جستجوگر در این تارنما

Sunday, 16 June 2024

اسب ها دو بار اهلی شدند

 

اسب ها روند تاریخ و تکامل بشریت را دگرگون کردند زیرا سوارکاری برای نخستین بار یک حمل و نقل سریع و کارآمد را ممکن ساخت. اسب های اهلی حدود 4200 سال پیش تسخیر جهان را آغاز کردند. اما ظاهراً مردم تقریباً یک هزاره پیش از آن نیز اسب پرورش می دادند.

چه اسبچه های ‌سواری‌ که پونی خوانده می شوند، چه اسب‌های قوی کار، چه  اسب های نجیب عرب‌ و یا لیپیزان‌ها (لیپیزان ها اسبهای زیبایی هستند که نام خود را از زبان سلواکی گرفته اند و 91% آنها سپید هستند) همه آنها منشأ مشترکی دارند که قدمت آن به حدود 4200 سال پیش برمی‌گردد و می‌توان نشانه های آن‌ها را در مناطق استپی غرب روسیه یافت.  در پایان هزاره سوم پیش از زایش باشندگان استپ های مرکزی آسیا موفق به اهلی کردن اسب های وحشی شدند. این آغاز دوران نوینی در تاریخ بشر بود.

مدیر مرکز انسان ‌شناسی (آنتروپولوژی) و ژنومیک در دانشگاه تولوز فرانسه، لودویک اورلاندو Ludovic Orlando، می‌گوید استفاده از اسب‌ها بنیان گزاری شبکه‌های تجاری در اورآسیا را شتاب بخشید و داد و ستد میان فرهنگ ‌های گوناگون را آسان کرد. او به همراه بیش از 130 پژوهشگر از 113 موسسه در سراسر جهان، صدها یافته باستانی را که به اسبها مرتبط می شدند تجزیه و تحلیل کرد تا به روند پیشرفت اسب های سواری و اسب های بارکش  پی برده و آنها را بفهمد.  نتایج تیم پژوهشگران بین المللی که شامل کارشناسانی از اتریش نیز می شود را می توان در مجله کارشناسی"Nature"  مطالعه کرد.

صدها ژنوم

پژوهشگران دانشگاه تولوز و دانشمندان دیگر کشورهای جهان با استفاده از ترکیبی از امکانات تاریخ‌ گذاری کردن از راه رادیو کربن و توالی ‌یابی DNA باستانی، 475 یافته اسب را از بیش از 40 کشور جهان بررسی کردند: اورلاندو می گوید: «حدود ده سال پیش، زمانی که کارم را روی اسب‌ها شروع کردم، تعداد انگشت شماری ژنوم باستانی در دسترس داشتیم. با این روش نوین پژوهش بر روی اسب ها کشورهای گوناگون اکنون چند صد ژنوم وجود دارد.». (برای شرح بیشتر درباره ژنوم ن. ک. به زندگی یک خانواده چوپان در 3800 سال پیش ).

پژوهشگران در کار خود توجه ویژه ای به اروپای مرکزی، دامنه های کوه های کارپات و حوضه ترانسیلوانیا در مرکز کشور رومانی داشتند.  اورلاندو توضیح می‌دهد: «این منطقه در حال حاضر کانون بحث‌های علمی است که آیا اسب ‌سواری ممکن است جنبش‌های مهاجرت باشندگان استپی را پیش ‌تر از آنچه تا کنون گمان برده میشد – حدود ۵۰۰۰ سال پیش – سبب شده باشد یا نه». این تیم با استفاده از تجزیه و تحلیل ژنوم در مطالعه کنونی توانست این موضوع را رد کند. نقشه ژنتیکی اسب های امروزی تنها دوره ای از حدود 2200 سال پیش از زایش را نشان می دهد. این نقشه ژنتیکی، مهاجرت های باشندگان اورآسیایی را که بوسیله اسب ها پیش از آن انجام گرفته باشند، رد می کند.

میزان کره گیری دو برابر شد

چیزی که اما به چشم می خورد، افزایش ناگهانی تعداد اسپ ها بود. سالها یک پرسش مهم دیگر پژوهشگران را به خود مشغول نموده بود: «چگونه می‌توان چنین تعداد زیادی اسب از یک منطقه نسبتاً کوچک را اهلی‌ کرده وآنها را به گونه ای پرورش داد تا بتواند تقاضای جهانی را که در آغاز هزاره دوم پیش از زایش زیاد شده بود، برآورده کند؟»  پاسخ به این پرسش با روش نوین پژوهشی توسعه یافته که شامل تاریخ گذاری رادیوکربنی و ادامه یابی DNA ارائه شده است، آسان گشت. پی گیری ادامه یابی DNA در اسپها تغییرات ژنتیکی را از نسلی به نسل دیگر نشان می دهد و بنابراین اجازه می دهد تا در مورد تعداد نسل ها نتیجه گیری شود. در رابطه با روش رادیوکربن، پژوهشگران توانستند تعداد نسل ها را به سال های تقویمی تبدیل کنند و بنابراین تصویری دقیق از موفقیت تولید مثل و توسعه خطوط خونی در طول هزاران سال را به دست آوردند: "در حدود 4200 سال پیش، پرورش دهندگان اسب، تولید مثل را در گله های خود را به قدری خوب  کنترل می کردند که فاصله زمانی بین دو نسل تقریباً نیم شد.» این زیست شناس مولکولی مورد مطالعه گزارش می دهد باشندگان آن دوران توانستند روند پرورش را شتاب بخشیده و نرخ تولد حیوانات را تقریباً دو برابر کنند.

اسب به عنوان یک منبع غذایی

اورلاندو توضیح می‌دهد مردم بوتای (باشندگان بوتای میان سالهای 3700 تا 3300 پیش از میلاد درناحیه ای میان اورال و دریاچه آرال زندگی می کردند) ممکن است پیش از آنهم اسب‌هایی را پرورش داده باشند، اما نه برای جا به ‌جایی: «نخستین اهلی‌سازی در حدود 5500 سال پیش با هدف تغذیه مردمان ساکن در استپ‌های آسیای مرکزی و با انگیزه مقابله با کاهش جمعیت اسب‌ها در آنجا انجام  شد. بر اساس مطالعات فعلی، ژنوم این اسب ها در سراسر اورآسیا گسترش بیشتری پیدا نکرد. این زیست شناس مولکولی تاکید می کند: «اسب اهلی شده آنگونه که امروز می شناسیم در دوره دوم اهلی شدن یعنی حدود 4200 سال پیش پدیدار شد و این واقعاً تاریخ بشریت را تغییر داد. برای نخستین بار، مردم توانستند به سرعت بر مسافت های طولانی غلبه کنند و این موضوع روزگار درازی پابرجا بود.» 

پیش از این نیز پژوهشگران دانشگاه هلسینکی بازمانده های اسکلتی 24 نفر را که در سایت های حفاری در مناطقی در رومانی، بلغارستان و مجارستان بررسی کرده بودند. آنها نشانه هایی از فشار فیزیکی ناشی از سوارکاری را بر روی این اسکلت ها پیدا کرده بودند و این احتمالاً نخستین شواهد بکارگیری اسب برای سواری می باشد. این یافته ها شکاف مهمی را  که میان نخستین شواهد اهلی شدن اسب ها - احتمالاً برای تولید گوشت و شیر - در حدود 5500 سال پیش و نخستین استفاده از اسب ها بعنوان اسب های ارابه کش و سواری در حدود 4000 سال پیش وجود داشت، پر کرده است.

 تا پیش از اختراع موتورها و موتوریزه سازی جا بجا سازی کالا و مسافر، اسب ها سریع ترین وسیله حمل و نقل در خشکی بودند.

با این تفاسیر برای تعیین هنگام تقریبی وقوع اسطوره های ایرانی که در آنها اسپ ها وجود دارند نمی توان زمانی بیش از 4000 سال پیش را متصور شد. 

 


 





Thursday, 13 June 2024

گفتار خرداد 1403


تا هنگامی که آرزویی و رویایی در دل خود داری، معنای زندگی را در اندیشه خود از دست نمی دهی.

گاندی



Monday, 10 June 2024

کریستینه، همسر یوهان ولفگانگ فون گوته

بیشتر مردم جهان با نام یوهان ولفگانگ فون گوته آشنایی دارند. او برای غیر آلمانیها و بخصوص برای فارسی زبانها که دیوان شرقی – غربی او برایشان نامی بسیار آشناست، فردی کما بیش خوب شناخته شده است ولی امروز می خواهم در مورد همسرش که در چندین مورد الهام بخش او بود، بنویسم.

در ایران گوته را با نام کامل او یعنی یوهان ولفگانگ فون گوته  Goethe  نمی شناسند بلکه برای او تنها به گفتن یا نوشتن ولفگانگ گوته یا حتی گوته بسنده می کنند. نام  خانوادگی همسر گوته کریستیانا سوفیا وولپیوس بود که در اول ماه ژوئن سال 1765 میلادی در شهر وایمار آلمان دیده به جهان گشود.

کریستیانا سوفیا دوران کودکی خود را در لوترگاسه، یکی از قدیمی ترین بخش های وایمار گذراند. اجداد پدری او چندین نسل دانشگاهی بودند. از طرف مادرش از خانواده ای صنعتگر بود. پدرش یوهان فردریش وولپیوس، آرشیودار رسمی در وایمار بود و اسناد را کپی رسمی می کرد. او چند ترم حقوق هم خوانده اما از ادامه تحصیل انصراف داده بود.  شغل او دستمزد ناچیزی داشت و خانواده اش در شرایط بسیار سختی زندگی می کردند، به خصوص که یوهان فردریش هر کاری که می توانست انجام داد تا پسر بزرگش کریستین آگوست را قادر به تحصیل کند.  کریستیانا مجبور شد به عنوان یک مدیست در یک کارخانه کوچک وایمار کار کند.

مدیست Modist که پیشتر در زبان آلمانی با واژه Putzmacher  یا پاکیزه و صفادهنده شناخته میشد، در واقع  یک شغل آموزشی شناخته شده توسط دولت در آلمان بود و هنوز هم هست. مدیست ها انواع سرپوش ها را برای ساخت پوشاک عمومی و هم چنین گاهی خود پوشاک را می سازند.

اشتغال کریستیانا سوفیا در این کارگاه یا کارخانه کوچک خود را خیلی ثمرمند نشان داد زیرا پدرش به سبب انجام تخلفی از کار اخراج شد و در آمد کریستیانا سوفیا کمک زیادی به همه خانواده می کرد. با وجود این شغل کریستیانا نیز شغل دایمی نبود و از اینرو می توان در مورد او گفت که او «دختران بیکار طبقات متوسط» بود که در آنجا شاغل بود.  از شش خواهر و برادرش، تنها برادرش کریستین آگوست بعدها به عنوان نویسنده رمان های سبک شناخته شد.

به سبب درخواست های مختلف برای کمک و درخواست کار، گوته از وضعیت خانواده آنها اطلاع داشت.  در 13 ژوئیه 1788، او خود کریستیانا سوفیا را در پارکی  ملاقات کرد، کریستیانا در آنجا درخواست کار برادرش به او داد. در واقع، گوته اینجا و پس از آن هم در چندین مورد دیگر داشت کارهای برادر زن آینده خود را راه می انداخت.

در همان تابستان آتش عشقی میان این دو شعله ور شد و سال بعد پسر آنها با نام آگوست بدنیا آمد. آگوست بعدها چهار خواهر و برادر دیگر بدست آورد که بدبختانه همگی در سنین نوزادی از جهان رفتند. با اینوجود ایندو عاشق تر از همیشه در کنار هم بودند. در نخستین اثر مهم ولفگانگ گوته که در مورد نخستین سفر او به ایتالیا نوشته شده بود، کریستیانا بگونه ای غیرمستقیم مخاطب گوته بود.

گوته سرانجام کریستیانا را با خواهر ناتنی و خاله او به خانه اش آورد و آنها نزد او زندگی می کردند ضمن اینکه خواهر کریستیانا و خاله او خود را تنها به محیط خانه محدود کرده بودند و با بیرون زیاد کاری نداشتند. سبب آن نیز جامعه بسیار محافظه کار شهر وایمار بود. سرانجام نیز گوته به پیشنهاد دوستش خانه ای را که در آن بودند و در مرکز شهر بود ترک کرد و آنها برای موقت به ساختمانی که خانه شکارچیان نام داشت و در مارین اشتراسه بود نقل مکان کردند.

گوته که در این میان پسرش سه سال و نیمه شده بود سرانجام در سال 1793 هنگامیکه برای دیدن مادرش به نزد او رفته بود از ماجرای عشق خود برای او گفت و نیز به آگاهی او رساند که نوه ای سه سال و نیمه دارد.

گوته و کریستیانا سرانجام در 19 اکتبر سال 1806 در کلیسای یاکوب با هم ازدواج کردند. کریستیانا که از این پس کریستینه فون گوته نامیده می شد در این زمان 41 ساله بود.  

پنج روز پیش از ازدواج ایندو سربازان فرانسوی در نبردی در نزدیکی وایمار بر سربازان پروسی پیروز شده و وایمار را گرفته بودند. با آمدن سربازان فرانسوی و قصد ایشان برای عنف و زورگویی کریستینه خیلی پر انرژی در برابر ایشان ایستاد و توانست از غارت شدن شهر بدست ایشان جلوگیری کند و در این میان شوهرش نیز بنزد فرمانده سپاهیان فرانسوی رفته بود و توانسته بود تا امان نامه ای برای شهر از او بگیرد.

با اینوجود جامعه وایمار با بودن ایندو در کنار هم مشکل داشت. گوته نزد یوهانا شوپنهاور مادر آرتور شوپنهاور فیلسوف نامی آلمان رفت و ماجرا با او درمیان گذاشت. یوهانا که زن ثروتمند و شناخته شده و معتبری بود، رسما گوته و همسرش را برای صرف چای نزد خود دعوت کرد. صرف چای رسمی در جوامع آن روزگار بمعنای به رسمیت شناختن شخص بود.

یوهانا شوپنهاور گفت "اگر گوته نام خود را به او داده است، ما نیز می توانیم یک فنجان چای به او تعارف کنیم"

نامه هایی که از این زوج باقی مانده اند نشان می دهند که در کنار شکاف های آموزشی که میان آنها وجود داشت یک کشش و حس طبیعی و علایق مشترکی هم وجود داشتند. کریستینه شاد، عملی و پرانرژی بود و از فضای خانه بزرگی که در اختیار داشت بخوبی مراقبت می کرد.

برای نمونه، پس از مرگ مادر گوته در شهر فرانکفورت، او امور مربوط به ارث را در فرانکفورت  حل و فصل کرد. او از شرکت در مجالس اجتماعی، رقصیدن لذت می برد و اغلب به دیدن نمایش های تئاتر در وایمار و همچنین در مکان های دیگر که در تابستان اجرا داشتند، می رفت.  او زنی بسیار اجتماعی بود و حتی  تا حدی شیرین زبانی مردان دور و برش را تا جایی که بی ضرر بودند تحمل می کرد و به روی خود نمی آورد. گوته در مورد او می گفت او تئاتر را در شهر وایمار بدون کریستینه نمی تواند تصور کند.

با بالا رفتن سن و همچنین بالا رفتن مصرف الکل پسرش و شوهرش وضعیت تندرستی کریستینه هم ناپایدار شد و در سال 1815 سکته کرد. سال بعد از آنهم کلیه درد بسیار شدیدی گریبانش را گرفت و سرانجام نیز در ششم ژونی سال 1816 پس از یک دوران بیماری سخت و درد آور دیده از جهان فرو بست.

گوته در مراسم خاکسپاری او شرکت نکرد و بعدها در اینمورد برای دوستی نوشت "نمی خواهم نفی کنم که وضعم بسیار خراب بود" .

گور او برای مدت طولانی نامعلوم بود و تنها در سال 1888 که دوباره پیدا شد، سنگی بر گور او نهادند و سروده زیر را از گوته بر روی آن کندند.

بیهوده تلاش میکنی ای خورشید

تا در میان ابرهای غم انگیز بدرخشی!

تمام سود زندگی من

گریستن بر از دست دادن اوست


Saturday, 8 June 2024

نگرشی دیگر به شخصیت پیران در شاهنامه – بخش بیست و سوم

 

به دنباله داستان پیران می پردازیم. از میان لشکر ایرانیان تنها گیو و گودرز بیدار و هشیار  مانده بودند. دیگران همه کمربند زره ها را گشاده ومست و خراب نشسته بودند و یا در خواب بسر می بردند.

گیو چون صدای برخورد شمشیرها و تبرها را با هم شنید، دریافت که لشکریان تورانی یورش آورده اند و سراسیمه پای در رکاب کرد و به جلوی خیمه طوس تاخت و جریان را کوتاه برای او گفت. سپس گرز در دست به سمت چادر پدرش گودرز که مست نبود رفت و جریان را برای او نیز بازگفت و پس از آن به سمت چادر بیژن فرزندش که بی خیال نشسته بود رفت و با او تندی نمود که اینجا میدان جنگ است و نه باغ برای میگساری:

وزان جایگه سوی ایران سپاه              برفتند برسان گرد سیاه

همه مست بودند ایرانیان          گروهی نشسته گشاده میان

بخیمه درون گیو بیدار بود                 سپهدار گودرز هشیار بود

خروش آمد و بانگ زخم تبر               سراسیمه شد گیو پرخاشخر

ستاده ابر پیش پرده ‌سرای                  یکی اسپ بر گستوان ور بپای

برآشفت با خویشتن چون پلنگ            ز بافیدن پای آمدش ننگ

بیامد باسپ اندر آورد پای                  بکردار باد اندر آمد ز جای

بپرده‌سرای سپهبد رسید                     ز گرد سپه آسمان تیره دید

بدو گفت برخیز کامد سپاه                  یکی گرد برخاست ز آوردگاه

وزان جایگه رفت نزد پدر                  بچنگ اندرون گرزهٔ گاو سر

همی گشت بر گرد لشکر چو دود         برانگیخت آن را که هشیار بود

یکی جنگ با بیژن افگند پی               که این دشت رزم است گر باغ می

وزان پس بیامد سوی کارزار              بره برشتابید چندی سوار

تنی چند از سواران ایرانی که هنوز بیدار وهشیار بودند بی درنگ صفی در برابر تورانیان کشیدند و به پاتک کردن پرداختند ولی لشکریان تورانی به کسی امان نمی دادند. چون صبح شد گیو به پیرامون خود نظر افگند و زمین را پر از کشته های ایرانی دید. طوس فرمانده سپاه ایران که دو بهره از لشکریانش را از دست داده بود، فرمان واپس نشینی به سوی کاسه رود را صادر کرد و ایرانیان بسرعت عقب نشستند ولی تورانیان هم چنان در پی آنها بودند و از پشت سر به ایشان می تاختند:

همه رزمگه سربسر کشته بود             تنانشان بخون اندر آغشته بود

پسر بی‌پدر شد پدر بی‌پسر                 همه لشگر گشن زیر و زبر

به بیچارگی روی برگاشتند                 سراپرده و خیمه بگذاشتند

نه کوس و نه لشکر نه بار و بنه          همه میسره خسته و میمنه

ازین گونه لشکر سوی کاسه‌رود          برفتند بی‌مایه و تار و پود

چنین آمد این گنبد تیزگرد                   گهی شادمانی دهد گاه درد

سواران توران پس پشت طوس            دلان پر ز کین و سران پر فسوس

همی گُرز بارید گویی ز ابر               پس پشت بر جوشن و خود و گبر

نبد کس برزم اندرون پایدار                همه کوه کردند گردان حصار

فرومانده اسپان و مردان جنگ            یکی را نبد هوش و توش و نه هنگ

سپاهی ازین گونه گشتند باز                شده مانده از رزم و راه دراز

پس از آنکه ایرانیان هامون را گذاشته و به کوه پناه بردند و در آنجا سنگر گرفتند، سپاهیان به طوس گفتند که باید سواری به نزد شاه فرستاد تا جریان را برای او باز گوید و طوس نیز چنین کرد و بر بالای هر بلندی دیدبانی گماشت تا از دور نگاهبانی کرده و مراقب اوضاع باشند.

فرستاده طوس چون به نزد کیخسرو رسید و ماجرا را برای او بازگفت کیخسرو بسیار خشمگین شد و از شب تا سپیده گاهان لب به نفرین کردن به طوس گشود و سرانجام نیز عموی خویش فریبرز را با مهر و نشان به سوی لشکریان ایرانی فرستاد تا درفش و فرمان را از طوس باز ستانده و خود مسئولیت لشکر را بعهده گیرد. کیخسرو به فریبرز گفت از میگساری کردن و خوابیدن بپرهیز، گیو را به جلوداری لشکر برگزین ولی در جنگیدن هیچ شتاب مکن و بگذار تا نخست همه مجروحین و خستگان جنگ تندرست شوند:

مکن هیچ در جنگ جستن شتاب           ز می دور باش و مپیمای خواب

بتندی مجو ایچ رزم از نخست             همی باش تا خسته گردد درست

ترا پیش رو گیو باشد به جنگ             که با فر و برزست و چنگ پلنگ

فریبرز با منشوری که از کیخسرو گرفته بود رو به میدان جنگ نهاد و به سوی سپاه ایران شتافت و چون به لشکریان ایران رسید سران سپاه و طوس را گردآورد و منشور کیخسرو را به ایشان بنمود و به طوس گفت که کیخسرو پیغام داده اگر ارج به خانواده ات و ریش سپیدت نمی بودند، می دادم تا ترا بکشند ولی اکنون تنها برکنارت می کنم. طوس نیز درفش ایران را به فریبرز داد و خود بهمراه سواران نوذری اردوگاه ایرانیان را ترک کرد.

فریبرز درنگ نکرد و رهام را به سوی پیران فرستاد و به او گفت شبیخون زدن کار مردان نیست است. گرد آنست که با گرز گران به میدان جنگ بیاید. اکنون اگر تو آتش بس می خواهی، همین می کنیم و اگر جنگ می خواهی، جنگ را آغاز می کنیم.

پیامی بس خردمندانه برای مردی خردمند. فریبرز نمی خواست که بی درنگ جنگ را آغاز کند و از اینرو بطور ضمنی خواسته خود را برای پیران فرستاد بدون اینکه تسلیم شده باشد:

ازآن پس بفرمود رهام را                   که پیدا کند با گهر نام را

بدو گفت رو پیش پیران خرام              ز من نزد آن پهلوان بر پیام

بگویش که کردار گردان سپهر            همیشه چنین بود پر درد و مهر

یکی را برآرد به چرخ بلند                 یکی را کند زار و خوار و نژند

کسی کو بلاجست، گرد آن بود            شبیخون نه کردار مردان بود

شبیخون نسازند کندآوران                   کسی کو گراید بگرز گران

تو گر با درنگی، درنگ آوریم            گرت رای جنگست، جنگ آوریم

پیران نیز مرد خرد ورزی بود و پیام را دریافت و در آن گونه ای خواهش به آتش بس دید و از آنجا که جنگ گزینه نخست او نبود رهام را که فرستاده فریبرز بود بنواخت و بر کرسی نشاند و به او گفت این جنگ را نبایستی دست کم گرفت. این شما بودید که در جنگ پیش دستی کردید و به توران تاختید و کشتار به راه انداختید. طوس بی خردی کرد و به ما تاخت و نیک (کنایه به دختر و نوه اش) و بد این کشور را کشت و از اینرو می بایست که جزا ببیند و آنچه که ایرانیان دیدند پادافره کارهای خودشان بود که کرده بودند.

با این وجود من خواسته فریبرز را ارج می نهم و اکنون پیشنهاد می کنم که یک ماه دست از جنگ بداریم تا بتوان سپاهیان را جمع و خستگان را تیمار کرد. پس از گذشت یک ماه شما بایستی راه خود را گرفته و به سرزمین خود بازگردید و مرا نیز با شما کاری نباشد و اما چون بمانید و جنگ آورید من نیز به نبرد با شما برخواهم خاست. آنگاه دیگر از من زمان و زنهار نخواهید. سپس رهام را خلعتی در خور بداد و بنزد فریبرز پس روان نمود:

چو پیران ورا دید بنواختش                بپرسید و بر تخت بنشاختش

برآورد رهام راز از نهفت                 پیام فریبرز با او بگفت

چنین گفت پیران به رهام گرد             که این جنگ را خرد نتوان شمرد

شما را بد این پیش دستی بجنگ           ندیدیم با طوس رای و درنگ

بمرز اندر آمد چو گرگ سترگ           همی کشت بی ‌باک  خرد و بزرگ

چه مایه بکشت و چه مایه ببرد            بد و نیک این مرز یکسان شمرد

مکافات این بد کنون یافتند                  اگر چند با کینه بشتافتند

کنون گر تویی پهلوان سپاه                 چنانچون ترا باید از من بخواه

گر ایدونک یک ماه خواهی درنگ       ز لشکر نیاید سواری بجنگ

وگر جنگ جویی، منم برکنار              بیارای و برکش صف کارزار

چو یک مه بدین آرزو بشمرید             که از مرز توران ‌زمین بگذرید

برانید لشکر سوی مرز خویش            ببینید یکسر همه ارز خویش

وگرنه بجنگ اندر آرید چنگ              مخواهید زین پس زمان و درنگ

یکی خلعت آراست رهام را                چنانچون بود درخور نام را

به نزد فریبرز رهام گرد                    بیاورد نامه چنان چون ببرد

پاسخ پیران بدرستی نشان می دهد که او حتی در موقعیتی که پیروزیش قطعی است، سخن از پایان دادن به جنگ می زند.

فریبرز اما از این پاسخ او برآشفت و بی درنگ میان لشکریان مال بخش نمود تا آرام یابند. او نمی خواست که پس از گذشت یک ماه میدان را ترک کند و پیشنهاد پیران را بپذیرد. 

چون یک ماه بسر آمد دیگر پیمانی صلحی در کار نبود که گشتن از آن مایه ننگ نام باشد بنابراین باز دو لشکر در برابر یکدیگر صف آراستند:

چو آمد سر ماه هنگام جنگ                ز پیمان بگشتند و از نام و ننگ

خروشی برآمد ز هر دو سپاه               برفتند یکسر سوی رزمگاه

ز بس ناله بوق و هندی درای              همی آسمان اندر آمد ز جای

هم از یال اسپان و دست و عنان           ز گوپال و تیغ و کمان و سنان

تو گفتی جهان دام نر اژدهاست            وگر آسمان بر زمین گشت راست

نبد پشه را روزگار گذر                     ز بس گرز و تیغ و سنان و سپر

از هر دو طرف سواران و جنگجویان چنان پر شمار و با هیاهو و طبل و کوس و دهل و اسب و گرز و تیغ و کمان به سوی رزمگاه به راه افتادند که گویی سقف آسمان دارد از جای در می آید.

فریبرز، گیو گودرز را که هم جنگجو بود و هم پیشوای دینی در سمت راست لشکر گماشت و زمامداری سمت چپ را به اشکش بلوچ که بهنگام جنگیدن دریای خون راه می انداخت، داد. خودش نیز بهمراه دیگر پهلوانان در قلب سپاه جای گرفت در حالیکه درفش کاویانی را پشت سرشان حمل می کردند. 

فریبرز پیش از آغاز جنگ به لشکریان خود گفت یک امروز بایستی هنرهای خود را نشان دهیم ورنه تا جاودان همه کسانی که ترگ بر سر می گذارند و گرز در دست می گیرند به ما به سبب ننگ شکستی که خوردیم، خواهند خندید.

پس از این  سخنرانی فریبرز کاووس جنگجویان ایران چنان با تیرهای کمان خویش آسمان میدان و با گرزها و تیغ های خویش زمین میدان را پر کردند که هیچ پیلی را توان گذشتن از روی میدان نبود و به اندازه ای تیرهایی که پر در ته آنها نشانده شده بود، در آسمان رها شد که آسمان شبیه بال کرکس گشته بود. 

به سبب تیرهایی که در آسمان بودند و گرد و خاکی که به سبب جنگ از زمین برخاسته بود هیچ پرنده ای را نیز یارای پریدن و گذشتن از آسمان میدان جنگ نبود:

سوی میمنه گیو گودرز بود                رد و موبد و مهتر مرز بود

سوی میسره اشکش تیزچنگ              که دریای خون راند هنگام جنگ

یلان با فریبرز کاوس شاه                  درفش از پس پشت در قلبگاه

فریبرز با لشکر خویش گفت               که ما را هنرها شد اندر نهفت

یک امروز چون شیر جنگ آوریم        جهان بر بداندیش تنگ آوریم

کزین ننگ تا جاودان بر سپاه              بخندد همی گرز و رومی کلاه

یکی تیرباران بکردند سخت                چو باد خزانی که ریزد درخت

تو گفتی هوا پر کرگس شدست             زمین از پی پیل پامس شدست

نبد بر هوا مرغ را جایگاه                  ز تیر و ز گرز و ز گرد سپاه

در این میان گیو با سواران گودرزی به قلب میدان آمدند و خود را برای جنگیدن به پیران و سواران تورانی عرضه کردند. باز در اینجا چیزهایی رخ می دهند که تا پایان کار کیخسرو و پیران و افراسیاب پیامدهای سهمگینی را با خود یدک می کشند.

ادامه دارد

فرهنگی‌ - تاریخی‌ - صنعتی: نگرشی دیگر به شخصیت پیران در شاهنامه – بخش بیست و دوم (farhangi-sanati.blogspot.com)

فرهنگی‌ - تاریخی‌ - صنعتی: نگرشی دیگر به شخصیت پیران در شاهنامه – بخش بیست و یکم (farhangi-sanati.blogspot.com)

فرهنگی‌ - تاریخی‌ - صنعتی: نگرشی دیگر به شخصیت پیران در شاهنامه – بخش بیستم (farhangi-sanati.blogspot.com)

فرهنگی‌ - تاریخی‌ - صنعتی: نگرشی دیگر به شخصیت پیران در شاهنامه – بخش نوزدهم (farhangi-sanati.blogspot.com)