کسانی که شاهنامه فردوسی یا دست کم بخشی از آن را که مربوط به داستان فریدون می شود خوانده اند، در آن داستان بی شک به شخصیتی بسیار مهم برخورده اند، مردی بنام کاوه آهنگر.
من در اینجا می خواهم با نگرشی دیگر به داستان و نقش کاوه آهنگر در شاهنامه و در فرهنگ اجتماعی ایرانی بپردازم.
دوستانی که به نوشته های من آشنایی بیشتری دارند، می دانند که من معمولا از جایی آغاز می کنم که در ظاهر ربطی به عنوان نوشته ندارد ولی آنها بزرگواری کرده و خواندن را ادامه می دهند و این فرصت را به من می دهند تا نگرش خود را از رابطه میان عنوان مقاله که برای همگان آشناست و شکافتن آن به گونه ای که من آنرا می بینم تا رسیدن به نتیجه ای که می گیرم، در طول مقاله بیشتر توضیح دهم. همیشه هم به همین بسنده نمی کنم و نتیجه گیری های خود را به معرض نقد دیگران می گذارم. تا چه قبول افتد و چه در نظر آید.
در آغاز سخنی بسیار کوتاه در مورد این که دموکراسی چیست و چه معنایی دارد و از چه زمانی این واژه متداول شده است؟
دموکراسی واژه ای یونانی است که از سال ۵۰۸ پیش از زایش مسیح در آتن توسط شخصی بنام کلئستینس Cleisthenes پایه گزاری و مطرح گردید و مختصرا به معنای حکومت مردم و عبارت دقیق تر، حکومت مردم بر مردم است. در مورد اینکه حکومت کدام مردم بر مردم یا کدام طبقه از مردم بر همه مردم و چگونگی آن و موارد دیگر مباحث و نقطه نظرات بسیارند، ولی پرداختن به آن ها مورد نظر این نوشته نیست. من تنها به این نکته بسنده می کنم که برگردان "حکومت مردم" برای واژه یونان باستان دموکراسی هرچند اشتباه نیست ولی دقیق هم نیست. برای من در اینجا و در این نوشته چیزی که مورد نظر بود همانا تاریخ مطرح شدن این واژه در ادبیات اجتماعی و ادبیات سیاسی جهان یعنی سال ۵۰۸ پیش از زایش مسیح، خاستگاه و معنای مختصر آن است.
همچنین برای من همواره این پرسش مطرح بوده است که آیا حوزه فرهنگی ایرانی هم در طول تاریخ خود جریانی همسنگ و مشابه که بیانگر مفهوم دموکراسی باشد را داشته است؟ اگر نه، چرا نه؟ و اگر بلی داشته است، ما آنرا چگونه دیده و تفسیر کرده و بکار گرفته ایم؟ و آیا اصلا دیده ایم؟
یکی از بخشهای بنیادین در شاهنامه خرد ورز توس همانا بازگویی اسطوره های مربوط به ضحاک و فریدون است که فلسفه فرهنگی – اخلاقی - ملی ایرانیان باستان بر مبنای آن استوار می باشد و پس از بازگویی داستان این دو اسطوره ، هر آن چه پیش می آید به گونه ای با محتوای این داستان ها رابطه نمادین مستقیم و غیر مستقیم دارد.
در اینجا نمی خواهم به کل داستان فریدون که در ارتباط تنگانگی با داستان ضحاک قرار دارد بپردازم زیرا نوشتن کامل و جامع در مورد آن و پرداختن به همه نکات فلسفی اش به درازا می کشد. از آن گذشته در مقاله دیگری با عنوان نهفته های اسطوره ضحاک به بخش کوچکی از آن پرداخته بودم و در نظر دارم به سهم خود در فرصت های آتی باز هم به دیگر زوایای این داستان غنی فرهنگی بپردازم.
شاهنامه مرجع من، چاپ مسکو است که در سایت الکترونیکی گنجور وجود دارد. در این سایت، شاهنامه به پنجاه و نه داستان تقسیم شده است. محتوای هرکدام از این پنجاه و نه داستان حدودا در مورد اتفاقات دوران پادشاهی یک فرد یا یک شخصیت با ویژگیهای برجسته است و به زیرمجموعه هایی که بخش های شماره گذاری شده اند، تقسیم شده اند.
داستان هایی که ما در اینجا به گونه خلاصه به آنها می پردازیم عبارتند از داستان های جمشید (که سه بخش از آن به ضحاک می پردازد و صد و هژده بیت را شامل می شود)، داستان ضحاک ( دوازده بخش و چهارصد و هفتاد بیت) و داستان فریدون ( بیست بخش و هشتصد و هشتاد و هشت بیت) که روی هم رفته سی و پنج بخش و یا به عبارتی هزار و چهارصد و هفتاد وشش بیت هستند که داستان کاوه تنها پنجاه و سه بیت از بخش هفتم داستان ضحاک را تشکیل می دهد. یعنی چیزی در حدود سه و نیم درصد مجموع ابیات داستانهای جمشید و ضحاک و فریدون با هم و بعبارت دیگر حدود یک دهم درصد کل اشعار شاهنامه با محتوای بخصوصی که همه داستان های پس از آن در شاهنامه مشروعیت اخلاقی و اجتماعی و سیاسی خود را از آن می گیرند.
شگفت انگیز اینکه پس از این پنجاه و سه بیت مستقیم مربوط به کاوه، در شاهنامه تنها چند بار به طور مستقیم از کاوه و آنهم در رابطه با کارن یا قارن که نبیره اوست یاد می شود. یعنی در مورد شخص کاوه هیچ پرگویی هم انجام نمی گیرد.
در مورد درفش کاویانی این امر کاملا متفاوت است. از درفش کاویانی در بسیاری از بخش های شاهنامه نامبرده می شود.
اما کاوه آیا واقعا در شاهنامه کم اهمیت است یا اینکه برعکس و سایه او بر سرتاسر شاهنامه سنگینی می کند؟ و اصلا کاوه کیست؟
ولی در این نوشته می خواهم به رابطه میان این دو قطب یا دو سویه یک اصل بپردازم و اینکه بنا بر این اسطوره چگونه می باید باشد، و سپس تعبیر خود را عرضه می دارم و مانند همیشه بسیار خرسند خواهم شد اگر با دیدی چالش گرایانه و منتقدانه به آن خوانده شود. اسطوره ها ریشه های داستانهای ملی یک فرهنگ یا یک قوم می باشند که بمرور زمان شاخ و برگهایی یافته اند.
پیش از پرداختن به کاوه، سخنی کوتاه در مورد نسب ضحاک، آنگونه که در شاهنامه آمده است، می نویسم. پدر او مردی دادگر و متعادل بود و این نکته بسیارمهمی است که به آن برخواهیم گشت. استاد توس، مرداس پدر ضحاک را در شاهنامه ستوده و از او به نیکی یاد کرده است:
یکی مرد بود اندر آن روزگار ز دشت سواران نیزه گذار
گرانمایه هم شاه و هم نیک مرد ز ترس جهاندار با باد سرد
که مرداس نام گرانمایه بود به داد و دهش برترین پایه بود
فردوسی هر گاه که بخواهد از کسی سخن بگوید، آزرم را نگاهداشته و سپس چنان به شرح حال او می پردازد که خواننده شاهنامه متوجه شخصیت فرد می شود.
داستان ضحاک با ستودن پدر او و به دنبال آن شرحی کوتاه ولی گویا در مورد ضحاک آغاز می شود:
پسر بُد مر این پاکدل را یکی کَش از مهر بهره نبود اندکی
جهانجوی را نام ضحّاک بود دلیر و سبکسار و ناپاک بود
و زین پس داستان با شرح کارهای ضحاک و پادشاهی او در گستره ایرانی ادامه می یابد تا به پنجاه و سه بیت مربوط به کاوه می رسد.
این پنجاه و سه بیت مربوط به کاوه در شاهنامه به شرح زیر هستند که من پس از ذکر ابیات، تعبیر خود را به دنبال آن می نویسم.
فردوسی کاوه را اینگونه وارد داستان می کند و یکی از اساسی ترین نقشهای ممکن در شاهنامه را ، بدون پرگویی و حاشیه چینی، خیلی ساده و گویا به او می دهد. کمی پیش از این پنجاه و سه بیت، داستان از آنجا آغاز می شود که ضحاک ستمکار علیرغم قدرتی که داشت پیوسته از مخالفان می ترسید و از موبدان شنیده بود که مردی از نژاد آبتین بر او چیره خواهد شد و کارش را به پایان می رساند. ضحاک به اندیشه افتاده بود لشکر خود را با به خدمت گیری انسان و دد و دیو و پری گسترده تر کند تا بتواند با فریدون که به خواب او آمده بود، روبرو شود. او به افزون کردن میزان لشکریان خود نیز بسنده نکرد و از این رو از کسانی که در دربار او و وابسته به او بودند خواست که به دادگر بودن او گواهی کتبی دهند:
همی زین فزون بایدم لشکری هم از مردم و هم ز دیو و پری
یکی لشگری خواهم انگیختن ابا دیو، مردم برآمیختن
بباید بدین بود همداستان که من ناشکبیم بدین داستان
یکی محضر اکنون بباید نوشت که جز تخم نیکی سپهبد نکشت
ضحاک را در اینجا بایستی نماد پلیدی و کژی دانست که از او نه باید و نه می توان نیکویی انتظار داشت. او برای اینکه بتواند پلیدی های خویش را بر کرسی بنشاند، می باید بر مردمان حاکم و چیره باشد.
در نوشته "نگرشی دیگر به داستان رستم و سهراب در شاهنامه" نقل قولی از استاد مهرداد بهار فرزند ملک الشعرای بهار، اسطوره شناس معاصر ایران آوردم به این شرح: " آن چه مسلم است این است که از اژی دهاک در اوستا، به عنوان شاه ذکری نرفته است، بلکه از او به عنوان اژدهایی که به نابود کردن مردم و آن چه بر زمین است، سخن به میان آمده و به عنوان قوی ترین دروغی که اهریمن بر ضد جهان آفریده یاد شده است. امّا درادبیات پهلوی، او مردی است تازی که به ایران می تازد و بر جمشید فائق می شود و پس از یک هزار سال سلطنت بد، سرانجام از فریدون شکست می خورد. او در ادبیات پهلوی دارای لقب بیوراسب ( دارنده ی ده هزار اسب ) می شود." ( پژوهشی در اساطیر ایران، ۱۹۱- ۱۹۰ ).
در جامعه اسطوره ای کما بیش هزاران سال پیش سرزمین ما، یعنی زمان تقریبی که این اسطوره ها و داستان ها بوجود آمدند، ساختارهای اجتماعی اینگونه بود که مردمان این جامعه، زیردستان بی چون و چرای امرا و مهترانی بودند که خود دست نشانده دربار و یا شاهی می بودند.
بنابراین پیمان و امضای این امرا و مهتران به گونه ای امضا و پیمان مردم بود.
برای آنکه با نقش مهم مهتران بیشتر آشنا شویم، اشاره می کنم به دوران پایانی داستان جمشید، یعنی به زمانی خیلی پیش تر از آن که شخصیت اسطوره ای کاوه به صحنه داستان اسطوره ای جمشید و ضحاک وارد شود.
در شاهنامه در بخشی که مربوط به جمشید می شود شاهد این هستیم که نخوت جمشید را گرفته بود و نامبرده بدکاری را آغاز کرده و روی از همه برتابیده بود و در این کار خود نیز مبالغه فراوانی می کرد. از این رو در هر گوشه ای از ایران برضد او به شورشی بپا خاسته بود و سران و سرداران به تنگ رسیده از دست جمشید و برتافته از وی به جای اتحاد با یکدیگر و پیدا کردن چاره ای برای برکنار نمودن او به سوی دربار ضحاک ماردوش که روزانه مغز دو انسان جوان خوراک مارهای دوش او بودند، شتافته بودند تا بیاید و جمشید را براندازد و آنها را از دست جمشید نجات دهد:
از آن پس برآمد ز ایران خروش پدید آمد از هر سویی جنگ و جوش
سیه گشت رخشنده روز سپید گسستند پیوند از جمّشید
بر او تیره شد فرّهٔ ایزدی به کژی گرایید و نابخردی
پدید آمد از هر سویی خسروی یکی نامجویی ز هر پهلُوی
سپه کرده و جنگ را ساخته دل از مهر جمشید پرداخته
یکایک ز ایران برآمد سپاه سوی تازیان برگرفتند راه
شنودند کانجا یکی مهتر است پر از هول شاه اژدها پیکر است
سواران ایران همه شاه جوی نهادند یک سر به ضحاک روی
به شاهی بر او آفرین خواندند ورا شاه ایران زمین خواندند
چنین بنظر می رسد که برای سرداران و امرای ایرانی اینکه از این پس مغز سر دو جوان ایرانی خوراک مارهای دوش ضحاک بشوند چندان اهمیتی نداشته است. لازم به یادآوری است که ضحاک در اوستا شاه خوانده نشده است. از اینرو می توان پنداشت که بازگویی داستان ضحاک در شاهنامه از روی خوانش ساسانی این اسطوره بوده باشد.
ضحاک ماردوش نیز آمد و پس از فراری دادن جمشید بر تخت او نشست ولی خود به بیدادگری و به ستمگری بیشتر پرداخت و چون پس از خوابی که بهنگام بدنیا آمدن فریدون دید از موبدان تفسیر خواب را پرسید و از ایشان شنیده بود که از آبتین فرزندی بنام فریدون چشم بر جهان خواهد گشود که با یاری دو برادر بزرگترش او را از تخت بزیر خواهد کشید و بساط بیدادگری های او را بر خواهد چید، از اینرو ضحاک پیوسته از او در بیم بود و چون از کارهایی که کرده بود آگاه بود و بهمین سبب از نارضایتی مردم از او نیز آگاهی داشت، بیمش بیشتر هم شده بود:
چو از روزگارش چهل سال ماند نگر تا به سر برش یزدان چه راند
در ایوان شاهی شبی دیر یاز به خواب اندرون بود با ارنواز
چنان دید کز کاخ شاهنشهان سه جنگی پدید آمدی ناگهان
دو مهتر یکی کهتر اندر میان به بالای سرو و به فرّ کیان
کمر بستن و رفتن شاهوار به چنگ اندرون گُرزهٔ گاوسار
دمان پیش ضحاک رفتی به جنگ نهادی به گردن بَرَش پالِهنگ
همی تاختی تا دماوند کوه کشان و دوان از پس اندر گروه
بپیچید ضحاکِ بیدادگر بدرّیدش از هول گفتی جگر
یکی بانگ بر زد به خواب اندرون که لرزان شد آن خانهٔ صدستون
از ماجرای خواب دیدن ضحاک شانزده سال گذشت و اتفاقات بسیاری رخ دادند ولی از جور ضحاک ماردوش چیزی کم نشد. روزی فریدون که اینک تازه جوانی شده بود، از مادرش نام و نسب خویش را پرسید و چون از او پاسخ گرفت که کیست و چه بر سر پدرش آمده و چه سختیهایی مادرش متحمل شده، از کوه بلندی (البرز = بلند) که در آن بود به دشت آمد:
چو بگذشت از آن بر فریدون دو هشت ز البرز کوه اندر آمد به دشت
بر مادر آمد پژوهید و گفت که بگشای بر من نهان از نهفت
بگو مر مرا تا که بودم پدر؟ کیم من؟ ز تخم کدامین گهر؟
چه گویم کیم بر سر انجمن؟ یکی دانشی داستانم بزن
فرانک بدو گفت کای نامجوی بگویم تو را هر چه گفتی بگوی
تو بشناس کز مرز ایران زمین یکی مرد بُد نام او آبتین
ز تخم کیان بود و بیدار بود خردمند و گُرد و بیآزار بود
ز طهمورث گُرد بودش نژاد پدر بر پدر بر همی داشت یاد
پدر بُد تو را و مرا نیک شوی نبُد روز روشن مرا جز بدوی
اینگونه بود که فریدون که از نسب خویش و داستان خانوادگیش آگاه شده بود، برای کین خواهی خون پدر به راه افتاد و آگاهی به راه افتادن او به ضحاک نیز رسید و بر بیمش افزود. سالار ماردوش برای اینکه به جفاها و بیدادهای خود مشروعیت ببخشد و دلیل به ظاهر محکمه پسندی برای باقی ماندن خودش پیدا کند از همه مهتران و امرا نیز خواست که به پاک و منزه بودنش گواهی دهند. کسی را هم یارای نه گفتن نیز نبود. چگونه نه بگویند؟ اینها پیش از اینهم با هم متحد نبودند و منشور (قانون اساسی) منظمی نداشتند که بر طبق آن عمل کنند. تنها وجه اتحاد ایشان با هم خدمت کردن به زیر پرچم ضحاک ماردوش برای حفظ موقعیت های اداری / نظامی و لشکری / کشوری خودشان بود.
از اینرو مهتران گرد آمده در دربار سالار ماردوش نیز همگی به سبب بیمی که برای دور افتادن از امتیازات طبقاتی و کشوری داشتند و همچنان ترس از دست دادن جان خویش آماده بودند که به هر چیزی گواهی دهند تا آسیبی به جان و موقعیت اجتماعیشان وارد نشود. در برابر آن پادشاه (ضحاک) هم موجباتی فراهم می کرد تا این امرا و مهتران تا زمان وفادار ماندن به او زندگی خود را با حفظ سمت و جایگاه خویش به راحتی به پیش ببرند:
چنان بُد که ضحاک را روز و شب به نام فریدون گشادی دو لب
بر آن برز بالا ز بیم نشیب شده ز آفریدون دلش پر نهیب
چنان بُد که یک روز بر تخت عاج نهاده به سر بر ز پیروزه تاج
ز هر کشوری مهتران را بخواست که در پادشاهی کند پشت راست
از آن پس چنین گفت با موبدان که ای پرهنر باگهر بخردان!
مرا در نهانی یکی دشمن ست که بر بخردان این سخن روشن است
به سال اندکی و به دانش بزرگ گوی، بدنژادی، دلیر و سترگ
اگر چه به سال اندک ای راستان درین کار موبد زدش داستان
که دشمن اگر چه بود خوار و خُرد نبایدت او را به پی بر سپرد
ندارم همی دشمن خُرد خوار بترسم همی از بد روزگار
همی زین فزون بایدم لشکری هم از مردم و هم ز دیو و پری
یکی لشگری خواهم انگیختن ابا دیو مردم برآمیختن
بباید بدین بود هم داستان که من ناشکیبم بدین داستان
یکی محضر اکنون بباید نوشت که جز تخم نیکی سپهبد نکشت
نگوید سخن جز همه راستی نخواهد به داد اندرون کاستی
زبیم سپهبد همه راستان برآن کار گشتند همداستان
بر آن محضر اژدها ناگزیر گواهی نوشتند برنا و پیر
همگی حاضران هم خاموش مانده و سر به زیر انداخته بودند و دم نمی زدند و گواهینامه را هم امضا کردند. در چنین حالتی که همه سر به بندگی سپرده اند به ناگاه همه چیز دگرگون می شود. اکنون کسی که تا به امروز شناخته شده و مهم نبود و کسی از بود و نبودش آگاهی نداشت، به پا خاسته بود و دادخواهی می کرد و سر و صدایش نظم ستمگرانه دربار ضحاک را به هم زده بود. ضحاک با خشم دستور داد تا ستمدیده را نزد او ببرند و از او با درشتی سبب دادخواهی و پرخاشگریی اش را پرسید و اینکه اشاره کند که چه کسی به او ستم کرده است؟ ضحاک در اندیشه اینکه با رسیدگی به کار شاکی و یافتن ستمگر و مجازات او، بتواند گواهی دهنده دیگر برای دادگری خود پیدا کند که حاضر به امضای طومارش شود:
هم آنگه یکایک ز درگاه شاه برآمد خروشیدن دادخواه
ستم دیده را پیش او خواندند بر نامدارانش بنشاندند
بدو گفت مهتر بروی دژم که بر گوی تا از که دیدی ستم؟
ضحاک ستمگر اسطوره ای از ستم دیده می خواهد که به او بگوید از چه کسی ستم دیده است؟ گویی که خودش نیز گواهینامه امضا شده بیگناه بودنش را باور کرده باشد.
خروشنده اما نخست خشم خود را بروز می دهد و دست بر سر خود می کوبد و سپس خود را معرفی می کند و سپس از سبب خروشندگی خویش سخن می گوید:
خروشید و زد دست بر سر ز شاه که شاها منم کاوهٔ دادخواه
کاوه سپس در دنباله دادخواهی موقعیت شخص خسران دیده را که خودش باشد، مشخص می کند و پس از آن متهم (مجرم) را با نام معرفی کرده و در پایان مورد دادخواست را عنوان می نماید:
یکی بی زیان مرد آهنگرم ز شاه آتش آید همی بر سرم
دو بیتی طوفانی که به یکباره بازیگر دیگری را که تا کنون هیچ گفتگویی در مورد او نبود و کسی از او هیچ نشانی نداشت و در هیچ محاسبه ای گنجانیده نشده بود را در صحنه شاهنامه معرفی می کند. چند سطر پائین تر دوباره به آن خواهم پرداخت. اینجا تنها خواستم توجه ویژه خواننده را به این دو بیت بالا جلب نمایم و این که سخنگوی توس چگونه زیبا و کوتاه تنها در دو بیت یک داد خواست کامل و شناساندن دادخواه را برای ما بنمایش می گذارد.
دادستان کاوه،
دادگاه/هیئت منصفه درباریان و خود شاه
و متهم شاه ضحاک.
کاوه سپس ادامه می دهد:
تو شاهی و گر اژدها پیکری بباید بدین داستان داوری
که گر هفت کشور به شاهی تراست چرا رنج و سختی همه بهر ماست؟
شماریت با من بباید گرفت بدان تا جهان ماند اندر شگفت
مگر کز شمار تو آید پدید به نوبت ز گیتی به من چون رسید
که مارانت را مغز فرزند من همی داد باید ز هر انجمن
ابیات بالا نیازی به تفسیر و تعبیر ندارند زیرا که استاد توس آنها را بسیار کوتاه، روان و زیبا و با وجود کوتاه بودنشان بسیار قابل درک سروده است. درک نکردن و نفهمیدن آنها مشکل تر است تا درک کردن و فهمیدنشان.
ضحاک مات می شود. چنان مبهوت که فرزند کاوه را به او باز می گردانند:
سپهبد به گفتار او بنگرید شگفت آمدش کان سخنها شنید
بدو باز دادند فرزند او به خوبی بجستند پیوند او
بفرمود پس کاوه را پادشا که باشد برآن محضر اندر گوا
چو بر خواند کاوه همه محضرش سبک سوی پیران آن کشورش
خروشید کای پای مردان دیو بریده دل از ترس گیهان خدیو
همه سوی دوزخ نهادید روی؟ سپردید دلها به گفتار اوی؟
تنها بایستی فضا و جو حاکم بر این بارگاه را پیش خود تصور کرد. ستمگری که شرحش به اندازه کافی در شاهنامه آمده و پلیدی هایش بازگو شده به همراه راستانی ( ! ! ! ) که ازامرا و مهتران هستند و در دربار به ردیف شده و آماده امضا کردن این گواهی نامه هستند و یا احیانا بعضا امضا کرده اند.
کسانی که به طبقه سرداران و فرمانداران و مالکین بزرگ تعلق دارند و مردم را رعایایی بیش نمی دانند. حال همینها به یکباره از سوی یکی از همین رعایا ، به بدکاری و همراهی و هم گامی با دیو متهم می شوند.
باز گردم به دو بیتی که پیشتر به آن اشاره کردم و در این دو بیت خصوصیات، نام و خواسته های شخصی مطرح می گردد. ولی آیا این تنها یک یک فرد است؟ یا مراد از به میان صحنه آوردن این پرسوناژ چیز دیگری است؟ پاسخ به این پرسش را به سطور بعدی موکول می کنم و نخست به واژه پرسوناژ می پردازم که پیشتر مطرحش کردم.
بنا به تعریف پرسوناژ - ویکیواژه که با اتکا به فرهنگ معین نوشته شده ، برای پرسوناژ دو تعریف درنظر گرفته شده است.
۱. شخص مشهور، شخص مهم.
۲. شخص بازی، کسی که در حوادث و موضوع نمایشنامه یا داستان باشد.
کاوه تا پیش از این پنجاه و سه بیت شخصی شهیر و نامی و مهم به معنای فراگیر و حتی غیرفراگیر آن نبود. واضح تر بگویم، کاوه اصلا وجود نداشت و مطرح نبود. از این پس می باشد که کاوه با حضور به موقع ۵۳ بیتی خویش بر فراز فرهنگ و اسطوره های ایرانی می درخشد و پرتو می افکند و به وزنه ای کاملا ویژه مبدل می شود.
از این پس کاوه یا مستقیم به صورت کنشگر کاملا برجسته مانند نقش و حضور او در این بخش از شاهنامه و یا غیر مستقیم در گوشه هایی از داستانهای دیگر شاهنامه حضوری چشمگیر دارد، حتی اگر این حضور به گونه اشاره ای به درفش کاویانی که تنها درفش نیست بلکه سمبل پیمان حاکمان با مردم است، باشد.
باری کاوه پس از خواندن متن گواهی نامه، نخست رو به بزرگان کشور کرده و با آنها پرخاش کرد و سپس گواهی نامه ای را که دیگران امضا کرده بودند پاره کرده و بسیار بی پرده و بی باک در حالیکه می لرزید پاسخ می دهد که از هیچ چیز هم نمی ترسد:
نباشم بدین محضر اندر گوا نه هرگز براندیشم از پادشا
خروشید و برجست لرزان ز جای بدرید و بسپرد محضر به پای
او سپس فرزندش را با خود برداشته و از دربار شاه ستمگر و محضر مجیزگویانش بیرون می رود.
می خواهم در اینجا بگونه کوتاه به چیزی نیز اشاره کنم. در میان مردم بیتی به مضمون زیر از زبان کاوه معمول و متداول است. بیتی که در خود شاهنامه وجود خارجی ندارد:
مرا بود هژده پسر در جهان کز ایشان یکی مانده است در میان
در شاهنامه سایت گنجور که برگرفته از چاپ مسکو است، چیزی در مورد هژده پسر داشتن کاوه در جهان که از ایشان یک مانده است در میان نوشته نشده و این امر بسیار هم جالب است. زیرا اگر این هژده پسر واقعا در اسطوره وجود می داشتند، بدین معنی می بود که کاوه کشته شدن هفده پسر خود و خوراک اژدها ساختن آنها را از سوی گماشتگان ضحاک برتابیده بود که این لطمه بزرگی به شخصیت اسطوره ای کاوه می زد.
باری، کاوه که کار خود را در دربار ضحاک به پایان رسانیده و حرف خود را زده بود، فرزندش را در پیش خود رانده و با فریاد کشیدن، بیدادها و کژی های افراسیاب را برشمرده و به پیش می رفت که اینها که نشانگر نترسی او بودند. او یک راست از کاخ به سوی کوی یا کوچه، جایی که مردمان بودند، رفت و نشان داد که محضر اصلی خیابان است و نه بارگاه ضحاک:
گرانمایه فرزند او پیش اوی ز ایوان برون شد خروشان به کوی
در اینجا سخن شادروان دکتر محمد مصدق به خاطرم آمد که با دیدن مجلس فرمایشی به میدان بهارستان رفت و گفت هر جا که مردم هستند، آنجا مجلس است. دکتر مصدق نیز آگاهانه یا ناخودآگاه همان برهانی را به کار گرفت که کاوه هزاران سال پیشتر از او به کار برده بود. روی به مردم نهادن و مردم محوری و این خود نشان دیگری از تاثیر وجود کاوه بر فرهنگ ایرانی در گذر زمان است.
باری، همانطور که در دستگاه و بارگاه سران و رهبران خودکامه پیوسته معمول بوده و هنوز هم هست، همواره مجیز گویانی در دربارشان حضور داشتند.
وجود و هستی فیزیکی و اجتماعی این مجیزگویان به موجودیت خودکامه وابسته است از اینرو ذره ای از مجیز گویی دریغ نمی کنند. دراینجا نیز چاپلوسان دربار ضحاک که از طبقه مهان بودند باز هم دست از مجیزگویی برنداشته و از این موقعیت بدست آمده برای گفتمان با ضحاک هیچ استفاده ای نکردند و این فرصت را برای اندرز دهی به ضحاک غنیمت نشمردند. آنها نه تنها چنین نکردند، بلکه حتی به ظاهر خشمگین شده از آنچه که رفت به ضحاک و دادگری اش آفرین هم گفتند و به او امید پیروزی هم دادند.
آنها حتی گلایه مندانه از ضحاک می پرسند این کاوه یاوه گو کیست که سند گواهی بی گناهی و پاکی ترا که به امضا ما نیز رسیده، پاره کرده و بی آنکه به تو اعتنایی کند از این در بیرون می رود؟
مهان شاه را خواندند آفرین که ای نامور شهریار زمین
ز چرخ فلک بر سرت باد سرد نیارد گذشتن به روز نبرد
چرا پیش تو کاوهٔ خام گوی بسان همالان کند سرخ روی؟
همه محضر ما و پیمان تو بدرّد، بپیچد ز فرمان تو؟
ماردوش ستمگر اما به مجیزگویانش این گونه پاسخ می دهد هنگامی که کاوه از میان درگاه به درون دربار آمد و فریاد سرداد، ضحاک در برابر او چنان بیچاره شده بود که گویی میان او و کاوه کوهی از آهن رسته باشد (شاید اشاره به پیشه کاوه که آهنگر بود) و تیغ او بر آن کارگر واقع نمی شده است . از این رو او از آینده هیچ اطمینان و آگاهی ندارد:
کِی نامور پاسخ آورد زود که از من شگفتی بباید شنود
که چون کاوه آمد ز درگه پدید دو گوش من آواز او را شنید
میان من و او ز ایوان دُرُست تو گفتی یکی کوه آهن بِرُست
ندانم چه شاید بُدَن زین سپس؟ که راز سپهری ندانست کس
برای نخستین بار در فرهنگ اساطیری ایرانی مردی از میان مردم عادی بی هیچ بیم و باکی از دربار و از پیش سران بیرون می آید و به سوی مردم می رود و فریاد زنان با آوای بلند اعتراض می کند. آنهایی هم که فریادهای او را شنیدند چون خودشان نیز مورد جور و ستمگری های ضحاک و طبقه حاکمه قرار گرفته بودند، ترس خود را کنار گذاشته و به دور او گرد می آیند. کاوه نیز ردای آهنگری خود را به عنوان نماد بر نیزه می زند و به پیش می افتد:
چو کاوه برون شد ز درگاه شاه برو انجمن گشت بازارگاه
همی بر خروشید و فریاد خواند جهان را سراسر سوی داد خواند
ازآن چرم کاهنگران پشت پای بپوشند هنگام زخم درای
همان کاوه آن بر سر نیزه کرد همانگه ز بازار برخاست گرد
خروشان همی رفت نیزه بدست که ای نامداران یزدان پرست
کسی کاو هوای فریدون کند؟ دل از بند ضحاک بیرون کند؟
بپویید کاین مهتر آهرمنست جهان آفرین را به دل دشمن است
در اینجا باز برای نخستین بار در فرهنگ اسطوره ای ایرانی اتفاقی جالب می افتد. این مردم هستند که مورد پرسش قرار می گیرند و با وجود خطراتی که برایشان داشته انتخاب خود را می کنند. اینجا دیگر سرداری یا امیری یا شاهکی نیست که چیزی بگوید و مردم الزاما یا عادتا بدنبالش راه بیفتند، بلکه مردی از میان مردم با مردم سخن می گوید و رای ایشان را می جوید. کاوه از مردم می پرسد کسی هست که دیگر ستم ضحاک را برنتابد و هوادار فریدون باشد؟ او به پیش می افتد و بناگاه مردمان زیادی به دور او گرد می آیند:
بدان بی بها ناسزاوار پوست پدید آمد آوای دشمن ز دوست
همی رفت پیش اندرون مردگرد جهانی برو انجمن شد نه خرد
و بازهم در همین پنجاه و سه بیت اتفاق شگفت انگیز دیگری می افتد. کاوه خود می دانست که فریدون کجاست. جالب این که ضحاک که سالها به دنبال فریدون بود و کسانی را گمارده بود تا او را بیابند و بکشند تا او از دل نگرانی رها گردد، اینرا نمی دانست.
این را می توان گواه بر این گرفت که فریدون اینجا تنها یک نام و آوازه نداشته بلکه چون خود را برای رویارویی با ضحاک آماده می کرد و برنامه ای داشته بود، کاوه و دیگران از حال و برنامه اش خبر داشتند و بدین سبب رو به سوی او نهادند. وگرنه مردمی که تا آن زمان ستم را برتافته بودند، به یک باره به سوی کسی نمی رفتند که برنامه ریزی نکرده باشد و تنها دری ناگشودنی به آنها نشان دهد و بیشتر به دردسرشان اندازد. شاید در بهترین حالت خود به تنهایی قیام می کردند، ولی می بینیم که این گونه نشد. مردم با شور و های و هوی همراه با کاوه به سوی فریدون به راه افتادند:
بدانست خود کافریدون کجاست سراندر کشید و همی رفت راست
بیامد بدرگاه سالار نو بدیدندش آنجا و برخاست غو
فریدون چون چرم آهنگری کاوه را بر نیزه دید، آنرا به فال نیک گرفت، زیرا آن چرم نمایانگر پشتیبانی مردمی بود و از این رو آن را ارج نهاد. او به چرم ارج نداد بلکه به مردمی ارج نهاد که چرم نمادشان بود. او این تکه چرم را بنام خود کاوه، کاویانی درفش یا درفش کاویانی نامید و آنرا آراست:
چو آن پوست بر نیزه بر دید کِی به نیکی یکی اختر افگند پی
بیاراست آن را به دیبای روم ز گوهر بر و پیکر از زر بوم
بزد بر سر خویش چون گرد ماه یکی فال فرخ پی افکند شاه
فرو هشت ازو سرخ و زرد و بنفش همی خواندش کاویانی درفش
با آمدن کاوه به صحنه تاریخ اسطوره ای شیوه نظام حکومتی دگرگونی های کلی یافت. بناگاه مردم بعنوان موکلان و مدعیان و زمامداران با پاسخگو بودن و متعهد بودن به ایشان و متحد بودن با ایشان مطرح شدند و پیمان میان اینها نمادی با نام درفش کاویانی پیدا کرد که همه می بایست جدیش می گرفتند. البته سرداران و پهلوانان هنوز هم پیشوایان مردمان نواحی گوناگون بودند.
برای نخستین بار فردی از میان مردم ایران و نه از میان قشر سرداران و پهلوانان و بزرگان بپا خاست و اعتراض مدنی کرده و مردمان را بسوی چیزی یا کسی راهنما شد. خیزش او و مردم همراه او بود که ورق را برگرداند و فریدون را در پیشبرد کارهایش کمک کرد. فریدون نیز این را دریافت و نه تنها پس از پیروزی به آن پشت ننمود بلکه برای شاهان پس از خود نیز به یادگارش گذاشت. امیران و سرداران نیز از این پس تنها تماشاچیان دربار شاهان نبودند بلکه اگر می خواستند، می توانستند که بر کارهای شاهان نظارت و انتقاد و حتی ایشان را عزل و پادشاه دیگری که به منشور درفش کاویانی وفادار باشد، انتخاب کنند. این مهم را خاندان سام و بخصوص رستم بی آنکه بزرگنمایی کنند بخوبی انجام می دادند و بدان پایبند بودند.
این موضوع نخستین بار در سال ۱۷۳ پیش از میلاد در تاریخ ایران رخ داد. یعنی سال تاسیس مجلس مهستان (بزرگان) که در آن بزرگان کشور در مورد امور کشوری و لشکری با هم به رایزنی می پرداختند و حتی توان عزل و نصب شاهان را داشتند. پس از ۴۷۰ سال مجلس مهستان با سقوط پادشاهی اشکانی و به روی کار آمدن ساسانیان، منحل شد.
کنون اگر بخواهیم داستان کاوه و تشکیل مجلس پهلوانان در شاهنامه و مجلس مهستان در تاریخ ایران را به سبب شباهتشان با یکدیگر بهم ربط دهیم، پس باید بگوییم که زمان پیدایش داستان کاوه می بایستی زودتر از سال ۱۷۳ پیش از میلاد بوده باشد. اینکه در صورت یکی بودن ایندو دوران کاوه چه اندازه زودتر می توانست بوده باشد را نمی دانم.
جالب و تراژیک اینست که فریدون آخرین بار در زندگیش درفش کاویانی را بر ضد پسرانش سلم و تور به کار برد تا به سبب آن مشروعیت نواده خود منوچهر را نمایان سازد.
کوتاه شده این داستان را و سپس ابیاتی چند از فردوسی را در اینجا می آورم و از آن می گذرم، شاید که در فرصتی دیگر بیشتر به آن بپردازم.
فریدون جهان را به سه بخش تقسیم کرد و هریک را به پسری واگذارد. سلم و تور از این تقسیم کردن ناراضی بودند و چون ایرج که ایران به او واگذار شده بود، به نزد ایشان رفت و در آنجا برادران با او به پرخاش سخن گفتند بخصوص تور. ایرج چون برادران را خشمگین دید به آنها گفت که هیچ سر پادشاهی کردن ندارد و حاضر است که پادشاهیش را به آندو واگذارد:
چو از تور بشنید ایرج سُخُن یکی پاک تر پاسخ افگند بُن
بدو گفت کای مهتر کام جوی اگر کام دل خواهی، آرام جوی
من ایران نخواهم، نه خاور نه چین نه شاهی، نه گسترده روی زمین
بزرگی که فرجام او تیرگی ست بر آن مهتری بر بباید گریست
سپهر بلند ار کشد زین تو سرانجام، خشت است بالین تو
مرا تخت ایران اگر بود زیر کنون گشتم از تاج و از تخت سیر
سپردم شما را کلاه و نگین بدین روی با من مدارید کین
مرا با شما نیست ننگ و نبرد روان را نباید برین رنجه کرد
برادران ولی او را بکشتند و سر برادر خود را بنزد پدرشان فرستادند. با دیدن سوارانی که از دور می آمدند، فریدون گمان برد که پسرش ایرج باز می گردد و چون تابوتی را که سر پسرش در آن بود پیش او نهادند:
بیافتاد ز اسپ آفریدون به خاک سپه سر به سر جامه کردند چاک
سیه شد رخ و دیدگان شد سپید که دیدن دگرگونه بودش امید
در شبستان ایرج کنیزکی بود که ماه آفرید نام داشت و ماه آفرید از ایرج شکم دار (حامله) بود. چون چندی گذشت از ماه آفرید دختری بدنیا آمد به سان ایرج که چون بزرگ شد فریدون او را بهمسری پشنگ درآورد و از ایندو نیز فرزندی پا به جهان گشود که او نیز به سان ایرج بود:
نیا نامزد کرد شویش پشنگ بدو داد و چندی برآمد درنگ
یکی پور زاد آن هنرمند ماه چگونه سزاوار تخت و کلاه
چو از مادر مهربان شد جدا سبک تاختندش به نزد نیا
بدو گفت موبد که ای تاجور یکی شاد کن دل، به ایرج نگر
جهان بخش را لب پر از خنده شد تو گفتی مگر ایرجش زنده شد
نهاد آن گرانمایه را برکنار نیایش همی کرد با کردگار
همی گفت کاین روز فرخنده باد دل بدسگالان ما کنده باد
همان کز جهان آفرین کرد یاد ببخشود و دیده بدو باز داد
فریدون چو روشن جهان را بدید به چهر نوآمد سبک بنگرید
چنین گفت کز پاک مام و پدر یکی شاخ شایسته آمد به بر
می روشن آمد ز پرمایه جام مر آن چهر دارد منوچهر نام
منوچهر چون بزرگ شد به کین خواهی نیای خود ایرج برخاست و به جنگ سلم و تور رفت. اینجا فریدون درفش کاویانی را با سام و قارن کاوگان (پسر کاوه آهنگر) با او همراه می کند. همه این ها هم کنش اسطوره ای دارند و هم حالت نمادین. نمادین برای چه؟ به آن خواهیم رسید:
به پیش اندرون کاویانی درفش به چنگ اندرون تیغهای بنفش
منوچهر با قارن پیلتن برون آمد از بیشهٔ نارون
بیامد به پیش سپه برگذشت بیاراست لشکر برآن پهن دشت
چپ لشکرش را بگرشاسپ داد ابر میمنه سامِ یل با قباد
رده بر کشیده ز هر سو سپاه منوچهر با سرو در قلب گاه
همی تافت چون مه میان گروه نبود ایچ پیدا ز افراز کوه
سپه کُش چو قارن، مبارز چو سام سپه برکشیده حسام از نیام
پس از فریدون هم هر کسی که شاه شد، درفش کاویانی یا بعبارت دیگر چرم آهنگری کاوه را که اینک به گوهرها تزئین شده بود، به عنوان نشان و گواهی پیمان میان حکومت و مردم ارج می نهاد. در مورد کیفیت این پیمان که هزاران سال پیش انجام گرفت و مقایسه آن با موازین امروزی گپی به میان نمی آورم زیرا اینگونه قیاس ها را بدون در نظر گرفتن شرایط زمانی از پایه اشتباه می دانم و بر این باورم که کیفیت آن برای زمان خودش خوب بوده است.
سرچشمه همه این ماجراها و دگرگونی های اجتماعی و بستن پیمان میان مردم و حکومت و نظارت پهلوانان بر نگاهداری این پیمان و پیروز شدن بر رنجها و سختی ها با نماد درفش کاویانی تنها در ۵۳ بیت اتفاق افتادند. و در این ۵۳ بیت بودند که همه سخنها گفته شدند، ارزش ها مشخص شدند و راه ها نمایان گشتند.
این برای شاهان پیشدادی و پس از آنها شاهان کیانی، بسیار مهم بود که در جنگها و نبردهای ملی درفش کاویانی پیش روی سپاه حمل شود.
اگر زمانی درفش کاویانی بدست دشمن می افتاد، جهان بر این پادشاهان تیره و تار می شد. از این رو در حفظ و نگاهداری اش بسیار می کوشیدند و حتی جان نیز می دادند .
زمانی ارجاسپ پادشاه تورانیان به اندیشه حمله به ایران افتاد و سیصد هزار سوار را به سوی ایران روان کرد. گشتاسپ پادشاه وقت ایران چون این خبر را شنید از موبدی که وزیر او نیز بود و توان پیشگوئی کردن را داشت، پرسید که در این جنگی که در پیش روی ماست، سرانجام جنگ چه خواهد شد و در این جنگ چه کسانی جان خواهند باخت؟ جاماسپ را این پرسش خوش نیامد زیرا اگر به نیروی پیشگویی خود مراجعه می کرد، می توانست چیزهایی را از پیش ببیند که تغییرشان نمی توانست بدهد ولی ممکن بود به او آزار روحی برسانند. او پس از اینکه از گشتاسپ پیمان می گیرد که با شنیدن وقایع آینده، دست به جور و بیداد نزند، آینده را برای او پیش می گوید:
بشد شهریار از میان سپاه فرود آمد از باره بر شد به گاه
بخواند او گرانمایه جاماسپ را کجا رهنمون بود گشتاسپ را
سر موبدان بود و شاه ردان چراغ بزرگان و اسپهبدان
چنان پاک تن بود و تابنده جان که بودی بر او آشکارا نهان
ستارهشناس و گرانمایه بود ابا او به دانش کرا پایه بود؟
بپرسید ازو شاه و گفتا خدای ترا دین به داد و پاکیزه رای
چو تو نیست اندر جهان هیچ کس جهاندار دانش ترا داد و بس
ببایدت کردن ز اختر شمار بگویی همی مر مرا روی کار
که چون باشد آغاز و فرجام جنگ؟ کرا بیشتر باشد اینجا درنگ؟
نیامد خوش آن پیر جاماسپ را به روی دژم گفت گشتاسپ را
که می خواستم کایزد دادگر ندادی مرا این خرد، وین هنر
مرا گر نبودی خرد، شهریار نکردی زمن بودنی خواستار
مگر با من از داد پیمان کند که نه بد کند خود، نه فرمان کند
جاماسپ پس از پیمان گرفتن از گشتاسپ به نامبردن یکایک کسانی که برای ایران به جنگ می روند، می پردازد و اینکه چگونه در جنگ برای دفاع از ایران در برابر دشمن خارجی جان خواهند باخت.
جاماسپ به گشتاسپ می گوید که نخست دلاوری بنام اردشیر به میدان می رود و بسیاری از سواران چینی را بر زمین می اندازد و خود نیز سر انجام کشته می شود.
پس از او شیداسپ پسر گشتاسپ به میدان می رود و او نیز با وجود دلاوریهایی که می کند و سواران زیادی که می کشد، سرانجام به خاک می افتد.
یکی دیگر از دلیرانی که جان خواهد باخت، گرامی یا گرامیک پسر خود جاماسپ خواهد بود. در پیشگویی نحوه مرگ او به درفش کاویانی نیز اشاره و از فریدون پیشدادی نام برده شده است. این می رساند که درفش کاویانی که همانا نماد پیمان میان حکومت و مردم بود در نزد موبدان نیز گرامی می داشته شده و حتی پسر موبد بزرگ در میدان جنگ برای از زمین برداشتن و برافراخته نگاه داشتنش جان می بازد. این نشان می دهد که ارزش درفش کاویانی در میان سپاه و میان موبدان تا به چه اندازه بوده است:
نخستین کس نام دار اردشیر پس شهریار آن نبرده دلیر
به پیش افگند اسپِ تازان خویش به خاک افگند هر ک آیدش پیش
پیاده کند ترک چندان سوار کز اختر نباشد مر آن را شمار
ولیکن سرانجام کشته شود نکونامش اندر نوشته شود
دریغ آنچنان مرد نام آورا ابا راد مردان همه سرورا
پس آزاده شیدسپ فرزند شاه چو رستم درآید به روی سپاه
پس آنگاه مر تیغ را برکِشد بتازد بسی اسپ و دشمن کُشد
بسی نامداران و گردان چین که آن شیر مرد افگند بر زمین
سرانجام بختش کند خاکسار برهنه کند آن سر تاجدار
بیاید پس آنگاه فرزند من ببسته میان را جگر بند من
ابر کین شیدسپ فرزند شاه به میدان کند تیز اسپ سیاه
بسی رنج بیند به رزم اندرون شه خسروان را بگویم که چون
درفش فروزندهٔ کاویان بیفگنده باشند ایرانیان
گرامی بگیرد به دندان درفش به دندان بدارد درفش بنفش
به یک دست شمشیر و دیگر کلاه به دندان درفشِ فریدونِ شاه
برین سان همیافگند دشمنان همی برکند جان آهرمنان
سرانجام در جنگ کشته شود نکو نامش اندر نوشته شود
گرامی یا گرامیک فرزند خود جاماسپ که همانطور که پدرش پیشگوئی کرده بود درفش کیانی را که بر خاک افتاده بود از زمین برداشته و نجات می دهد ولی خود در حالیکه درفش فریدون شاه (درفش کاویانی) را به دندان گرفته بود و آنرا حمل می کرد، کشته می شود. جاماسپ به گونه ای کاملا نمادین می گوید که گرامیک در یک دست شمشیر خواهد داشت و در دست دیگر کلاه و درفش کاویان را هم به دندان گرفته و جنگ خواهد کرد و دشمنان را خواهد کشت تا نشان دهد که آتشکده و نیایشگاه نیز پیمان میان شاه و مردم را پاس داشته و از آن دفاع می کند.
فردوسی کشته شدن گرامیک را برای ما چنین باز می گوید که پسر جاماسپ در پیش روی سواران تورانی به میدان می آید و مبارز می طلبد. گرامیک به میدان می رود:
بیامد سر سروران سپاه پسر تهم جاماسپ دستور شاه
نبرده سواری گرامیش نام به مانندهٔ پور دستان سام
یکی چرمهای برنشسته سمند یکی گام زن بارهٔ بی گزند
چمانندهٔ چرمهٔ نونده جوان یکی کوه پاره ست گوی روان
به پیش صف چینیان ایستاد خداوند بهزاد را کرد یاد
کدامست گفت از شما شیردل که آید سوی نیزهٔ جان گسل؟
کجا باشد آن جادوی خویش کام؟ کجا خواست نام و هزارانش نام
برفت آن زمان پیش او نامخواست تو گفتی که همچو ستونست راست
بگشتند هر دو سوار هژیر به گرز و به نیزه به شمشیر و تیر
گرامی گوی بود با زور شیر نتابید با او سوار دلیر
گرفت از گرامی نبرده گریغ گرامی کفش بود برنده تیغ
گرامی خرامید با خشم تیز دل از کینهٔ کشتگان پر ستیز
میان صف دشمن اندر فتاد پس از دامن کوه برخاست باد
سپاه از دو رو بر هم آویختند و گرد از دو لشکر برانگیختند
بدان شورش اندر میان سپاه ازآن زخم گُردان و گَرد سیاه
بیفتاد از دست ایرانیان درفش فروزندهٔ کاویان
گرامی بدید آن درفشِ چو نیل که افگنده بودند از پشت پیل
فرود آمد و بر گرفت آن ز خاک بیفشاند از خاک و بسترد پاک
چو او را بدیدند گردان چین که آن نیزهٔ نامدار گزین
ازآن خاک برداشت ، بسترد و برد به گردش گرفتند مردان گُرد
ز هر سو به گِردش همی تاختند به شمشیر دستش بینداختند
درفش فریدون به دندان گرفت همی زد به یک دست گرز ای شگفت
سرانجامِ کارش بکشتند زار برآن گرم خاکش فگندند خوار
دریغ آن نبرده سوار هژیر که بازش ندید آن خردمند پیر
پس از او فرزند زریر و پس از او خود زریر نیز در این جنگ کشته می شوند. پس از این شکست اسفندیار را به جنگ با تورانیان روان کردند و او رفت و تورانیان را شکست داد.
باز گردیم به داستان کاوه.
از آن پس هر آنکس که بگرفت گاه به شاهی بسر برنهادی کلاه
برآن بی بها چرم آهنگران برآویختی نو به نو گوهران
ز دیبای پرمایه و پرنیان برآن گونه شد اختر کاویان
که اندر شب تیره خورشید بود جهان را ازو دل پرامید بود
بگشت اندرین نیز چندی جهان همی بودنی داشت اندر نهان
فریدون چو گیتی برآن گونه دید جهان پیش ضحاک وارونه دید
از این پس در شاهنامه دیگر اشاره ای به کاوه نمی شود، به جز چند بار که در رابطه با کارن (قارن کاوگان) و گودرز که فرزندان کاوه هستند و نسبتشان با کاوه یادآوری می گردد، جای دیگری یاد نمی گردد.
اما از درفش کاویانی بارها در شاهنامه به مناسبت های گوناگون یاد شده و بدین گونه خاطره اش را در یادهای ما زنده نگه داشته است.
حتی هنگامیکه فریدون گرزی را طراحی کرده و می خواهد به آهنگران بدهد تا برایش بسازند تا با آن بر سر ضحاک بزند، باز نامی از کاوه آهنگر برده نمی شود و این مهم به او سپرده نمی شود، با آنکه کاوه آهنگر اینک نامی آشناست و همه میشناسندش و طبیعی بنظر می رسید اگر فریدون گرز معروف خود را هم بوسیله کاوه آهنگر می ساخت. اما کاوه آهنگری معمولی بود و استاد آهنگری نبود. فریدون برای ساختن گرزه گاو سر از برادرانش کیانوش و پرمایه درخواست می کند تا آهنگران استاد (داننده آهنگر) را بنزدش بیاورند:
بیارید داننده آهنگران یکی گرز فرمود باید گران
چو بگشاد لب هر دو بشتافتند به بازار آهنگران تاختند
هر آنکس کزان پیشه بد نام جوی به سوی فریدون نهادند روی
جهانجوی پرگار بگرفت زود وزان گرز پیکر بدیشان نمود
نگاری نگارید بر خاک پیش همیدون بسان سر گاومیش
بر آن دست بردند آهنگران چو شد ساخته کار گرز گران
به پیش جهانجوی بردند گرز فروزان به کردار خورشید برز
پسند آمدش کار پولادگر ببخشیدشان جامه و سیم و زر
بسی کردشان نیز فرخ امید بسی دادشان مهتری را نوید
که گر اژدها را کنم زیر خاک بشویم شما را سر از گرد پاک
پس کاوه، آهنگری کاملا معمولی است که در یک برهه مشخص، در جایی مشخص، در شرایطی مشخص وظیفه ای مشخص را بعهده می گیرد، به خوبی نیز به انجامش رسانده و سپس از صفحات شاهنامه ناپدید می شود اما از کردارش و از درفش کاویانش تا به امروز سخن گفته می شود.
درفش کاویانی هم قلب سپاهیان را محکم می کرد و هم به پادشاهان رسمیت می بخشید. موبدان نیز که از پیمان میان ملت و حکومت آگاه بودند، این نماد یگانگی را ارج می نهادند و از آن دفاع می کردند. نمونه های گوناگونی از این مدعی در شاهنامه وجود دارند. اینک با چندی از آنان می پردازم.
پس از فریدون، منوچهر یک هفته به سوگ می نشیدند و پس از آن بر تخت می نشیند و خود را خداوند تاج و زرینه کفش و فرازنده کاویانی درفش (ادامه دهنده پیمان میان مردم و حکومت) می خواند:
منم گفت بر تخت گردان سپهر همم خشم و جنگ است و هم داد و مهر
زمین بنده و چرخ یار من است سر تاجداران شکار من است
همم دین و هم فرهٔ ایزدیست همم بخت نیکی و هم بخردیست
شب تار جویندهٔ کین منم همان آتش تیز برزین منم
خداوند شمشیر و زرّینه کفش فرازندهٔ کاویانی درفش
زمانیکه پهلوانان ایران تصمیم می گیرند که پادشاهی را از سلسله پیشدادیان به خاندان کیانی دهند، نخستین شاه کیانی کیقباد بود که یک روز پس از تاج بر سر نهادن و بر تخت نشستن اینگونه به جنگ با تورانیان رفت:
به شاهی نشست از برش کیقباد همان تاج گوهر به سر برنهاد
همه نامداران شدند انجمن چو دستان و چون قارن رزمزن
چو کشواد و خراد و برزین گو فشاندند گوهر بران تاج نو
قباد از بزرگان سخن بشنوید پس افراسیاب و سپه را بدید
دگر روز برداشت لشکر ز جای خروشیدن آمد ز پردهسرای
بپوشید رستم سلیح نبرد چو پیل ژیان شد که برخاست گرد
رده بر کشیدند ایرانیان ببستند خون ریختن را میان
به یک دست مهراب کابل خدای دگر دست گژدهم جنگی به پای
به قلب اندرون قارن رزمزن ابا گرد کشواد لشگر شکن
پس پشتشان زال با کیقباد به یک دست آتش به یک دست باد
به پیش اندرون کاویانی درفش جهان زو شده سرخ و زرد و بنفش
کاویانی درفش جلوی لشکر قرار داشت و پشت سر درفش کاویانی شاه جلودار سپاه بود.
زمانی که کیکاووس فرزندش سیاوش را با رستم بر لب رود آمودریا به جنگ تورانیان می فرستد، درفش کاویانی را هم بهمراه او می کند:
ز تیغ دلیران هوا شد بنفش برفتند با کاویانی درفش
برآمد خروش سپاه از دو روی جهان شد پر از مردم جنگجوی
پس از مرگ سیاوش، هنگامیکه کیخسرو در ایران بر تخت می نشیند، سپاهی را به سرفرماندهی طوس نوذر به کینه خواهی به جنگ با افراسیاب می فرستد. در این لشکر کشی بارها از طوس زرینه کفش و نگهدار کاویانی درفش نام برده می شود:
که او بود با کوس و زرینه کفش هم او داشتی کاویانی درفش
یا در جای دیگر طوس می گوید که با درفش کاویانی به پیش می روم تا روی دشمنان از ترس کبود شود:
همان من کشم کاویانی درفش رخ لعل دشمن کنم چون بنفش
یا
بشد طوس با کاویانی درفش به
پا اندرون کرده زرینه کفش
یا
همان طوس با کاویانی درفش همی رفت با کوس و زرینه کفش
در این نبرد نام درفش کاویان یا درفش کیانی یا کاویانی درفش بارها برده شده و نماد سرفرماندهی طوس بود. زمانیکه طوس اشتباهی مرتکب می شود کیخسرو برای او پیامی می فرستد که دیگر سرفرمانده لشکریان ایران نیستی و درفش کاویانی را به عموی من فریبرز بده که زین پس او پهلوان لشکر است. درفش کاویانی در اینجا نماد ستون و پشت لشکر و نیز فرمان شاه بود که سپاه در پی او می رفت.
در نبرد سواران چینی با سپاهیان ایران باز هم درفش کاویان را در میدان می بینیم. سپاهیان ایران در نبرد با سواران خاقان به دردسر بزرگی افتاده اند. خاقان جادوگری را به سر کوه فرستاد تا زمستان و برف و سرما را بر ایرانیان بفرستد. ایرانیان بکلی نومید شدند و یکی از سرداران ایرانی بنام گودرز که از نوادگان کاوه آهنگر است به طوس پیشنهاد می کند، اکنون که دیگر همه چیز از دست رفته بر اسپان خود سوار شویم و بدشمن بتازیم تا یا مردانه بکشیم و یا مردانه کشته شویم. طوس در پاسخ می گوید تو درفش کاویانی را که همیشه در جلوی سپاه است برای حفظ آن به قلب سپاه ببر و تیغ بر کف از آن دفاع کن. من سرداران و سپاهیان دیگر را برای حفاظت بیشتر در چهار سمت آن می گذارم سپس خود به دشمن یورش میبرم. من اینجا را ترک نمیکنم. یا پیروز می شوم و یا چون زرسپ پسر خودم در اینجا خاک شد، خاک می شوم. اگر شکست خوردم، تو درفش را بردار به سوی ایران و شاه ایران برو:
همه دشت کشته ز ایرانیان تن بیسران و سر بیتنان
چنین گفت گودرز آنگه به طوس که نه پیل ماند و نه آوای کوس
همه یکسره تیغها برکشیم برآریم جوش، ار کشند، ار کشیم
همانا که ما را سر آمد زمان نه روز نبردست و تیر و کمان
بدو گفت طوس ای جهاندیده مرد هوا گشت پاک و بشد باد سرد
چرا سر همی داد باید بباد؟ چو فریاد رس فره و زور داد
مکن پیشدستی تو در جنگ ما کنند این دلیران خود آهنگ ما
بپیش زمانه پذیره مشو بنزدیک بدخواه خیره مشو
تو در قلب با کاویانی درفش همی دار در چنگ تیغ بنفش
سوی میمنه گیو و بیژن بهم نگهبانش بر میسره گستهم
چو رهام و شیدوش بر پیش صف گرازه بکین برلب آورده کف
شوم برکشم گرز کین از میان کنم تن فدا پیش ایرانیان
ازین رزمگه برنگردانم اسپ مگر خاک جایم بود چون زرسپ
اگر من شوم کشته زین رزمگاه تو برکش سوی شاه ایران سپاه
در بخش دیگری از شاهنامه هنگامیکه گشتاسپ همراه با قیصر روم به ایران لشکر کشیده بود، پدرش لهراسپ که حدس می زد هراینه دلاور لشکریان روم پسر تاج خواهش گشتاسپ می باشد، پسر دیگرش زریر را به مقابله فرستاد و تاج و درفش کاویانی را هم بهمراه او فرستاد تا به گشتاسپ دهد که دست از جنگ با ایرانیان بکشد:
پر اندیشه بنشست لهراسپ دیر بفرمود تا پیش او شد زریر
بدو گفت کاین جز برادرت نیست بدین چاره بشتاب وایدر مهایست
درنگ آوری، کار گردد تباه میاسا و اسپ درنگی مخواه
ببر تخت و بالا و زرینه کفش همان تاج با کاویانی درفش
من این پادشاهی مر او را دهم برین بر سرش بر سپاسی نهم
در اینجا کاملا واضح و روشن نشان داده می شود که نماد سلطنت تاج با کاویانی درفش است و چه بسا تاج بدون درفش کاویانی در نزد مردم و نیز طبقه پهلوانان صلاحیت نمیابد.
جالب اینجاست که موضوعیت درفش کاویانی با برافتادن پادشاهی کیانی هم پایان نمیابد بلکه ما آنرا در شاهنامه و در دوران شاپور ذوالاکتاف، خسرو انوشیروان، هرمزد و شیرویه هم می بینیم که هم نماد پادشاهی و از آن مهمتر نماد استقلال کشور ایران است که شاه بدون آن مرجعیت نمیابد.
بسیار نکته های جالب دیگری نیز در داستان ضحاک و فریدون وجود دارند. در داستان های اسطوره ای شاهنامه می بینیم که نسب به تنهایی نمی تواند سبب خوب بودن و یا بد بودن کسی باشد.
مرداس پدر ضحاک مردی درستکار بود و فردوسی از او به خوبی یاد کرده است. از پادشاه کم خردی چون کیکاووس که فردوسی او را شاه دیوانه می خواند، پسری فرزانه مانند سیاوش پدید می آید.
افراسیاب و برادرش اغریرث که فردوسی از او با نام اغریرث پرهنر نام می برد، هر دو تورانی و از یک پدر و مادر هستند و دو شخصیت کاملا متضاد به هم را نشان می دهند و فردوسی از این دو شخصیت متضاد به صراحت نام می برد. یکی را ستوده و دیگری را نکوهش می کند. نژاد و نسب مانع از آن نگشته که یکی ستمگر و دیگری پرهنر شود.
سلم و تور فرزندان فریدون، اشخاص نادرست و ناپاکی بودند که از آز و حسادت ایشان بلا خاسته و نسل ها سبب دشمنی وکین خواهی میان اقوام شدند و فردوسی آنها را نکوهیده است. تقریبا همه کسانی که در داستان رستم و اسفندیار به بخشی که در آن رستم تهمتن، جهان پهلوان گزیده فردوسی اصل و نسب خود را می شمارد و می گوید از طرف مادر پنج نسل پیش از او نسبش به ضحاک می رسد، تقریبا همه یا شگفت زده می شوند و یا بدنبال توجیه و تفسیر این گفته بر می آیند. در صورتیکه برای فردوسی این امر کاملا حل شده بود. این یک موضوع بسیار مهم است.
اندکی پس از فرزندان فریدون طبقه پهلوانان در ایران به وجود می آیند که هم پهلوانند و نگاهبان مرز و بوم و هم مراقبند تا اعمال شاهان مایه رنجش و دردسر برای مردم نشود و از این رو در مواقعی شاهان را اندرز می دهند. یا حتی در مواردی که ضرورت افتد خاندان شاهی را تغییر می دهند. چنانچه پس از نوذر تاج را به توس فرزند او ندادند و توس نیز هیچگاه از این امر شاکی نشد. توس خود پهلوان بزرگی بود و بعدها در خدمت دیگر شاهان که از سلسله کیانی بودند در آمد و چندین بار نیز سپهسالار ایران شد.
اما طبقه پهلوانان ایران نیز هیچ گاه بطور کامل مانع از تاج بر سر نهادن پادشاهان بی رحم، خود خواه و سبک مغزی مانند کیکاووس و گشتاسپ نیز نشد. گاهی خود ایشان در اعمال سفاکانه با پادشاه همکاری هم می کردند مانند گیو که به دستور کیکاووس یک هفته به کشتار اهالی پیر و جوان مردم مازندران و سوزاندن خانه های ایشان و غارت اموالشان دست زد.
سرانجام هم زیاده خواهی، بی درایتی، بیدادگری و زیاده خواهی یا به دیگر سخن دوری جستن از اصل پیمان فریدونی میان مردم و دربار در گاه شاهانی چون گشتاسپ و اسفندیار و بهمن سبب گردید تا هم عصر شاهان کیانی به پایان برسد و هم عصر پهلوانان.
پایان
پ. ن.: با سپاس فراوان از بزرگواران آقای فرید مرادی و آقای سیروس حامی برای تصحیح معرفی اشتباه من از سایت گنجورشاهنامه.





1 comment:
با سپاس از آقایان فرید مرادی و سیروس حامی برای تصحیح تعریف من از سایت گنجور
Post a Comment