جستجوگر در این تارنما

Tuesday, 6 June 2023

نگرشی دیگر به شخصیت پیران در شاهنامه – بخش دوم

 

سیاوش از لشکریان ایران دوازده هزار سوار را از میان گیلانی ها، بلوچ ها، پهلو ها و پارس ها ( برای واژه پهلو در لغت نامه دهخدا آمده است: پهلو. [ پ َ ل َ ] (اِخ ) نام پسر سام بن نوح و پارس پسر او بوده و پارسی و پهلوی بدیشان منسوب است . و معرب آن فهلو است . (برهان ).) و سواران دشت سروچ (ناحیه ای نزدیک کرمان) برگزید.

کیکاووس نیز دوازده هزار پیاده سپردار همراه او کرد و سیاوش با این سپاه به سوی مرز ایران و توران راه افتاد و جهان پهلوان رستم نام دار نیز با یلان و پهلوانان دیگر او را همراهی می کردند. سیاوش به پنج موبدی که بهمراه سپاه بودند، گفت تا اختر (درفش) کاویانی را برافرازند و خود بهمراه دوستان نزدیکش بهرام و زنگه شاوران که هم سن و سال خود او بودند نخست به سوی زابلستان به نزد دستان که او را همچون پدربزرگ بود، رفتند. در آنجا جنگجویان بیشتری به او پیوستند و آنها سپس از زاولستان به سوی بلخ به راه افتادند.

در بلخ  سپاه ایران با سپاه صدهزار نفری توران روبرو شد. فرمانده سپاه توران گرسیوز برادر افراسیاب و سرداران او سپهرم و بارمان بودند. دو جنگ سهمگین در سه روز در گرفتند که در آنها شاهزاده سیاوش دلاوری ها کرد و از خود رشادت ها نشان داد:

دو جنگ گران کرده شد در سه روز      بیامد سیاووش لشکر فروز

سپاهیان تورانی در برابر لشکریان سیاوش پس نشستند. در همین اوان در توران و در کاخ پادشاهی، شبی افراسیاب نعره کشان از خواب پرید و از تخت پائین آمد و بر زمین نشست. گرسیوز برادرش سراسیمه به سوی او دوید و سبب این آشفتگی و ناآرامی را از او پرسید:

چو یک پاس بگذشت از تیره شب          چنان چون کسی راز گوید به تب

خروشی برآمد ز افراسیاب                  بلرزید بر جای آرام و خواب

پرستندگان تیز برخاستند                     خروشیدن و غلغل آراستند

چو آمد به گرسیوز آن آگهی                که شد تیره دیهیم شاهنشهی

به تیزی بیامد به نزدیک شاه                ورا دید بر خاک خفته به راه

به بر در گرفتش بپرسید زوی              که این داستان با برادر بگوی

چنین داد پاسخ که پرسش مکن             مگو این زمان ایچ با من سخن

بمان تا خرد بازیابم یکی           به بر گیر و سختم بدار اندکی

زمانی برآمد چو آمد به هوش               جهان دیده با ناله و با خروش

نهادند شمع و برآمد به تخت                 همی بود لرزان بسان درخت

هنگامیکه افراسیاب آرام تر شد به برادرش گفت در خواب دهشتناکی که دیده  زمین پر از مارها و آسمان پر از عقابان بودند و دشت های روی زمین از فرط نباریدن باران کاملا خشک و ترک خورده شده بودند. بر روی این زمین و زیر سقف این آسمان سراپرده من بود و گرداگردش سواران نیزه بدست بسیار که بسوی من یورش می آوردند و نزد من کسی نبود تا  مرا در برابر ایشان حفظ نماید. سواران چون به من رسیدند با زور مرا گرفتند و بنزد پور کاووس که دو هفته بیشتر عمر نداشت بردند و او چون مرا دید به کردار رعد غرید و میان مرا به دو نیم کرد.

گرسیوز او را دلداری داده و به او گفت چون فردا شود از موبدان تعبیر این خواب را خواهیم پرسید. چون فردا شد، موبدان بسیاری را به دربار خواندند و تعبیر این خواب را از ایشان خواستند. موبدان نخست ترسیدند که با او به روشنی از نتایجی که به آنها رسیده بودند سخن بگویند  تا سرانجام یکی از میان ایشان به افراسیاب گفت اگر شاه  ما  را زنهار دهد ما راز این خواب را به او خواهیم گفت. افراسیاب بناچار پذیرفت.

یکی از موبدان که سخنور نیز بود گفت نه در خواب بلکه در بیداری سپاهی گران بسمت توران در راه است که افراسیاب از آن به بلا می افتد. اگر آنها جنگ را ببرند که از توران زمین چیزی باقی نخواهند گذاشت و اگر شاه جهان (افراسیاب) فرمانده ایشان را که یک شاهزاده ایرانی است، بکشد، جهان چنان برای ما پر آشوب گردد که حتی اگر جهاندار (افراسیاب) بال در بیاورد از برابر آن آشوب فرار نتواند بکند:

چنین گفت کز خواب شاه جهان             به بیداری آمد سپاهی گران

یکی شاهزاده به پیش اندرون               جهان دیده با وی بسی رهنمون

برآن طالع او را گسی کرد شاه             که این بوم گردد به ما بر تباه

اگر با سیاوش کند شاه جنگ                چو دیبه شود روی گیتی به رنگ

ز ترکان نماند کسی پارسا                   غمی گردد از جنگ او پادشا

وگر او شود کشته بر دست شاه             به توران نماند سر و تاج و گاه

سراسر پر آشوب گردد زمین               ز بهر سیاوش به جنگ و به کین

بدانگاه یاد آیدت راستی                      که ویران شود کشور از کاستی

جهاندار گر مرغ گردد به پر                برین چرخ گردان نیابد گذر

افراسیاب از این سخنان ترسید و با گرسیوز داستان را باز گفت و اضافه کرد اگر او با سیاوش نجنگند نه او بدست سیاوش کشته خواهد و نه سیاوش بدست او که بار گناهش بر گردن او افتد. او می خواست با این روش تعبیر موبدان و خواب گذاران شاهی را دور بزند:

که گر من به جنگ سیاوش سپاه            نرانم، نیاید کسی کینه خواه

نه او کشته آید به جنگ و نه من            برآساید از گفت و گوی انجمن

نه کاووس خواهد ز من نیز کین            نه آشوب گیرد سراسر زمین

صبح فردای آن شب چون خورشید برآمد و روز به نیمه رسید بزرگان کشوری و لشکری به بارگاه افراسیاب آمدند و او به آنها گفت من در گذشته جنگهای فراوان کرده ام و باغ های زیادی چراگاه سواران من شده اند. اکنون  می خواهم که جهان آرام گیرد و مرا با کسی جنگی نیست. افراسیاب اما در نهان از پیشگویی و تعبیر موبدان می ترسید و از اینرو بود که مایل به جنگ نبود، زیرا این جنگ در هر دو حالت پیروزی و یا شکست برای او مرگ و نابودی به ارمغان می آورد.

در پی آن افراسیاب برادر خویش گرسیوز را بنزد سیاوش فرستاد و هدایای فراوانی با او همراه کرد. او با زبانی دیپلماتیک  برای سیاوش پیام فرستاد که شاه توران را مال و زمین فراوان است و سپاهی نیز به سوی ایران روان نکرده است. او را با سیاوش و ایرانیان نیز جنگی نیست. پس بهتر است که همه ما به سرزمینهایی که فریدون میان فرزندانش تقسیم کرده بود، بسنده کرده و بیش خواهی نکنیم و خرابی در جهان به بار نیاوریم:

به گرسیوز آنگه چنین گفت شاه            که ببسیج کار و بپیمای راه

به زودی بساز و سخن را مه‌ایست         ز لشگر گزین کن سواری دویست

به نزد سیاووش برخواسته                  ز هر چیز گنجی بیاراسته

از اسپان تازی به زرین ستام               ز شمشیر هندی به زرین نیام

یکی تاج پرگوهر شاهوار                   ز گستردنی صد شتروار بار

غلام و کنیزک ببر هم دویست              بگویش که با تو مرا جنگ نیست

بپرسش فراوان و او را بگوی              که ما سوی ایران نکردیم روی

زمین تا لب رود جیحون مراست به سغدیم و این پادشاهی جداست

همانست کز تور و سلم دلیر                زبر شد جهان آن کجا بود زیر

از ایرج که بر بیگنه کشته شد              ز مغز بزرگان خرد گشته شد

افراسیاب برای رستم نیز هدایا و پیامهای مهربانانه فراوان فرستاد. چون گرسیوز بدرگاه سیاوش رسید، سیاوش به گرمی او را پذیرا شد. فراموش نکنیم که مادر سیاوش نوه گرسیوز بود. کیکاووس چون از مادر سیاوش نژادش را پرسیده بود، او پاسخ داده بود:

نیایم سپهدار گرسیوزست                    بدان مرز، خرگاه او مرکزست

از اینرو دیدار این دو در این شرایط  دیداری خانوادگی است. نبیره و نیای مادری برای نخستین بار یکدیگر را می بینند آنهم در شرایطی بسیار استثنایی. نیای مادری مقام نبیره را که شاهزاده و ولیعهد است را فراموش نمی کند و نبیره نیز مهر خانوادگی را به زیر پای نمی گذارد. هر دو نیز به مقام هایی که اکنون دارند بخوبی واقفند و با وجود داشتن پیوندهای خونی، در این لحظه که هرکدام دولت های بخصوصی را نمایندگی می کردند، ارج این مقام ها را نگاه داشته و به وظایف رسمی شان در این هنگام پایبند ماندند:

چو گرسیوز آمد به درگاه شاه               بفرمود تا برگشادند راه

سیاوش ورا دید بر پای خاست             بخندید و بسیار پوزش بخواست

ببوسید گرسیوز از دور خاک               رخش پر ز شرم و دلش پر ز باک

سیاووش بنشاندش زیر تخت                از افراسیابش بپرسید سخت

آوردن این بخش در این نبشته برای این بود تا خواننده ای که کمتر با شاهنامه آشنایی دارد این فرصت را در سطور بعدی بدست آورد کنش های پیران را که در آغاز خویشاوندی با سیاوش نداشت با کردار گرسیوز که نیای مادری سیاوش بود و سپس هم عموی همسر او شد، با یکدیگر مقایسه کند. 

سخن را اینجا کوتاه می کنم به دو دلیل. نخست اینکه استاد توس این داستانها را بسیار زیبا و روشن بیان کرده است و خواندن خود شاهنامه در هر حالی ارجحیت دارد، دو دیگر برای اینکه زودتر به موضوع اصلی این نوشته یعنی پیران برسیم. پیران تا به اینجا هنوز وارد ماجرا نشده است. 

سیاوش با رستم در این مورد گفتگو می کند و به او می گوید برایش بسیار غریب است که افراسیاب این چنین ناگهانی و واضح پیام صلح برایش بفرستد. تو کسانی را به پیرامون دور و نزدیک اردوگاه بفرست مبادا که دامی در کمین باشد.

سیاوش همچنین به گرسیوز گفت برای اینکه خاطر هر دو طرف راحت باشد، بایستی که تورانیان همه شهرها و مناطقی را که از ایران گرفته اند باز پس دهند و افزون بر آن بایستی افراسیاب صد نفر از پهلوانان و یاران و نزدیکان افراسیاب را که تهمتن جهان پهلوان نام آنها را خواهد نبشت، به درگاه کاووس  بفرستد تا من نیز نامه برای کیکاووس فرستم و درخواست و پیشنهاد نمایم که سپاه را بازگرداند. در ازای آن من نیز کمر به کینه خواهی نخواهم بست.

گرسیوز بی درنگ پیام شاهزاده را برای برادر خود افراسیاب فرستاد و افراسیاب نخست پریشان بود که اگر من صد نفر از نزدیکان خود را به گروگان نزد کیکاووس بفرستم، دیگر کسی در این بارگاه به من اعتماد نخواهد کرد ولی چاره دیگری نیز نیست و باید کسانی را که رستم نام می برد خلعت پوشاند و روان کرد. در همین زمان سیاوش نیز آماده گسیل کردن پیکی به دربار کیکاووس بود.

تا اینجا بنظر می رسید که همه چیز خوب به پیش می رود ولی منش بد کیکاووس و رفتار خیره او بلا به بار آورد. اینرا رستم با شناختی که از کیکاووس داشت پیش بینی کرده بود و از اینرو به سیاوش پیشنهاد کرد که او بجای پیک نامه سیاوش را برای کیکاووس ببرد و اگر سیاوش فرمان دهد، رفتن او برای این منظور بهترین گزینه خواهد بود:

سیاوش نشست از بر تخت عاج            بیاویخته بر سر عاج تاج

همی رای زد با یکی چرب‌گوی            کسی کاو سخن را دهد رنگ و بوی

ز لشکر همی جست گردی سوار که با او بسازد دم شهریار

چنین گفت با او گو پیلتن                     کزین در که یارد گشادن سخن؟

همانست کاووس کز پیش بود               ز تندی نکاهد، بخواهد فزود

مگر من شوم نزد شاه جهان                 کنم آشکارا برو بر نهان

ببرم زمین گر تو فرمان دهی               ز رفتن نبینم همی جز بهی

سیاوش ز گفتار او شاد شد                  حدیث فرستادگان باد شد

سپس سیاوش دبیر را بخواند و همه داستان را آنچنان که رفته بود برای کیکاووس باز گفت و در پایان نیز بر آن افزود:

گر او را ببخشد ز مهرش سزاست         که بر مهر او چهر او بر گواست

رستم نامه را برداشت و با خود بنزد کیکاووس برد. کیکاووس چون او را بدید از تخت بزیر آمد و در آغوشش گرفت و سپس از رستم پرسید که چه شده است که بازآمدی؟ تهمتن نخست از سیاوش و کنش مردانه و پهلوانانه اش برای پدرش کیکاووس بسیار گفت و سپس نامه سیاوش را بدست او داد ولی:

چو نامه برو خواند فرخ دبیر               رخ شهریار جهان گشت قیر

او پرخاشگرانه و با چهره ای از شدت خشم کبود شده به رستم گفت، گیرم که سیاوش جوان است و کارناشناس، تو که جهاندیده ای و با افراسیاب کارزار کرده ای چرا متوجه نگشتی که بدیهای افراسیاب پیوسته برای ما دردسر ساز بوده است؟ افراسیاب چگونه می خواهد با فرستادن صد نفر که نام پدر خود را نیز به یاد ندارند، به دربار من، مرا از سوی خویش آسوده خاطر نماید؟

شما همگی عقل خود را از دست داده اید. من باید خودم به این جنگ افراسیاب می رفتم و می خواستم هم که بروم ولی مشاوران گفتند که بایستی به شاهی که پس از تو می آید فرصت دهی تا تجربه کسب کند:

مرا رفت بایست، کردم درنگ              مرا بود با او سری پر ز جنگ

نرفتم که گفتند ز ایدر مرو                  بمان تا بسیچد جهاندار نو

بدانید که این جنگ من به پایان نرسیده است. او سپس نامه ای به پسرش سیاوش نوشت و گفت آتش جنگ را بیفروز و اموال تورانیان را همه ضبط کن و آن صد نفر را هم نزد من بفرست تا سرشان را ببرم. کیکاووس به همین نیز بسنده نکرد و بیشرمانه به پسرش که فرمانده سپاه هم بود دستور داد همچو گرگ که به میان گوسپندان می افتد او هم بایستی به لشکر افراسیاب هجوم آورد و بد کاری کند. او مخصوصا به او گفت تو که با بدکاری آغاز کنی، سپاه تو نیز دست به غارت کردن و سوزاندن می زند:

تو با لشکر خویش سر پر ز جنگ         برو تا به درگاه او بی ‌درنگ

همه دست بگشای تا یکسره                 چو گرگ اندر آید به پیش بره

چو تو سازگیری بد آموختن                سپاهت کند غارت و سوختن

تهمتن جهان پهلوان چون این را بدید و به آهنگ کیکاووس پی برد با او سخن گفت وبه نکته بسیار زیبایی را اشاره کرد و شگفتا که این سخن ها از دهان یک جنگنده و رزمنده بیرون می آیند و می تواند پندی باشد برای همه زمانها و همه افراد. او به کیکاووس گفت:

سخن بشنو از من تو ای شه نخست        پس آنگه جهان زیر فرمان تست

تو گفتی که بر جنگ افراسیاب             مران تیز لشکر، بران روی آب

بمانید تا او بیاید به جنگ                     که او خود شتاب آورد بی‌درنگ

ببودیم یک چند در جنگ سست             در آشتی او گشاد از نخست

کسی کآشتی جوید و سور و بزم         نه نیکو بود پیش رفتن به رزم

و دیگر که پیمان شکستن ز شاه         نباشد پسندیدهٔ نیک ‌خواه

سیاوش چو پیروز بودی بجنگ            برفتی بسان دلاور پلنگ

چه جستی جز از تخت و تاج و نگین؟    تن آسانی و گنج ایران زمین؟

همه یافتی، جنگ خیره مجوی             دل روشنت بآب تیره مشوی

گر افراسیاب این سخنها که گفت           به پیمان شکستن بخواهد نهفت

هم از جنگ جستن نگشتیم سیر             بجایست شمشیر و چنگال شیر

ز فرزند پیمان شکستن مخواه             مکن آنچ نه اندر خورد با کلاه

نهانی چرا گفت باید سخن                   سیاوش ز پیمان نگردد ز بن

وزین کار کاندیشه کردست شاه             بر آشوبد این نامور پیشگاه

رستم جهان پهلوان خیلی روشن به کیکاووس گفت که به هر چه که می خواستی دست یافتی و از سیاوش نخواه که پیمان شکنی کند. اگر افراسیاب پیمان شکنی کرد ما هنوز شمشیرهای خود را داریم و از رزمیدن هم سیر نمی شویم.

سیاوش که پرورده دست رستم بود، نمی خواست که پیمان شکنی کند و از پیمان بگذرد و کیکاووس که این را شنید به شماتت کردن رستم پرداخت و به او گفت اکنون معلوم شد که همه اینها را تو در سر او انداختی:

چو کاووس بشنید شد پر ز خشم            برآشفت زان کار و بگشاد چشم

به رستم چنین گفت شاه جهان               که ایدون نماند سخن در نهان

که این در سر او تو افگنده‌ای              چنین بیخ کین از دلش کنده‌ای

تن آسانی خویش جستی برین               نه افروزش تاج و تخت و نگین

کیکاووس وفای به پیمان را کندن بیخ کین از دل سیاوش می نامید که رستم به او یاد داده بود. بیتی که پس از آن آمده یعنی تن آسانی خویش جستن و از افروزش تاج و تخت و نگین دوری جستن گفته های بسیار سخت و گرانی بودند. رستم کسی بود که با وجودیکه می دانست با کشتن اسفندیار که بازیچه دست هوسهای خود و نیرنگ های پدرش گشتاسپ که می خواست طبقه پهلوانی را که رستم گل سرسبد آن بود خلع قدرت و صلاحیت کند و از اینرو فرزند روئین تن را برای کشتن یا دربند کردن او به سیستان روانه کرده بود، دچار تیره روزی خواهد شد، برای وفای به پیمان پهلوانان و پیمانی که پدربزرگش سام سوار با پهلوانان و دربار ایران کرده بود، تسلیم خواسته غیرمستقیم گشتاسپ نشد و اسفندیار را علیرغم میل خویش کشت.

در اینجا کیکاووس وفای به پیمان با افراسیاب را بدعتی بد می نامید که رستم در سر سیاوش افگنده بود. جالب اینجاست که گشتاسپ که خلق و خویی همانند کیکاووس داشت خود را نوه کیکاووس می دانست. (ن. ک. به اسطوره اسفندیار – بخش یک  تا اسطوره اسفندیار – بخش پایانی).

گفته های رستم در کیکاووس تاثیری نکرد و کیکاووس حتی با تهمت زدن به او بهانه ای پیدا برای عزل او پیدا کرد و به رستم گفت تو همینجا بمان و من طوس را برای فرماندهی سپاه به بلخ می فرستم و پیش از آنهم پیکی تیز رو را بسوی سیاوش می فرستم و به او دستور می دهم که اگر می خواهد سر از فرمان من بپیچد، سپاه و درفش را به طوس واگذارد به دربار من باز گردد تا او را سخت جزا دهم. این سخن ها رستم را خشمگین کردند و رستم به کیکاووس گفت:

اگر طوس جنگی تر از رستم است        چنان دان که رستم به گیتی کم است

بگفت این و بیرون شد از پیش اوی       پر از خشم چشم و پر آژنگ روی

ابا لشکر خویش برگشت و رفت            سوی سیستان روی بنهاد تفت

هم اندر زمان طوس را خواند شاه         بفرمود لشکر کشیدن به راه

رستم از اینکه کیکاوس به خیرخواهی ها و اندرزهایش گوش نداده و افزون بر آن به جای او که در میدان جنگ همراه و مشاور سیاوش بوده و اکنون تنها نقش پیغام بر میان پدر و پسر را بازی می کند، طوس را به پیش سیاوش می فرستد تا اگر سیاوش خواستار ادامه جنگ باشد او را مشاورت دهد ورنه خود فرماندهی سپاه ایران را گرفته و سیاوش را برای سزا دیدن به دربار بفرستد، خشمگین شد. رستم از اینهمه بیخردی کیکاووس که کل داستان صلح سیاوش و سبب های آنرا از او شنیده بود و با وجود آن بدنبال بهانه می گشت تا به جنگ ادامه دهد، دلسرد و ناامید شد و چون با توجه به مقامی که داشت، نمی خواست در درگیری خانوادگی میان پدر و پسر از کسی جانبداری کند، دربار را ترک کرد و بسوی سیستان به راه افتاد. این کار رستم را بخاطر داشته باشیم. به آن دوباره خواهیم پرداخت.

پیش از آنکه طوس و سپاهیان به منطقه عملیاتی برسند، فرستاده کیکاووس بنزد سیاوش رسید و پیام شاه را به او داد و نیز داستان خشمگین شدن رستم از کاری که کیکاووس کرده بود و در پی آن رفتنش بسوی سیستان را برایش تعریف کرد. سیاوش نه جنگ می خواست و نه می خواست گروگانهایی را که با اعتماد بنزدش فرستاده بودند به دربار کیکاووس بفرستد. او بخوبی می دانست چون گروگانها به دربار کیکاووس برسند، زنده نخواهند ماند. سیاوش که دست پرورده رستم بود و از دید عاطفی او را به خود نزدیکتر از پدر خویش می دانست از قهر کردن و رفتن رستم غمگین شد و:

چو نامه به نزد سیاوش رسید               برآن گونه گفتار ناخوب دید

فرستاده را خواند و پرسید چست ازو کرد یکسر سخنها درست

بگفت آنک با پیلتن رفته بود                ز طوس و ز کاووس کاشفته بود

سیاوش چو بشنید گفتار اوی                ز رستم غمی گشت و برتافت روی

ز کار پدر دل پراندیشه کرد                 ز ترکان و از روزگار نبرد

همی گفت صد مرد ترک و سوار          ز خویشان شاهی چنین نامدار

همه نیک خواه و همه بی‌گناه               اگرشان فرستم به نزدیک شاه

نه پرسد، نه اندیشد از کارشان              همانگه کند زنده بر دارشان

به نزدیک یزدان چه پوزش برم؟ بد آید ز کار پدر بر سرم

ور ایدونک جنگ آورم بی ‌گناه            چنان خیره با شاه توران سپاه

جهاندار نپسندد این بد ز من                 گشایند بر من زبان انجمن

وگر بازگردم به نزدیک شاه                به طوس سپهبد سپارم سپاه

ازو نیز هم بر تنم بد رسد                    چپ و راست بد بینم و پیش بد

نیاید ز سودابه خود جز بدی                ندانم چه خواهد رسید ایزدی

در اینجا نیز می بینیم که شاهزاده ای که اختیارات تام داشت پیمانی با دشمن می بندد و سپس در میابد که دادن اختیارات تام به او بهانه ای بیش نبوده است و شاه ایران که پدر خود او می باشد، از او درخواست می کند تا پیمانش را با دشمن بشکند. او بخوبی می داند که این پیمان شکنی نه خوب است و از آن گذشته اگر به دربار پدر بازگردد با دسایس سودابه که در نوع خود پیمان شکن بود، روبرو خواهد شد. از آن گذشته سیاوش تنها با افراسیاب پیمان نکرده بلکه با سوگندی که خورده با دادار خویش نیز پیمان بسته است و سر کشیدن از پیمان او بسیار نکوهنده است.

از آنجایی که رستم دیگر در میان لشکر و در دایره مشاوران سیاوش نبود زیرا از سوی او به نزد کیکاووس فرستاده شده بود، سیاوش بر آن شد با دو پهلوان دیگر ایرانی که نیکو اندیش و خرد ورز و از دوستان و یاران او بودند گفتگو کند. ایندو پهلوان یکی بهرام  پسر گودرز و برادر گیو و دیگری زنگه شاوران هستند. او نخست داستان سودابه و عشق کیکاووس به او و موقعیتی که سودابه در دربار ایران داشت و کینه ای که اکنون از سیاوش به دل گرفته بود را به یاد ایشان آورد:

بدیشان چنین گفت کز بخت بد              فراوان همی بر تنم بد رسد

بدان مهربانی دل شهریار                    بسان درختی پر از برگ و بار

چو سودابه او را فریبنده گشت              تو گفتی که زهر گزاینده گشت

شبستان او گشت زندان من                  غمی شد دل و بخت خندان من

چنین رفت بر سر مرا روزگار             که با مهر او آتش آورد بار

و در دنباله ماجرا سبب خواستار رفتن به بلخ را از سوی خود برایشان شرح داد و اینکه این به بلخ رفتن هم رفتن به جایی برای آسودن نبوده و او این را خوب می دانست و با وجود این برای دور شدن از دربار پدر و بلایای آن، انجام دادن این ماموریت را پذیرفته است:

گزیدم بدان شوربختیم جنگ                 مگر دور مانم ز چنگ نهنگ

به بلخ اندرون بود چندان سپاه              سپهبد چو گرسیوز کینه‌ خواه

نشسته به سغد اندرون شهریار              پر از کینه با تیغ زن صدهزار

برفتیم بر سان باد دمان                      نجستیم در جنگ ایشان زمان

چو کشور سراسر بپرداختند                گروگان و آن هدیه‌ها ساختند

همه موبدان آن نمودند راه                   که ما بازگردیم زین رزم‌ گاه

پسندش نیامد همی کار من                   بکوشد به رنج و به آزار من

به خیره همی جنگ فرمایدم                بترسم که سوگند بگزایدم

وراگر ز بهر فزونیست جنگ              چو گنج آمد و کشور آمد به چنگ

چه باید همی خیره خون ریختن؟           چنین دل به کین اندر آویختن؟

همی سر ز یزدان نباید کشید                فراوان نکوهش بباید شنید

دو گیتی همی برد خواهد ز من             بمانم به کام دل اهرمن

نزادی مرا کاشکی مادرم                    وگر زاد مرگ آمدی بر سرم

که چندین بلاها بباید کشید                   ز گیتی همی زهر باید چشید

بدین گونه پیمان که من کرده‌ام              به یزدان و سوگندها خورده‌ام

اگر سر بگردانم از راستی                  فراز آید از هر سویی کاستی

سیاوش سپس به آنها گفت که کردگار چنین پیمان شکنی و صلح شکنی را نخواهد پسندید و من در هر دو جهان به بلا گرفتار خواهم شد. بهرام و زنگه شاوران کوشش کردند که راضیش سازند تا بفرمان شاه عمل کند ولی او پاسخ داد که من فرامین شاه را گرامی می دارم ولی در برابر یزدان من باید پاسخگو باشم:

چنین داد پاسخ که فرمان شاه                برانم که برتر ز خورشید و ماه

ولیکن به فرمان یزدان دلیر                 نباشد ز خاشاک تا پیل و شیر

کسی کاو ز فرمان یزدان بتافت            سراسیمه شد، خویشتن را نیافت

به گمان من فردوسی در این دو بیت آخر بسیار کوتاهتر و بسیار زیباتر از مولوی بلخی به فلسفه رابطه بی واسطه میان خدا و انسان پرداخته است.

سیاوش سپس ادامه داد و به آن دو پهلوان گفت کیکاووس می خواهد که من دستهایم را به خون تورانیانی که با آنها پیمان کرده ام، بیالایم و من نمی دانم که انجام این کار چه خواهد بود. شما نیز اگر اکنون دلتان از گفتار من سیاهی گرفت، کار خودتان را بکنید و به گفتار من توجهی نکنید:

اگر تیره‌تان شد دل از کار من              بپیچید سرتان ز گفتار من

فرستاده خود باشم و رهنمای                بمانم برین دشت پرده‌سرای

دل تیره شده یا دل سیاهی گرفتن از کسی و یا از چیزی اصطلاحی است که هنوز هم در میان دوستان تاجیک و افغان رواج دارد و منظور از آن از چیزی یا کاری یا کسی ناراحت و یا ناراضی شدن به میزان خیلی زیاد است. سیاوش سپس ادامه داد:

شوم کشوری جویم اندر جهان              که نامم ز کاووس ماند نهان

دو پهلوان باز کوشیدند تا سیاوش را متقاعد سازند برای کیکاووس نامه ای بنویسد و از او دلجویی کند اما سیاوش به آنها گفت خوی بد کیکاووس مانع از آن است که حرف بشنود. بهرام و زنگه از رفتن و جدا شدن او گریان شدند:

سیاوش چو پاسخ چنین داد باز              بپژمرد جان دو گردن فراز

ز بیم جداییش گریان شدند                   چو بر آتش تیز بریان شدند

همی دید چشم بد روزگار                    که اندر نهان چیست با شهریار

نخواهد بدن نیز دیدار او                     ازآن چشم گریان شد از کار او

چنین گفت زنگه که ما بنده‌ایم               به مهر سپهبد دل آگنده‌ایم

فدای تو بادا تن و جان ما                    چنین باد تا مرگ پیمان ما

سیاوش سرانجام به زنگه شاوران گفت که به نزد افراسیاب برو و داستان را برای او شرح بده و به او بگو که سیاوش و همراهانش می خواهند از کشور تو گذر کنند و برای این کار از تو اجازه می خواهند. او به سبب پیمانی که با تو بسته از جنگیدن با تو سر می زند و این کار او برای تو نوش و برای سیاوش نیش است:

چو پاسخ چنین یافت از نیکخواه            چنین گفت با زنگه بیدار شاه

که رو شاه توران سپه را بگوی            که زین کار ما را چه آمد به روی

ازین آشتی جنگ بهر منست                همه نوش تو، درد و زهر منست

ز پیمان تو سر نگردد تهی                  وگر دور مانم ز تخت مهی

جهاندار یزدان پناه منست                    زمین تخت و گردون کلاه منست

و دیگر که بر خیره ناکرده کار             نشایست رفتن بر شهریار

یکی راه بگشای تا بگذرم                   بجایی که کرد ایزد آبشخورم

یکی کشوری جویم اندر جهان              که نامم ز کاووس ماند نهان

ز خوی بد او سخن نشنوم                   ز پیگار او یک زمان بغنوم

سپس رو به بهرام کرده و او را گفت این سپاه و خزانه سپاه را نگاه دار تا طوس برسد و سپس همه چیز را همانگونه که از من به او بسپار:

ازآن پس بفرمود بهرام را                   که اندر جهان تازه کن کام را

سپردم ترا تاج و پرده‌سرای                 همان گنج آگنده و تخت و جای

درفش و سواران و پیلان کوس             چو ایدر بیاید سپهدار طوس

چنین هم پذیرفته او را سپار                 تو بیدار دل باش و به روزگار   

زنگه شاوران با صد سوار بسوی افراسیاب به راه افتاد. خبر آمدن زنگه شاوران با صد سوار در پایتخت توران سر و صدایی به پا کرد و در پیش دربار افراسیاب سرداری بنام طورگ به پیشواز زنگه شاوران رفت و سبب آمدن او را پرسید و چون شنید که او حامل پیامی از سوی سیاوش برای افراسیاب است، زنگه شاوران را به درون دربار راه داد و او را بنزد افراسیاب برد.

افراسیاب هم هنگامی که او را بدید بنواخت و گرامی داشت و سپس سبب آمدن را از او پرسید و زنگه شاوران ماجرا را همانطور که سیاوش گفته بود برای او باز گفت. افراسیاب از شنیدن آنچه که رفته بود، ناراحت شد ولی امر کرد که  برای زنگه شاوران جایگاهی مناسب به  قدر و مقام او تهیه کردند و سپس بزرگان خویش را برای رایزنی فراخواند:

چو بشنید پیچان شد افراسیاب               دلش گشت پر درد و سر پر ز تاب

بفرمود تا جایگه ساختند                     ورا چون سزا بود بنواختند

چو پیران بیامد تهی کرد جای              سخن رفت با نامور کدخدای

از اینجا پیران دوباره به گونه بسیار موثر و برجسته ای به داستانهای شاهنامه باز می گردد و تا پایان داستان دوازده رخ نقش بسیار پر رنگ و چند بعدی ایفا می کند.

ادامه دارد

 

 فرهنگی‌ - تاریخی‌ - صنعتی: نگرشی دیگر به شخصیت پیران در شاهنامه – بخش یک (farhangi-sanati.blogspot.com)

 

 

 

No comments: