جستجوگر در این تارنما

Wednesday, 23 August 2023

نگرشی دیگر به شخصیت پیران در شاهنامه – بخش نهم

 

گذراندن سپاه از گنگ دژ جائیکه پیران نزد سیاوش بود و فرمان را دریافت کرده بود از راه کوههای هیمالیا در امتداد رود سند برای رسیدن به مکران کار آسانی نیست حتی می توان گفت که غیر ممکن است. برای پیران بهتر همان می بود که به طرف دریای چین (رودخانه کاشغر) برود و از آنجا از کوههای پامیر گذشته و از راه  تنگه خیبر  که از آن پیوسته در طول تاریخ برای گذر به سوی رود سند و سرزمین هند استفاده می شد، بگذرد. در زمان خود فردوسی سلطان محمود غزنوی بارها از راه تنگه خیبر به هند لشکر کشیده بود.

پیش از او و پس از او نیز سرداران نامی بسیاری از این گذرگاه برای رسیدن به هند عبور کردند. بنابراین فرزانه توس از زبان افراسیاب اندرز درستی به پیران داده بود.

 

تنگه خیبر در افغانستان

 گذشتن از راه تنگه خیبر سبب می شد که لشکریان پیران سرزمینهای واگذاشته شده به خاندان سام را دور بزنند و با ایشان درگیری نداشته باشند تا به مکران برسند و این دومین نکته جالب نامه افراسیاب به پیران است.

به یاد آوریم که افراسیاب تنها به این دلیل حضور سیاوش را در توران پذیرفت که پیشگویان گفته بودند کشتن سیاوش تباهی برای او به بار می آورد و اگر هم در توران نمی پذیرفتش در نزد مردم خویش بدنام و بی اعتبار می شد. از اینرو بود که افراسیاب او را پذیرفته بود و در این میان پیران هم زرنگی های خود را می کرد.

اما این معنای آن را نمی داد که افراسیاب سودای جهانگیری و حمله به ایران را از یاد خود برده باشد. همین دستور حمله زیرکانه به ایران دادن یکی از مهمترین دلایل اثبات این موضوع می باشد آنهم در جائی که می داند سیاوش شاهزاده ایرانی نیز حضور دارد.

پس از رفتن پیران از پیش سیاوش چندان زمانی نمی گذر که به دستور افراسیاب پیکی سوار بر شتری تیز رو به سوی سیاوش روان می شود. این پیک شب هنگام به کاخ سیاوش رسید و با خود پیامی از سوی افراسیاب برای او آورده بود.

افراسیاب در این پیام سیاوش را مورد مهر قرار داده و در آن نوشته بود که از رفتن سیاوش شادمان نیست و پیوسته در اندیشه اوست ولی از دیگران پرس و جو کرده و حال سیاوش را پرسیده و چون دانسته سیاوش در جایی که هست آرام و خوش است، او هم آسوده و بی غم شده است. افراسیاب پس از این اشاره ای دیگری نیز کرده و باز هم به سیاوش می گوید اگر آنجا که هستی خوش هستی، همانجا نیز آرام و خوشدل بمان ولی من برایت جای دیگری در توران در نظر گرفته بودم. سیاوش نیز بلافاصله این اشاره را در میابد و همانگونه رفتار می کند و واکنش نشان می دهد که خوشایند افراسیاب است.

تا اینجا بنظر می رسد که افراسیاب نسبت به سیاوش نیت بدی نداشته باشد و همه اینها را هم از روی مهر زده ولی بدبختی اینجاست که افراسیاب چونان کیکاووس انسانی حیله گر و خودپرست است. کم پیش نمی آید که حیله گران و خودپرستان ترسو هم باشند. ببینیم این امر در مورد افراسیاب چگونه است:

هیونی ز نزدیک افراسیاب                  چو آتش بیامد به هنگام خواب

یکی نامه سوی سیاوش به مهر             نوشته به کردار گردان سپهر

که تا تو برفتی نیم شادمان                   از اندیشه بی‌غم نیم یک زمان

ولیکن من اندر خور رای تو               به توران بجستم همی جای تو

گر آنجا که هستی خوش و خرم است      چنان چون بباید دلت بی‌غم است

به شادی بباش و به نیکی بمان              تو شادان، بد اندیش تو با غمان

بدان پادشاهی همی بازگرد                  سر بدسگال اندرآور به گرد

همانطور که در ابیات بالا مشخص کردم، افراسیاب بیشتر دوست داشت که سیاوش که تا کنون در منتهی الیه سرزمین ختن بود به توران بازگردد و در آنجا مکانی را هم برایش در نظر گرفته بود. همین جمله به توران بجستم همی جای تو نشان می دهد که گنگ دژ در سرزمینهای تورانی هم نبوده، شاید به این سبب که افراسیاب نزدیک بودن مکانی سیاوش را به  توران و به ایران نمی پسندیده و صلاح نمیدانسته است؟

این را نیز عنوان کنم که در ابتدا هیچ بنا نبود که در این نبشته به موضوع گنگ دژ و سیاوشگرد که بخش هفتم و نیز مقداری از بخش هشتم را بخود اختصاص دادند، بپردازم ولی چون این موضوع در شاهنامه در بخشی که به پیران هم مربوط می شود عنوان گشته و از دید من موضوع کم اهمیتی نیز نمی باشد، این را به فال نیکو گرفته و اینجا مطرحش می سازم.

ما در ابیات بعدی شاهنامه خواهیم خواند که سیاوش گنج و سپاه و بار و بنه خویش را بر می دارد و به جایی که افراسیاب گفته بود می رود و شهری می سازد که سیاوشگرد نام دارد.

در بسیاری از متون فارسی سیاوشگرد و گنگ دژ یکی شناخته شده اند و مکانهایشان را نیز در گستره جغرافیایی ایران امروزی ذکر کرده اند که با توجه به اشاراتی که فردوسی کرده و دیگر اسناد موجود این نمی تواند درست باشد.

باز گردیم به شاهنامه. سیاوش به جایی که می رسد، باز هم در آنجا شهری می سازد (در تعریف از اندازه بلندی این شهر استاد توس اغراق کرده. شاید بتوان پهنای شهر را تا حدی پذیرفت ولی پذیرش بلندی شهر به اندازه ای که استاد سخن برای ما گفته غیر قابل قبول می باشد. شاید هم فردوسی این مبالغه را انجام داده تا بر بلند بودن ساختمانهای شهر در آن زمان تاکیدی کرده باشد). شهری بسیار بزرگ، زیبا و پرشکوه و کاخی در آن بنا می کند که بر روی دیوارهای آن نگاره های تاج و صحنه های رزم و بزم و شکار و شاهان گذشته و منجمله در یک سو نگاره های کیکاووس با گرزه گاوسر که در پای تختش رستم پهلوان و زال و گودرزنشسته اند و در سوی دیگر و در برابر آنها نگاره های افراسیاب و پیران و گرسیوز کینه خواه که نشسته اند و در میان این دو گروه  نقش های دسته گان نوازندگان و خوانندگان و رقصندگان به چشم می خوردند. صفتی که فردوسی در اینجا برای گرسیوز برگزیده به گونه ای اشاره به ماجراهایی است که پس از آن خواهند آمد. گویی که او می خواهد خوانندگان سروده های خود را آماده کند تا برای سمت گیری جدید داستان سیاوش آماده شوند:

سیاوش سپه برگرفت و برفت               بدان سو که فرمود سالار تفت

صد اشتر ز گنج و درم بار کرد            چهل را همه بار دینار کرد

هزار اشتر بختی سرخ موی                بنه بر نهادند با رنگ و بوی

از ایران و توران گزیده سوار              برفتند شمشیرزن ده هزار

به پیش سپاه اندرون خواسته                عماری و خوبان آراسته

ز یاقوت و ز گوهر شاهوار                 چه از طوق و ز تاج وزگوشوار

چه مشک و چه کافور و عود و عبیر     چه دیبا و چه تختهای حریر

ز مصری و چینی و از پارسی             همی رفت با او شتر بار سی

چو آمد بران شارستان دست آخت          دو فرسنگ بالا و پهناش ساخت

از ایوان و میدان و کاخ بلند                ز پالیز و از گلشن ارجمند

بیاراست شهری بسان بهشت                به هامون گل و سنبل و لاله کشت

بر ایوان نگارید چندی نگار                 ز شاهان وز بزم وز کارزار

نگار سر و تاج و کاووس شاه              نگارید با یاره و گرز و گاه

بر تخت او رستم پیلتن                       همان زال و گودرز و آن انجمن

ز دیگر سو افراسیاب و سپاه                چو پیران و گرسیوز کینه ‌خواه

بهر گوشه ‌ای گنبدی ساخته                 سرش را به ابراندر افراخته

نشسته سراینده رامشگران                   سر اندر ستاره سران سران

سیاووش گردش نهادند نام                   همه شهر زان شارستان شادکام

من اشاره های فردوسی به نگاره های شاه ایران و شاه توران را بر روی دیوارهای ایوان سیاوشگرد بسیار جالب و گویا می بینم. این اشارات پیام های روشنی می فرستند و به ما می گویند که این تفاسیر هستند که معانی را برجسته کرده و بدانها سو و جهت می دهند. این نگاره ها بزودی دو تاثیر گوناگون بر روی دو شخصیت تعیین کننده تورانی می گذارند که سرنوشت سیاوش بدانها بسته است که به آن خواهیم رسید.

استاد توس در اینجا بناگاه از بازگشت پیران برای ما می گوید و اصلا نیز مشخص نمی شود که رفتن پیران به مکران و مازندران از کناره های رود سند موفقیت آمیز بوده است یا نه؟ این موضوع بسیار پراهمیتی است که فرمانده سپاه توران چطور به چنین ماموریتی فرستاده می شود بدون اینکه از ماهیت و چگونگی ماموریت چیز دیگری گفته شود. این فرمانده سپاه توران می بایست به پشت خطوط مرزی ایران رفته و از نواحی که متعلق به ایران بود باژ طلب کند. پیران بعدها به افراسیاب گزارش می دهد که باژ را گرفته و برگشته است. گزارش چگونگی این باژدهی و باژگیری که نشان از موفقیت و پیروزی پیران در این ماموریتش و به دیگر سخن شکست ایرانیان دارد، در شاهنامه داده نمی شود و از سمت ایرانی نیز مخالفتی از سوی پهلوانان و سرداران ایران انجام نمی گیرد.

نپرداختن به این موضوع دو علت می تواند داشته باشد. یکی اینکه استاد توس می خواسته خواننده داستان را بر روی سیاوش و سرنوشت او متمرکز کند و علت دوم که من آنرا محتمل تر می دانم، چالش همیشگی استاد توس یعنی مسئله زمان بوده که او با آن درگیر بوده است. فردوسی داستان سیاوش را در سن شصت و شش سالگی به نظم درآورده و بارها هم از ناتوانی جسمانی و تنگ بودن زمان گلایه کرده است. او در جایی می گوید همه هم سن هایش دیگر نیستند و رفته اند و این اصرار و امید او از برای دیرتر ماندن ز چه رو می باشد گویای اینستکه او عمر بیشتر را برای پایان دادن به کار سترگ خویش می خواسته است. فردوسی کمال گرا که در پایان رزم کاموس می نویسد:

گر از داستان یک سخن کم بدی            روان مرا جای ماتم بدی

نمی توانسته گزارش این ماموریت را آغاز نماید و آنرا ناقص شرح دهد وچنین ماموریتی در سرزمین دشمن نمی تواند ساده بوده باشد. یکی از بزرگترین چالش های فردوسی دست و پنجه نرم کردن با زمان بود و ترس از اینکه کارهایش به پایان نرسند و بسیاری از چیزهای مهمتر ناگفته بمانند. شاید از اینرو بوده که ماجرای ماموریت پیران را که مستقیما با داستان سیاوش در رابطه نبودند، برای ما بازنگفته است.

بهر روی. پیران از ماموریت باز می گردد و مستقیما به سراغ سیاوش می رود و دلشاد از کامیابی های سیاوش چندی هم نزد او می ماند و سپس بسوی افراسیاب به راه می افتد تا گزارش کار خویش و هم خبر از داماد و دختر افراسیاب به او بدهد.

پیران یکی از این دو شخصیتی بود که پیشتر بدانها اشاره کردم  و نگاره های بنایی که سیاوش ساخته بود بر روی او تاثیر گذاشتند. او از آنها برای افراسیاب تعریف کرد و به افراسیاب شادباش گفت که چنین دختر و چنین دامادی دارد. من اینجا تنها بخش کوچکی از این بخش از شاهنامه را که بازگو کننده تعریف پیران در نزد افراسیاب است می آورم زیرا بلافاصله شخصیت دوم وارد صحنه این داستان می شود و در مورد او می خواهم بیشتر ابیات خود شاهنامه را بیاورم.

پیران پس از چند روز دیگر نزد سیاوش و فرنگیس ماندن آهنگ رفتن بسوی ختن و سپس از آنجا به سوی افراسیاب را کرد:

وزان جایگه نزد افراسیاب                  همی رفت برسان کشتی بر آب

بیامد بگفت آن کجا کرده بود                همان باژ کشور که آورده بود

بیاورد پیشش همه سربسر                   بدادش ز کشور سراسر خبر

که از داد شه گشت آباد بوم                 ز دریای چین تا به دریای روم  (؟؟؟)

وزآنجا به کار سیاوش رسید                سراسر همه یاد کرد آنچ دید

ز کار سیاوش بپرسید شاه                   وزان شهر و آن کشور و جایگاه

بدو گفت پیران که خرم بهشت              کسی کاو نبیند به اردیبهشت

سروش آوریدش همانا خبر                  که چونان نگاریدش آن بوم و بر

همانا ندانند ازآن شهر باز                   نه خورشید ازآن مهتر سرافراز

یکی شهر دیدم که اندر زمین               نبیند دگر کس به توران و چین

ز بس باغ و ایوان و آب روان              برآمیخت گفتی خرد با روان

چو کاخ فرنگیس دیدم ز دور               چو گنج گهر بد به میدان سور

بدان زیب و آیین که داماد تست             ز خوبی به کام دل شاد تست

گله کرد باید به گیتی یله                     ترا چون نباشد ز گیتی گله

گر ایدونک آید ز مینو سروش              نباشد بدان فر و اورنگ و هوش

و دیگر دو کشور ز جنگ و ز جوش     برآسود چون مهتر آمد به هوش

بماناد بر ما چنین جاودان                    دل هوشمندان و رای ردان

تعاریفی که پیران از سیاوش و سیاوشگرد و فرنگیس می کند افراسیاب را خوشحال می سازد که روزگار دخترش به خوبی سپری می شود و دیگر این واقعیت که از هنگام بودن سیاوش در توران زمین دیگر جنگ و تنشی میان کشورهای ایران و توران در نگرفته است و همگان آسوده هستند.

بدبختی اینجاست که خودکامگانی چون افراسیاب و کیکاووس به خوش بودن خود و اوضاع هم چندان اعتمادی ندارند و پیوسته برآن می باشند که کنکاش بیشتری کرده و خوشی را هم محک بزنند.

از اینرو افراسیاب پنهانی به برادرش گرسیوز (همان شخصیت دومی که نگاره های روی دیوار را خواهد دید و تعبیر خود را خواهد کرد و پیشتر از آن یاد کرده بودم) ماجرا را می گوید و از او می خواهد که با پیشکش هایی برای سیاوش و فرنگیس به سیاوشگرد رفته و ببیند آیا سیاوش واقعا از در توران زمین بودن خوشست یا هنوز دل در هوای ایران دارد؟

او همچنین به گرسیوز گفت سپس به نزد دخترم فرنگیس برو و فراوان او را آفرین بگوی (سلام زیاد برسان) و هدایایش را به او بده و ببین که آیا او راحت است؟ اگر میزبان آبرو داری کرد، دو هفته آنجا بمان و سپس بازگرد تا آنچه را که دیدی و سنجیدی برای من بگویی:

زگفتار او شاد شد شهریار                   که دخت برومندش آمد به بار

به گرسیوز این داستان برگشاد             سخنهای پیران همه کرد یاد

پس آنگه به گرسیوز آهسته گفت           نهفته همه برگشاد از نهفت

بدو گفت رو تا سیاووش گرد               ببین تا چه جایست بر گرد گرد

سیاوش به توران زمین دل نهاد؟           از ایران نگیرد دگر هیچ یاد؟

مگر کرد پدرود تخت و کلاه                چو گودرز و بهرام و کاووس شاه

بران خرمی بر یکی خارستان              همی بوم و بر سازد و شارستان

فرنگیس را کاخهای بلند                     برآورد و دارد همی ارجمند

چو بینی به خوبی فراوان بگوی            به چشم بزرگی نگه کن به روی

چو نخچیر و می باشد و دشت و کوه      نشینند پیشت ز ایران گروه

بدانگه که یاد من آید به دست                چو خوردی به شادی بباید نشست

یکی هدیه آرای بسیار مر                   ز دینار وز اسب و زرین کمر

همان گوهر و تخت و دیبای چین همان یاره و گرز و تیغ و نگین

ز گستردنیها و از بوی و رنگ             ببین تا ز گنجت چه آید به چنگ

فرنگیس را هدیه بر همچنین                برو با زبانی پر از آفرین

اگر آب دارد ترا میزبان                     برآن شهر خرم دو هفته بمان

آب داشتن به چم آبروداری کردن و احترام گذاشتن است. این واژه هنوز هم در افغانستان به همین گونه و همین معنا به کار گرفته می شود.

فردای آن روز گرسیوز با هزار سوار گزیده شتابان بسوی سیاوشگرد به راه می افتد. سیاوش از آمدن گرسیوز که خبر شنید به پیشوازش شتافت و این دو یکدیگر را در آغوش گرفتند و سیاوش از افراسیاب پرسید و گرسیوز هم هدایایی افراسیاب را به دست او سپرد.

ایندو سپس بهمراه سواران ایرانی و تورانی به کاخ زیبا و پر نقش و نگاری که سیاوش ساخته بود، رفته  و به بزم مشغول بودند که سواری از راه رسید و مژده داد که دختر سپهسالار سپاه توران پسری به نام فرود بدنیا آورده که از چهره چونان سیاوش است.

پیش از سیاوش پیران از بدنیا آمدن فرود خبردار شده بود. پیران که شب هنگام در ختن از این فارغ گشتن دخترش آگاه شد، در همان تاریکی شب به سوی دختر و نوه اش شتافت. این اهمیت جریره و فرود را برای پیران و اندازه مهر او به ایشان را نمایان می سازد که در صفحات بعد با آن کار خواهیم داشت.

 

 

چنانچه پیشتر هم اشاره کردم، به هنگام بودن گرسیوز جد مادری سیاوش در سیاوشگرد، سیاوش به او مهربانی زیاد می کند که شرح آن بسیار مفصل تر و زیبا تر در شاهنامه آمده است.

از آنجا که این نوشته مربوط به پیران است، کوشش می کنم در آن تنها به اندازه ای که نیاز به اشاره باشد، به جزئیات کردارها و گفتارهای دیگران بپردازم.

هنگامی که گرسیوز آهنگ بازگشتن از پیش سیاوش را کرد، سیاوش نامه پر مهری برای افراسیاب نوشت و آنرا بدست گرسیوز داد تا به افراسیاب برساند. در راه گرسیوز با یکی از یارانش در مورد آنچه که در نزد سیاوش دیده بود و آنچه که حس کرده بود به گفتگو نشست و سخنان گرسیوز با همراهش بار بسیار منفی داشتند. 

گرسیوز با ترس از آینده موقعیت خویش و حسادت زیاد نسبت به نبیره خود به درگاه افراسیاب بازگشت و چون افراسیاب را دید، نامه سیاوش را به او داد. افراسیاب نامه را خواند و رخساره اش باز و شاد شد و خندید ولی این چیزی نبود که مورد پسند گرسیوز باشد. او در همان روز و در نزد افراسیاب لب فرو بست و چیزی نگفت ولی کینه اش از سیاوش آرام نگرفت و روز که به پایان داشت نزدیک می شد از نزد افراسیاب رفت. استاد توس خیلی روشن و زیبا و کوتاه بدون پرداختن به پیرایه و در عین حال هم کامل، حالت گرسیوز را برای ما بیان کرده است:

چو نزدیک سالار توران سپاه              رسیدند و هرگونه پرسید شاه

فراوان سخن گفت و نامه بداد              بخواند و بخندید و زو گشت شاد

نگه کرد گرسیوز کینه ‌دار                 بدان تازه رخسارهٔ شهریار

همی رفت یکدل پر از کین و درد         بدانگه که خورشید شد لاژورد

گرسیوز آن شب را بسیار نا آرام خوابید و پگاه نیز با کینه از خواب بیدار شد. تاریکی پگاه که گذشت و روز شد او به کاخ افراسیاب و به درگاه او رفت. افراسیاب چون گرسیوز را بدید با او به خلوت نشست و گرسیوز فرصتی پیدا کرد تا دروغ ها و نیرنگ های خود را به گوش او رسانده و او را از سیاوش به کلی بترساند و از جانب او نگران بکند:

همه شب بپیچید تا روز پاک               چو شب جامهٔ قیرگون کرد چاک

سر مرد کین اندرآمد ز خواب             بیامد به نزدیک افراسیاب

ز بیگانه پردخته کردند جای               نشستند و جستند هرگونه رای

بدو گفت گرسیوز ای شهریار              سیاوش جزان دارد آیین و کار

فرستاده آمد ز کاووس شاه                  نهانی بنزدیک او چند گاه

ز روم و ز چین نیزش آمد پیام            همی یاد کاووس گیرد به جام

برو انجمن شد فراوان سپاه                 بپیچید ازو یک زمان جان شاه

اینجا مقایسه دو نفر با هم پیش می آید. پیران کوشش داشت تا بگونه ای پیوند بوجود آورد و بوجود هم آورد تا آرامش بر امور چیره گیرد و البته این به ضرر خودش هم تمام نمی شد ولی منافع ملی را در نظر می گرفت و در راستای آن منافع شخص خود و خاندان خود را نیز تامین می نمود. او برای رسیدن به آرزوهایش کار هم می کرد. از اینرو هنگامی که ایوان سیاوش را دید از زیبایی آن و از حال داماد و دختر افراسیاب برای افراسیاب نیکو تعریف کرد که راست هم بود.

اینجا به یک چیز دیگر باز می گردم که پیشتر به آن اشاره کرده بودم. سخنان دانایی که ستاره شناس بود و توان پیش بینی کردن داشت و به افراسیاب هشدار داده بود که از تخم سیاوش و دخترش فرزندی بوجود خواهد آمد که کشور توران را خواهد گرفت و افراسیاب از دستش جان بدر نمی برد. هر چند که ادامه داستان همین را نیز می گوید ولی این پرسش مطرح می شود که این پیش گو، چطور نتوانست تبهکاری های گرسیوز برادر افراسیاب و تزویرها و دسایس او را در همین رابطه پیش بینی کند؟ و حتی از این هم مهمتر، چرا پیشگو نتوانست برای افراسیاب سبب حمله نوه اش به توران را پیشگویی کند؟ نوه افراسیاب که فرزند سیاوش و فرنگیس بود، از چه رو می بایست به افراسیاب حمله کند؟ پیشگو در این گونه موارد خاموش بود و هیچ نگفت.

به راستی که او پیشگو نبود بلکه دغل کاری بود که نان را به نرخ روز می خورد و می خواست که چون مورد رایزنی قرار می گیرد، سخنی بگوید که نزد صاحب مقامی خریدار داشته باشد و مقامش حفظ شود. تاریخ از اینگونه پیشگوها فراوان تجربه کرده است و فراوان نیز تجربه خواهد کرد. گناهکار اصلی در این گونه موارد خود دغلکاران و پیشگویان نیستند بلکه کسانی هستند که اینگونه افراد را به درگاه خود راه می دهند.

هر چند که این بخشی از یک داستان اسطوره ای است اما تو آنرا دروغ و فسانه مدان.

گرسیوز با دیدن همان چیزها و وضعیت سیاوش، مقام خود را در نزد افراسیاب رو به کاستی دید و از اینرو در هم پیچید. 

گرسیوز تمام راه را از سیاوشگرد به گنگ در این اندیشه بود که موقعیتش را از دست خواهد داد و از اینرو در نخستین فرصت که برایش میسر گشت با استفاده از خویشاوندی که با افراسیاب داشت، چیزهایی سر هم کرد و دگرگونه نمائی هایی نمود که به سبب آنها افراسیاب شکاک به اندیشه فرو رفت. در پایان نیز برای اینکه هر گونه شبهه ای را هم  برای افراسیاب از میان ببرد، به گذشته های دور یعنی زمانی که نفاق میان ایران و توران ایجاد شد، بازگشت و آنرا هم دگر گونه جلوه داد.

او به افراسیاب گفت که کاری که تور (بنیانگزار خاندان تورانیان) با ایرج (بنیان گزار خاندان پیشدادیان ایران) کرد بی دلیل نبود. دو کشور ایران و توران مانند آب و آتش هستند که قابل امتزاج نمی باشند. تو اکنون می خواهی که از میان خاندان دشمن کسی را بیاوری که با تو همرای باشد؟ با این کارت طوفانی بپا خواهی کرد و من اگر این را بتو که برادرم هستی نگویم و یادآوری نکنم، ستم بر تو روا داشته ام: 

اگر تور را دل نگشتی دژم                 ز گیتی به ایرج نکردی ستم

دو کشور یکی آتش و دیگر آب            به دل یک ز دیگر گرفته شتاب

تو خواهی کشان خیره جفت آوری        همی باد را در نهفت آوری

اگر کردمی بر تو این بد نهان              مرا زشت نامی بدی در جهان

گرسیوز خیلی کوتاه سخن می گوید. افراسیاب ولی در نهان آمادگی شنیدن چنین چیزهایی را داشت زیرا که اودر مورد سیاوش هر کاری که کرده بود یا از روی ترس از دست جان و تاج وتخت بود و یا به اندرز پیران برای گسترش حیطه نفوذ خود بدون دست بردن به جنگ. همه اینها را میتوان در دو واژه خلاصه کرد: ترس و آز.

فردوسی از زبان افراسیاب که با برادرش گرسیوز سخن می گوید دقیقا همین را یکبار دیگر یادآور می شود.

من این را هنر بزرگ فردوسی می دانم که درست همین دو واژه را در مورد دو نفر به کار می گیرد که روشهای گوناگونی اتخاذ می کنند. افراسیاب که از خوابی که دیده بود، ترسیده بود، به اندرز پیران گوش می دهد و از جنگ و ستیز دست بر می دارد و ترس را در کنار آز (از راه سیاوش به بزرگی بیشتر دست یافتن) قرار داده و در مورد سیاوش نیکی می کند (دست کم با وجود تمام شک و شبهه هایی که داشت، به سیاوش نیکی می کند و از شادیش شاد می شود). 

گرسیوز نیز بخاطر ترس از دست دادن موقعیت خویش در دستگاه افراسیاب و آز است که چنان فتنه بر انگیزی می کند که در پی آن دو کشور ایران و توران نسلها درگیر جنگ و جدال شده و افراد زیادی از هر دو طرف کشته می شوند. در این نبردها بزرگان و دلیرانی که نامی بودند چنان خوار بر زمین می افتند و جان می سپارند که دل دشمنانشان نیز بحالشان می سوزد و گریه می کنند.

من گمان می کنم که دانای توس می خواسته در این داستان در کنار بسیاری چیزهای دیگر، به نقش و تاثیرگذاری اندرزگران و ناصحین در راستای تصمیم گیری افراد نیز بطور ضمنی اشاره ای نماید.

با سخنان پیران، افراسیاب به نیکویی کردن به سیاوش و دخترش روی می آورد ولی همین افراسیاب با سخنان گرسیوز راه کاملا متفاوتی در پیش می گیرد.

نبرد همیشگی میان نیکی و بدی که بن مایه اصلی فرهنگ و فلسفه جهان ایرانی است در اینجا نیز خود را نشان می دهد و قربانی های خویش را از داستان طلب می کند.

فردوسی در پایان کار گرسیوز و افراسیاب در رابطه با مرگ سیاوش هر دو آنها را به یک اندازه گناهکار معرفی می کند و به مجازات می رساند که اینها چون پس از مرگ پیران اتفاق می افتند و موضوع این نوشته پیران است به آن نخواهیم پرداخت و در اینجا تنها اشاره کوتاهی به آن کردم.

افراسیاب همیشه آمادگی آنرا داشت که بیم از دست دادن تاج و تخت داشته باشد از اینرو بی درنگ از گفتار برادر خویش اندیشناک شد ولی برای اینکه تصمیم شتابانه ای نگرفته باشد به گرسیوز گفت که سه روز صبر می کنیم و سپس دوباره در اینمورد با هم گفتگو خواهیم کرد:

دل شاه زان کار شد دردمند                پر از غم شد از روزگار گزند

بدو گفت بر من ترا مهر خون             بجنبید و شد مر ترا رهنمون

سه روز اندرین کار رای آوریم           سخنهای بهتر بجای آوریم

چو این رای گردد خرد را درست         بگویم که درآن چه بایدت جست؟

ما خواهیم دید که با گذشت زمان مهری هم از سیاوش بر دل افراسیاب نشسته بود و او اینرا اقرار می کند. اما نیروی دو خصوصیت ترس و آز در نزد او بیشتر از نیروی مهرش به سیاوش بود. باز هم نبرد همیشگی خیر و شر حتی و به ویژه در درون خود انسانها.

در روز چهارم گرسیوز باز به دیدار افراسیاب شتافت و افراسیاب او را پیش خواند و به برادر یادآوری کرد که اگر او سیاوش را پذیرفته بخاطر خوابی که دیده بود و پیش بینی ستاره شناسان بوده است. من به جنگ او نرفتم و او نیز زیانی به ما وارد نکرد.  او را در نزد خویش نگاه داشتم و به او مهربانی کردم و گنج و سپاه خویش را در اختیارش قرار دادم. او هم در برابر مهربانی های من، هیچگاه به من بدی نرساند. با او پیوند خونی برقرار کردم و ایرانی و از کشور دشمن بودن او را فراموش کردم. افراسیاب گفت که من او را بنزد خود خواهم خواست و با او گفتگو خواهم کرد. اگر دیدم و حس کردم که با من سر ناسازگاری دارد برای اینکه سرزنش مهان را نشنوم او را بنزد پدرش خواهم فرستاد تا او هر چه می خواهد با پسرش بکند. 

افراسیاب نه تنها هنوز اصراری برای کشتن سیاوش ندارد، بلکه حتی به گونه ای تاسف می خورد که چرا باید اخبار منفی از سیاوش بشنود:

چهارم چو گرسیوز آمد بدر                کله بر سر و تنگ بسته کمر

سپهدار ترکان ورا پیش خواند             ز کار سیاوش فراوان براند

بدو گفت کای یادگار پشنگ                چه دارم به گیتی جز از تو به چنگ؟

همه رازها بر تو باید گشاد                 به ژرفی ببین تا چه آیدت یاد

ازان خواب بد چون دلم شد غمی          به مغز اندر آورد لختی کمی

نبستم به جنگ سیاوش میان                ازو نیز ما را نیامد زیان

چو او تخت پرمایه پدرود کرد             خرد تار کرد و مرا پود کرد

ز فرمان من یک زمان سر نتافت         چو از من چنان نیکویها بیافت

سپردم بدو کشور و گنج خویش            نکردیم یاد از غم و رنج خویش

به خون نیز پیوستگی ساختم               دل از کین ایران بپرداختم

بپیچیدم از جنگ و فرزند روی            گرامی دو دیده سپردم بدوی

پس از نیکویها و هرگونه رنج             فدی کردن کشور و تاج و گنج

گر ایدونک من بد سگالم بدوی            ز گیتی برآید یکی گفت و گوی

بدو بر بهانه ندارم به بد                     گر از من بدو اندکی بد رسد

زبان برگشایند بر من مهان                 درفشی شوم در میان جهان

نباشد پسند جهان‌آفرین                       نه نیز از بزرگان روی زمین

ز دد تیزدندان‌تر از شیر نیست             که اندر دلش بیم شمشیر نیست

اگر بچه‌ای از پدر دردمند                  کند مرغزارش پناه از گزند

سزد گر بد آید بدو از پناه؟                  پسندد چنین داور هور و ماه؟

ندانم جز آنکش بخوانم به در              وز ایدر فرستمش نزد پدر

اگر گاه جوید گر انگشتری                 ازین بوم و بر بگسلد داوری

ندانم جز آنکش به چم چیزی دیگری بنظرم نمی رسد بجز اینکه نزد خود بخوانمش و از اینجا به سوی پدرش روانش کنم. اینجا نیز هیچ گونه اشاره ای به نیت و خواست افراسیاب مبنی بر کشتن سیاوش به چشم نمی خورد. او در این مقطع زمانی هنوز به سیاوش مهر داشت.

درست همین چیز گرسیوز را نگران تر می کند. او از نیروی پیوندهای خانوادگی آگاهی دارد و نمی خواهد که کار را نیمه رها سازد. بنابراین به ترفندها و نیرنگ های خویش ادامه می دهد:

بدو گفت گرسیوز ای شهریار              مگیر اینچنین کار پرمایه خوار

از ایدر گر او سوی ایران شود            بر و بوم ما پاک ویران شود

هر آنگه که بیگانه شد خویش تو         بدانست راز کم و بیش تو

چو جویی دگر زو تو بیگانگی             کند رهنمونی به دیوانگی

یکی دشمنی باشد اندوخته                  نمک را پراگنده بر سوخته

بدین داستان زد یکی رهنمون             که بادی که از خانه آید برون

ندانی تو بستن برو رهگذار                و گر بگذری نگذرد روزگار

سیاووش داند همه کار تو                   هم از کار تو هم ز گفتار تو

نبینی تو زو جز همه درد و رنج          پراگندن دوده و نام و گنج

اشاره به چند موضوع در این چند بیت بی مورد نمی باشد. گرسیوز به افراسیاب می گوید که بیگانه ای را کنون خویش تو شده است و کم و بیش ترا می داند چگونه می خواهی به ایران بفرستی؟ با این کار کشور ما کاملا ویران خواهد شد. 

در سیستم قبیله ای و خاندانی و فرهنگ مربوط به آن این یک اشاره بسیار کوتاه ولی همزمان نیز بسیار موثر است. بخصوص اینکه اگر این اشاره با جملاتی تکمیلی ترسناکی مانند "بیگانه ای که همه راز تو را می داند به کشورش باز می گردد و کشور ترا ویران می سازد"، همراه باشد.

گرسیوز اینجا به این فکر نمی کند که چه کسی خویش افراسیاب شده است بلکه در اندیشه این است که این خویشاوند نو چه خطری می تواند برای موقعیت او در دستگاه افراسیاب داشته باشد و از اینرو خیلی روشن می گوید که چون تو بگذری، او از سر ما نمی گذرد.

او پیران را رقیبی بسیار جدی برای خود در دستگاه افراسیاب می بیند که می تواند بواسطه خویشاوندیش با سیاوش و خویشاوندی سیاوش با افراسیاب و بارگاه ایران، با گذشت زمان کاملا او را به کنار بزند و به راستی هم پیران در اندیشه یکی کردن قانونی و سببی و نسبی ایران و توران با هم بود بدون اینکه خساراتی ببار آیند و البته نیز اگر این کار بوسیله سیاوش می توانست انجام پذیرد برای پیران و خاندانش بی فایده هم نمی بود. ولی همزمان نیز گرسیوز زیرک تر از آن است که به این موضوع اشاره ای بکند. او تنها در لابلای گفته هایش هنگامی که از خویشاوند شدن دشمن با افراسیاب سخن به میان می آید، می گوید "بدین داستان زد یکی رهنمون" این یکی کس دیگری نیست بجز پیران. 

پیران بود که اندیشمندانه نخست جریره دختر خویش را به همسری سیاوش درآورد و سپس سیاوش را داماد افراسیاب هم کرد.

اشارات و گفته های گرسیوز سرانجام کار خود را کردند و افراسیاب که همیشه نگران از دست دادن تاج و تخت است، دوباره نگران از دست دادن آنها می شود. گرسیوز نگران برای نگاهداری قدر و مقام مقام خویش در دربار بدینگونه برادرش افراسیاب را نگران از دست دادن تاج و تختش می کند.

این بار افراسیاب تصمیم گیری عجولانه را رد می کند ولی از کاری که پیشتر در مورد سیاوش انجام داده نیز پشیمان است، بهمین سبب لحن گفتارش تغییر می کند. این بار دیگر گفتگو از سیاوش را بنزد پدرش می فرستم نیست بلکه می گوید نخست درنگ می کنیم و کارهای سیاوش را زیر نظر می گیریم و اگر از او بدی دیدیم دیگر از جزای بد دادن به کسی که بدی کرده است باکی نیست:

پشیمان شد از رای و کردار خویش       همی کوژ دانست بازار خویش

چنین داد پاسخ که من زین سخن           نه سر نیک بینم بلا را نه بن

بباشیم تا رای گردان سپهر                 چگونه گشاید بدین کار چهر؟

به هر کار بهتر درنگ از شتاب           بمان تا برآید بلند آفتاب

ببینم که رای جهاندار چیست؟              رخ شمع چرخ روان سوی کیست؟

وگر سوی درگاه خوانمش باز             بجویم سخن تا چه دارد به راز؟

نگهبان او من بسم بی ‌گمان                 همی بنگرم تا چه گردد زمان

چو زو کژیی آشکارا شود                  که با چاره دل بی‌مدارا شود

ازآن پس نکوهش نباید به کس             مکافات بد جز بدی نیست بس

ترس گرسیوز در مورد آنچه که می اندیشید و تصور می کرد بی مورد نبود. افراسیابی که برادر خویش را برای مخالفتی که با رای او کرده بود بی هیچ ترس و درنگ و محابا شخصا با شمشیر به دو نیم می کند، اکنون می خواهد که درنگ کرده و داماد خویش را نخست مورد بازجویی قرار دهد و اگر کژی از او دید، مجازاتش کند. از اینروی می گوید به هرکار بهتر درنگ از شتاب.

همه اینها بعلاوه "بجویم سخن تا چه دارد به راز" به معنای اینست که حساب و اندیشه گرسیوز در مورد ترس از دست دادن موقعیتش در دستگاه افراسیاب، از دید خودش جدی و درست بوده است. از اینرو شگفت آور نیست اگر ما از او نیرنگ ها و نادرستی های بیشتری ببینیم. نام گرسیوز که در داستان سیاوش پیش از آن با صفاتی مانند جنگجوی، شوخ مرد، نامجوی، نیک نام و نیک خواه برده شده بود زین پس همراه با صفاتی چون حیله گر و کینه خواه و دام ساز و ستمگر می آید که همه این پسوندها نیز گویا می باشند.

 

گرسیوز در سیاوشگرد

پیام آورنده ادامه داد که جریره به خدمه دربار گفته که زعفران به دست نوزاد بمالند. سپس دست زعفرانی شده کودک را بر روی کاغذ گذاشتند تا نقشش بر روی کاغذ بیفتد و بر روی همان کاغذ مژده بدنیا آمدن فرود را نوشتند و پهلوان سپاه (پیران) نیز مرا گفت که به نزد سیاوش برو و به او بگو که گرچه من اکنون سالخورده شده ام ولی از این واقعه بسیار شادمانم.

سیاوش از این خبر بسیار خوش شد و چندان درهم به پیام رسان داد که پیام رسان از حمل آن رنجور شد. او سپس به پیغام رسان گفت به نزد پیران برو و به او بگو که نژادت هرگز محو مباد. سپس با  گرسیوز به کاخ فرنگیس رفتند و در آنجا گرسیوز فرنگیس را تاج بر سر در کاخی بزرگ دید. فرنگیس چون عموی خود را دید بپا خاست و شادمان به پیشوازش آمد و از شهر و دیار و پدرش پرسید:

نگه کرد گرسیوز نامدار                     سواران ترکان گزیده هزار

خنیده سپاه اندرآورد گرد          بشد شادمان تا سیاووش گرد

سیاوش چو بشنید بسپرد راه                 پذیره شدش تازیان با سپاه

گرفتند مر یکدگر را کنار                    سیاوش بپرسید از شهریار

به ایوان کشیدند زان جایگاه                 سیاوش بیاراست جای سپاه

دگر روز گرسیوز آمد پگاه                 بیاورد خلعت ز نزدیک شاه

سیاوش بدان خلعت شهریار                 نگه کرد و شد چون گل اندر بهار

نشست از بر بارهٔ گام زن                   سواران ایران شدند انجمن

همه شهر و برزن یکایک بدوی            نمود و سوی کاخ بنهاد روی

هم آنگه به نزد سیاوش چو باد              سواری بیامد ورا مژده داد

که از دختر پهلوان سپاه                      یکی کودک آمد به مانند شاه

ورا نام کردند فرخ فرود           به تیره شب آمد چو پیران شنود

به زودی مرا با سواری دگر                بگفت اینک شو شاه را مژده بر

همان مادر کودک ارجمند                   جریره سر بانوان بلند

بفرمود یکسر به فرمانبران                  زدن دست آن خرد بر زعفران

نهادند بر پشت این نامه بر                  که پیش سیاووش خودکامه بر

بگویش که هر چند من سالخورد           بدم پاک یزدان مرا شاد کرد

سیاوش بدو گفت گاه مهی                   ازین تخمه هرگز مبادا تهی

فرستاده را داد چندان درم                   که آرنده گشت از کشیدن دژم

به کاخ فرنگیس رفتند شاد                   بدید آن بزرگی فرخ نژاد

پرستار چندی به زرین کلاه                 فرنگیس با تاج در پیش‌گاه

فرود آمد از تخت و بردش نثار            بپرسیدش از شهر و ز شهریار

ظاهرا بنظر می آید که همه چیز درست بوده و همگی نیز خوشنود و خرسند باشند. پیشتر اشاره کرده بودم که پیران با وجود شخصی مانند سیاوش، هم در پی محکم تر کردن روابط میان ایرانیان و تورانیان بود تا به گفته خودش دیگر جدال و جنگی میان ایندو پادشاهی که از یک ریشه بودند، نباشد. او هم چنین در پی محکم تر کردن موقعیت خویش در دستگاه افراسیاب که با او خویشاوندی نیز داشت هم بود. از اینرو داشتن پیوند خانوادگی با سیاوش که اینک هم دامادش بود و هم پدر نوه اش و همزمان با میانجی گری خود او با دختر افراسیاب هم پیمان زناشوئی بسته بود، برایش بسیار سودمند می نمود.

این محکم تر شدن موقعیت پیران در دستگاه شاهی و حکومتی و اداری بمعنای سست تر شدن موقعیت دیگران در همان دستگاه می بود و قابل فهم است که این امر کسانی را خوش نیاید. اینرا می توان از بیتی که در دنباله ابیات پیش می آید، بوضوح دید:

دل و مغز گرسیوز آمد به جوش           دگرگونه‌تر شد به آیین و هوش

به دل گفت سالی چنین بگذرد               سیاوش کسی را به کس نشمرد

همش پادشاهیست و هم تاج و گاه همش گنج و هم دانش و هم سپاه

نهان دل خویش پیدا نکرد                   همی بود پیچان و رخساره زرد

بدو گفت برخوردی از رنج خویش        همه سال شادان دل از گنج خویش

زمانه این ماجرا را تلطیف نمی کند بلکه بر شور و شدت آن می افزاید بطوریکه باوجودیکه سیاوش به میهمانان خود و بخصوص به گرسیوز که جد مادریش بود مهربانی زیاد می کند ولی ترس از دست دادن جاه و مقام، گرسیوز را بسیار دلنگران می سازد بطوریکه بهنگام بازگشت از سیاوشگرد از روی حسادت گزارشی کاملا وارونه و اشتباه و کینه جویانه به افراسیاب می دهد. 

 

نگاره ماهواره ای رشته کوههای هیمالیا که همانند دیواری محکم میان هند و ختن کشیده شده است

چنانچه پیشتر هم اشاره کردم، به هنگام بودن گرسیوز جد مادری سیاوش در سیاوشگرد، سیاوش به او مهربانی زیاد می کند که شرح آن بسیار مفصل تر و زیبا تر در شاهنامه آمده است.

از آنجا که این نوشته مربوط به پیران است، کوشش می کنم در آن تنها به اندازه ای که برای مقایسه کردن دیگران با پیران نیاز به اشاره باشد، به جزئیات کردارها و گفتارهای آنها بپردازم.

هنگامی که گرسیوز آهنگ بازگشتن از پیش سیاوش را کرد، سیاوش نامه پر مهری برای افراسیاب نوشت و آنرا بدست گرسیوز داد تا به افراسیاب برساند. در راه گرسیوز با یکی از یارانش در مورد آنچه که در نزد سیاوش دیده بود و آنچه که حس کرده بود به گفتگو نشست و سخنان گرسیوز با همراهش بار بسیار منفی داشتند.

گرسیوز با ترس از آینده موقعیت خویش و حسادت زیاد نسبت به نبیره خود به درگاه افراسیاب بازگشت و چون افراسیاب را دید، نامه سیاوش را به او داد. افراسیاب نامه را خواند و رخساره اش باز و شاد شد و خندید ولی این چیزی نبود که مورد پسند گرسیوز باشد. او در همان روز و در نزد افراسیاب لب فرو بست و چیزی نگفت ولی کینه اش از سیاوش آرام نگرفت و روز که به پایان داشت نزدیک می شد از نزد افراسیاب رفت. استاد توس خیلی روشن و زیبا و کوتاه بدون پرداختن به پیرایه و در عین حال هم کامل، حالت گرسیوز را برای ما بیان کرده است:

چو نزدیک سالار توران سپاه               رسیدند و هرگونه پرسید شاه

فراوان سخن گفت و نامه بداد              بخواند و بخندید و زو گشت شاد

نگه کرد گرسیوز کینه ‌دار                  بدان تازه رخسارهٔ شهریار

همی رفت یکدل پر از کین و درد          بدانگه که خورشید شد لاژورد

گرسیوز آن شب را بسیار نا آرام خوابید و پگاه نیز با کینه از خواب بیدار شد. پگاه تاریکی که گذشت و روز شد او به کاخ افراسیاب و به درگاه او رفت. افراسیاب چون گرسیوز را بدید با او به خلوت نشست و گرسیوز فرصتی پیدا کرد تا دروغ ها و نیرنگ های خود را به گوش او رسانده و او را از سیاوش به کلی بترساند و از جانب او نگران بکند:

همه شب بپیچید تا روز پاک                چو شب جامهٔ قیرگون کرد چاک

سر مرد کین اندرآمد ز خواب              بیامد به نزدیک افراسیاب

ز بیگانه پردخته کردند جای                نشستند و جستند هرگونه رای

بدو گفت گرسیوز ای شهریار               سیاوش جزآن دارد آیین و کار

فرستاده آمد ز کاووس شاه                   نهانی بنزدیک او چند گاه

ز روم و ز چین نیزش آمد پیام             همی یاد کاووس گیرد به جام

برو انجمن شد فراوان سپاه                  بپیچید ازو یک زمان جان شاه

اینجا مقایسه دو نفر با هم پیش می آید. پیران کوشش داشت تا بگونه ای پیوند بوجود آورد و بوجود هم آورد تا آرامش بر امور چیره گیرد و البته این به ضرر خودش هم تمام نمی شد ولی منافع ملی را در نظر می گرفت و در راستای آن منافع شخص خود و خاندان خود را نیز تامین می نمود. او برای رسیدن به آرزوهایش کار هم می کرد. از اینرو هنگامی که ایوان سیاوش را دید از زیبایی آن و از حال داماد و خوش بودن فرنگیس دختر افراسیاب برای او تعریف های نیکو کرد که این تعاریف راست هم بودند.

در اینجا به یک چیز دیگر باز می گردم که پیشتر به آن اشاره کرده بودم. سخنان دانایی که ستاره شناس بود و توان پیش بینی کردن داشت و به افراسیاب هشدار داده بود که از تخم سیاوش و دخترش فرزندی بوجود خواهد آمد که کشور توران را خواهد گرفت و افراسیاب از دستش جان بدر نمی برد. هر چند که ادامه داستان همین را نیز می گوید ولی این پرسش مطرح می شود که این پیش گو، چطور نتوانست تبهکاری های گرسیوز برادر افراسیاب و تزویرها و دسایس او را در همین رابطه پیش بینی کند؟ و حتی از این هم مهمتر، چرا پیشگو نتوانست برای افراسیاب سبب حمله نوه اش به توران را پیشگویی کند؟ نوه افراسیاب که فرزند سیاوش و فرنگیس بود، از چه رو می بایست به افراسیاب حمله کند؟ پیشگو در این گونه موارد خاموش بود و هیچ چیز نگفت.

به راستی که او پیشگو نبود بلکه دغل کاری بود که نان را به نرخ روز می خورد و می خواست که چون مورد رایزنی قرار می گیرد، سخنی بگوید که نزد صاحب مقامی خریدار داشته باشد و مقامش حفظ شود. تاریخ از اینگونه پیشگوها فراوان تجربه کرده است و فراوان نیز تجربه خواهد کرد. گناهکار اصلی در این گونه موارد خود دغلکاران و پیشگویان نیستند بلکه کسانی هستند که اینگونه افراد را به درگاه خود راه می دهند.

هر چند که این بخشی از یک داستان اسطوره ای است اما تو آنرا دروغ و فسانه مدان.

گرسیوز با دیدن همان چیزها و وضعیت سیاوش، مقام خود را در نزد افراسیاب رو به کاستی دید و از اینرو در هم پیچید.

گرسیوز تمام راه را از سیاوشگرد به گنگ در این اندیشه بود که موقعیتش را از دست خواهد داد و از اینرو در نخستین فرصت که برایش میسر گشت با استفاده از خویشاوندی که با افراسیاب داشت، چیزهایی سر هم کرد و دگرگونه نمائی هایی نمود که به سبب آنها افراسیاب شکاک به اندیشه فرو رفت. در پایان نیز برای اینکه هر گونه شبهه ای را هم  برای افراسیاب از میان ببرد، به گذشته های دور یعنی زمانی که نفاق میان ایران و توران ایجاد شد، بازگشت و آنرا هم دگر گونه جلوه داد.

او به افراسیاب گفت که کاری که تور (بنیانگزار خاندان تورانیان) با ایرج (بنیان گزار خاندان پیشدادیان ایران) کرد بی دلیل نبود. دو کشور ایران و توران مانند آب و آتش هستند که قابل امتزاج نمی باشند. تو اکنون می خواهی که از میان خاندان دشمن کسی را بیاوری که با تو همرای باشد؟ با این کارت طوفانی بپا خواهی کرد و من اگر این را بتو که برادرم هستی نگویم و یادآوری نکنم، ستم بر تو روا داشته ام:

اگر تور را دل نگشتی دژم                  ز گیتی به ایرج نکردی ستم

دو کشور یکی آتش و دیگر آب             به دل یک ز دیگر گرفته شتاب

تو خواهی کشان خیره جفت آوری         همی باد را در نهفت آوری

اگر کردمی بر تو این بد نهان               مرا زشت نامی بدی در جهان

گرسیوز خیلی کوتاه سخن می گوید. افراسیاب ولی در نهان آمادگی شنیدن چنین چیزهایی را داشت زیرا که اودر مورد سیاوش هر کاری که کرده بود یا از روی ترس از دست جان و تاج وتخت بود و یا به اندرز پیران برای گسترش حیطه نفوذ خود بدون دست بردن به جنگ. همه اینها را میتوان در دو واژه خلاصه کرد: ترس و آز.

فردوسی از زبان افراسیاب که با برادرش گرسیوز سخن می گوید دقیقا همین را یکبار دیگر یادآور می شود.

من این را هنر بزرگ فردوسی می دانم که درست همین دو واژه را در مورد دو نفر به کار می گیرد که روشهای گوناگونی اتخاذ می کنند. افراسیاب که از خوابی که دیده بود، ترسیده بود، به اندرز پیران گوش می دهد و از جنگ و ستیز دست بر می دارد و ترس را در کنار آز (از راه سیاوش به بزرگی بیشتر دست یافتن) قرار داده و در مورد سیاوش نیکی می کند (دست کم با وجود تمام شک و شبهه هایی که داشت، به سیاوش نیکی می کند و از شادیش شاد می شود). 

گرسیوز نیز بخاطر ترس از دست دادن موقعیت خویش در دستگاه افراسیاب و آز است که چنان فتنه بر انگیزی می کند که در پی آن دو کشور ایران و توران نسلها درگیر جنگ و جدال شده و افراد زیادی از هر دو طرف کشته می شوند. در این نبردها بزرگان و دلیرانی که نامی بودند چنان خوار بر زمین می افتند و جان می سپارند که دل دشمنانشان نیز بحالشان می سوزد و گریه می کنند.

من گمان می کنم که دانای توس می خواسته در این داستان در کنار بسیاری چیزهای دیگر، به نقش و تاثیرگذاری اندرزگران و ناصحین در راستای تصمیم گیری افراد نیز بطور ضمنی اشاره ای نماید.

با سخنان پیران، افراسیاب به نیکویی کردن به سیاوش و دخترش روی می آورد ولی همین افراسیاب با سخنان گرسیوز راه کاملا متفاوتی در پیش می گیرد.

نبرد همیشگی میان نیکی و بدی که بن مایه اصلی فرهنگ و فلسفه جهان ایرانی است در اینجا نیز خود را نشان می دهد و قربانی های خویش را از داستان طلب می کند.

فردوسی در پایان کار گرسیوز و افراسیاب در رابطه با مرگ سیاوش هر دو آنها را به یک اندازه گناهکار معرفی می کند و به مجازات می رساند که اینها چون پس از مرگ پیران اتفاق می افتند و موضوع این نوشته پیران است به آن نخواهیم پرداخت و در اینجا تنها اشاره کوتاهی به آن کردم.

افراسیاب همیشه آمادگی آنرا داشت که بیم از دست دادن تاج و تخت داشته باشد از اینرو بی درنگ از گفتار برادر خویش اندیشناک شد ولی برای اینکه تصمیم شتابانه ای نگرفته باشد به گرسیوز گفت که سه روز صبر می کنیم و سپس دوباره در اینمورد با هم گفتگو خواهیم کرد:

دل شاه زان کار شد دردمند                 پر از غم شد از روزگار گزند

بدو گفت بر من ترا مهر خون              بجنبید و شد مر ترا رهنمون

سه روز اندرین کار رای آوریم            سخنهای بهتر بجای آوریم

چو این رای گردد خرد را درست          بگویم که درآن چه بایدت جست؟

ما خواهیم دید که با گذشت زمان مهری هم از سیاوش بر دل افراسیاب نشسته بود و او اینرا اقرار می کند. اما نیروی دو خصوصیت ترس و آز در نزد او بیشتر از نیروی مهرش به سیاوش بود. باز هم نبرد همیشگی خیر و شر حتی و به ویژه در درون خود انسانها.

در روز چهارم گرسیوز باز به دیدار افراسیاب شتافت و افراسیاب او را پیش خواند و به برادر یادآوری کرد که اگر او سیاوش را پذیرفته بخاطر خوابی که دیده بود و پیش بینی ستاره شناسان بوده است. افزون بر آن، من به جنگ او نرفتم و او نیز زیانی به ما وارد نکرد.  او را در نزد خویش نگاه داشتم و به او مهربانی کردم و گنج و سپاه خویش را در اختیارش قرار دادم. او هم در برابر مهربانی های من، هیچگاه به من بدی نرساند. با او پیوند خونی برقرار کردم و ایرانی و از کشور دشمن بودن او را فراموش کردم. افراسیاب سپس گفت که من او را بنزد خود خواهم خواست و با او گفتگو خواهم کرد. اگر دیدم و حس کردم که با من سر ناسازگاری دارد برای اینکه سرزنش مهان را نشنوم او را بنزد پدرش خواهم فرستاد تا او هر چه می خواهد با پسرش بکند.

افراسیاب نه تنها هنوز اصراری برای کشتن سیاوش ندارد، بلکه حتی به گونه ای تاسف می خورد که چرا باید اخبار منفی از سیاوش بشنود:

چهارم چو گرسیوز آمد بدر                 کله بر سر و تنگ بسته کمر

سپهدار ترکان ورا پیش خواند              ز کار سیاوش فراوان براند

بدو گفت کای یادگار پشنگ                 چه دارم به گیتی جز از تو به چنگ؟

همه رازها بر تو باید گشاد                  به ژرفی ببین تا چه آیدت یاد

ازان خواب بد چون دلم شد غمی به مغز اندر آورد لختی کمی

نبستم به جنگ سیاوش میان                 ازو نیز ما را نیامد زیان

چو او تخت پرمایه پدرود کرد              خرد تار کرد و مرا پود کرد

ز فرمان من یک زمان سر نتافت          چو از من چنان نیکویها بیافت

سپردم بدو کشور و گنج خویش             نکردیم یاد از غم و رنج خویش

به خون نیز پیوستگی ساختم                دل از کین ایران بپرداختم

بپیچیدم از جنگ و فرزند روی             گرامی دو دیده سپردم بدوی

پس از نیکویها و هرگونه رنج              فدی کردن کشور و تاج و گنج

گر ایدونک من بد سگالم بدوی             ز گیتی برآید یکی گفت و گوی

بدو بر بهانه ندارم به بد                      گر از من بدو اندکی بد رسد

زبان برگشایند بر من مهان                  درفشی شوم در میان جهان

نباشد پسند جهان‌آفرین                        نه نیز از بزرگان روی زمین

ز دد تیزدندان‌تر از شیر نیست             که اندر دلش بیم شمشیر نیست

اگر بچه‌ای از پدر دردمند                   کند مرغزارش پناه از گزند

سزد گر بد آید بدو از پناه؟                  پسندد چنین داور هور و ماه؟

ندانم جز آنکش بخوانم به در               وز ایدر فرستمش نزد پدر

اگر گاه جوید گر انگشتری                  ازین بوم و بر بگسلد داوری

"ندانم جز آنکش" به چم "چیزی دیگری بنظرم نمی رسد بجز اینکه" نزد خود بخوانمش و از اینجا به سوی پدرش روانش کنم. اینجا نیز هیچ گونه اشاره ای به نیت و خواست افراسیاب مبنی بر کشتن سیاوش به چشم نمی خورد. او در این مقطع زمانی هنوز به سیاوش مهر داشت.

درست همین چیز گرسیوز را نگران تر می کند. او از نیروی پیوندهای خانوادگی آگاهی دارد و نمی خواهد که کار را نیمه رها سازد. بنابراین به ترفندها و نیرنگ های خویش ادامه می دهد:

بدو گفت گرسیوز ای شهریار               مگیر اینچنین کار پرمایه خوار

از ایدر گر او سوی ایران شود             بر و بوم ما پاک ویران شود

هر آنگه که بیگانه شد خویش تو          بدانست راز کم و بیش تو

چو جویی دگر زو تو بیگانگی             کند رهنمونی به دیوانگی

یکی دشمنی باشد اندوخته                   نمک را پراگنده بر سوخته

بدین داستان زد یکی رهنمون              که بادی که از خانه آید برون

ندانی تو بستن برو رهگذار                 و گر بگذری، نگذرد روزگار

سیاووش داند همه کار تو                    هم از کار تو هم ز گفتار تو

نبینی تو زو جز همه درد و رنج           پراگندن دوده و نام و گنج

اشاره به چند موضوع در این چند بیت بی مورد نمی باشد. گرسیوز به افراسیاب می گوید که بیگانه ای را کنون خویش تو شده است و کم و بیش ترا می داند چگونه می خواهی به ایران بفرستی؟ با این کار کشور ما کاملا ویران خواهد شد.

در سیستم قبیله ای و خاندانی و فرهنگ مربوط به آن این یک اشاره بسیار کوتاه ولی همزمان نیز بسیار موثر است. بخصوص اینکه اگر این اشاره با جملاتی تکمیلی ترسناکی مانند "بیگانه ای که همه راز تو را می داند به کشورش باز می گردد و کشور ترا ویران می سازد"، همراه باشد.

گرسیوز اینجا به این فکر نمی کند که چه کسی خویش افراسیاب شده است بلکه در اندیشه این است که این خویشاوند نو چه خطری می تواند برای موقعیت او در دستگاه افراسیاب داشته باشد و از اینرو خیلی روشن می گوید که چون تو بگذری، او از سر ما نمی گذرد.

او پیران را رقیبی بسیار جدی برای خود در دستگاه افراسیاب می بیند که می تواند بواسطه خویشاوندیش با سیاوش و خویشاوندی سیاوش با افراسیاب و بارگاه ایران، با گذشت زمان کاملا او را به کنار بزند و به راستی هم پیران در اندیشه یکی کردن قانونی و سببی و نسبی ایران و توران با هم بود بدون اینکه خساراتی ببار آیند و البته نیز اگر این کار بوسیله سیاوش می توانست انجام پذیرد برای پیران و خاندانش بی فایده هم نمی بود. ولی همزمان نیز گرسیوز زیرک تر از آن است که به این موضوع اشاره ای بکند. او تنها در لابلای گفته هایش هنگامی که از خویشاوند شدن دشمن با افراسیاب سخن به میان می آید، می گوید "بدین داستان زد یکی رهنمون" این یکی کس دیگری نیست بجز پیران.

پیران بود که اندیشمندانه نخست جریره دختر خویش را به همسری سیاوش درآورد و سپس سیاوش را داماد افراسیاب هم کرد.

اشارات و گفته های گرسیوز سرانجام کار خود را کردند و افراسیاب که همیشه نگران از دست دادن تاج و تخت است، دوباره نگران از دست دادن آنها می شود. گرسیوز نگران برای نگاهداری قدر و مقام مقام خویش در دربار بدینگونه برادرش افراسیاب را نگران از دست دادن تاج و تختش می کند.

این بار افراسیاب تصمیم گیری عجولانه را رد می کند ولی از کاری که پیشتر در مورد سیاوش انجام داده نیز پشیمان است، بهمین سبب لحن گفتارش تغییر می کند. این بار دیگر گفتگو از سیاوش را بنزد پدرش می فرستم نیست بلکه می گوید نخست درنگ می کنیم و کارهای سیاوش را زیر نظر می گیریم و اگر از او بدی دیدیم دیگر از جزای بد دادن به کسی که بدی کرده است باکی نیست:

پشیمان شد از رای و کردار خویش        همی کوژ دانست بازار خویش

چنین داد پاسخ که من زین سخن           نه سر نیک بینم بلا را نه بن

بباشیم تا رای گردان سپهر                  چگونه گشاید بدین کار چهر؟

به هر کار بهتر درنگ از شتاب            بمان تا برآید بلند آفتاب

ببینم که رای جهاندار چیست؟              رخ شمع چرخ روان سوی کیست؟

وگر سوی درگاه خوانمش باز              بجویم سخن تا چه دارد به راز؟

نگهبان او من بسم بی ‌گمان                 همی بنگرم تا چه گردد زمان

چو زو کژیی آشکارا شود                   که با چاره دل بی‌مدارا شود

ازآن پس نکوهش نباید به کس              مکافات بد جز بدی نیست بس

ادامه دارد

 

فرهنگی‌ - تاریخی‌ - صنعتی: نگرشی دیگر به شخصیت پیران در شاهنامه – بخش هشتم (farhangi-sanati.blogspot.com)

فرهنگی‌ - تاریخی‌ - صنعتی: نگرشی دیگر به شخصیت پیران در شاهنامه – بخش هفتم (farhangi-sanati.blogspot.com)

فرهنگی‌ - تاریخی‌ - صنعتی: نگرشی دیگر به شخصیت پیران در شاهنامه – بخش ششم (farhangi-sanati.blogspot.com)

فرهنگی‌ - تاریخی‌ - صنعتی: نگرشی دیگر به شخصیت پیران در شاهنامه – بخش پنجم (farhangi-sanati.blogspot.com)

 

 

No comments: