پیران پس از جلب رضایت سیاوش به نزد افراسیاب رفته و چندی پیش او بود و منتظر فرصتی مناسب نشست تا خواسته خود را با او مطرح کند. افراسیاب که پیران را می شناخت پس از مدتی از او پرسید، اینکه این مدت در نزد من ماندی به چه سبب است و از برای چیست؟ از من چه می خواهی که منتظر فرصت برای طرح درخواست خود نشسته ای؟ تو که به همه دار و ندار من دسترسی داری، دیگر به چه چیز نیاز داری که من بتو بدهم؟ اگر هم کسی به زندان و حصر من بود ( سیاوش) که با وساطت تو آزاد شد. سپاه را هم که تو سپهسالاری و به سبب درایت و بیداریت در امور سپاه، اگر جنگی هم با کسی پیش آید، از آن باکی نمی باشد. پس آرزوی تو چیست؟
همی بود بر پیش او یک زمان بدو گفت سالار نیکوگمان
که چندین چه باشی به پیشم به پای چه خواهی به گیتی چه آیدت رای
سپاه و در گنج من پیش تست مرا سودمندی کم و بیش تست
کسی کاو به زندان و بند منست گشادنش درد و گزند منست
ز خشم و ز بند من آزاد گشت ز بهر تو پیگار من باد گشت
ز بسیار و اندک چه باید بخواه ز تیغ و ز مهر و ز تخت و کلاه
پیران با خردمندی و درایت خیلی کوتاه ولی روشن به او پاسخ داد که من هر چیزی از گنج و خواسته که بخواهم، دارم و به لطف کرم و بخشش و مهر شاه صاحب منزلت سپهسالاری توران نیز می باشم. اما من برای چیز دیگری نزد شاه هستم:
خردمند پاسخ چنین داد باز که از تو مبادا جهان بینیاز
مرا خواسته هست و گنج و سپاه به بخت تو هم تیغ و هم تاج و گاه
ز بهر سیاوش پیامی دراز رسانم به گوش سپهبد به راز
مرا گفت با شاه توران بگوی که من شاد دل گشتم و نامجوی
بپروردیم چون پدر در کنار همه شادی آورد بخت تو بار
کنون همچنین کدخدایی بساز به نیک و بد از تو نیم بی نیاز
پس پردهٔ تو یکی دخترست که ایوان و تخت مرا درخورست
فرنگیس خواند همی مادرش شود شاد اگر باشم اندر خورش
افراسیاب با اینکه اکنون خود را به سیاوش زیاد نزدیک می دید از این گفته پیران خشنود نشد و نگران به پیران گفت من از همان آغاز هم با نقشه ها و رایزنی های تو چندان موافق نبودم. ستاره شناسان پیش بینی کرده اند و دانایی به من گفته است که از تخم سیاوش و دختر من فرزندی بوجود خواهد آمد که جهان را گرفته و کلاه (تاج) را از سر من می اندازد. من از همان نخست نبایستی با این کار موافقت می کردم:
پراندیشه شد جان افراسیاب چنین گفت با دیده کرده پرآب
که من گفتهام پیش ازین داستان نبودی برآن گفته همداستان
چنین گفت با من یکی هوشمند که رایش خرد بود و دانش بلند
که ای دایهٔ بچهٔ شیرنر چه رنجی که جان هم نیاری به بر
و دیگر که از پیش کندآوران ز کار ستاره شمر بخردان
شمار ستاره به پیش پدر همی راندندی همه دربدر
کزین دو نژاده یکی شهریار بیاید بگیرد جهان در کنار
به توران نماند برو بوم و رست کلاه من اندازد از کین نخست
کنون باورم شد که او این بگفت که گردون گردان چه دارد نهفت
چرا کشت باید درختی به دست؟ که بارش بود زهر و برگش کبست
ز کاووس وز تخم افراسیاب چو آتش بود تیز یا موج آب
ندانم به توران گراید به مهر؟ وگر سوی ایران کند پاک چهر؟
چرا بر گمان زهر باید چشید؟ دم مار خیره نباید گزید
باری افراسیاب دروغ نمی گوید ولی همه راستی ها را هم نمی گوید. او با این امر که سیاوش از کشورش تنها عبور نکند (آنچنان که خواست سیاوش بود) بلکه ساکن توران شود، هیچ موافق نبود و در این مورد نگرانی داشت ولی او نمی گوید که نگرانی بیشتر و بزرگترش از خوابی بود که دیده بود.
او به راستی نگران افکار عمومی تورانیان نیز در مورد خودش بود، زمانی که آنها دریابند شاه توران بدون انجام هیچگونه بزرگداشتی از سیاوش که می توانست در جنگ او را نابود کند و نکرد بلکه برای همین کارش دست از تاج و تخت و مقامی که در ایران داشت کشید، می گذارد که چنین شاهزاده ای چونان مسافری از کشورش تنها گذر کند. مسافری که اگر می خواست، می توانست این کشور را به آتش بکشد.
او در این اندیشه بود که مردم او در مورد او چه فکر می کنند وچه می گویند؟ آرای عمومی برایش اهمیت داشتند. همین امر می توانست که تورانیان را از او بگسلاند. این حالت و این اندیشه او را تحت فشار گذاشته ومتقاعد کرده بود که بدنبال راه نجاتی برای نگاهداری خود و تاج و تختش باشد. از اینرو بود که او پذیرای سیاوش شده بود. چیزهای دیگر در پی آن اتفاق افتادند و پاک نیتی که از سوی سیاوش مشاهده می شد، سبب گشتند تا ماندن او در توران برای مردمان ناخوشایند نباشد.
پیران که به نگرانی افراسیاب پی برده بود، به دلجویی کردن از او پرداخت و کوشش نمود که افراسیاب را آرام کند. او به افراسیاب می گوید به گفته ستاره شناسان زیاد اهمیت مده و کوشش کن که خرد خود را به کارگیری و کارهای انجام شده را ارزیابی و سبک و سنگین کنی. هم سیاوش نژاده است و هم دختر تو. بدیهی است که از ایندو فرزندی رخشنده بوجود خواهد آمد که سرآمد همه فرزانگان می شود. تو تا کنون از سیاوش کژی و نادرستی ندیدی. با این پیوند دو کشور ایران و توران بیکدیگر نزدیک گشته و دیگر پیکاری در کار نخواهد بود.
نظر پیران این بود که سرزمینها دوباره بهم بپیوندند اما این یکی شدن دیگر تسخیری از راه نظامی نباشد بلکه جنبه خانوادگی بخود بگیرد که هم کم خطرتر هست و هم بمراتب کم هزینه تر، ضمن اینکه موثرتر و کاری تر هم می باشد.
پیران یک بار دیگر و در یک موقعیت و مورد دیگر کوشش می کند که با همین روش از ادامه جنگی که میان ایران و توران در جریان بود، جلوگیری کند ولی آنجا هم موفق نمی شود. آن هم سالها بعد در مورد بهرام دوست و یاور سیاوش است که به آن بخش نیز خواهیم رسید:
بدو گفت پیران که ای شهریار دلت را بدین کار غمگین مدار
کسی کز نژاد سیاوش بود خردمند و بیدار و خامش بود
بگفت ستارهشمر مگرو ایچ خردگیر و کار سیاوش بسیچ
کزین دو نژاده یکی نامور برآرد به خورشید تابنده سر
بایران و توران بود شهریار دو کشور برآساید از کارزار
وگر زین نشان راز دارد سپهر بیفزایدش هم باندیشه مهر
بخواهد بدن بیگمان بودنی نکاهد به پرهیز افزودنی
نگه کن که این کار فرخ بود ز بخت آنچ پرسند پاسخ بود
ز تخم فریدون و از کیقباد فروزنده تر زین نباشد نژاد
سخنان پیران بار دیگر در افراسیاب موثر افتاد و آرامش کرد. او سپس به پیران گفت برو و هر چه را که می دانی بایست کرد، بگونه نیکو انجام بده:
به پیران چنین گفت پس شهریار که رای تو بر بد نیاید به کار
به فرمان و رای تو کردم سخن برو هرچ باید به خوبی بکن
دو تا گشت پیران و بردش نماز بسی آفرین کرد و برگشت باز
اینگونه پیران موفق می شود که نخست دختر خویش جریره را بهمسری سیاوش درآورد و هم پس از مدتی وساطت کرده و فرنگیس دختر افراسیاب را. اینگونه دختران شاه توران زمین و سپهسالار لشکر توران که ختن را زیر نگین خود دارد همسران سیاوش ایرانی می شوند. سیاستی بهتر از این نمی شد، اگر می گذاشتند.
با داشتن پیوند خانوادگی میان سه کشور ایران و توران و ختن بوسیله جریره و فرنگیس و سیاوش، اتحادی بوجود می آمد و موقعیت سه خاندان حاکم بدون داشتن تشنج در میانشان استوار می شد و این سه خاندان (ویسه گان از ختن، کاووسیان از ایران و پشنگیان از توران) با یکدیگر حرف اول را در گستره ای از روم تا چین و از سغد تا یمن می زدند.
افراسیاب پس از بستن پیوند زناشویی میان دخترش و سیاوش دستور داد تا منشوری بنام سیاوش نبشتند و زمینهای تا دریای چین را به او واگذاشت. در گویش خراسانی، تاجیکی و افغانی به رودخانه هم دریا می گویند. به گمان من منظور از دریای چین که مکرر در شاهنامه آمده است همانا روخانه ختن می باشد که در مجاورت سرزمینهای چین و ماچین قرار داشت. پس از آن جشنی گرفت و هفت روز در کاخ خود را برای همه گان گشوده بود و زندانیان را نیز آزاد کرد:
بدین کار بگذشت یک هفته نیز سپهبد بیاراست بسیار چیز
از اسپان تازی و از گوسفند همان جوشن و خود و تیغ و کمند
ز دینار و از بدرهای درم ز پوشیدنیها و از بیش و کم
وزین مرز تا پیش دریای چین همی نام بردند شهر و زمین
به فرسنگ صد بود بالای او نشایست پیمود پهنای او
نوشتند منشور بر پرنیان همه پادشاهی به رسم کیان
به خان سیاوش فرستاد شاه یکی تخت زرین و زرین کلاه
ازان پس بیاراست میدان سور هرآنکس که رفتی ز نزدیک و دور
می و خوان و خوالیگران یافتی بخوردی و هرچند برتافتی
ببردی و رفتی سوی خان خویش بدی شاد یک هفته مهمان خویش
در بسته زندانها برگشاد ازو شادمان بخت و او نیز شاد
همین نیز زنگ خطر را برای سران و سرداران دیگر توران به صدا در می آورد و داستانی هیجان انگیز، غمناک و طولانی و پر ماجرا را برای ایران و توران و حتی ختن رقم می زند. داستانی سوگناک که بر روی فرهنگ حوزه ایرانی تاثیرات فراوان گذاشت و بگونه ای حتی تا به امروز نیز در مراسم سوگواریهای بزرگ خود را حفظ کرد.
بهر روی، روز هشتم سیاوش بهمراه پیران به بارگاه افراسیاب رفتند و به او آفرین (سلام) دادند و فراوان از افراسیاب یاد کردند. اینگونه سیاوش چندی نزد افراسیاب بود.
پس از یکسال افراسیاب سواری بنزد سیاوش فرستاد و پیام داد ممکن است که از اینجا بودن خسته شده باشی و دلت گرفته باشد از اینرو سرزمینهای مرز چین را بتو واگذاشتم که به آنجا بروی و در آنجا آرام و شاد زندگی کنی. پیش از آن افراسیاب زمینهای تا مرز دریای چین (جایی که ختن سرزمین پیران بود) به سیاوش داده بود و اکنون فرستاده ای آمده و منشور زمینهای از ختن تا مرز چین را به او می دهد:
چنین نیز یک سال گردان سپهر همی گشت بیدار بر داد و مهر
فرستاده آمد ز نزدیک شاه به نزد سیاوش یکی نیکخواه
که پرسد همی شاه را شهریار همی گوید ای مهتر نامدار
بود کت ز من دل بگیرد همی وزین برنشستن گزیرد همی
از ایدر ترا دادهام تا به چین یکی گرد برگرد و بنگر زمین
به شهری که آرام و رای آیدت همان آرزوها بجای آیدت
به شادی بباش و به نیکی بمان ز خوبی مپرداز دل یک زمان
سیاوش ز گفتار او گشت شاد بزد نای و کوس و بنه برنهاد
ابیات بالا چیزی را روشن می سازند. بار نخست زمینهای تا به دریای چین به سیاوش داده می شوند این به معنای اینستکه ختن همچنان برای پیران باقی می ماند. سیاوش چون به ختن می رود تا پیران را ببیند، سواری از سوی افراسیاب می رسد و به او می گوید زمین های از اینجا (از ایدر) تا به چین متعلق بتوست. به آنجا برو و خوش و شاد باش. اینجا زمینهای توران تا مرز ختن از سیاوش پس گرفته شده و زمینهای میان ختن تا به چین به او داده می شوند.
سیاوش با دیدن پیام آور و شنیدن پیام او دستور داد تا به شادی افراسیاب در کوس و درنا و نای بنوازند و سپس فرنگیس را آذین کرده در کجاوه ای نشاند و همراه سپاهیان با پیران به سوی ختن به راه افتاد تا یکماه نزد او باشند و سپس به سر زمینهای واگذاشته به سیاوش بروند. با ورود ایشان به ختن همه بزرگان و نامداران آن دیار به پیشوازشان آمدند زیرا که پیران خود شاهک آن دیار بود.
بر من روشن نیست که چرا سیاوش هنگامی که با فرنگیس دختر افراسیاب به گنگ دژ می آید که نزدیک به پیران است، جریره دختر پیران را در کلات که ناحیه ای میان ایران و توران است باقی می گذارد و یا اینکه رفتن جریره به کلات پسان اتفاق می افتد که جریره بار دار شده است؟ شاید هم سیاوش به آرزوهای پیران پس از درگذشت افراسیاب و شاه دو کشور شدن خودش پی برده بود و نیز پی برده بود که پیران مایل به در دست گرفتن امور پهنه ایران است و از اینرو می خواست که فرزند خودش که نوه پیران می بود نیز در آن منطقه باشد؟ نبایست تنها به جنگها در شاهنامه پرداخت. در مورد سیاست های شاهنامه باید کنکاش های بیشتری صورت گیرند.
پیران سیاوش و فرنگیس را در راه سرزمینهای واگذار شده به او تا اندازه زیادی بدرقه کرد تا اینکه:
به جایی رسیدند کآباد بود یکی خوب فرخنده بنیاد بود
به یک روی دریا و یک روی کوه برو بر ز نخچیر گشته گروه
درختان بسیار و آب روان همی شد دل سالخورده جوان
سیاوش به پیران سخن برگشاد که اینت بر و بوم فرخ نهاد
بسازم من ایدر یکی خوب جای که باشد به شادی مرا رهنمای
برآرم یکی شارستان فراخ فراوان کنم اندرو باغ و کاخ
نشستنگهی برفرازم به ماه چنان چون بود در خور تاج و گاه
با دیدن این مکان مناسب سیاوش بر آن شد تا در آنجا برای خود نشستگاهی درست کند که زیبا باشد و او در آنجا شاد باشد. او نیتش را با پیران درمیان گذاشت و پیران رای او را پسندید و به او گفت اندیشه ات را عملی کن و اگر فرمان دهی، من آنرا برایت آباد می سازم. سیاوش از او بخاطر کارهایی که تا کنون برایش کرده بود سپاسگزاری کرد و گفت هرآنچه را هم که در اینجا دارم بخاطر کارهاییست که تو برایم انجام دادی:
بدو گفت پیران که ای خوب رای برآن رو که اندیشه آرد بجای
چو فرمان دهد من برآنسان که خواست برآرم یکی جای تا ماه راست
نخواهم که باشد مرا بوم و گنج زمان و زمین از تو دارم سپنج
یکی شارستان سازم ایدر فراخ فراوان بدو اندر ایوان و کاخ
سیاوش بدو گفت کای بختیار درخت بزرگی تو آری به بار
مرا گنج و خوبی همه زان تست به هر جای رنج تو بینم نخست
یکی شهر سازم بدین جای من که خیره بماند دل انجمن
سیاوش از آن جای که بازگشت اندیشه اش را با ستاره شناسان هم در میان گذاشت و از آنها خواست تا برایش فال زنند و بگویند که آیا این رای نیک می باشد؟ پاسخ ستاره شناسان به او منفی بود. آنها پیشگویی کردند که آنچه که سیاوش در نظر دارد در ابتدا بسیار خوشایند و خوب پیش خواهد رفت ولی انجام آن بدفرجام خواهد بود. سیاوش از این گفته ستاره شناسان دلش به درد آمد و بر ایشان خشم گرفت. او بر اسبش نشست و گریان از آنجا دور شد تا اینکه پیران او را در آن حال دید و ماجرا را از او پرسید:
عنان تگاور همی داشت نرم همی ریخت از دیدگان آب گرم
بدو گفت پیران که ای شهریار چه بودت که گشتی چنین سوگوار؟
چنین داد پاسخ که چرخ بلند دلم کرد پردرد و جانم نژند
که هر چند گرد آورم خواسته هم از گنج و هم تاج آراسته
به فرجام یکسر به دشمن رسد بدی بد بود مرگ بر تن رسد
دانای توس پاسخی را که پیران به سیاوش داد که به سبب آن سیاوش برآن شد تا آن نشستگاه را برای خود بسازد و نامش را گنگ دژ(با گنگ شهری که افراسیاب در آن بود نباید اشتباه گرفت) بنهد، برای ما ننوشته است. شاید به این سبب که در اینجا سن خودش بیادش آمده و رنجهایی که در راه سرودن و نظم شاهنامه کشیده و خرجهایی که کرده و اینکه او نیز برای خود و کار خود آینده ای درخشان نمی دید، زیرا در دنباله ابیات بالا ما از شرح حال خود فردوسی در شاهنامه می خوانیم:
کجا آن حکیمان و دانندگان؟ همان رنج بردار خوانندگان؟
کجا آن سر تاج شاهنشهان؟ کجا آن دلاور گرامی مهان؟
کجا آن بتان پر از ناز و شرم؟ سخن گفتن خوب و آوای نرم
کجا آنک بر کوه بودش کنام؟ رمیده ز آرام وز کام و نام
چو گیتی تهی ماند از راستان تو ایدر ببودن مزن داستان
ز خاکیم و باید شدن زیر خاک همه جای ترسست و تیمار و باک
تو رفتی و گیتی بماند دراز کسی آشکارا نداند ز راز
جهان سر به سر عبرت و حکمتست چرا زو همه بهر من غفلتست؟
چو شد سال بر ۶۶، چاره جوی ز بیشی و از رنج برتاب روی
تو چنگ فزونی زدی بر جهان گذشتند بر تو بسی همرهان
چو زان نامداران جهان شد تهی تو تاج فزونی چرا برنهی؟
زمانیکه او شرح حال خود را که کوتاه بیانش کرده، بپایان می رساند به بازگویی مشخصات گنگ دژ می پردازد. این یعنی از زمانی دوباره شروع می کند و ادامه می دهد که گنگ دژ ساخته شده بود و سیاوش در آن جای داشت. نشانی هایی که فردوسی در شاهنامه برای مکان گنگ دژ داده است با نشانه هایی که در ویکیپدیا برای مکان گنگ دژ داده شده اند (اصفهان و یا شمال ایران) بهیچ وجه همخوانی ندارند. فردوسی می نویسد:
نباشی بدین گفته همداستان یکی شو بخوان نامهٔ باستان
کزیشان جهان یکسر آباد بود بدانگه که اندر جهان داد بود
ز من بشنو از گنگ دژ داستان بدین داستان باش همداستان
که چون گنگ دژ در جهان جای نیست بدان سان زمینی دلارای نیست
که آن را سیاوش برآورده بود بسی اندرو رنجها برده بود
به یک ماه زان روی دریای چین که بینام بود آن زمان و زمین
بیابان بیاید، چو دریا گذشت ببینی یکی پهن بیآب دشت
کزین بگذری بینی آباد شهر کزان شهرها بر توان داشت بهر
ازآن پس یکی کوه بینی بلند که بالای او برتر از چون و چند
مرین کوه را گنگ دژ در میان بدان کت ز دانش نیاید زیان
همانطور که پیشتر هم عنوان کردم واژه دریا چم و معنای رودخانه را هم می دهد. سیردریا و آمودریا دو نمونه بارز آن می باشند. دوستان افغانی و تاجیک هنوز هم به رودخانه، دریا می گویند. بنابراین بیت به یک ماه زان روی دریای چین را بایستی بررسی کرد. چیزهایی را که زیر می نویسم بایستی از سوی کارشناسان مورد بررسی قرار داد.
من مبنا را بر این گذاشتم که استاد توس می دانسته از کجا تعریف می کند و مشخصاتی را که دستکم برای او آشنا بوده اند یا معتمدینش برای او روایت کرده اند را بدون دست بردن به آنها به ما داده است.
دریای چین را می توان به رودخانه چین معنی کرد و آن می تواند رودخانه ای باشد که در چین یا از دید کشور توران با پایتختی گنگ یا سغد رودخانه ای درمجاورت چین یا مرزی با چین بوده باشد. پس از این رودخانه یا دریا بیابان قرار دارد و یکی پهنه بی آب دشت به چشم خواهد خورد. ازاین بیابان که بمدت یک ماه بگذری به منطقه کوهستانی خواهی رسید.
بیت "به یک ماه زان روی دریای چین" بیشتر سمت خاور را نشان می هد و از اینرو سبب می شود که گزینه های مطرح شده در ویکیپدیای فارسی در مورد محل گنگ دژ (اصفهان و شمال ایران امروزی) را بتوان مردود شمرد. از آن گذشته در بیت بعدی آمده است که در آن زمان این زمین نام نداشته در صورتیکه هم اصفهان در آن زمان نام داشته و شناخته شده بود و هم شمال ایران. سوم اینکه اصفهان و شمال ایران در حیطه فرمانروایی افراسیاب نبود که بخواهد آنرا به سیاوش ببخشد. پدر سیاوش کیکاووس آنرا به گودرز داده بود.
جای دیگری که برای گنگ دژ در نظر گرفته می شود در شمال خاوری ایران امروز در نزدیکی کلات کوه واقع است و خود این کلات کوه جای گفتگو و کنکاش فراوان دارد که در بخش های بعدی این نوشته به آن خواهیم پرداخت. اکنون در اینجا تنها بایستی دید که منظور از دریای چین کدام رودخانه در آن منطقه می تواند بوده باشد؟ رودخانه ای که زمانی که از آن بگذری می توانی به کوه برسی.
نقشه های پائین دو رود را مشخص می کنند که در ناحیه ختن در جریان هستند. یکی رودخانه یرکند (رود زرافشان) است که از مرز میان هند و چین جریان دارد تا به رودخانه تاریم ادامه میابد و حقیقتا پس از آن صحرای تکله مکان آغاز می گردد که تا مرزهای چین آن زمان (ختن که امروزه بخشی از کشور چین است، آن زمان برای خود کشوری مستقل در جوار چین بود و به چین تعلق نداشت) ادامه داشت ولی این منطقه در شاهنامه به صراحت به خاندان ویسه گان تعلق داشت. پس باید منظور سرزمینی باشد که پشت دریای چین بوده باشد ولی هنوز به ختن نرسیده. من در نقشه تنها سرزمینی را که این مشخصات را داشت دیدم، گستره میان رودخانه کاشغر و رودخانه یرکند بود.
از رودخانه کاشغر که بگذریم، باز بستگی به این دارد که به طرف کدام سمت در بیابان به پیش برویم و به دو رشته کوه جدا از هم برسیم.
یک – رشته کوههای پامیر در شمال شرق پاکستان، شرق افغانستان و جنوب شرق تاجیکستان امروزی و استان سین کیانگ (ختن) چین. بلندترین نقطه پامیر 7899 متر است و رشته کوههای هیمالیا را به رشته کوههای هندوکش در افغانستان پیوند می دهد.
دو - رشته کوههایی که در بخش میانی رود یرکند (رود زرافشان) و در دو طرف آن قرار دارند و به کوههای بلورطاق معروفند. بلند ترین نقطه این رشته کوه 7462 متر است.
با این فرضیه تکلیف دریای چین مشخص می شود و آنهم به گمان من رودخانه کاشغر است ولی اینکه گنگ دژ در کجا بوده است، در کوههای پامیر و یا کوههای پیرامون رودخانه زرافشان، بی پاسخ می ماند و منتظر کنکاشهای بیشتر است.
دشت میان رودخانه زرافشان (یرکند) و رودخانه کاشغر
در این نقشه نیز کوههای پس از رود خانه کاشغر نشان داده شده اند
چنانچه که پیشتر هم گفته شد، فردوسی مکان دقیق گنگ دژ را در این داستان بوضوح برای ما مشخص نکرده ولی در داستان جنگ بزرگ کیخسرو و افراسیاب زمانی که سواران از جیحون (آمودریا) می گذرند به گنگ زیبا می رسند. در آن داستان در مورد جای گنگ و گنگ دژ بیشتر می توان خواند. من در اینجا تنها از روی نشانه هایی که استاد سخن برای ما بجای گذاشته و به هیچ وجه کم و بی اهمیت نیستند، با یاری جستن از نقشه های به روز شده جغرافیایی و در حد دانش خویش به طرح فرضیه ای پرداختم و امیدوارم که این فرضیه نقد گردد.
از سروده هایی که در پیش آمدند دریافتیم که فردوسی نامدار در این زمان باید شصت و شش ساله شده باشد و از اینرو در این بخش از شاهنامه دوباره نگران سن و حال خویش و ترس از نتوانستن به پایان رساندن شاهنامه شده بود. در هزار سال پیش شصت و شش سالگی سنی نبود که فرد در آن احساس کند هنوز زمان زیادی برای زندگی کردن مفید و ثمر بخش داشته باشد. او پس از درمیان گذاشتن نگرانیش در مورد سن و مقایسه آن با دیگرانی که آمدند و بسیار زودتر از او رفتند از خود می پرسد چرا من باید زیاده خواهی کنم و عمر بیشتر بخواهم ولی از اینکه نتواند تدوین شاهنامه را ادامه دهد هم نگران است. او سپس به خواننده اش می گوید تو که نگرانی از این بابت نداری نامه باستان را بخوان و اینگونه داستان سیاوش را ادامه می دهد:
چو زان نامداران جهان شد تهی تو تاج فزونی چرا برنهی؟
نباشی بدین گفته همداستان یکی شو بخوان نامهٔ باستان
سیاوش بر خلاف گفتار و پیشنهاد پیشگویان در آنجا برای خود آنچنان دژی با برج و باروهایی ساخت که تیر و منجنیق نیز بر آن کارگر نبودند و پیرامون آن هم شهری زیبا بنا کرد پر از گلشن و باغ و ایوان و کاخ که در آنها مردمانی خوشبخت زندگی می کردند. او بر آن بود که با افزودن نگاره ها به شهر بر زیبایی آن بیفزاید. اما این گفته پیشگویان " که بس نیست فرخنده بنیاد این" هنوز بر دل او سنگینی می کرد. او روزی به پیران گفت برای چه اینهمه زیبایی درست میکنم؟ برای اینکه از رنجم کس دیگری به گنج برسد؟
کنون اندرین هم به کار آوریم بدو در فراوان نگار آوریم
چه بندی دل اندر سرای سپنج؟ چه یازی به رنج و چه نازی به گنج؟
که از رنج دیگر کسی برخورد جهانجوی دشمن چرا پرورد؟
چو خرم شود جای آراسته پدید آید از هر سوی خواسته
نباشد مرا بودن ایدر بسی نشیند برین جای دیگر کسی
نه من شاد باشم نه فرزند من نه پرمایه گردی ز پیوند من
نباشد مرا زندگانی دراز ز کاخ و ز ایوان شوم بینیاز
شود تخت من گاه افراسیاب کند بی گنه مرگ بر من شتاب
چنین است رای سپهر بلند گهی شاد دارد، گهی مستمند
پیران چون این را شنید و متوجه دلنگرانی های سیاوش شد و کوشش کرد که او را آرام و مطمئن سازد تا بی دغدغه به زندگی خود ادامه دهد. او به سیاوش گفت نه تنها افراسیاب پشت تو ایستاده است بلکه من نیز تا جان در بدن دارم به پیمان خود با تو وفادار باقی خواهم ماند:
بدو گفت پیران کای سرفراز مکن خیره اندیشهٔ دل دراز
که افراسیاب از بلا پشت تست به شاهی نگین اندر انگشت تست
مرا نیز تا جان بود در تنم بکوشم که پیمان تو نشکنم
نمانم که بادی به تو بگذرد وگر موی بر تو هوا بشمرد
سیاوش به او گفت که می داند که پیران خواهان چیزهای نیکو برای اوست اما چیزی در درون او از رازهای کیهانی با او در گفتگوست و به او می گوید زمان زیادی نخواهد گذشت که او به سبب گفتار بدخواهان به دستور افراسیاب بی گناه کشته خواهد شد و همه چیزهایی که او ساخته و آباد کرده بدست دیگری خواهد افتاد.
او همچنین پیش بینی کرد که به سبب کشته شدن او میان ایران و توران وضع بکلی خراب گشته و این حالت بد نیز به درازا کشیده خواهد و مردمان بسیاری از اینرو صدمه خواهند و بزرگانی از دو طرف خونهایشان به زمین ریخته خواهد شد و جهان دریای خون خواهد گردید. سرانجام زمانی فرا خواهد رسید که زمینها سوخته خواهند شد و از آنها دود بر آسمان بلند می شود و پادشاه توران از کاری که کرده پشیمان خواهد شد ولی آن زمان پشیمانی سودی دیگر برایش نخواهد داشت:
سیاوش بدو گفت کای نیکنام نبینم جز از نیکنامیت کام
تو پیمان چنین داری و رای راست ولیکن فلک را جز اینست خواست
همه راز من آشکارا به تست که بیدار دل بادی و تندرست
من آگاهی از فر یزدان دهم هم از راز چرخ بلند آگهم
بگویم ترا بودنیها درست ز ایوان و کاخ اندرآیم نخست
بدان تا نگویی چو بینی جهان که این بر سیاوش چرا شد نهان
تو ای گرد پیران بسیار هوش بدین گفتها پهن بگشای گوش
فراوان بدین نگذرد روزگار که بر دست بیداردل شهریار
شوم زار من کشته بر بیگناه کسی دیگر آراید این تاج و گاه
پیران در اینجا به او پاسخی می دهد که بسیار جالب است. استاد توس به قلم می آوردش ولی بر رویش تاکیدی نمی کند گویی در انتظار است که آیا خواننده خودش بدان پی می برد؟ پیران چون اینرا از سیاوش می شنود، به اندیشه فرو می رود و به خود می گوید، اگر سیاوش درست بگوید پس این بدی را من خودم به خودم کردم:
چو بشنید پیران و اندیشه کرد ز گفتار او شد دلش پر ز درد
چنین گفت کز من بد آمد به من گر او راست گوید همی این سخن
ورا من کشیده به توران زمین پراگندم اندر جهان تخم کین
شمردم همه باد گفتار شاه چنین هم همی گفت با من پگاه
وزان پس چنین گفت با دل به مهر که از جنبش و راز گردان سپهر
چه داند بدو رازها کی گشاد؟ همانا ز ایرانش آمد بیاد
ز کاووس و ز تخت شاهنشهی بیاد آمدش روزگار بهی
دل خویش زان گفته خرسند کرد نه آهنگ رای خردمند کرد
همه راه زینگونه بد گفت و گوی دل از بودنیها پر از جست و جوی
چو از پشت اسپان فرود آمدند ز گفتار یکباره دم برزدند
یکی خوان زرین بیاراستند می و رود و رامشگران خواستند
به اندیشه افتادن پیران برای اینکه اگر حق با سیاوش باشد، پس از من به من بد آمد را می توان دو گونه تفسیر کرد. یکی اینکه دختر او همسر سیاوش بود و اگر سرانجام سیاوش همانگونه که خودش پیش بینی کرده بود نیکو نمی شد، پس دختر خود پیران هم از آن صدمه می دید.
صورت دیگر ماجرا این است که همه چیزهایی که پیش آمدند و در انجام آنها پیران سهیم بود هر چند نیکو بودند ولی هم زمان نیز بی سود برای پیران نمی بوده است. اکنون اگر همه این نقشه های او نقش برآب شوند بدیهی است که به او نیز ضربه بزرگی خواهد خورد و او را نه تنها از اهدافی که در سر داشته به دور خواهند کرد بلکه حتی ممکن است که موقعیت کنونی او را هم بخطر بیندازند. این گربه تنها از برای رضای خدا موش نگرفته بود.
پیران ولی به خود دل داری می داد که سیاوش همه این رازهای مربوط به آینده را از کجا می داند وچه کسی همه این چیزها را به سیاوش گفته است؟ بی شک روزگار خوش ایران بودنش و تخت شاهنشاهی که زمانی به او می رسیده است را بیاد آورده و اینچنین دل تنگ شده است. پیران اینگونه نابخردانه و دور از انتظار از او دل خود را با این استدلال خود آرام و شاد ساخت. پس از آن هر دو از اسپ هایشان فرود آمدند و هیچکدامشان دیگر در این مورد سخنی نگفتند.
اینگونه این دو یک هفته سور دادند و با یکدیگر نشستند و می نوشیدند و رامشگران را خواستند و از شاهان گذشته یاد کردند. در روز هشتم سواری از سوی افراسیاب به نزد ایشان آمد و پیامی برای سپهسالار لشکریان توران بهمراه داشت.
این نامه از چند نظر بسیار جالب است. یکی اینکه با دستورهایی که افراسیاب به پیران می دهد، تا حدود زیادتری روشن می گردد که گنگ دژ احتمالا کجا می تواند بوده باشد زیرا افراسیاب در این نامه صریحا به پیران می گوید که بطرف رود سند که پشت کوههای پامیر و در هند است (آن زمان کشوری بنام پاکستان وجود نداشت و سند مرز هند شناخته می شد) برو و به مکران حمله کن (راهی را که به او گفته برو یعنی زاولستان را دور بزن) و به این هم بسنده نکرده بلکه تا لب دریای کاسپین برو و از همگان خراج طلب کن.
ادامه دارد

No comments:
Post a Comment