم بودند بر می گزیند. این مطلب دو موضوع را عنوان می کند. یکی اینکه سواران دیگری نیز در لشکر پیران وجود داشتند و او از میان آنها سواران ترک را انتخاب می کند. دوم اینکه او بایستی حرف شنوهایی در میان ایشان داشته باشد و این نیز میسر نمی گردد مگر اینکه  رابطه ای معتمدانه میان آنها برقرار باشد. ما هر چه در شاهنامه به پیش برویم، این مطلب برایمان روشنتر می گردد.

برخی تورانیها و ترکان را بمناسبت حضور فعال پیران و بزرگانی از ختن در نبردهای با ایرانیان با یکدیگر یکی می پندارند. این امر به گمان من کاملا درست نمی باشد. درست تر این می باشد که در ختن اقوام  ترک و آریایی سالیان و دهه ها و سده های بسیار درازی در کنار یکدیگر و با یکدیگر پیوند و همکاری های نزدیکی بسیاری داشتند و امتزاج هم میان ایشان صورت می گرفت تا اینکه یکی شدند ولی در آغاز یکی نبودند.

همگامی و اتحاد میان ختنی ها و تورانیها و سپهسالار لشکر توران بودن پیران سبب شد که پای لشکریان و متحدان ختنی زیاد در جنگهای تورانی ها و ایرانیان دیده شوند و ختنی ها در کنار دیگران سربازان دلاور ترک نیز در میان خود داشتند. درست مانند ایرانیان و زاولستانی ها که در کنار یکدیگر وهم پیمانان استراتژیک بودند و خاندان سام پیوسته به یاری دربار ایران و دلیران ایرانی می شتافت ولی ایندو نیز یک کشور واحد نبودند. زاولستان کشور دست نشانده ایران بود. به این مورد نیز باز اشاره خواهم کرد.

اینکه آیا پیران ترک بوده یا نه؟ پاسخ تا اندازه زیادی مشخص است و ما اینرا در صفحات و داستانهای بعدی شاهنامه روشنتر خواهیم دید. چیزیکه کاملا روشن است پیوند و خویشاوندی او با اقوام ترک می باشد و همچنین داشتن روابط بسیار نزدیک با اقوام چینی ساکن ختن است که هر دو قوم بارها در جنگها به یاری او شتافتند.

اگر کارهای پیران در اینجا به پایان می رسید و نامش در شاهنامه باز تکرار نشده و کارهایش برشمرده نمی شدند، او نیز همانند برادرش کروخان که خیلی کوتاه آمد و در جنگی شرکت کرد و کشته و سپس فراموش شد، فرد گمنام و مجهولی باقی می ماند. همانند افراد بسیار دیگری که در شاهنامه در یک مقطع ظاهر می شوند و کاری را انجام می دهند و دیگر از آنها نه نامی باقی است و نه اثری. افرادی مانند الکوس، اشکبوس، کاموس، شنگل و خیلی های دیگر. با مرگ ایشان دیگر اثری از آنها باقی نمی ماند و گویی که بود و نبودشان تاثیری بر زندگی دیگران نداشته است. فردوسی مرگ اشکبوس را چنین نمایش می دهد:

کشانی هم اندر زمان جان بداد              چنان شد که گفتی ز مادر نزاد

در میان افرادی که یکبار ظاهر می شوند، کوتاه می مانند و سپس ناپدید می گردند یک استثنا هم وجود دارد و آنهم کاوه آهنگر است. کاوه آهنگر کوتاه می آید و کوتاه می ماند ولی تاثیر کار او تا پایان شاهنامه و فراتر از آن نیز باقی می ماند. در شاهنامه کل ابیاتی که مستقیما مربوط به خود کاوه و کارهای او از هنگام خروشیدنش بر ضحاک و رودر رویی با او گرفته تا به بازار شهر رفتن و گرد آوردن مردم و بسوی فریدون بردنشان و پیمان میان مردم و دربار را بستن می شوند، ۵۳ بیت بیشتر نیستند.

پس از آن ماجراهای بسیاری در شاهنامه پیش می آیند ولی از پیران دیگر خبری نیست تا زمانیکه سیاوش پس از ماجرای تهمت ها و  اتهاماتی که به او می زنند و او از آنها سرفراز بیرون می آید، بر آن می شود که در مرز ایران  و توران وظایفی را بعهده بگیرد تا هم به امور کشوری و لشکری آشنایی بیشتری پیدا کند و هم از دسایس دربار و خاطرات بد و احتمال تهمت ها و نارواهای بیشتر به دور بماند. پیشتر در مقاله  فرهنگی‌ - تاریخی‌ - صنعتی: نگرشی دیگر به داستان سیاوش و سودابه در شاهنامه  به داستان سیاوش پرداخته ام.

داستان بدینگونه آغاز می شود که کیکاووس در کاخ خود به آرامش و رامش مشغول بود که از کارآگاهان شنید افراسیاب با صد هزار نفر سپاهی به ناگاه به ایران حمله کرده و بخشی از ایران را هم گرفته است و همه هراسان شده اند. کیکاووس که انتظار چنین چیزی را نداشت از شنیدن این خبر بسیار خشمگین شد:

به مهر اندرون بود شاه جهان               که بشنید گفتار کارآگهان

که افراسیاب آمد و صدهزار                گزیده ز ترکان شمرده سوار

سوی شهر ایران نهادست روی            وزو گشت کشور پر از گفت و گوی

دل شاه کاووس ازآن تنگ شد               که از بزم رایش سوی جنگ شد

یکی انجمن کرد از ایرانیان                 کسی را که بد نیکخواه کیان

بدیشان چنین گفت کافراسیاب               ز باد و ز آتش ز خاک و ز آب

همانا که ایزد نکردش سرشت              مگر خود سپهرش دگرگونه کشت

که چندین به سوگند پیمان کند               زبان را به خوبی گروگان کند

چو گردآورد مردم کینه جوی               بتابد ز پیمان و سوگند روی

جز از من نشاید ورا کینه خواه             کنم روز روشن  بدو بر سیاه

مگر گم کنم نام او در جهان                 وگر نه چو تیر از کمان ناگهان

سپه سازد و رزم ایران کند                 بسی زین بر و بوم ویران کند

ابیات بالا بخوبی خشم کیکاووس ونگرش او را نسبت به افراسیاب نشان می دهند. از دید او افراسیاب فردی دروغگوی است که در هنگام ناتوانی پیمان فراوان می بندد و چون توانمند گشت همه پیمانهایش را فراموش می کند و اکنون کیکاووس وظیفه خود می داند که او را از میان ببرد ورنه افراسیاب در فرصتی دوباره آهنگ رزم با ایران را کرده و بخش های زیادی از ایران را ویران می سازد.

کیکاووس بر این باور است که هیچکس بجز او بطور جدی خواهان نابودی افراسیاب نیست و اوست که می باید روز روشن را بر افراسیاب تیره نماید.

کیکاووس برآن می شود تا خود به میدان برود و کار افراسیاب را یکسره کند. موبد موبدان به کیکاووس می گوید بهتر آن است که شاه خود اینجا بماند و پهلوان پهلوانانش را به جنگ افراسیاب بفرستد. کیکاووس در پاسخ گفت من کسی را نمیابم که بتواند از عهده این کار برآید و خودم باید آنرا انجام دهم.

باری سیاوش هم تا می شنود که تورانیان به مرزهای ایران دست یازی کرده اند و موبد موبدان چنین پیشنهادی به پدرش داده و پاسخ کیکاووس به موبد موبدان، برای رهایی از دست دسیسه های سودابه و با آگاهی از نزدیک بودن کیکاووس به سودابه، به پدرش کیکاووس می گوید من اکنون به نواحی مرزی رفته، دشمنان را رانده و به کارها رسیدگی خواهم کرد:

سیاوش ازآن دل پراندیشه کرد              روان را از اندیشه چون بیشه کرد

به دل گفت من سازم این رزمگاه به خوبی بگویم، بخواهم ز شاه

مگر کم رهایی دهد دادگر                   ز سودابه و گفت و گوی پدر

دگر گر ازین کار نام آورم                  چنین لشکری را به دام آورم

بشد با کمر پیش کاووس شاه                بدو گفت من دارم این پایگاه

که با شاه توران بجویم نبرد                 سر سروران اندر آرم به گرد

اما:

چنین بود رای جهان آفرین                  که او جان سپارد به توران زمین

به رای و به اندیشهٔ نابکار                   کجا بازگردد بد روزگار

بدین کار همداستان شد پدر                  که بندد برین کین سیاوش کمر

این بخش از زندگی سیاوش سبب گشت که پیران دوباره به گونه تعیین کننده و موثری به شاهنامه بازگردد و از اینرو اینجا کوتاه از کارهای سیاوش نوشتن در این دوره از زندگی او برای پرداختن بیشتر به پیران اجتناب ناپذیر می شود.

ادامه دارد

 

فرهنگی‌ - تاریخی‌ - صنعتی: نگرشی دیگر به شخصیت پیران در شاهنامه – بخش یک (farhangi-sanati.blogspot.com)


 


 


 

 

 

 

 

 


 

No comments: