جستجوگر در این تارنما

Friday, 21 July 2023

نگرشی دیگر به شخصیت پیران در شاهنامه – بخش پنجم

 

بیاد بیاوریم که پیران پسر ویسه است. ویسه عموی پشنگ پدر افراسیاب بود. یعنی پیران می شود پسر عموی پدر افراسیاب. ما از دورانی سخن می گوییم که در آن نسبتهای خانوادگی تا چند نسل پیاپی هنوز هم بسیار گرامی و محترم شمرده می شدند و پیران این را مد نظر خویش داشت. از سوی دیگر پیران همزمان نیز پیوندی هر چند کمرنگ تر با سیاوش که با گرسیوز نسبت دور دارد، داشت. گرامی داشتن این پیوندهای خانوادگی شاید از دیدگاه امروزی کمی بی معنی جلوه کند ولی در جامعه چندین هزار سال پیش بسیار هم مهم و پر ارزش بوده است. 

نگریستن به این پیوند خانوادگی از این جهت مهم است که پیران در برابر این پیوندها احساس مسئولیت کرده و صادقانه نظری داد که روابط میان توران و ایران بیشتر از این بهم نخورند بلکه مستحکم تر و امن تر هم بشوند. همزمان ما در کنار پیران، گرسیوز را هم داریم که روابط و پیوندهای خانوادگی او هم با افراسیاب که برادرش بود و هم با سیاوش که پسر نوه اش بود می بایست قاعدتا محکمتر می بود ولی می بینیم که نه تنها اینگونه نیست بلکه او به سبب خودخواهی و رتبه پرستی ، پلیدی و شومی هم از خود نشان می دهد.

گرسیوز برادر افراسیاب هیچگاه موقعیت خود را بخطر نمی اندازد تا چیزی بگوید که افراسیاب را خوش نیاید. او بخوبی می داند افراسیاب شخصی است که برادر خویش اغریرث را بخاطر مخالفتی که با او کرده بود با شمشیر به دو نیم کرد. گرسیوز تا پایان داستانش همچنان دستور گیرنده باقی می ماند و در مواقعی که منافعش ایجاب کنند حتی کاسه از آش داغ تر هم می شود. او هیچگاه سخنی نمی گوید و یا مشورتی به افراسیاب نمی دهد که موقعیت خودش را ذره ای ناپایدار کند. به این نمونه ها در داستان سیاوش خواهیم رسید و از بدجنسی های او شگفت زده خواهیم شد.

پیران رابطه خویشاوندی کمرنگ تری با افراسیاب دارد و با وجود این کنش ها، اندرزها و متانت های دیگری دارد و هیچگاه هم بیم از آن ندارد که کاری بکند و یا چیزی بگوید و حتی افراسیاب را سرزنشی بکند که مقامش را بخطر بیندازد.

در مقام سنجیدن دلیری های پیران در برابر افراسیاب بایستی اشاره به این موضوع نماییم که داشتن مقام سپهسالاری سپاه هر چند که بسیار بزرگ و با اهمیت بود ولی شاهان ایران و توران را مانع از آن نمی شد که سپهسالاری را عزل کنند. کیخسرو طوس را چندین بار عزل و نصب کرد. بنابراین بیاد داشته باشیم که پیران با اندرزهایی که می داد و یا کارهایی که می کرد می توانست به راحتی مقام و موقعیت خویش را بخطر اندازد آنهم در برابر شاهی خودکامه چونان افراسیاب.

اینها نکات ارزنده ای هستند که پیران را در شاهنامه با وجود سپهسالار توران بودن و در نتیجه در برابر ایران قرار گرفتنش بارز می کنند. به برخی از این صفات نیک پیران رقیب رزمی ایرانی او گودرز هم که کین او را بدل داشت بهنگام کشته شدن پیران خیلی روشن اشاره می کند و فردوسی آنرا بسیار زیبا توصیف می کند.

باری افراسیاب به پیران گفت همه آن چیزهایی که گفتی درست و زیبا هستند اما باوجود این او باز هم ابراز نگرانی کرد که این کار همانند بچه مار در آستین پروردن است که چون بزرگ شود نیش می زند:

چنین داد پاسخ به پیران پیر                 که هست اینک گفتی همه دلپذیر

ولیکن شنیدم یکی داستان                    که باشد بدین رای همداستان

که چون بچهٔ شیر نر پروری               چو دندان کند تیز کیفر بری

چو با زور و با چنگ برخیزد او به پروردگار اندر آویزد او

پیران در برابر افراسیاب اینگونه ادامه داد، من مانند پدر تو هستم و تو چون فرزند من، این پدر به پیشگاه این فرزند نماز می برد (ستایشش می کند). فردوسی اینجا خیلی کوتاه به سن پیران اشاره می کند، پیران پیر.

اشارات کوتاه و نه چندان آشکار فردوسی که غالبا نیز در میان بازگویی داستان و محتوای آن به حاشیه می روند، همیشه پراهمیت هستند. این گونه اشاره کردن ها را شاید بتوان شوخی بسیار ظریف و استادانه سخنگوی دهقان با خواننده اش نامید. بهر حال همین یک اشاره اهمیت کارهایی را که پیران می کند دوچند می سازد.

پیران دیگر بار به افراسیاب پیشنهاد کرد که سیاوش را به گرمی بپذیرد و با مهربانی نگاه دارد تا هنگامی که زمان کیکاووس بسرآید و دوران پادشاهی سیاوش برسد. آنگاه در دنباله گفتار خویش به افراسیاب گفت اینگونه تو بی رنج بسی گنج بدست آوری. کسی که خوی بد پدر خویش را نپذیرد، خودش بدخویی نخواهد کرد:

بدو گفت پیران کاندر خرد                   یکی شاه کندآوران بنگرد

کسی کز پدر کژی و خوی بد               نگیرد، ازو بدخویی کی سزد؟

نبینی که کاووس دیرینه گشت؟             چو دیرینه گشت او بباید گذشت

سیاوش بگیرد جهان فراخ                   بسی گنج بی‌رنج و ایوان و کاخ

دو کشور ترا باشد و تاج و تخت           چنین خود که یابد؟ مگر نیک ‌بخت

در اینجا افراسیاب آرام گرفت و سخنان پیران را سزاوارپذیرش دید. او به دبیر خویش دستور داد تا نامه ای پر مهر برای سیاوش بنویسد و از او دعوت کند تا به دربار افراسیاب رفته و همچون پسرش نزد او باشد. دبیر دربار افراسیاب می توانست که بسیار زیبا بنویسد. او به گونه ای نامه را آغاز کرد که خواننده از خواندن سطور آن سرمست می شد. متن نامه چنان پر وعده و فریب دهنده است که بهتر است آنرا زبان خود فردوسی بشنویم و بخوانیم زیرا زیباتر و رساتر از هر کس دیگر عنوانش کرده است من تنها چند جای آنرا برجسته نمودم تا در موردشان اشارات خود را بنمایم:

دبیر جهان ‌دیده را پیش خواند              زبان برگشاد و سخن برفشاند

نخستین که بر خامه بنهاد دست             به عنبر سر خامه را کرد مست

جهان آفرین را ستایش گرفت               بزرگی و دانش نمایش گرفت

کجا برترست از مکان و زمان             بدو کی رسد بندگی را گمان؟

خداوند جانست و آن خرد                    خردمند را داد او پرورد

ازو باد بر شاهزاده درود                    خداوند گوپال و شمشیر و خود

خداوند شرم و خداوند باک                  ز بیداد و کژی، دل و دست پاک

شنیدم پیام از کران تا کران                  ز بیدار دل زنگهٔ شاوران

غمی شد دلم زانک شاه جهان               چنین تیز شد با تو اندر نهان

ولیکن به گیتی به جز تاج و تخت          چه جوید خردمند بیدار بخت

ترا این همه ایدر آراستست                  اگر شهریاری و گر خواستست

همه شهر توران برندت نماز                مرا خود به مهر تو باشد نیاز

تو فرزند باشی و من چون پدر             پدر پیش فرزند بسته کمر

چنان دان که کاووس بر تو به مهر         برآن گونه یک روز نگشاد چهر

کجا من گشایم در گنج بست                 سپارم به تو تاج و تخت نشست

بدارمت بی‌رنج فرزندوار                   به گیتی تو مانی زمن یادگار

چو از کشورم بگذری در جهان            نکوهش کنندم کهان و مهان

وزین روی دشوار یابی گذر                مگر ایزدی باشد آیین و فر

بدین راه پیدا نبینی زمین                    گذر کرد باید به دریای چین

ازین کرد یزدان ترا بی نیاز                هم ایدر بباش و به خوبی بناز

سپاه و در گنج و شهر آن تست             به رفتن بهانه نبایدت جست

چو رای آیدت آشتی با پدر                  سپارم ترا تاج و زرین کمر

که ز ایدر به ایران شوی با سپاه            ببندم به دلسوزگی با تو راه

نماند ترا با پدر جنگ دیر                   کهن شد سرش گردد از جنگ سیر

گر آتش ببیند پی شصت و پنج              رسد آتش از باد پیری به رنج

ترا باشد ایران و گنج و سپاه                ز کشور به کشور رساند کلاه

پذیرفتم از پاک یزدان که من                بکوشم به خوبی به جان و به تن

نفرمایم و خود نسازم به بد                  به اندیشه دل را نیازم به بد

افراسیاب سخنان پیران را نه تنها مخالف منافع خویش نیافت بلکه آنها را در راستای سیاست ها و رفع دلنگرانی های خویش به کار برد. او علیرغم سخنان دلفریب خود نیات پلیدش را هم به کلی پنهان نکرد. در آغاز نامه از سیاوش با صفات خداوند شرم و خداوند باک نام می برد.

معنای لفظی خداوند شرم که کاملا معلوم است، اینجا منظور محجوب بودن سیاوش است که بر همگان روشن بود. اما خداوند باک چیست؟ باک را باید اینجا در رابطه با حجب و حیا تعریف نمود. خود واژه باک معنی ترس را می دهد. بیباک یعنی نترس. اما خداوند باک بودن سیاوش اینجا از چیست و سیاوش از چه می ترسد؟  سیاوش انسانی است که فراوان ترس و شرم دارد که بر سر پیمانهایی که با افراسیاب بسته، پای نهد. از اینرو خداوند شرم و خداوند باک و بلافاصله در دنباله آن "ز بیداد و کژی، دل و دست پاک". سیاوش در اینجا در دو بیت کوتاه بسیار زیبا و با بهترین واژه ها از زبان دشمنش معرفی می شود. امروزه هم زمانی که می خواهیم صفات عالی را به بهترین گونه های آن در مورد افراد بکار بریم از واژه خدا استفاده می کنیم. خداوند ثروت، خداوند هوش، خداوند شهامت و غیره.

افراسیاب ضمن ستایش هایی که از سیاوش می کند و پیشنهاداتی که به او می دهد، کاملا نیز واضح می سازد که سیاوش راه بازگشت به ایران را ندارد و "از توران هم گذر نمی تواند بکند زیرا همه کهان و مهان افراسیاب را نکوهش می کنند" از اینروی "سیاوش دشوار یابد گذر" و "بدین روی پیدا نبیند زمین".

سخنان گفته شدند ولی اشارات شاید برای خواننده کمی پنهان باشند. چون نیک بنگریم برای سیاوش که تنها می خواست اجازه گذر کردن (به گفته امروزی ها تنها ترانزیت) از توران را بیابد، الزاما راه دیگری باقی نماند بجز پذیرفتن شرایط افراسیاب، زیرا به سبب نابخردی پدرش به ایران نیز نمی توانست بازگردد و سبب شرایط درباری کیکاووس که سودابه حیله گر و زخم خورده هنوز در آنجا حضور فعال داشت، نمی خواست هم که باز گردد.

نکوهش شدن افراسیاب از سوی کهان و مهان به سبب پذیرا نشدن سیاوش استدلالی بود که پیران به یاد او آورده بود. ما خواهیم دید که همین برهان آوری پیران در نزد افراسیاب نیز دهه ها بعد پیوسته سبب سرزنش شدن پیران از سوی گردان و دلاوران سپاه ایران می شود هر چند که قصد پیران از این یادآوری انجام کار نیکو بود. به این نیز خواهیم رسید. جالب است که گردان و دلاوران ایران (بجز رستم که خود سخت در بند پیمانهایی است که خاندان نریمان با خاندان شاهی ایران بسته است) نیمی از سرزنشهایی که به پیران می کنند به کیکاووس که مسبب اصلی همه این بدبختیها بود، نمی کنند و همگی در دربار او هستند و موقعیت سپاهی و اجتماعی خود را به طور جدی به خطر نمی اندازند.

افراسیاب دروغی را نیز چاشنی تهدید پنهانش می کند و می گوید نه کار بد می کنم و نه فرمان بد می دهم و در دل خویش چنین چیزی را اصلا آزمایش نمی کنم. دل نیازم به بد. او در اینجا راستگویی نکرد.

نیازم از مصدر فعل نیازمودن می آید. آزمودن و مخالف آن نیازمودن. همه می دانند که افراسیاب بخاطر خوابی که دیده بود و گفته ها و پیشگوئی های کاهنان از کشته شدن سیاوش و یا کشته شدن بدست سیاوش می ترسید از اینرو می گفت که بدی کردن به سیاوش را در دل خود آزمایش نمی کند. روزی که ترس از دست دادن تاج و تخت که گرامی ترین چیزها در زندگی او بودند، حتی گرامی تر از جان خودش و او همه قدرت خویش را در مالکیت آنها می دید در نزد او از ترسش از مرگ سیاوش بیشتر شد، لحظه ای در دادن فرمان کشتن سیاوش، درنگ نکرد.

چون نامه آماده شد، افراسیاب آنرا به زنگه شاوران داد تا برای شاهزاده خویش ببرد. زنگه شاوران نامه را شتابان بنزد سیاوش رساند. سیاوش چون آنرا بخواند از یکسو شاد شد ولی چون در آن نیک نگریست وجودش پر از درد و فریاد شد و بر حال زار خویش گریست که دشمن کنون دوست گشته ولی چگونه می توان از آتش داغ  باد سرد انتظار داشت؟ او سپس نامه ای به پدرش نوشت و گلایه کرد و به او گفت از اجبار به توران می رود:

سیاوش به یک روی زان شاد شد          به دیگر پر از درد و فریاد شد

که دشمن همی دوست بایست کرد          زآتش کجا بردمد باد سرد؟

یکی نامه بنوشت نزد پدر                   همه یاد کرد آنچ بد در به در

که من با جوانی خرد یافتم                   بهر نیک و بد نیز بشتافتم

از آن زن یکی مغز شاه جهان              دل من برافروخت اندر نهان

شبستان او درد من شد نخست               ز خون دلم رخ ببایست شست

ببایست بر کوه آتش گذشت                  مرا زار بگریست آهو به دشت

ازآن ننگ و خواری بجنگ آمدم           خرامان به چنگ نهنگ آمدم

دو کشور بدین آشتی شاد گشت             دل شاه چون تیغ پولاد گشت

نیاید همی هیچ کارش پسند                  گشادن همان و همان بود بند

چوچشمش ز دیدارمن گشت سیر بر سیر دیده، نباشند دیر

ز شادی مبادا دل او رها                     شدم من ز غم  در دم اژدها

ندانم کزین کار بر من سپه                  چه دارد به راز اندر از کین و مهر؟

سیاوش می دانست که اکنون دارد در دم اژدها می رود. افراسیاب هم خوب می دانست که دارد بخاطر ترس خودش دروغ می گوید. کیکاووس می دانست که پسرش را وادار به گرفتن تصمیمی می کند که در حالت عادی انجامش نمی داد ولی سیاوش برایش پشیزی ارزش نداشت. از دید او سیاوش تنها وسیله خوب و شخص مورد اعتمادی است که مورد علاقه مردم هم می باشد و می تواند در راستای تبلیغات اجتماعی دستگاه حکومتیش خیلی مفید و موثر واقع شود.  پهلوان رستم نامدار که از کیکاووس قهر کرده و پرورده خویش را تنها گذاشته و برای اینکه وارد روابط پدری و فرزندی که برایش بسیار گرامی بود، نشود ناچار به سیستان رفته بخصوص که به نیات نهانی کیکاووس پی برده بود. همانگونه که بعدها به نیات نهانی گشتاسپ در مورد اسفندیار پی برده بود. پهلوانان دیگر ایران که در رکاب سیاوش هستند تنها از رفتن او به دستگاه افراسیاب ناراحتند و آنرا برای سیاوش بد انجام می دانند ولی کار دیگری انجام نمی دهند و رای دیگری نمی زنند و انتقادی هم به کسی ندارند و چیزی را هم به چالش نکشیده و به زیر علامت سئوال نمی برند و نزد کسی هم پا در میانی نمی کنند. خود سیاوش هم چنین چیزی از آنها نه می خواهد و نه توقع دارد.

گرسیوز که خویش مستقیم و بیواسطه سیاوش است (نیای مادری اوست) خاموش می ماند و اصلا دم نمی زند. کاشکی که او در ادامه نیز همینطور باقی می ماند و بهمین خاموش ماندن خویش بسنده می کرد. او بعدها نه تنها به پیران حسادت می ورزد بلکه به سیاوش که از خون خودش بود خیانت هم می کند.

در این میان تنها پیران است که کوشش می کند در این آشفته بازار و بلبشو نتیجه ای نسبتا خوب بگیرد و کوشش در آرام و بی خطر کردن همه جریانات دارد. او مهر به میهن خویش را هم فراموش نمی کند. بی شک این ساده انگاری است اگر بیندیشیم که پیران برعکس دیگران به منافع شخصی خویش فکر نمی کرد.

من بر این گمانم که بله او به منافع خویش هم فکر می کرد، دستکم پیشنهادات و نظریاتی که می داد برای شخص پیران و خاندانش ضرری نداشتند ولی او این اندیشیدن به منافع شخصی را نه به حالت بدوی و نه به اندازه و شدت دیگران انجام می داد که بی توجه به خسران دیگران تنها به خود می اندیشیدند. گرسیوز نمونه بارز آنها بود. پیران در کنار نگریستن به منافع خویش به سود وضررهای دیگران هم می اندیشید و آنها را نیز ملاحظه می کرد. او شاید نخستین کسی در تاریخ اسطوره ها باشد که به سیاست برد – برد اعتقاد داشت و پیوسته آنرا بر جنگیدن و هدر دادن سرمایه ها و از دست دادن ترجیح می داد.

پیران سپهسالاری سیاست مداری بود با نیات خوب برای همه، ضمن اینکه در انجام وظایف و مسئولیت های کشوری خویش هم کوتاهی نمی کرد.

همانگونه که گفته شد سیاوش از میان همراهانش که در سپاه ایران بودند بهرام را که از یاران نزدیکش بود، بخواند و درفش و سپاه و گنج را همه به او سپرد تا با آمدن سپهدار طوس نوذر آنها را به او تحویل دهد. پس از آن او به دیگر سران سپاه ایران گفت تا آمدن طوس همگی به فرمان بهرام باشید و سپس ادامه داد هم اکنون نیز پیران ویسه از رودخانه آمودریا گذشته و به خاک ایران آمده و برای من از سوی افراسیاب پیام آورده است. شما نیز همگی آماده باشید که وظایفی که به شما محول شده را بخوبی انجام دهید و انتظارات ایرانیان را برآورید (بنظر می رسد که پیران بلافاصله پس از دادن پیام افراسیاب به سیاوش، دوباره از آمو گذشته و به سمت توران رفته باشد، زیرا با گذشتن سیاوش از آمودریا، پیران به پیشوازش میآید). پهلوانان ایران نیز همگی پس از سخنانش در برابر او ادای احترام کردند:

همی بوسه دادند گردان زمین               برآن خوب سالار با آفرین

بهرام یاور سیاوش و فرد مورد اعتماد او را بایستی در نظر داشته باشیم. در دنباله داستان سیاوش درشاهنامه و در این نوشته به بهرام دوباره باز خواهیم گشت.

شب همان روز بهنگام فرورفتن آفتاب سیاوش نیز جگرخون به سمت آمودریا به راه افتاد و با گذشتن از آمودریا  وارد شهر ترمذ شد:

چو خورشید تابنده بنمود پشت              هوا شد سیاه و زمین شد درشت

سیاووش لشکر به جیحون کشید            به مژگان همی از جگر خون کشید

شهر ترمذ از روزگاران کهن در جوار آمو دریا وجود داشت و امروزه هم هنوز در همانجا به عنوان مرکز ایالت سرخان دریای ازبکستان در مرز ایالت بلخ افغانستان قرار دارد. مردمان ترمذ به زبان فارسی (گویش تاجیکی) و ازبکی سخن می گویند. کاوش های باستانی پیرامون این شهر از قدمتی بیشتر از ۲۵۰۰ سال برای این شهر سخن می گویند. این امر از این نظر با اهمیت است که در اسطوره های ایرانی از ترمذ نام برده شده است، پس می توان گمان برد که خود آن اسطوره ها نمی توانند عمری بیشتر از شهر ترمذ داشته باشند.

برخی بر این باورند که نام شهر ریشه سانسکریت داشته و به سانسکریت ترماتو به چم "بر روی شن های کنار رودخانه" بوده است. سانسکریت زبان دیوانی پادشاهی کوشان بود که برای مدتی گندهارا یعنی از پیشاور و سند تا مرو و خوارزم را به زیر سلطه خویش داشتند. گندهارا را با وجود شباهت نامی نبایستی با ایالت و شهر قندهار در افغانستان اشتباهی گرفت.

برخی دیگر نیز می گویند که واژه ترمذ از واژه یونانی ترموس به چم گرم یا داغ سرچشمه می گیرد. یونانی ها از ۳۳۱ پیش از زایش مسیح و پیش از کوشانی ها در آن منطقه بودند. از آنجا که کاوشهای باستانی پیرامون این شهر به یافته شدن چیزهایی انجامیده که مربوط به  وجود داشتن این شهر در دوران  ۵۰۰ سال پیش از زایش مسیح و حتی زودتر از آن می باشند، تئوری های مربوط به ریشه یونانی و کوشانی داشتن نام ترمذ چندان استحکامی نخواهند داشت. مگر اینکه بپذیریم پیش از آنهم این شهر وجود داشته و در گاه یونانیها و یا پادشاهی کوشانی تغییر نام داده است، زیرا آثار باستانی ۲۵۰۰ ساله پیرامون این شهر بدست آمده اند.

این شهر در سال ۶۱۷ ه. ق. بدست سپاهیان مغول که چون سیل بر هر چیزی که سر راهشان بود، روان می گشتند ویران شد ولی چیزی نگذشت که در گاه تیمورلنگ توانست دیگر بار در کنار خرابه های ترمذ از نو ساخته و آبادتر از گذشته و با جلای بیشتری ظاهر شود. در پایان سده هفدهم میلادی این شهر دوباره ویران شد ولی نه بطور کامل بطوریکه هنوز هم آثاری از دوران های پیش با رنگهای  زیبا موجود می باشند.

شهر ترمذ  Termez واقع در ازبکستان و در مجاور مرز افغانستان

با خبر ورود سیاوش به ترمذ مردمان توران از ترمذ تا به چاچ (تاشکند) با زدن بر روی طبل و نواختن نقاره و پخش و صرف خوردنی و نوشیدنی چنان به پیشواز او آمدند و به خوش آمد گویی و شادی کردن پرداختند که گوئی در عروسی شرکت کرده باشند:

چو آمد به ترمذ درون بام و کوی بسان بهاران پر از رنگ و بوی

چنان بد همه شهرها تا به چاچ              تو گفتی عروسی‌ست با طوق و تاج

در همه توران از آمودریا (ترمذ) گرفته تا به سیردریا (چاچ) همه مردمان از آمدن سیاوش خوشحالی می کردند. بنظر می رسد که چاچ یکی از شمالی ترین شهرهای توران بوده است.

شاهزاده جوان بهمراه ملازمانش پس از ترک ترمذ به قچقارباشی رسیدند. در آنجا چون پیران ویسه از آمدن سیاوش آگاه شد بهمراه هزار نفر افراد گزیده شده از میان خویشاوندان خود بهمراه چهار پیل سپید و ۱۰۰ اسپ زرین لگام به پیشواز او به راه افتادند:

چنین تا به قچقار باشی براند                فرود آمد آنجا و چندی بماند

چو آگاهی آمد پذیره شدند                    همه سرکشان با تبیره شدند

ز خویشان گزین کرد پیران هزار          پذیره شدن را برآراست کار

بیاراسته چار پیل سپید                       سپه را همه داد یکسر نوید

یکی برنهاده ز پیروزه تخت                درفشنده مهدی بسان درخت

سرش ماه زرین و بومش بنفش             به زر بافته پرنیایی درفش

ابا تخت زرین سه پیل دگر                  صد از ماه‌رویان زرین کمر

سپاهی بران سان که گفتی سپهر           بیاراست روی زمین را به مهر

صد اسپ گرانمایه با زین زر              به دیبا بیاراسته سر به سر

محل دقیق قچقارباشی مشخص نیست. برخی گمانهایی در مورد محل آن زده اند و حتی در میان این گمانها نام بیشکک پایتخت کنونی قرقیزستان نیز برده شده است. من این فرض را نه تنها درست نمیابم بلکه گمراه کننده نیز می دانم. من نیز محل دقیق قچقار را نمی دانم تنها پذیرش بیشکک بعنوان محل قچقارباشی را بر نتابیده و گمان دیگری برای محل تقریبی آن دارم.

برای اینکار نخست بر روی نقشه جغرافیایی مکان شهر بیشکک در قرقیزستان (مشخص شده با رنگ آبی بر روی نقشه) و شهر ترمذ در مرز ازبکستان و افغانستان ( بر روی همان نقشه با رنگ قرمز) را در زیر به نمایش می گذارم تا راحت تر بتوانم منظور خود را بیان کنم.

موقعیت ترمذ (قرمز) نسبت به بیشکک (آبی) با فاصله تقریبی 1200 کیلومتر از یکدیگر

اگر قچقار باشی را بیشکک بپنداریم با مشکلی جغرافیایی روبرو خواهیم شد. بیشکک از ترمذ بسیار دورتر بود تا سمرقند ( در نقشه با خط زرد مشخص شده) از ترمذ و منطقی بنظر نمی رسد که سیاوش برای رفتن به دربار افراسیاب از کنار سمرقند گذشته باشد تا به قچقار باشی (بیشکک ؟؟!!) برسد و سپس دوباره به سمت سمرقند بازگردد.

چرا سمرقند بایستی پایتخت اسطوره ای افراسیاب باشد؟ از اینرو شهر سمرقند بعنوان پایتخت اسطوره ای افراسیاب فرض شده زیرا که افراسیاب خود در جایی گفته بود به سغد می باشد ( به سغدیم و این پادشاهی جداست) و نامی ترین شهرهای سغد آنزمان نیز سمرقند و بخارا بودند که تاریخی ۲۶۰۰ ساله دارند. تقریبا هم سن شهر ترمذ. بنابراین اگر از ترمذ نام برده می شود، بایستی در چنین رابطه هایی از شهرهای همزمان با آن نیز نام برده شده و این شهرها مد نظر قرار بگیرند.

این دو شهر امروزه جزو کشور ازبکستان می باشند و هنوز هم مردمان بسیاری در این دو شهر به زبان فارسی با گویش تاجیکی سخن می گویند. سمرقند در سیصد کیلومتری جنوب غربی تاشکند (در نقشه با خط سبز) واقع شده و بخارا در دشت زرافشان و پانصد کیلومتری غرب تاشکند قرار دارد که در نقشه نیامده است.

البته خجند و پنجکنت نیز از شهرهای نامی سغد بودند ولی هر دوی آنها در سده پنجم و ششم میلادی بنا گشتند و نمی توانند پایتخت اسطوره ای افراسیاب بوده باشند زیرا بعید بنظر می رسد که این اسطوره ها در سده ششم میلادی یعنی کوتاه پیش از یورش عربها به ایران بوجود آمده باشند.

در مورد سمرقند باید اینرا نیز یادآور کنیم که این شهر در گاه هخامنشیان هم مرکز ساتراپی سغدیانه بوده است از اینرو پایتخت اسطوره ای افراسیاب بودنش برازنده تر می نماید تا هر شهر دیگری.

بنابراین محل تقریبی قچقارباشی منطقی بنظر می رسد که جایی نزدیک به ختن و میان ترمذ و سمرقند بوده باشد.

اینجا نظر خواننده گرامی را به چیز دیگری نیز جلب می کنم. ترمذ که در مرز میان افغانستان و ازبکستان قرار دارد، در باختر کوه کلات افغانستان که در ولسوالی بدخشان است، می باشد. این موضوع با اهمیتی است و در صفحات بعد به کوه کلات خواهیم رسید و آنجا نیز از نزدیکی آن با ترمذ سخن خواهیم گفت و خواهیم دید که چرا چیزی که اکنون هیچ معنایی ندارد، بناگاه مهم می شود و می تواند پاسخگو به چه پرسشی باشد؟ اینجا تنها در کنار شهر ترمذ از آن یاد کردم.

پس از گذشتن سیاوش و همراهانش از ترمذ و طی کردن مسافتی، سپهسالار توران پیران ویسه از آمدنش آگاه می شود و به پیشوازش می رود. ما پیشتر گفتیم و در شاهنامه نیز بارها بطور مستقیم و غیرمستقیم اشاره شده است که پیران از ناحیه پادشاهی باستانی ختن  بود. نقشه ختن را هم در چند صفحه پیشتر دیدیم.

با وجودی که حدود سرزمین های خاندان ویسه را نمی توان با دقت کامل مشخص کرد ولی بطور تقریبی قریب به یقین می توان گستره سرزمینی را که پیران در اختیار داشت از صحرای تاریم تا کشمیر پنداشت و بخاطر همسایگی مستقیمش با کشورهای ایران، توران، شمال هند، غرب چین و نواحی اسکان یافته توسط قبایل ترک در ختن موقعیت استراتژیکی بسیار مهمی در داستانهای شاهنامه دارد که در داستانهای گوناگون و جنگ های گوناگون نمایان می شوند. اگر پیران و ویسه شخصیت های حقیقی می بودند، نمی توانستند به زمانهایی پیشتر از سده دوم پیش از میلاد زیسته باشند. زیرا قبایل ترک متحدین ایشان نخست از سده نخست پیش از میلاد به منطقه تاریم و سپس ختن وارد شدند (ن. ک. به  پادشاهی باستانی ختن و شاهنامه  ) و ( هند و اروپائیهای چینی).

باری خاقان چین، سواران ترک و شاهان هند در شاهنامه بارها متحدین پیران در جنگها بودند. به این موضوع باز هم خواهیم رسید و به آن اشاره خواهیم کرد. همسایه مستقیم بودن ختن و هند و داشتن رابطه خوب میان ایندو در جنگ افراسیاب با نوذر در آغاز شاهنامه به کمک ویسه پدر پیران هم آمده بود که از آن در نوشته مربوط به نوذر یاد کرده ام و اینجا نیز کوتاه به آن اشاره می کنم.

زمانی که ویسه پدر پیران در میدان جنگ با قارن، پدربزرگ گودرز روبرو می شود برای تضعیف روحیه او می گوید که از هند (شهر قنوج در هند) تا کابلستان و شهر بست و زابلستان در دست ماست و شاه شما نیز در دست ما اسیر است:

چو از پارس قارن به هامون کشید                   ز دست چپش لشکر آمد پدید

ز گرد اندر آمد درفش سیاه                            سپهدار ترکان به پیش سپاه

رده برکشیدند بر هر دو روی                        برفتند گردان پرخاشجوی

ز قلب سپه ویسه آواز داد                             که شد تاج و تخت بزرگی به باد

ز قنوج تا مرز کابلستان                               همان تا در بست و زابلستان

همه سر به سر پاک در چنگ ماست                بر ایوانها نقش و نیرنگ ماست

کجا یافت خواهی تو آرامگاه؟                         ازآن پس کجا شد گرفتار شاه

همین همسایگی استراتژیک میان پادشاهی کنفدراتیو ختن و هند و بر اثر آن جهت شدیدا آسیب پذیر بودن نظامی جناح خاوری گستره ایران بود که سبب شد کیکاووس به خاندان سام پیشنهاد کند که خطه کشمیر را به زیر فرمان خویش درآورد و ارتباط مستقیم میان هند و ختن را مختل سازد تا تعادل استراتژیکی میان متحد ایران (زاولستان و خاندان سام) و متحد توران (ختن و خاندان ویسه) برقرار گردد و بدینگونه جناح خاوری سرزمینهای ایران به راحتی ضربه پذیر نباشد. من گمان نمی برم که خاندان سام در گرفتن کامل منطقه کشمیر کامیاب بوده باشد. به این موضوع در ادامه داستان باز اشاره خواهیم کرد. امروزه هم منطقه کشمیر که اهمیتی استراتژیک دارد میان کشورهای هند و چین و پاکستان تقسیم شده و میدان نزاع و مورد علاقه هر سه کشور می باشد. از آن پس بود که هر گاه شهروندان چینی و ترک ختن و یا شاهک های هندی می خواستند در جنگی به کمک خاندان ویسه و پیران بیایند می بایستی این کار را از مسیر ختن انجام داده و نهایتا از شمال آمودریا به سمت سرزمینهای ایرانی حرکت کنند.

خاطر نشان نیز سازم که منظور از سواران چینی به احتمال زیاد چینی های مهاجر و فراری بودند که در سرزمین ختن زندگی می کردند و از اینرو شهروندان ختن بودند و نه خود کشور چین. همینطور منظور از شاهان هندی شاهان کوچک مناطقی در شمال هند بودند و نه شاه همه سرزمین شبه قاره هند. در جنگ کاموس با رستم به این موضوع بیشتر می پردازیم.

اینگونه آمودریا به مرزی استراتژیک میان ایران و توران مبدل گشت که گذر کردن یکی از طرفین از آن به معنای تهاجم و جنگ به تمام معنی بود. هر گاه که سپاهیان یکی از دو کشور از این مرز گذر می کرد بلافاصله متحدان طرف مقابل به دور هم گرد آمده و به دفاع می پرداختند. ناگفته نیز نماند که در شاهنامه در برخی جاها نیز سرزمینهای ورای سرخس بطور ضمنی به عنوان گستره توران خوانده شده اند که با پیشتر رفتن این نوشته به آنها خواهیم رسید.

هنگامی که سیاوش از ترمذ گذر کرد و به راه خویش ادامه داد، این کار را چندان دور از سرزمین های واگذاشته شده به خاندان ویسه نمی تواند کرده باشد. پیران نیز توانست با آگاهی یافتن از سفر سیاوش خیلی زود با هزار نفر از خویشان و بستگانش بیدرنگ خود را به او برساند. آنها در قچقارباشی یکدیگر را ملاقات کردند.

با مراجعه به گفته افراسیاب که در آغاز جنگ تورانیان با سیاوش در ابتدا سرزمین خویش را اینگونه تعریف کرده بود:

زمین تا لب رود جیحون مراست به سغدیم و این پادشاهی جداست

اینگونه بنظر می رسد که سرزمینهای میان دو رود آمودریا و سیردریا سرزمین توران بوده باشد و اگر این امر درست باشد، بیشکک امروزی را می توان خارج از محدوده سرزمینهای تورانی شناخت. از اینرو قچقارباشی نامبرده شده در شاهنامه نمی تواند شهر بیشکک بوده باشد.

لغت نامه دیجیتال دهخدا واژه قچقار را چنین معنی کرده است:   "قچقار. [ ق ُ ] (ترکی ، اِ) قُجْغار. گوسفند گشنی . (برهان ) (آنندراج ). گوسپند پروار گشنی . (ناظم الاطباء)." 

شاید بتوان بر اساس آن گفت که سیاوش و همراهانش به جایی رسیدند که گوسپندان زیادی موجود بودند و آنها می توانستند چندی آنجا بمانند و توشه سفر خویش را فراهم سازند. نظر و رای کارشناسان، پژوهشگران تاریخ و جغرافیا و نیز شاهنامه پژوهان دیگر و ادله و براهین ایشان در این رابطه لازم و مفید می باشد.

ادامه دارد


فرهنگی‌ - تاریخی‌ - صنعتی: نگرشی دیگر به شخصیت پیران در شاهنامه – بخش چهارم (farhangi-sanati.blogspot.com)

فرهنگی‌ - تاریخی‌ - صنعتی: نگرشی دیگر به شخصیت پیران در شاهنامه – بخش سوم (farhangi-sanati.blogspot.com)

فرهنگی‌ - تاریخی‌ - صنعتی: نگرشی دیگر به شخصیت پیران در شاهنامه – بخش دوم (farhangi-sanati.blogspot.com)

فرهنگی‌ - تاریخی‌ - صنعتی: نگرشی دیگر به شخصیت پیران در شاهنامه – بخش یک (farhangi-sanati.blogspot.com)

 

 

 


 

No comments: