جستجوگر در این تارنما

Saturday, 17 June 2023

نگرشی دیگر به شخصیت پیران در شاهنامه – بخش سوم

نگاره ذهنی افراسیاب، برگرفته شده از کتاب نامه خسروان جلال الدین میرزا قاجار

 سیاوش از لشکریان ایران دوازده هزار سوار را از میان گیلانی ها، بلوچ ها، پهلو ها و پارس ها ( برای واژه پهلو در لغت نامه دهخدا آمده است: پهلو. [ پ َ ل َ ] (اِخ ) نام پسر سام بن نوح و پارس پسر او بوده و پارسی و پهلوی بدیشان منسوب است . و معرب آن فهلو است . (برهان ).) و سواران دشت سروچ (ناحیه ای نزدیک کرمان) برگزید.

کیکاووس نیز دوازده هزار پیاده سپردار و افزون برآن دلاوران هم سن و سال سیاوش که پسران نژادگان و از خاندانهای بزرگ بودند را با او همراه کرد و سیاوش با این سپاه به سوی مرز ایران و توران راه افتاد و جهان پهلوان رستم نام دار نیز با یلان و پهلوانان دیگر او را همراهی می کردند. همانگونه که پیداست جنگ تنها مربوط به طبقات پائین جامعه نبود بلکه پسران نژادگان در صفوف نخست لشکر به میدان می رفتند.

سیاوش به پنج موبدی که بهمراه سپاه بودند، گفت تا اختر (درفش) کاویانی را برافرازند و خود بهمراه دوستان نزدیکش بهرام و زنگه شاوران که هم سن و سال خود او بودند نخست به سوی زابلستان به نزد دستان که او را همچون پدربزرگ بود، رفتند. در آنجا جنگجویان بیشتری به او پیوستند و آنها سپس از زاولستان به سوی بلخ که در جنوب آمودریا که مرز ایران و توران بود، به راه افتادند.

نقشه افغانستان و ایالت هایی مانند بلخ، سمنگان، نیمروز، کابل و زابل بر روی آن

در بلخ سپاه ایران با سپاه صدهزار نفری توران روبرو شد. فرمانده سپاه توران گرسیوز برادر افراسیاب بود و سرداران دو جناج چپ و راست لشکر او سپهرم از خویشاوندان افراسیاب و بارمان یکی از پهلوان های لشکر توران بودند. گرسیوز چون در میدان جنگ آرایش سپاه ایران را دید و نفرات سپاه ایران را از برابر چشم گذراند، دریافت که یارای مقاومت زیادی در برابر لشکریان ایران را ندارد و بی درنگ نامه ای به افراسیاب نوشت و از او درخواست کمک کرد. سیاوش چون با لشکریانش همچنان به پیش می رفت، گرسیوز چاره ای جز جنگیدن با او ندید و در دروازه بلخ دو سپاه با هم درآویختند:

نگه کرد گرسیوز جنگ‌ جوی              جز از جنگ جستن ندید ایچ روی

چو ز ایران سپاه اندر آمد به تنگ          به دروازهٔ بلخ برخاست جنگ

دو جنگ سهمگین در سه روز در گرفتند که در آنها شاهزاده سیاوش دلاوری ها کرد و از خود رشادت ها نشان داد:

دو جنگ گران کرده شد در سه روز      بیامد سیاووش لشکر فروز

سپاهیان تورانی در برابر لشکریان سیاوش پس نشستند و بلخ را رها کرده و از آمودریا گذشتند و سپهرم پس از گذشتن از آمودریا به سوی افراسیاب تاختن گرفت تا شاید از او کمکی بیابد.

پس از سه روز جنگیدن سهمگین و پیروزی لشکر ایرانیان، سیاوش در روز چهارم وارد شهر بلخ شد و فرمان عفو عمومی داد. او همه این وقایع را در نامه ای برای پدرش کیکاووس نوشت:

همی آفرین باد بر شهریار                   همه نیکوی باد فرجام کار

به بلخ آمدم شاد و پیروز بخت              به فر جهاندار باتاج و تخت

سه روز اندرین جنگ شد روزگار         چهارم ببخشود پروردگار

سپهرم به ترمذ شد و بارمان                به کردار ناوک بجست از کمان

کنون تا به جیحون سپاه منست              جهان زیر فر کلاه منست

در همین اوان در توران و در کاخ پادشاهی، شبی افراسیاب نعره کشان از خواب پرید و از تخت پائین آمد و بر زمین نشست. گرسیوز برادرش چون از آنچه که رفته بود خبردار شد سراسیمه به سوی او دوید و سبب این آشفتگی و ناآرامی را از او پرسید:

چو یک پاس بگذشت از تیره شب          چنان چون کسی راز گوید به تب

خروشی برآمد ز افراسیاب                  بلرزید بر جای آرام و خواب

پرستندگان تیز برخاستند                     خروشیدن و غلغل آراستند

چو آمد به گرسیوز آن آگهی                که شد تیره دیهیم شاهنشهی

به تیزی بیامد به نزدیک شاه                ورا دید بر خاک خفته به راه

به بر در گرفتش بپرسید زوی              که این داستان با برادر بگوی

چنین داد پاسخ که پرسش مکن             مگو این زمان ایچ با من سخن

بمان تا خرد بازیابم یکی           به بر گیر و سختم بدار اندکی

زمانی برآمد چو آمد به هوش               جهان دیده با ناله و با خروش

نهادند شمع و برآمد به تخت                 همی بود لرزان بسان درخت

هنگامیکه افراسیاب آرام تر شد به برادرش گفت در خواب دهشتناکی که دیده  زمین پر از مارها و آسمان پر از عقابان بودند و دشت های روی زمین از فرط نباریدن باران کاملا خشک و ترک خورده شده بودند. بر روی این زمین و زیر سقف این آسمان سراپرده من بود و گرداگردش سواران نیزه بدست بسیار که بسوی من یورش می آوردند و نزد من کسی نبود تا  مرا در برابر ایشان حفظ نماید. سواران چون به من رسیدند با زور مرا گرفتند و بنزد پور کاووس که دو هفته بیشتر عمر نداشت بردند و او چون مرا دید به کردار رعد غرید و میان مرا به دو نیم کرد.

گرسیوز او را دلداری داده و به او گفت چون فردا شود از موبدان تعبیر این خواب را خواهیم پرسید. چون فردا شد، موبدان بسیاری را به دربار خواندند و تعبیر این خواب را از ایشان خواستند. موبدان نخست ترسیدند که با او به روشنی از نتایجی که به آنها رسیده بودند سخن بگویند  تا سرانجام یکی از میان ایشان به افراسیاب گفت اگر شاه  ما  را زنهار دهد ما راز این خواب را به او خواهیم گفت. افراسیاب بناچار پذیرفت.

یکی از موبدان که سخنور نیز بود گفت نه در خواب بلکه در بیداری سپاهی گران بسمت توران در راه است که افراسیاب از آن به بلا می افتد. اگر آنها جنگ را ببرند که از توران زمین چیزی باقی نخواهند گذاشت و اگر شاه جهان (افراسیاب) فرمانده ایشان را که یک شاهزاده ایرانی است، بکشد، جهان چنان برای ما پر آشوب گردد که حتی اگر جهاندار (افراسیاب) بال در بیاورد از برابر آن آشوب فرار نتواند بکند:

چنین گفت کز خواب شاه جهان             به بیداری آمد سپاهی گران

یکی شاهزاده به پیش اندرون               جهان دیده با وی بسی رهنمون

برآن طالع او را گسی کرد شاه             که این بوم گردد به ما بر تباه

اگر با سیاوش کند شاه جنگ                چو دیبه شود روی گیتی به رنگ

ز ترکان نماند کسی پارسا                   غمی گردد از جنگ او پادشا

وگر او شود کشته بر دست شاه             به توران نماند سر و تاج و گاه

سراسر پر آشوب گردد زمین               ز بهر سیاوش به جنگ و به کین

بدانگاه یاد آیدت راستی                      که ویران شود کشور از کاستی

جهاندار گر مرغ گردد به پر                برین چرخ گردان نیابد گذر

افراسیاب از این سخنان ترسید و با گرسیوز داستان را باز گفت و اضافه کرد اگر او با سیاوش نجنگند نه او بدست سیاوش کشته خواهد و نه سیاوش بدست او که بار گناهش بر گردن او افتد. او می خواست با این روش تعبیر موبدان و خواب گذاران شاهی را دور بزند:

که گر من به جنگ سیاوش سپاه            نرانم، نیاید کسی کینه خواه

نه او کشته آید به جنگ و نه من            برآساید از گفت و گوی انجمن

نه کاووس خواهد ز من نیز کین            نه آشوب گیرد سراسر زمین

بامداد فردای آن شب چون خورشید برآمد و روز به نیمه رسید بزرگان کشوری و لشکری به بارگاه افراسیاب آمدند و افراسیاب به آنها گفت من در گذشته جنگهای فراوان کرده ام و باغ های زیادی چراگاه سواران من شده اند. اکنون  می خواهم که جهان آرام گیرد و مرا با کسی جنگی نیست. افراسیاب اما در نهان از پیشگویی و تعبیر موبدان می ترسید و از اینرو بود که مایل به جنگ نبود، زیرا این جنگ در هر دو حالت پیروزی و یا شکست برای او مرگ و نابودی به ارمغان می آورد.

در پی آن افراسیاب برادر خویش گرسیوز را بنزد سیاوش فرستاد و هدایای فراوانی با او همراه کرد. او با زبانی دیپلماتیک  برای سیاوش پیام فرستاد که شاه توران را مال و زمین فراوان است و سپاهی نیز به سوی ایران روان نکرده است. او را با سیاوش و ایرانیان نیز جنگی نیست. پس بهتر است که همه ما به سرزمینهایی که فریدون میان فرزندانش تقسیم کرده بود، بسنده کرده و بیش خواهی نکنیم و خرابی در جهان به بار نیاوریم:

به گرسیوز آنگه چنین گفت شاه            که ببسیج کار و بپیمای راه

به زودی بساز و سخن را مه‌ایست         ز لشگر گزین کن سواری دویست

به نزد سیاووش برخواسته                  ز هر چیز گنجی بیاراسته

از اسپان تازی به زرین ستام               ز شمشیر هندی به زرین نیام

یکی تاج پرگوهر شاهوار                   ز گستردنی صد شتروار بار

غلام و کنیزک ببر هم دویست              بگویش که با تو مرا جنگ نیست

بپرسش فراوان و او را بگوی              که ما سوی ایران نکردیم روی

زمین تا لب رود جیحون مراست به سغدیم و این پادشاهی جداست

همانست کز تور و سلم دلیر                زبر شد جهان آن کجا بود زیر

از ایرج که بر بیگنه کشته شد              ز مغز بزرگان خرد گشته شد

افراسیاب برای رستم نیز هدایا و پیامهای مهربانانه فراوان فرستاد. او به گرسیوز که پیام و هدایای او را برای سیاوش می برد، گفت:

سخنها همی گوی با پیلتن                    به چربی بسی داستانها بزن

برین هم نشان نزد رستم پیام                پرستنده و اسپ و زرین ستام

به نزدیک او هم چنین خواسته              ببر تا شود کار پیراسته

جز از تخت زرین که او شاه نیست        تن پهلوان از در گاه نیست

افراسیاب به گرسیوز می گوید بجز تخت زرین به رستم هر چیزی بده. تخت زرین تنها برای شاه است و پهلوان نمی تواند شاه باشد.

این اشاره بسیار زیبا و ظریفی است که ما اینجا از دهان افراسیاب می شنویم و حقیقتا طبقه پهلوانان وظایف و مسئولیت های دیگری در دربارها داشتند که این مسئولیت ها و قدرت ها گاهی برای شاهانی که به قوانین پایبند نبودند و از قواعد می خواستند گذر کنند، گران تمام می شد. به مواردی اینچنین باز هم در دنباله داستان و داستانهای دیگر شاهنامه بر خواهیم خورد و بدان اشاره خواهیم کرد.

چون گرسیوز بدرگاه سیاوش رسید، سیاوش به گرمی او را پذیرا شد. فراموش نکنیم که مادر سیاوش نوه گرسیوز بود. کیکاووس چون از مادر سیاوش نژادش را پرسیده بود، او پاسخ داده بود:

نیایم سپهدار گرسیوزست                    بدان مرز، خرگاه او مرکزست

از اینرو دیدار این دو در این شرایط  دیداری خانوادگی است. نبیره و نیای مادری برای نخستین بار یکدیگر را می بینند آنهم در شرایطی بسیار استثنایی. نیای مادری مقام نبیره را که شاهزاده و ولیعهد است را فراموش نمی کند و نبیره نیز مهر خانوادگی را به زیر پای نمی گذارد. هیچکدام از ایشان نیز از این نسبت خونی هیچگاه سخنی بر زبان نمی آورد. نه تنها هیچکدام از ایندو بلکه هیچکس دیگر نیز هرگز سخنی از آن نمی گوید. هر دو نیز به مقام هایی که اکنون دارند بخوبی واقفند و با وجود داشتن پیوندهای خونی، در این لحظه که هرکدام دولت های بخصوصی را نمایندگی می کردند، ارج این مقام ها را نگاه داشته و به وظایف رسمی شان در این هنگام پایبند ماندند:

چو گرسیوز آمد به درگاه شاه               بفرمود تا برگشادند راه

سیاوش ورا دید بر پای خاست             بخندید و بسیار پوزش بخواست

ببوسید گرسیوز از دور خاک               رخش پر ز شرم و دلش پر ز باک

سیاووش بنشاندش زیر تخت                از افراسیابش بپرسید سخت

این بخش را نیز از اینرو اینجا در این نبشته آوردم  تا خواننده ای که آشنایی کمتری با شاهنامه دارد، بتواند این فرصت را بدست آورد در سطور بعدی کنش های پیران را که در آغاز خویشاوندی مستقیمی با سیاوش نداشت با کردار گرسیوز که نیای مادری سیاوش بود و سپس هم عموی همسر او شد، با یکدیگر مقایسه کند. 

سخن را اینجا به دو دلیل کوتاه می کنم. نخست اینکه استاد توس این داستانها را بسیار زیبا و روشن بیان کرده است و خواندن خود شاهنامه در هر حالی ارجحیت دارد، دو دیگر برای اینکه زودتر به موضوع اصلی این نوشته یعنی پیران برسیم. پیران تا به اینجا هنوز وارد ماجرا نشده است. 

سیاوش با رستم در این مورد گفتگو کرد و به او گفت برایش بسیار غریب است که افراسیاب این چنین ناگهانی و واضح پیام صلح برایش بفرستد. تو کسانی را به پیرامون دور و نزدیک اردوگاه بفرست مبادا که دامی نهاده اند و دشمن در کمین نشسته باشد.

سیاوش همچنین به گرسیوز گفت برای اینکه خاطر هر دو طرف راحت باشد، بایستی تورانیان همه شهرها و مناطقی را که از ایران گرفته اند باز پس دهند و افزون بر آن بایستی افراسیاب صد نفر از پهلوانان و یاران و نزدیکان افراسیاب را که تهمتن جهان پهلوان نام آنها را خواهد نبشت، به درگاه کاووس  بفرستد تا من نیز نامه برای کیکاووس فرستم و درخواست و پیشنهاد نمایم که سپاه را بازگرداند. در ازای آن من نیز کمر به کینه خواهی نخواهم بست.

گرسیوز بی درنگ پیام شاهزاده را برای برادر خود افراسیاب فرستاد و افراسیاب نخست پریشان شد که اگر من صد نفر از نزدیکان خود را به عنوان گروگان نزد کیکاووس بفرستم، دیگر کسی در این بارگاه به من اعتماد نخواهد کرد ولی چون دید چاره دیگری نیز نیست و باید کسانی را که رستم نام می برد به سوی سپاه ایران بفرستد پس ایشان را خلعت پوشاند و روانه اردوی ایرانیان کرد. در همین هنگام سیاوش نیز آماده گسیل کردن پیکی به دربار کیکاووس بود.

تا اینجا بنظر می رسید که با وجود دشواریهایی که اینگونه صلح با خود بهمراه می آورد مانند فرستادن یاران بعنوان گروگان، همه چیز نسبتا خوب به پیش می رود ولی منش کینه ورز کیکاووس و رفتار خیره او بلا به بار آورد. 

اینرا رستم با شناختی که از کیکاووس داشت پیش بینی کرده بود هرچند که نیازی نیز به پیش بینی کردن نبود. کیکاووس در همان آغاز داستان گفته بود که باید بلای افراسیاب را برای همیشه از سر کوتاه کند ورنه دوباره باز می گردد. رستم به سیاوش پیشنهاد کرد که خود او بجای پیک نامه سیاوش را برای کیکاووس ببرد و اگر سیاوش فرمان دهد، رفتن او برای این منظور بهترین گزینه خواهد بود:

سیاوش نشست از بر تخت عاج            بیاویخته بر سر عاج تاج

همی رای زد با یکی چرب‌گوی            کسی کاو سخن را دهد رنگ و بوی

ز لشکر همی جست گردی سوار که با او بسازد دم شهریار

چنین گفت با او گو پیلتن                     کزین در که یارد گشادن سخن؟

همانست کاووس کز پیش بود               ز تندی نکاهد، بخواهد فزود

مگر من شوم نزد شاه جهان                 کنم آشکارا برو بر نهان

ببرم زمین گر تو فرمان دهی               ز رفتن نبینم همی جز بهی

سیاوش ز گفتار او شاد شد                  حدیث فرستادگان باد شد

سپس سیاوش دبیر را بخواند و همه داستان را آنچنان که رفته بود برای کیکاووس باز گفت و در پایان نیز بر آن افزود:

گر او را ببخشد ز مهرش سزاست         که بر مهر او چهر او بر گواست

رستم نامه را برداشت و با خود بنزد کیکاووس برد. کیکاووس چون او را بدید از تخت بزیر آمد و در آغوشش گرفت و سپس از رستم پرسید که چه شده است که بازآمدی؟ تهمتن نخست از سیاوش و کنش مردانه و پهلوانانه اش برای پدرش کیکاووس بسیار گفت و سپس نامه سیاوش را بدست او داد ولی:

چو نامه برو خواند فرخ دبیر               رخ شهریار جهان گشت قیر

او پرخاشگرانه و با چهره ای از شدت خشم کبود شده به رستم گفت، گیرم که سیاوش جوان است و کارناشناس، تو که جهاندیده ای و با افراسیاب کارزار کرده ای چرا متوجه نگشتی که خوی بد افراسیاب پیوسته برای ما دردسر ساز بوده است؟ افراسیاب چگونه می خواهد با فرستادن صد نفر که نام پدر خود را نیز به یاد ندارند، به دربار من، مرا از سوی خویش آسوده خاطر نماید؟

شما همگی عقل خود را از دست داده اید. من باید خودم به این جنگ افراسیاب می رفتم و می خواستم هم که بروم ولی مشاوران گفتند که بایستی به شاهی که پس از تو می آید فرصت دهی تا تجربه کسب کند:

مرا رفت بایست، کردم درنگ              مرا بود با او سری پر ز جنگ

نرفتم که گفتند ز ایدر مرو                  بمان تا بسیچد جهاندار نو

هراینه بدانید که این جنگ من هنوز به پایان نرسیده است. او سپس نامه ای به پسرش سیاوش نوشت و گفت آتش جنگ را بیفروز و اموال تورانیان را همه ضبط کن و آن صد نفر را هم نزد من بفرست تا سرشان را ببرم. کیکاووس به همین نیز بسنده نکرد و بیشرمانه به پسرش که فرمانده سپاه هم بود دستور داد همچو گرگ که به میان گوسپندان می افتد او هم بایستی به لشکر افراسیاب هجوم آورد و بد کاری کند. او مخصوصا به او گفت تو که با بدکاری آغاز کنی، سپاه تو نیز دست به غارت کردن و سوزاندن می زند:

تو با لشکر خویش سر پر ز جنگ         برو تا به درگاه او بی ‌درنگ

همه دست بگشای تا یکسره                 چو گرگ اندر آید به پیش بره

چو تو سازگیری بد آموختن                سپاهت کند غارت و سوختن

تهمتن جهان پهلوان چون این را بدید و به آهنگ کیکاووس پی برد با او سخن گفت و به نکته بسیار زیبایی اشاره کرد و شگفتا که این سخن ها از دهان یک جنگنده و رزمنده بیرون می آیند و می توانند پندی باشند برای همه زمانها و همه افراد. او به کیکاووس گفت:

سخن بشنو از من تو ای شه نخست        پس آنگه جهان زیر فرمان تست

تو گفتی که بر جنگ افراسیاب             مران تیز لشکر، بران روی آب

بمانید تا او بیاید به جنگ          که او خود شتاب آورد بی‌درنگ

ببودیم یک چند در جنگ سست             در آشتی او گشاد از نخست

کسی کآشتی جوید و سور و بزم نه نیکو بود پیش رفتن به رزم

و دیگر که پیمان شکستن ز شاه نباشد پسندیدهٔ نیک ‌خواه

سیاوش چو پیروز بودی بجنگ            برفتی بسان دلاور پلنگ

چه جستی جز از تخت و تاج و نگین؟    تن آسانی و گنج ایران زمین؟

همه یافتی، جنگ خیره مجوی             دل روشنت بآب تیره مشوی

گر افراسیاب این سخنها که گفت           به پیمان شکستن بخواهد نهفت

هم از جنگ جستن نگشتیم سیر             بجایست شمشیر و چنگال شیر

ز فرزند پیمان شکستن مخواه             مکن آنچ نه اندر خورد با کلاه

نهانی چرا گفت باید سخن                   سیاوش ز پیمان نگردد ز بن

وزین کار کاندیشه کردست شاه             بر آشوبد این نامور پیشگاه

رستم جهان پهلوان خیلی روشن به کیکاووس گفت که به هر چه که می خواستی دست یافتی، جنگ طلب نباش و از سیاوش نخواه که پیمان شکنی کند. اگر هم افراسیاب پیمان شکنی کرد ما هنوز شمشیرهای خود را داریم و از رزمیدن هم سیر نمی شویم.

اینجا روشن می شود که گفته کیکاووس که بجز من کسی بطور جدی خواهان نابودی افراسیاب نیست، چندان دور از واقعیت نبوده است. افراسیاب که بمناسبت آنچه پیشگویان به او گفته بودند ترسیده بود، به خواهش درآمده بود.

سیاوش هم که پرورده دست رستم بود، نمی خواست پیمان شکنی کند و از سر پیمان خود بگذرد و کیکاووس که این را شنید به شماتت کردن رستم پرداخت و به او گفت اکنون معلوم شد که همه اینها را تو در سر او انداختی:

چو کاووس بشنید شد پر ز خشم            برآشفت زان کار و بگشاد چشم

به رستم چنین گفت شاه جهان               که ایدون نماند سخن در نهان

که این در سر او تو افگنده‌ای              چنین بیخ کین از دلش کنده‌ای

تن آسانی خویش جستی برین               نه افروزش تاج و تخت و نگین

کیکاووس وفای به پیمان را کندن بیخ کین از دل سیاوش می نامید که رستم به او یاد داده بود. بیتی که پس از آن آمده یعنی تن آسانی خویش جستن و از افروزش تاج و تخت و نگین دوری جستن گفته های بسیار سخت و گرانی بودند.

رستم همان کسی بود که به تنهایی برای رهانیدن کیکاووس از چنگ دیو سپید رو به مازندران نهاد و کیکاووس و سپهداران لشکر ایران را از دست دیوان نجات داد. رستم کسی بود که با وجودیکه می دانست با کشتن اسفندیار که بازیچه دست هوسهای خود و نیرنگ های پدرش گشتاسپ که می خواست طبقه پهلوانی را که رستم گل سرسبد آن بود خلع قدرت و صلاحیت کند و از اینرو فرزند روئین تن را برای کشتن یا دربند کردن او به سیستان روانه کرده بود، دچار تیره روزی خواهد شد، برای وفای به پیمان پهلوانان و پیمانی که پدربزرگش سام سوار با پهلوانان و دربار ایران بسته بود، تسلیم خواسته غیرمستقیم گشتاسپ نشد و ناچار اسفندیار را که بازیچه دست پدرش گشتاسپ شده بود علیرغم میل خویش کشت.

در اینجا کیکاووس وفای به پیمان با افراسیاب را بدعتی بد می نامید که رستم در سر سیاوش افگنده بود. جالب اینجاست که گشتاسپ که خلق و خویی همانند کیکاووس داشت خود را نوه کیکاووس می دانست. (ن. ک. به اسطوره اسفندیار – بخش یک  تا اسطوره اسفندیار – بخش پایانی).

گفته های رستم در کیکاووس تاثیری نکرد و کیکاووس حتی با تهمت زدن به او بهانه ای پیدا برای عزل او پیدا کرد و به رستم گفت تو همینجا بمان و من طوس را برای فرماندهی سپاه به بلخ می فرستم و پیش از آنهم پیکی تیز رو را بسوی سیاوش می فرستم و به او دستور می دهم که اگر می خواهد سر از فرمان من بپیچد، سپاه و درفش را به طوس واگذارد به دربار من باز گردد تا او را سخت جزا دهم. این سخن ها رستم را خشمگین کردند و رستم به کیکاووس گفت:

اگر طوس جنگی تر از رستم است        چنان دان که رستم به گیتی کم است

بگفت این و بیرون شد از پیش اوی       پر از خشم چشم و پر آژنگ روی

ابا لشکر خویش برگشت و رفت            سوی سیستان روی بنهاد تفت

هم اندر زمان طوس را خواند شاه         بفرمود لشکر کشیدن به راه

رستم از اینکه کیکاوس به خیرخواهی ها و اندرزهایش گوش نداده و افزون بر آن به جای او که در میدان جنگ همراه و مشاور سیاوش بوده و اکنون تنها نقش پیغام بر میان پدر و پسر را بازی می کند، طوس را به پیش سیاوش می فرستد تا اگر سیاوش خواستار ادامه جنگ باشد او را مشاورت دهد ورنه خود فرماندهی سپاه ایران را گرفته و سیاوش را برای سزا دیدن به دربار بفرستد، خشمگین شد. رستم از اینهمه بیخردی کیکاووس که کل داستان صلح سیاوش و سبب های آنرا از او شنیده بود و با وجود آن بدنبال بهانه می گشت تا به جنگ ادامه دهد، دلسرد و ناامید شد و چون با توجه به مقامی که داشت، نمی خواست در درگیری خانوادگی میان پدر و پسر از کسی جانبداری کند، دربار را ترک کرد و بسوی سیستان به راه افتاد. این کار رستم را بخاطر داشته باشیم. به آن دوباره خواهیم پرداخت.

پیش از آنکه طوس و سپاهیان به منطقه عملیاتی برسند، فرستاده کیکاووس بنزد سیاوش رسید و پیام شاه را به او داد و نیز داستان خشمگین شدن رستم از کاری که کیکاووس کرده بود و در پی آن رفتنش بسوی سیستان را برایش تعریف کرد. سیاوش نه جنگ می خواست و نه می خواست گروگانهایی را که با اعتماد بنزدش فرستاده بودند به دربار کیکاووس بفرستد. او بخوبی می دانست چون گروگانها به دربار کیکاووس برسند، زنده نخواهند ماند. سیاوش که دست پرورده رستم بود و از دید عاطفی او را به خود نزدیکتر از پدر خویش می دانست از قهر کردن و رفتن رستم غمگین شد و:

چو نامه به نزد سیاوش رسید               برآن گونه گفتار ناخوب دید

فرستاده را خواند و پرسید چست ازو کرد یکسر سخنها درست

بگفت آنک با پیلتن رفته بود                ز طوس و ز کاووس کاشفته بود

سیاوش چو بشنید گفتار اوی                ز رستم غمی گشت و برتافت روی

ز کار پدر دل پراندیشه کرد                 ز ترکان و از روزگار نبرد

همی گفت صد مرد ترک و سوار          ز خویشان شاهی چنین نامدار

همه نیک خواه و همه بی‌گناه               اگرشان فرستم به نزدیک شاه

نه پرسد، نه اندیشد از کارشان              همانگه کند زنده بر دارشان

به نزدیک یزدان چه پوزش برم؟ بد آید ز کار پدر بر سرم

ور ایدونک جنگ آورم بی ‌گناه            چنان خیره با شاه توران سپاه

جهاندار نپسندد این بد ز من                 گشایند بر من زبان انجمن

وگر بازگردم به نزدیک شاه                به طوس سپهبد سپارم سپاه

ازو نیز هم بر تنم بد رسد                    چپ و راست بد بینم و پیش بد

نیاید ز سودابه خود جز بدی                ندانم چه خواهد رسید ایزدی

در اینجا نیز می بینیم که شاهزاده ای که اختیارات تام داشت پیمانی با دشمن می بندد و سپس در میابد که دادن اختیارات تام به او کلامی بیش نبوده است و شاه ایران که پدر خود او می باشد، از او درخواست می کند تا پیمانش را با دشمن بشکند. او بخوبی می داند که این پیمان شکنی نه خوب است و از آن گذشته اگر به دربار پدر بازگردد با دسایس سودابه که در نوع خود پیمان شکن بود، روبرو خواهد شد. از آن گذشته سیاوش تنها با افراسیاب پیمان نکرده بلکه با سوگندی که خورده بود با دادار خویش نیز پیمان بسته است و سر کشیدن از پیمان دادار از پیمان شکنی با افراسیاب بسیار نکوهنده تر است.

ادامه دارد


فرهنگی‌ - تاریخی‌ - صنعتی: نگرشی دیگر به شخصیت پیران در شاهنامه – بخش یک (farhangi-sanati.blogspot.com)

فرهنگی‌ - تاریخی‌ - صنعتی: نگرشی دیگر به شخصیت پیران در شاهنامه – بخش دوم (farhangi-sanati.blogspot.com)

 

 

No comments: