نگاره ذهنی افراسیاب، برگرفته شده از کتاب نامه خسروان جلال الدین میرزا قاجار
فراموش نمی کنیم که همه این وقایع در زمانهایی اتفاق می افتند که روابط و ضوابط افراد بر اساس اصول از پیش تعریف شده قبیله ای (بر مبنای جایگاه افراد در پیوندهای خاندانی و نژادی) استوار بودند. از اینرو نقش افرادی که به دلایلی (بیشتر دلایل فردی) از روابط و ضوابط دوری می جستند و یا آنها را ارج می نهادند و می پروردند، می توانستند بگونه چشمگیری کم رنگ و یا برجسته شود.
افراسیاب داستان همه کارهای سیاوش و بد کاری های کیکاووس را از آغاز تا انجام (کران تا کران) برای پیران باز گفت و از او چاره جویید:
ز کاووس وز خام گفتار او ز خوی بد و رای و پیگار او
همی گفت و رخساره کرده دژم ز کار سیاووش دل پر ز غم
فرستادن زنگهٔ شاوران همه یاد کرد از کران تا کران
بپرسید کاین را چه درمان کنیم؟ وزین چاره جستن چه پیمان کنیم؟
و پیران در تمام وقت ساکت نشسته و با دقت به گفته های او گوش داد. بطور کلی نخست گوش فرا دادن و سپس مناسب با شنیده ها سخن گفتن از مزایایی است که همگان ندارند و چه بسا سختیهایی که پیش نیایند اگر پیش از دهان به گفتن گشودن به سخن ها گوش فرا داده شود.
اینجا پیران با توجه به روابط خاندانی و قبیله ای که وجود داشت و هم چنین خیرخواهی که الزاما نیز بدور از پاسداری از منافع ملی تورانیان نیست به زیبایی و با منطقی استوار سخنانی به افراسیاب گفت و به او پیشنهاداتی کرد که می تواند تا به امروز هم برای خیلی ها الگوی بسیار مناسبی باشد.
او نخست همانگونه که در آن هنگام رسم بوده، شخص شاه را ستود تا بتواند به گفتار خویش ادامه دهد:
بدو گفت پیران که ای شهریار انوشه بدی تا بود روزگار
تو از ما به هر کار داناتری به بایستها بر، تواناتری
در اینجا خیلی کوتاه نیز به این اشاره نمایم که افراسیاب خودکامه بود و تا پایان کار خویش نیز خودکامه باقی ماند، درست مانند کیکاووس ولی برتری که افراسیاب نسبت به کیکاووس داشت این بود که افراسیاب اندرز و پند دیگران را هم شنیده و گاهی به آنها گوش فرا می داد.
باری پیران به افراسیاب گفت که این شاهزاده از مال جهان بی نیاز است و چیزهایی را که مطابق رسوم وسنن جزو میراث او هستند را هم، کسی نمی تواند از او بگیرد. از نظر هوش و دانش و فرزانگی نیز کسی مانند او پیدا نمی شود. چنان فرزانه است که تاج و تخت را به کنار گذاشت و به فرمان خیره پدرش گوش فرا نداد همه اینها به این معنا می باشد که اگر او به جنگ با تو برنخاست از کم هوشی و دیوانگیش نبوده بلکه از فرهیختگی او بوده و اکنون این شخص از تو درخواست می کند که بگذاری از کشورت گذر کند:
گمان و دل و دانش و رای من چنینست اندیشه بر جای من
که هر کس که بر نیکوی در جهان توانا بود آشکار و نهان
ازین شاهزاده نگیرند باز زگنج و ز رنج آنچ آید فراز
من ایدون شنیدم که اندر جهان کسی نیست مانند او از مهان
به بالا و دیدار و آهستگی به فرهنگ و رای و به شایستگی
هنر با خرد نیز بیش از نژاد ز مادر چنو شاهزاده نزاد
بدیدن کنون از شنیدن بهست گرانمایه و شاهزاد و مهست
وگر خود جز اینش نبودی هنر که از خون صد نامور با پدر
برآشفت و بگذاشت تخت و کلاه همی از تو جوید بدین گونه راه
او پس از توصیف سیاوش برای افراسیاب اینگونه ادامه داد که سیاوش جوان است و پدرش پیر. روزی فراخواهد رسید که این پدر پیر دیگر در میان ما نیست و مردمان بدنبال سیاوش خواهند فرستاد و او را که نسبت شاهی دارد، پادشاه خویش خواهند کرد. آنگاه تو در همسایگی خود کشوری خواهی داشت که پادشاهش نه تنها با تو جنگی نخواهد داشت بلکه تا اندازه ای نیز خود را مدیون مهربانی های تو می داند. از آن گذشته اگر تو تنها به او اجازه گذر کردن از توران را بدهی مردمان کشور خود تو از کوچک و بزرگ گرفته در مورد این کار تو چه خواهند گفت؟ آنها خواهند گفت که شاهزاده ای غریبه بخاطر پای ننهادن بر سر پیمان و جنگ نکردن با تو آنهم در زمانی که توان نظامی بیشتری داشت، از تخت و تاج خود گذشت و کشور خویش را هم ترک کرد و تو تنها به او راه دادی که از کشورت بگذرد و به جای دیگری برود و بجز این هیچ سپاسگزاری دیگری از او نکردی.
اگر شاه روا بداند، نامه ای برای او فرستاده و او را چون فرزندی بنزد خویش بخواند و اندر خور او به او در دستگاه خود مقامی بدهد.
رواتر نیز می باشد که او را همینجا در نزد خود نگاه داشته و دخترت را نیز بهمسری او درآوری تا وابسته به تو گردد (پیمان خانوادگی و نزدیکی به سبب خویشاوندی). اگر سیاوش اینگونه در کشورت بماند، کشورت نیز آرام خواهد ماند:
نه نیکو نماید ز راه خرد کزین کشور آن نامور بگذرد
ترا سرزنش باشد از مهتران سر او همان از تو گردد گران
و دیگر که کاووس شد پیرسر ز تخت آمدش روزگار گذر
سیاوش جوانست و با فرهی بدو ماند آیین و تخت مهی
اگر شاه بیند به رای بلند نویسد یکی نامهٔ سودمند
چنان چون نوازنده فرزند را نوازد جوان خردمند را
یکی جای سازد بدین کشورش بدارد سزاوار اندر خورش
بر آیین دهد دخترش را بدوی بداردش با ناز و با آبروی
مگر کاو بماند به نزدیک شاه کند کشور و بومت آرامگاه
بیاد بیاوریم که پیران پسر ویسه است. ویسه عموی پشنگ پدر افراسیاب بود. یعنی پیران می شود پسر عموی پدر افراسیاب. ما از دورانی سخن می گوییم که در آن نسبتهای خانوادگی تا چند نسل پیاپی هنوز هم بسیار گرامی و محترم شمرده می شدند و پیران این را مد نظر خویش داشت. از سوی دیگر پیران همزمان نیز پیوندی هر چند کمرنگ تر با سیاوش که با گرسیوز نسبت دور دارد، داشت. گرامی داشتن این پیوندهای خانوادگی شاید از دیدگاه امروزی کمی بی معنی جلوه کند ولی در جامعه چندین هزار سال پیش بسیار هم مهم و پر ارزش بوده است.
نگریستن به این پیوند خانوادگی از این جهت مهم است که پیران در برابر این پیوندها احساس مسئولیت کرده و صادقانه نظری داد که روابط میان توران و ایران بیشتر از این بهم نخورند بلکه مستحکم تر و امن تر هم بشوند. همزمان ما در کنار پیران، گرسیوز را هم داریم که روابط و پیوندهای خانوادگی او هم با افراسیاب که برادرش بود و هم با سیاوش که پسر نوه اش بود می بایست قاعدتا محکمتر می بود ولی می بینیم که نه تنها اینگونه نیست بلکه او به سبب خودخواهی و رتبه پرستی ، پلیدی و شومی هم از خود نشان می دهد.
گرسیوز برادر افراسیاب هیچگاه موقعیت خود را بخطر نمی اندازد تا چیزی بگوید که افراسیاب را خوش نیاید. او بخوبی می داند افراسیاب شخصی است که برادر خویش اغریرث را بخاطر مخالفتی که با او کرده بود با شمشیر به دو نیم کرد. گرسیوز تا پایان داستانش همچنان دستور گیرنده باقی می ماند و در مواقعی که منافعش ایجاب کنند حتی کاسه از آش داغ تر هم می شود. او هیچگاه سخنی نمی گوید و یا مشورتی به افراسیاب نمی دهد که موقعیت خودش را ذره ای ناپایدار کند. به این نمونه ها در داستان سیاوش خواهیم رسید و از بدجنسی های او شگفت زده خواهیم شد.
پیران رابطه خویشاوندی کمرنگ تری با افراسیاب دارد و با وجود این کنش ها، اندرزها و متانت های دیگری دارد و هیچگاه هم بیم از آن ندارد که کاری بکند و یا چیزی بگوید و حتی افراسیاب را سرزنشی بکند که مقامش را بخطر بیندازد.
در مقام سنجیدن دلیری های پیران در برابر افراسیاب بایستی اشاره به این موضوع نماییم که داشتن مقام سپهسالاری سپاه هر چند که بسیار بزرگ و با اهمیت بود ولی شاهان ایران و توران را مانع از آن نمی شد که سپهسالاری را عزل کنند. کیخسرو طوس را چندین بار عزل و نصب کرد. بنابراین بیاد داشته باشیم که پیران با اندرزهایی که می داد و یا کارهایی که می کرد می توانست به راحتی مقام و موقعیت خویش را بخطر اندازد آنهم در برابر شاهی خودکامه چونان افراسیاب.
اینها نکات ارزنده ای هستند که پیران را در شاهنامه با وجود سپهسالار توران بودن و در نتیجه در برابر ایران قرار گرفتنش بارز می کنند. به برخی از این صفات نیک پیران رقیب رزمی ایرانی او گودرز هم که کین او را بدل داشت بهنگام کشته شدن پیران خیلی روشن اشاره می کند و فردوسی آنرا بسیار زیبا توصیف می کند.
باری افراسیاب به پیران گفت همه آن چیزهایی که گفتی درست و زیبا هستند اما باوجود این او باز هم ابراز نگرانی کرد که این کار همانند بچه مار در آستین پروردن است که چون بزرگ شود نیش می زند:
چنین داد پاسخ به پیران پیر که هست اینک گفتی همه دلپذیر
ولیکن شنیدم یکی داستان که باشد بدین رای همداستان
که چون بچهٔ شیر نر پروری چو دندان کند تیز کیفر بری
چو با زور و با چنگ برخیزد او به پروردگار اندر آویزد او
پیران در برابر افراسیاب اینگونه ادامه داد، من مانند پدر تو هستم و تو چون فرزند من، این پدر به پیشگاه این فرزند نماز می برد (ستایشش می کند). فردوسی اینجا خیلی کوتاه به سن پیران اشاره می کند، پیران پیر.
اشارات کوتاه و نه چندان آشکار فردوسی که غالبا نیز در میان بازگویی داستان و محتوای آن به حاشیه می روند، همیشه پراهمیت هستند. این گونه اشاره کردن ها را شاید بتوان شوخی بسیار ظریف و استادانه سخنگوی دهقان با خواننده اش نامید. بهر حال همین یک اشاره اهمیت کارهایی را که پیران می کند دوچند می سازد.
پیران دیگر بار به افراسیاب پیشنهاد کرد که سیاوش را به گرمی بپذیرد و با مهربانی نگاه دارد تا هنگامی که زمان کیکاووس بسرآید و دوران پادشاهی سیاوش برسد. آنگاه در دنباله گفتار خویش به افراسیاب گفت اینگونه تو بی رنج بسی گنج بدست آوری. کسی که خوی بد پدر خویش را نپذیرد، خودش بدخویی نخواهد کرد:
بدو گفت پیران کاندر خرد یکی شاه کندآوران بنگرد
کسی کز پدر کژی و خوی بد نگیرد، ازو بدخویی کی سزد؟
نبینی که کاووس دیرینه گشت؟ چو دیرینه گشت او بباید گذشت
سیاوش بگیرد جهان فراخ بسی گنج بیرنج و ایوان و کاخ
دو کشور ترا باشد و تاج و تخت چنین خود که یابد؟ مگر نیک بخت
در اینجا افراسیاب آرام گرفت و سخنان پیران را سزاوارپذیرش دید. او به دبیر خویش دستور داد تا نامه ای پر مهر برای سیاوش بنویسد و از او دعوت کند تا به دربار افراسیاب رفته و همچون پسرش نزد او باشد. دبیر دربار افراسیاب می توانست که بسیار زیبا بنویسد. او به گونه ای نامه را آغاز کرد که خواننده از خواندن سطور آن سرمست می شد. متن نامه چنان پر وعده و فریب دهنده است که بهتر است آنرا زبان خود فردوسی بشنویم و بخوانیم زیرا زیباتر و رساتر از هر کس دیگر عنوانش کرده است من تنها چند جای آنرا برجسته نمودم تا در موردشان اشارات خود را بنمایم:
دبیر جهان دیده را پیش خواند زبان برگشاد و سخن برفشاند
نخستین که بر خامه بنهاد دست به عنبر سر خامه را کرد مست
جهان آفرین را ستایش گرفت بزرگی و دانش نمایش گرفت
کجا برترست از مکان و زمان بدو کی رسد بندگی را گمان؟
خداوند جانست و آن خرد خردمند را داد او پرورد
ازو باد بر شاهزاده درود خداوند گوپال و شمشیر و خود
خداوند شرم و خداوند باک ز بیداد و کژی، دل و دست پاک
شنیدم پیام از کران تا کران ز بیدار دل زنگهٔ شاوران
غمی شد دلم زانک شاه جهان چنین تیز شد با تو اندر نهان
ولیکن به گیتی به جز تاج و تخت چه جوید خردمند بیدار بخت
ترا این همه ایدر آراستست اگر شهریاری و گر خواستست
همه شهر توران برندت نماز مرا خود به مهر تو باشد نیاز
تو فرزند باشی و من چون پدر پدر پیش فرزند بسته کمر
چنان دان که کاووس بر تو به مهر برآن گونه یک روز نگشاد چهر
کجا من گشایم در گنج بست سپارم به تو تاج و تخت نشست
بدارمت بیرنج فرزندوار به گیتی تو مانی زمن یادگار
چو از کشورم بگذری در جهان نکوهش کنندم کهان و مهان
وزین روی دشوار یابی گذر مگر ایزدی باشد آیین و فر
بدین راه پیدا نبینی زمین گذر کرد باید به دریای چین
ازین کرد یزدان ترا بی نیاز هم ایدر بباش و به خوبی بناز
سپاه و در گنج و شهر آن تست به رفتن بهانه نبایدت جست
چو رای آیدت آشتی با پدر سپارم ترا تاج و زرین کمر
که ز ایدر به ایران شوی با سپاه ببندم به دلسوزگی با تو راه
نماند ترا با پدر جنگ دیر کهن شد سرش گردد از جنگ سیر
گر آتش ببیند پی شصت و پنج رسد آتش از باد پیری به رنج
ترا باشد ایران و گنج و سپاه ز کشور به کشور رساند کلاه
پذیرفتم از پاک یزدان که من بکوشم به خوبی به جان و به تن
نفرمایم و خود نسازم به بد به اندیشه دل را نیازم به بد
افراسیاب سخنان پیران را نه تنها مخالف منافع خویش نیافت بلکه آنها را در راستای سیاست ها و رفع دلنگرانی های خویش به کار برد. او علیرغم سخنان دلفریب خود نیات پلیدش را هم به کلی پنهان نکرد. در آغاز نامه از سیاوش با صفات خداوند شرم و خداوند باک نام می برد.
معنای لفظی خداوند شرم که کاملا معلوم است، اینجا منظور محجوب بودن سیاوش است که بر همگان روشن بود. اما خداوند باک چیست؟ باک را باید اینجا در رابطه با حجب و حیا تعریف نمود. خود واژه باک معنی ترس را می دهد. بیباک یعنی نترس. اما خداوند باک بودن سیاوش اینجا از چیست و سیاوش از چه می ترسد؟ سیاوش انسانی است که فراوان ترس و شرم دارد که بر سر پیمانهایی که با افراسیاب بسته، پای نهد. از اینرو خداوند شرم و خداوند باک و بلافاصله در دنباله آن "ز بیداد و کژی، دل و دست پاک". سیاوش در اینجا در دو بیت کوتاه بسیار زیبا و با بهترین واژه ها از زبان دشمنش معرفی می شود. امروزه هم زمانی که می خواهیم صفات عالی را به بهترین گونه های آن در مورد افراد بکار بریم از واژه خدا استفاده می کنیم. خداوند ثروت، خداوند هوش، خداوند شهامت و غیره.
افراسیاب ضمن ستایش هایی که از سیاوش می کند و پیشنهاداتی که به او می دهد، کاملا نیز واضح می سازد که سیاوش راه بازگشت به ایران را ندارد و "از توران هم گذر نمی تواند بکند زیرا همه کهان و مهان افراسیاب را نکوهش می کنند" از اینروی "سیاوش دشوار یابد گذر" و "بدین روی پیدا نبیند زمین".
سخنان گفته شدند ولی اشارات شاید برای خواننده کمی پنهان باشند. چون نیک بنگریم برای سیاوش که تنها می خواست اجازه گذر کردن (به گفته امروزی ها تنها ترانزیت) از توران را بیابد، الزاما راه دیگری باقی نماند بجز پذیرفتن شرایط افراسیاب، زیرا به سبب نابخردی پدرش به ایران نیز نمی توانست بازگردد و سبب شرایط درباری کیکاووس که سودابه حیله گر و زخم خورده هنوز در آنجا حضور فعال داشت، نمی خواست هم که باز گردد.
نکوهش شدن افراسیاب از سوی کهان و مهان به سبب پذیرا نشدن سیاوش استدلالی بود که پیران به یاد او آورده بود. ما خواهیم دید که همین برهان آوری پیران در نزد افراسیاب نیز دهه ها بعد پیوسته سبب سرزنش شدن پیران از سوی گردان و دلاوران سپاه ایران می شود هر چند که قصد پیران از این یادآوری انجام کار نیکو بود. به این نیز خواهیم رسید. جالب است که گردان و دلاوران ایران (بجز رستم که خود سخت در بند پیمانهایی است که خاندان نریمان با خاندان شاهی ایران بسته است) نیمی از سرزنشهایی که به پیران می کنند به کیکاووس که مسبب اصلی همه این بدبختیها بود، نمی کنند و همگی در دربار او هستند و موقعیت سپاهی و اجتماعی خود را به طور جدی به خطر نمی اندازند.
افراسیاب دروغی را نیز چاشنی تهدید پنهانش می کند و می گوید نه کار بد می کنم و نه فرمان بد می دهم و در دل خویش چنین چیزی را اصلا آزمایش نمی کنم. دل نیازم به بد. او در اینجا راستگویی نکرد.
نیازم از مصدر فعل نیازمودن می آید. آزمودن و مخالف آن نیازمودن. همه می دانند که افراسیاب بخاطر خوابی که دیده بود و گفته ها و پیشگوئی های کاهنان از کشته شدن سیاوش و یا کشته شدن بدست سیاوش می ترسید از اینرو می گفت که بدی کردن به سیاوش را در دل خود آزمایش نمی کند. روزی که ترس از دست دادن تاج و تخت که گرامی ترین چیزها در زندگی او بودند، حتی گرامی تر از جان خودش و او همه قدرت خویش را در مالکیت آنها می دید در نزد او از ترسش از مرگ سیاوش بیشتر شد، لحظه ای در دادن فرمان کشتن سیاوش، درنگ نکرد.
چون نامه آماده شد، افراسیاب آنرا به زنگه شاوران داد تا برای شاهزاده خویش ببرد. زنگه شاوران نامه را شتابان بنزد سیاوش رساند. سیاوش چون آنرا بخواند از یکسو شاد شد ولی چون در آن نیک نگریست وجودش پر از درد و فریاد شد و بر حال زار خویش گریست که دشمن کنون دوست گشته ولی چگونه می توان از آتش داغ باد سرد انتظار داشت؟ او سپس نامه ای به پدرش نوشت و گلایه کرد و به او گفت از اجبار به توران می رود:
سیاوش به یک روی زان شاد شد به دیگر پر از درد و فریاد شد
که دشمن همی دوست بایست کرد زآتش کجا بردمد باد سرد؟
یکی نامه بنوشت نزد پدر همه یاد کرد آنچ بد در به در
که من با جوانی خرد یافتم بهر نیک و بد نیز بشتافتم
از آن زن یکی مغز شاه جهان دل من برافروخت اندر نهان
شبستان او درد من شد نخست ز خون دلم رخ ببایست شست
ببایست بر کوه آتش گذشت مرا زار بگریست آهو به دشت
ازآن ننگ و خواری بجنگ آمدم خرامان به چنگ نهنگ آمدم
دو کشور بدین آشتی شاد گشت دل شاه چون تیغ پولاد گشت
نیاید همی هیچ کارش پسند گشادن همان و همان بود بند
چوچشمش ز دیدارمن گشت سیر بر سیر دیده، نباشند دیر
ز شادی مبادا دل او رها شدم من ز غم در دم اژدها
ندانم کزین کار بر من سپه چه دارد به راز اندر از کین و مهر؟
سیاوش می دانست که اکنون دارد در دم اژدها می رود. افراسیاب هم خوب می دانست که دارد بخاطر ترس خودش دروغ می گوید. کیکاووس می دانست که پسرش را وادار به گرفتن تصمیمی می کند که در حالت عادی انجامش نمی داد ولی سیاوش برایش پشیزی ارزش نداشت. از دید او سیاوش تنها وسیله خوب و شخص مورد اعتمادی است که مورد علاقه مردم هم می باشد و می تواند در راستای تبلیغات اجتماعی دستگاه حکومتیش خیلی مفید و موثر واقع شود. پهلوان رستم نامدار که از کیکاووس قهر کرده و پرورده خویش را تنها گذاشته و برای اینکه وارد روابط پدری و فرزندی که برایش بسیار گرامی بود، نشود ناچار به سیستان رفته بخصوص که به نیات نهانی کیکاووس پی برده بود. همانگونه که بعدها به نیات نهانی گشتاسپ در مورد اسفندیار پی برده بود. پهلوانان دیگر ایران که در رکاب سیاوش هستند تنها از رفتن او به دستگاه افراسیاب ناراحتند و آنرا برای سیاوش بد انجام می دانند ولی کار دیگری انجام نمی دهند و رای دیگری نمی زنند و انتقادی هم به کسی ندارند و چیزی را هم به چالش نکشیده و به زیر علامت سئوال نمی برند و نزد کسی هم پا در میانی نمی کنند. خود سیاوش هم چنین چیزی از آنها نه می خواهد و نه توقع دارد.
گرسیوز که خویش مستقیم و بیواسطه سیاوش است (نیای مادری اوست) خاموش می ماند و اصلا دم نمی زند. کاشکی که او در ادامه نیز همینطور باقی می ماند و بهمین خاموش ماندن خویش بسنده می کرد. او بعدها نه تنها به پیران حسادت می ورزد بلکه به سیاوش که از خون خودش بود خیانت هم می کند.
در این میان تنها پیران است که کوشش می کند در این آشفته بازار و بلبشو نتیجه ای نسبتا خوب بگیرد و کوشش در آرام و بی خطر کردن همه جریانات دارد. او مهر به میهن خویش را هم فراموش نمی کند. بی شک این ساده انگاری است اگر بیندیشیم که پیران برعکس دیگران به منافع شخصی خویش فکر نمی کرد.
من بر این گمانم که بله او به منافع خویش هم فکر می کرد، دستکم پیشنهادات و نظریاتی که می داد برای شخص پیران و خاندانش ضرری نداشتند ولی او این اندیشیدن به منافع شخصی را نه به حالت بدوی و نه به اندازه و شدت دیگران انجام می داد که بی توجه به خسران دیگران تنها به خود می اندیشیدند. گرسیوز نمونه بارز آنها بود. پیران در کنار نگریستن به منافع خویش به سود وضررهای دیگران هم می اندیشید و آنها را نیز ملاحظه می کرد. او شاید نخستین کسی در تاریخ اسطوره ها باشد که به سیاست برد – برد اعتقاد داشت و پیوسته آنرا بر جنگیدن و هدر دادن سرمایه ها و از دست دادن ترجیح می داد.
پیران سپهسالاری سیاست مداری بود با نیات خوب برای همه، ضمن اینکه در انجام وظایف و مسئولیت های کشوری خویش هم کوتاهی نمی کرد.
ادامه دارد

No comments:
Post a Comment