جستجوگر در این تارنما

Wednesday, 2 August 2023

نگرشی دیگر به شخصیت پیران در شاهنامه – بخش ششم

 

نگاره تخیلی از فرنگیس

بهر روی، پیران و سیاوش از دیدار یکدیگر خوشحال شدند و سیاوش بهمراه پیران برفت. چون چندی برفتند و سیاوش پذیرائیهای مهربانانه پیران را بدید زاولستان و کابلستان و ایران به یادش آمد و اشک از چشمانش سرازیر گشت و برای اینکه پیران آنرا نبیند روی خود را برگرداند. پیران که این را بدید دانست که حال سیاوش چون است و ناراحت شد و دندان بر لب نهاد و فشرد:

سیاوش چو آن دید آب از دو چشم          ببارید و ز اندیشه آمد به خشم

که یاد آمدش بوم زابلستان                   بیاراسته تا به کابلستان

همان شهر ایرانش آمد به یاد                همی برکشید از جگر سرد باد

ز ایران دلش یاد کرد و بسوخت            به کردار آتش رخش برفروخت

ز پیران بپیچید و پوشید روی               سپهبد بدید آن غم و درد اوی

بدانست کاو را چه آمد بیاد                  غمی گشت و دندان به لب بر نهاد

آوردن این ابیات در اینجا از این نظر بسیار با اهمیت است که این ابیات احساسات و نیات پیران را بیان می نمایند. او تنها کسی است از میان لشکریان و درباریان و دلاوران تورانی که نگاه حسودانه و دشمنانه و بزدلانه به سیاوش ندارد و چون مهر به میهن خویش و گرامی داشتن پیمان ها را هم هیچگاه فراموش نمی کند می کوشد که راه حلی بیابد تا هر دو مشکل حل و ما جرا آسان گردد.

بهر روی سیاوش هنوز هم مردد است اما همزمان هم به گونه ای  به پیران اعتماد پیدا کرده و با او از دلنگرانی های خود واضح و روشن سخن می گوید:

چنین داد پاسخ سیاووش بدوی              که ای پیر پاکیزه و راست ‌گوی

خنیده به گیتی به مهر و وفا                 ز آهرمنی دور و دور از جفا

گر ایدونک با من تو پیمان کنی            شناسم که پیمان من مشکنی

سیاوش که این اندازه راستی را در گفتار پیران دید بر آن شد که خیلی مستقیم و صریح از او در مورد حال خود بپرسد و رایش را جویا شود که آیا با بودنش در توران خطری او را تهدید می کند و اگر چنین است پیران راهی به او نشان می دهد تا او به کشور دیگری برود؟ پیران هم به او پاسخ داد:

گر از بودن ایدر مرا نیکویست             برین کردهٔ خود نباید گریست

و گر نیست، فرمای تا بگذرم               نمایی ره کشوری دیگرم

بدو گفت پیران که مندیش زین              چو اندر گذشتی ز ایران زمین

مگردان دل از مهر افراسیاب               مکن هیچ ‌گونه برفتن شتاب

پراگنده نامش به گیتی بدیست               ولیکن جز اینست، مرد ایزدیست

خرد دارد و رای و هوش بلند              به خیره نیاید به راه گزند

در دو بیت آخر این بخش از شاهنامه که در بالا آمده اند پیران به چیزی اشاره می کند که درست است، افراسیاب فرد خوش نامی نیست. پیران ولی بلافاصله خوش باوری خویش یا شاید هم آرزوی خویش در مورد اندرز پذیرفتن افراسیاب را هم در پایان مصرع نشان می دهد و با این خوش باوریش هم چشمان خود و هم چشمان سیاوش را بر روی خطری که از سوی افراسیاب هر آن می تواند پدید آید می بندد.

این دقیقا همان ایراد عمده ای است که برخی از سرداران و دلاوران ایرانی در جنگهایی که در ادامه داستان های سیاوش و کیخسرو در شاهنامه پیش می آیند، پیوسته به پیران می گیرند که سیاوش به سبب رایزنی او در توران ماندگار شد و شاید اگر او در توران نمی ماند و همانطوری که در سر داشت تنها از آن گذر می کرد، هیچ گاه کشته نمی شد و سرنوشت بهتری میافت.

با خواندن و پیش رفتن در این داستان اسطوره ای اگر نیک بنگریم و به داستان یک طرفه نگاه نکنیم، شاید این خرده گیری ها وارد باشند ولی پی می بریم که از روی نیات بد پیران برنخاسته اند. از آن گذشته پذیرفتنی نیست که افراسیاب در درازمدت اجازه  می داد از سمت جنوب با کشور نیرومند ایران درگیر باشد و در سمت شمال نیز منطقه ای را داشته باشد که زیر فرمان کسی از خاندان شاهی ایران است و هر چند در حال حاضر با او دشمن نیست ولی این امکان را هم دارد که دوستیش را با توران بهم بزند بخصوص که پیران هم به او یادآور شده بود که با مرگ کیکاووس ایرانیان به سوی سیاوش خواهند آمد و بدینگونه سیاوش از شمال و از جنوب کشور افراسیاب را در میان می گرفت و خطر بزرگی برای او می شد. افراسیاب از توان نظامی و فرماندهی لشکر در میدان های جنگ سیاوش نیز آگاه بود.

پیران در گفتگوی با سیاوش به شاهک بودن خویش و پیوند خونی که با افراسیاب دارد، اشاره می کند. در بخش پیش هم گفتیم که پیران پسرعموی پدر افراسیاب بود و پیوندهای قبیله ای در آن زمان عمدتا بسیار گرامی و نیکو شمرده می شدند. پیران ادامه می دهد و نکته بسیار جالبی نیز می گوید که آنرا برجسته کردم:

مرا نیز خویشیست با او به خون           همش پهلوانم همش رهنمون

همانا برین بوم و بر صد هزار             به فرمان من بیش باشد سوار

همم بوم و بر هست و هم گوسفند هم اسپ و سلیح و کمان و کمند

مرا بی‌نیازیست از هر کسی                نهفته جزین نیز هستم بسی

فدای تو بادا همه هرچ هست                گر ایدونک سازی به شادی نشست

بی شک نظر پیران در این بخش نیکو و پاک بوده است ولی او نا خواسته اشتباه بسیار بزرگی نیز می کند. او می اندیشید که افراسیاب نیز به اندازه او دورنگر و صادق است و یا با چیزهایی که پیران به او گفته دورنگر شده است.

پیران بخاطر پاسداشت روابط قبیله ای و گرامی داشتن پیمان و رعایت شئونات همجواری بود که در جنگهایی که برای توران می کرد پیوسته از سوی چینی ها، هندی ها و ترکها پشتیبانی می شد ورنه خود این اقوام به تنهایی با تورانیان هیچ سر و کار و رابطه ای نداشتند. اگر هم روزی  پی می بردند پیران با آنها صادق نبوده به راحتی تنهایش می گذاشتند. به این هم خواهیم رسید. پس پاسداشت گفته ها و پیمانها چیزی بود که پیران را نزد همه این جوامع و اقوام ارجمند کرده بود و او بدون این ارج و بهایی که به او می دادند هیچگاه نمی توانست دستگاه خود را بر پا نگاه دارد. 

باری:

سیاووش بدان گفتها رام شد                 برافروخت و اندر خور جام شد

بخوردن نشستند یک با دگر                 سیاوش پسر گشت و پیران پدر

برفتند با خنده و شادمان                      به ره بر نجستند جایی زمان

چنین تا رسیدند در شهر گنگ              کزان بود خرم سرای درنگ

پیاده به کوی آمد افراسیاب                  از ایوان میان بسته و پر شتاب

سیاوش چو او را پیاده بدید                  فرود آمد از اسپ و پیشش دوید

گرفتند مر یکدگر را به بر                  بسی بوس دادند بر چشم و سر

کاروان به شهر گنگ که پایتخت فصلی توران و نشیمنگاه افراسیاب بود رسید و افراسیاب پیاده به پیشواز سیاوش رفت و سیاوش و افراسیاب یکدیگر را در بر گرفتند. در مورد مکان شهر گنگ نیز اتفاق نظر وجود ندارد اما با توجه به گفته افراسیاب که زمانی عنوان کرده بود "به سغدیم و این پادشاهی جداست" شاید بتوان گفت که شهر گنگ کوشکی در جوار سمرقند بوده است.

افراسیاب سپس با بیشتر نگریستن به سیاوش و دیدن کوپال و روی سیاوش بیشتر جذب شخصیت و پهلوانی او شد. شب هنگام بزمی بیاراستند که در آن سران لشکری و کشوری هم حضور داشتند. اواخر شب چون سیاوش برای خواب به خوابگاهی که برای او مهیا کرده بودند رفت، افراسیاب با بزرگان به گفتگو نشست و بر آن شد تا در خور مقام سیاوش چیزهایی برایش روان کند تا قدر مقامی را که سیاوش به عنوان شاهزاده ای محبوب در نزد ایرانیان داشت، دانسته باشد و کم کاری نکرده باشد:

بدان شب هم اندر بفرمود شاه               بدان کس که بودند بر بزمگاه

چنین گفت با شیده افراسیاب                 که چون سر برآرد سیاوش ز خواب

تو با پهلوانان و خویشان من                کسی کاو بود مهتر انجمن

به شبگیر با هدیه و با غلام                  گرانمایه اسپان زرین ستام

ز لشکر همی هر کسی با نثار              ز دینار وز گوهر شاهوار

ازین‌گونه پیش سیاوش روند                هشیوار و بیدار و خامش روند

سیاوش این گونه یکهفته در نزد افراسیاب بود تا اینکه افراسیاب که داستانهایی از گردی و پهلوانی سیاوش شنیده بود، به سیاوش پیشنهاد داد که فردا به میدان چوگان بازی برویم زیرا من از هر کسی شنیده ام که در میدان چوگان بازی سواری و گردی پیدا نمی شود که بتواند با تو برابری کند و من می خواهم اینرا خودم ببینم:

شبی با سیاوش چنین گفت شاه              که فردا بسازیم هر دو پگاه

که با گوی و چوگان به میدان شویم        زمانی بتازیم و خندان شویم

ز هر کس شنیدم که چوگان تو              نبینند گردان به میدان تو

تو فرزند مایی و زیبای گاه                  تو تاج کیانی و پشت سپاه

می توان گفت که همین بازی چوگان و در پی آن با افراسیاب به شکارگاه رفتن و در هر دوی آنها هنرنمایی کردن بی پروای سیاوش در برابر سپاهیان و بزرگان لشکری و کشوری توران زمین، آغاز به پایان رسیدن سرنوشت او بود.

افراسیاب به سیاوش گفت بگذار که هر دوی ما با سوارانی که من از میان دلیران انتخاب می کنم با یکدیگر به بازی و مسابقه  چوگان بپردازیم. سیاوش هوشمندانه به او پاسخ داد من  خود را در پایگاهی نمیابم که بتوانم با سوارانی به مسابقه دادن با تو که شاه هستی، بیندیشم.  افراسیاب را این سخن سیاوش خوش آمد و گفت پس من خودم بازی نمی کنم و سوارانی را انتخاب کرد که در تیم شاهی با تیم سیاوش مسابقه دهند. سواران انتخابی افراسیاب برادرش گرسیوز، پسرش جهن، دلیری چون کلباد که بعدها بدست برادر سیاوش کشته می شود، پیران و دو برادرش هومان و نستهن بودند.

او برای تیم سیاوش نیز سوارانی چون روئین (پسر پیران)، شیده (پسر افراسیاب که نامش پشنگ بود ولی پدرش او را شیده می نامید و بعدها بدست کیخسرو پسر سیاوش کشته می شود)، اندریمان دلاور تورانی و ارجاسب برادر زاده افراسیاب را گزین کرد.

سیاوش به افراسیاب گفت همه اینها سواران شاه (افراسیاب) هستند و هرگز کاری نخواهند کرد که تیم شاه بازی را ببازد و اگر من با آنها به میدان بروم بیشتر به این می ماند که من دارم تنها بازی می کنم. اگر شاه (افراسیاب) اجازه دهد، من با سواران ایرانی به میدان چوگان درآیم تا دو تیم در شرایط برابر قرار گیرند:

سیاوش چنین گفت کای نامجوی            ازیشان که یارد شدن پیش‌گوی؟

همه یار شاهند و تنها منم                    نگهبان چوگان، یکتا منم

گر ایدونک فرمان دهد شهریار             بیارم به میدان ز ایران سوار

مرا یار باشند بر زخم گوی                 برآن سان که آیین بود بر دو روی

افراسیاب با او همدلی کرد و اینگونه بود که سیاوش هفت مرد از سواران ایرانی را برگزید تا با او به میدان چوگان آمده و با تیم منتخب شاهی بازی نمایند.

افراسیاب گویی به نزد سیاوش فرستاد تا با زدن ضربه نخست بازی را آغاز نماید. سیاوش نخست بر گوی بوسه داد و سپس آنرا به میدان بازی افکند و در پی آن صدای کوس و نای به آسمان برآمد.

بر گوی بوسه دادن مانند حرکت کشتی گیران و پهلوانان است که چون وارد میدان شوند، دست خود را را بر زمین کشیده و سپس دست را بوسه دهند. این کار احترام به بازی ها و مسابقات پهلوانی، گذشتن از غرور شخصی و پیش بردن و انجام منصفانه آنهاست. هر گاه که پهلوانان خود زمین را بوسه دهند، این بمعنای خداحافظی کردن آنها با این ورزش است. امروزه نیز در میادین بین المللی به گونه دیگری از کاری شبیه این با عنوان fair play  سخن می گویند.

بهر حال سیاوش با بوسه دادن بر گوی نشان داد که به پیش کسوت که شخص افراسیاب بود احترام می گذارد و مسابقه آنها اکنون منصفانه است. چون گوی به میدان افتاد، سواران ایرانی چنان با چالاکی و مهارت چوگان بازی کردند که برای تورانیان هیچ فرصتی باقی نماند. 

چون پاسی از بازی بگذشت و سیاوش بازیکنان تورانی را شکست خورده دید پس بزبان پهلوی به ایرانیان گفت تا به تورانیان نیز فرصت بازی کردن دهند. افراسیاب این کار سیاوش را بدید و فهمید و خوشنود شد. پس از بازی چوگان، کمانی سترگ برای سیاوش آوردند تا به زه کشیده و تیراندازی نماید. نخست گرسیوز برادر افراسیاب کوشید تا کمان را به زه کند و نتوانست. سپس خود سیاوش کمان را از او گرفت و زانو زد و زن کمان را کشید و در خانه کمان انداخت. افراسیاب چون این را بدید خندید و گفت من هم در روزگار جوانی می توانستم چنین کمانی را زه کنم ولی  اکنون دیگر زمانه برای من دگرگون شده است:

مرا نیز گاه جوانی، کمان                    چنین بود و اکنون دگر شد زمان

سپس سیاوش بر اسب تیزروی خویش نشست و تاخت کنان به سوی نشان هایی که در میدان گذاشته بودند تیر انداخت و تیرهای او همگی به نشانها اصابت کردند و غریو شادی از تماشاچیان برآمد.

فردای آنروز افراسیاب به سیاوش گفت هر سواری را که می خواهی با خود همراه کن زیرا که به شکار می رویم. سواران ایرانی و تورانی به همراه هم به سمت نخچیرگاه به راه افتادند که ناگهان گله ای از گورها نمایان شد. سیاوش بناگاه به سوی گله راند و یکی از گورها را با تیر زد و دیگری را با شمشیر به گونه ای به دو نیم کرد که وزن هر کدام از نیم ها درست هم وزن نیمه دیگر بود.

از این کارها سواران تورانی به حسادت افتادند و با خود اندیشیدند:

بگفتند یکسر همه انجمن                     که اینت سرافراز و شمشیرزن

به آواز گفتند یک با دگر                     که ما را بد آمد ز ایران به سر

سر سروران اندر آمد به تنگ              سزد گر بسازیم با شاه جنگ

سیاوش هنوز بی توجه به این حالت سواران تورانی به هر گوشه ای می تاخت و از شکار پشته می ساخت. این جوانی کردن اشتباه بسیار بزرگی از سوی سیاوش بود که دلی پاک داشت و از کین حسودان نمی ترسید.

افراسیاب اما از سیاوش آسوده خاطر شده بود و از او خوشش می آمد و اینگونه بر آنها یک سال گذشت و در این مدت افراسیاب و سیاوش دل آسوده و با هم خوش بودند تا اینکه روزی پیران با سیاوش به گفتگو نشستند و پیران به سیاوش گفت تو با مهری که افراسیاب به تو دارد، همینک چشم و چراغ افراسیابی و زمانی فرا خواهد رسید که با هنرها و بزرگی هایی که داری، پس از مرگ کیکاووس که پیر شده است بر تخت شاهی ایران بنشینی و همه ایران و توران بندگانت خواهند بود ولی اکنون اینجا تنهایی و خویش و کسی را نداری و گاه آن فرا رسیده که برای این حال فکری بکنیم:

سیاوش یکی روز و پیران بهم              نشستند و گفتند هر بیش و کم

بدو گفت پیران کزین بوم و بر             چنانی که باشد کسی برگذر

بدین مهربانی که بر تست شاه              به نام تو خسپد به آرامگاه

چنان دان که خرم بهارش توی             نگارش تویی، غمگسارش تویی

بزرگی و فرزند کاووس شاه                سر از بس هنرها رسیده به ماه

پدر پیر سر شد تو برنا دلی                 نگر سر ز تاج کیی نگسلی

به ایران و توران توی شهریار             ز شاهان یکی پرهنر یادگار

پس از آن پیران به سیاوش پیشنهاد کرد که در این خاک (توران) ریشه بزند و بدان نیز دل بنهد و در آنجا برای خود چیزی بسازد و با خانواده ای در خور، پیوند خونی برقرار کند. آنگاه او چند خانواده را به سیاوش پیشنهاد کرد که دخترانی داشتند که برای بستن پیمان زناشویی با سیاوش مناسب بودند ولی او برای سیاوش مناسبت تر می دید که دختری از خانواده شاه را برگزیند.

پیران سیاستمدار و استراتژیست بسیار خوبی است که ریشه در سنن و آداب گذشته دارد بدون آنکه آینده را نیز فراموش کرده و در امر آینده کوتاهی نماید. پیران نسبت به دیگر بزرگان تورانی خوش نیت تر نیز می باشد:

بنه دل برین بوم و جایی بساز              چنان چون بود درخور کام و ناز

نبینمت پیوستهٔ خون کسی                   کجا داردی مهر بر تو بسی

برادر نداری نه خواهر نه زن              چو شاخ گلی بر کنار چمن

یکی زن نگه کن سزاوار خویش           از ایران منه درد و تیمار پیش

پس از مرگ کاووس ایران تراست        همان تاج و تخت دلیران تراست

پس پردهٔ شهریار جهان                      سه ماهست با زیور اندر نهان

اگر ماه را دیده بودی سیاه                   از ایشان نه برداشتی چشم ماه

سه اندر شبستان گرسیوزاند                 که از مام و از باب با پروزاند (با نژاد و اصل و نسب هستند)

نبیره فریدون و فرزند شاه                   که هم جاه دارند و هم تاج و گاه

ولیکن ترا آن سزاوارتر                     که از دامن شاه جویی گهر

پیران اما فراموش نمی کند که داشتن پیوند با کسی که می تواند آینده ای درخشان داشته باشد و به گفته خودش ایران و توران از او فرمان ببرند، بی فایده هم نیست. بنابراین ادامه می دهد:

پس پردهٔ من چهارند خرد                   چو باید ترا بنده باید شمرد

ازیشان جریره ست مهتر بسال             که از خوبرویان ندارد همال

یکی دختری هست آراسته                   چو ماه درخشنده با خواسته

نخواهد کسی را که آن رای نیست         بجز چهر شاهش دلارای نیست

ز خوبان جریره ست انباز تو               بود روز رخشنده دمساز تو

اگر رای باشد ترا بنده‌ایست                 به پیش تو اندر پرستنده‌ایست

و به راستی نیز جریره دختر پیران شخصیت و سرنوشت بخصوصی دارد که در ادامه این نوشته در بخش داستان سیاوش وکیخسرو خواهد آمد.

سیاوش از پیران سپاسگزاری کرد و به آگاهی او رساند که با پیشنهادش موافق است و جریره دختر پیران را برای همسری بر می گزیند. پیران نیز بلافاصله به خانه و به نزد گلشهر همسرش رفت و به او گفت که دل خوش بدار که برای ما دامادی پیدا شده که نبیره کیقباد است. گفتن اینکه داماد نبیره کیقباد است بار دیگر بزرگ و پر ارج بودن پیوندها و نسب ها را نشان می دهد.

گلشهر نیز بی درنگ جریره را خواند و تاجی بر سرش نهاده و پوشاک زرین و زربفت پوشاند تا بتواند در مراسم پیمان زناشویی شرکت کند و به پیوند سیاوش درآید. چون سیاوش بر روی جریره نگریست، بسیار شاد شد و پیمان زناشویی ایندو بر این منوال با هم بسته شد.

از این ماجرا چندی گذشت و جاه سیاوش در نزد افراسیاب هر روز بیشتر می شد:

برین نیز چندی بگردید چرخ               سیاووش را بد ز نیکیش برخ (بهره)

ورا هر زمان پیش افراسیاب                فزونتر بدی حشمت و جاه و آب

پیران چون اینرا دریافت و اینگونه رودی خوش در دست سیاوش دید بر آن شد که سرودی خوش با آن بخواند و دست افشان غزل خوان پس فلک را سقف بشکافت و طرحی نو در انداخت، تا شاید بتواند با همراهی سیاوش در عرصه سرنوشت بتازد و جلوی آمدن لشکر غم را بگیرد تا خون عاشقان را نریزد. پیران به سیاوش گفت که:

تو دانی که سالار توران سپاه               ز اوج فلک برفرازد کلاه

شب و روز روشن روانش تویی           دل و هوش و توش و توانش تویی

چو با او تو پیوستهٔ خون شوی              ازین پایه هر دم به افزون شوی

بباشد امیدش به تو استوار                   که خواهی بدن پیش او پایدار

اگر چه که فرزند من خویش تست         مرا غم ز بهر کم و بیش تست

فرنگیس مهتر ز خوبان اوی                نبینی به گیتی چنان موی و روی

به بالا ز سرو سهی برترست               ز مشک سیه بر سرش افسرست

هنرها و دانش ز اندازه بیش                خرد را پرستار دارد به پیش

از افراسیاب ار بخواهی رواست           چنو بت به کشمیر و کابل کجاست؟

شود شاه پرمایه پیوند تو                     درفشان شود فر و اورند تو

چو فرمان دهی من بگویم بدوی            بجویم بدین نزد او آبروی

سیاوش شگفت زده به پیران نگریست و با چشمانی نمناک به او گفت اگر سرنوشت من اینست که روی ایران را دوباره نبینم و موفق به دیدار دوباره دستان سام و تهمتن که بهار زندگی من است و دلاورانی چون زنگه شاوران و بهرام دلیر و دیگر دلاوران ایران نشوم، پس باید در جایی که هستم برای خویش سر و سامانی درست کنم. تو نیز پدری کن و پادرمیانی نموده و این پیشنهاد را خودت با افراسیاب درمیان بگذار و با کس دیگری نیز در اینمورد گفتگو مکن.

پیران به سیاوش گفت که انسان خردمند با روزگار و سرنوشت نمی جنگد. تو زمانی در ایران دوستان و خویشانی داشتی که اکنون دیگر نداری. با ترک کردن ایران آنها را آنجا گذاشتی و به اینجا آمدی. تو اکنون اینجا دارای نام و نشان و مقام و مرتبتی شده ای ضمن اینکه در آینده نیز سر تخت شاهی ایران در دست تو خواهد بود.

در اینجا چند نکته بسیار مهم را باید در نظر داشته باشیم. پیران دختر فرزانه خویش جریره را به همسری سیاوش درآورده است و بدینگونه خویشاوند مستقیم و نزدیک او شده است و به سیاوش نیز این را گوشزد می کند اگر چه که فرزند من خویش تست.

پیران می اندیشد که سیاوش با بستن پیوند زناشویی با دختر افراسیاب، موقعیتی محکم تر در دستگاه حکومتی توران پیدا می کند. شاید حتی بتواند پس از افراسیاب جانشین او نیز بشود. بنا به قواعد و قوانین سنن، سیاوش حق بر تخت شاهی ایران نشستن پس از کیکاووس را نیز داشت.

اینگونه دو گستره ایران و توران نخستین بار پس از دوران فریدون باز به زیر نگین یک پادشاه در می آمدند و آنهم بدون جنگ و خونریزی و مردمان دو کشور می توانستند که دوباره در کنار هم و با هم در آرامش زندگی کنند.

به راستی نیز اگر جدال خانوادگی و آز و حسادت میان پسران فریدون نمی بود، مردمان سرزمین فریدون که از یک فرهنگ بودند با هم مشکلی نمی داشتند.

نکته چهارمی نیز برای شخص پیران وجود دارد که مربوط به داستان سیاوش نمی شود و فردوسی آنرا اینجا مطرح نمی کند ولی استاد توس خیلی پیشتر به این موضوع اشاره کرده است و این اشاره در جریان پیمانی می شود که پیران از چندین سال پیش از آن با افراسیاب داشته بود.

بیاد بیاوریم زمانی که کیکاووس به جنگ شاه هاماوران رفته و گرفتار شده بود، افراسیاب به ایران تاخت و تا نیمه ایران به پیش آمد و با سواران دشت نیزه وران هم مرز شده بود، بزرگان ایران دست نیاز بسوی خاندان سام دراز کردند و رستم جهان پهلوان به میدان آمد و هم سواران دشت نیزه وران را پس راند و هم لشکر افراسیاب را شکست سختی داد.

در اینجا بود که افراسیاب به پیران گفت که از میان لشکریان تورانی نامی تر و کاردان تر و رزم دیده تر از همه تویی. اگر بتوانی بر ایرانیان تند بتازی و پیروز شوی، من گستره ایران را در اختیار تو قرار می دهم و پیران چون این را می شنود:

ز مردان توران خنیده تویی                 جهان ‌جوی و هم رزمدیده تویی

سنان را به تندی یکی برگرای              برو زود زیشان بپرداز جای

چو پیروزگر باشی ایران تراست تن پیل و چنگال شیران تراست

چو پیران ز افراسیاب این شنید             چو از باد آتش دلش بردمید

بسیچید با نامور ده‌هزار                      ز ترکان، دلیران خنجرگذار

چو آتش بیامد بر پیلتن                       کزو بود نیروی جنگ و شکن

پیران که وعده دست یافتن به ایران را از افراسیاب گرفته بود، با سواران برگزیده خود شتابان به صحنه نبرد وارد می شود ولی در این جنگ از رستم شکست سختی می خورد، بطوریکه پیران و افراسیاب از برابر رستم مجبور به فرار می شوند.

نکات بالا بخوبی نشان می دهند که پیران در همه این ماجراها ضمن اینکه نیک خواه تر از دیگران بود، در عین حال همزمان به منافع شخصی (خاندانی) خویش و منافع ملی توران نیز می اندیشیده و پیوسته کوشش داشته با از یاد نبردن آنها همه اینها را نیز با یکدیگر در یک راستا قرار دهد. اگر نقشه های پیران بدرستی پیش می رفتند و در آنها خرابکاری نمی شد، هم دو کشور ایران و توران دوباره بدون جنگ و خونریزی زیر فرمان یک نفر می رفت که مورد پذیرش همه بود و هم خاندان پیران در کنار ختن اداره امور ایران بدستش می افتاد (بواسطه پیمان افراسیاب و هم چنین پدر زن شاه نو بودن) و آنهم باز بدون جنگ.

کاری سیاستمدارانه با نگرشی بسیار دقیق و دوراندیش که خیر همه نیز در آن می بود. این کار در توان همه نیست و اندیشیدن در مورد آن و دنبال کردنش از عهده هر کسی بر نمی آید.

نه هر که طرف کله کج نهاد و تند نشست.

ادامه دارد


فرهنگی‌ - تاریخی‌ - صنعتی: نگرشی دیگر به شخصیت پیران در شاهنامه – بخش پنجم (farhangi-sanati.blogspot.com)

فرهنگی‌ - تاریخی‌ - صنعتی: نگرشی دیگر به شخصیت پیران در شاهنامه – بخش چهارم (farhangi-sanati.blogspot.com)

 

No comments: