جستجوگر در این تارنما

Tuesday, 16 May 2017

بیست و پنج اردیبهشت روز بزرگداشت فردوسی

مقام خرد در شاهنامه
کنون ای خردمند وصف خرد
بدین جایگه گفتن اندرخورد
کنون تا چه داری بیار از خرد
که گوش نیوشنده زو برخورد
خرد بهتر از هر چه ایزد بداد
ستایش خرد را به از راه داد
خرد رهنمای و خرد دلگشای
خرد دست گیرد به هر دو سرای
ازو شادمانی، وزویت غمیست
وزویت فزونی، وزویت کمیست
خرد تیره و مرد روشن روان
نباشد همی شادمان یک زمان
چه گفت آن خردمند مرد خرد
که دانا ز گفتار از برخورد
کسی کو خرد را ندارد ز پیش
دلش گردد از کردهٔ خویش ریش
هشیوار دیوانه خواند ورا
همان خویش بیگانه داند ورا
ازویی به هر دو سرای ارجمند
گسسته خرد پای دارد ببند
خرد چشم جانست چون بنگری
تو بی‌چشم، شادان جهان نسپری
نخست آفرینش خرد را شناس
نگهبان جانست و آن سه پاس
سه پاس تو چشم است وگوش و زبان
کزین سه رسد نیک و بد بی‌گمان
خرد را و جان را که یارد ستود؟
و گر من ستایم، که یارد شنود؟
حکیما چو کس نیست گفتن چه سود؟
ازین پس بگو کافرینش چه بود
تویی کردهٔ کردگار جهان
ببینی همی آشکار و نهان
به گفتار دانندگان راه جوی
به گیتی بپوی و به هر کس بگوی
ز هر دانشی چون سخن بشنوی
از آموختن یک زمان نغنوی
چو دیدار یابی به شاخ سخن
بدانی که دانش نیاید به بن

Friday, 12 May 2017

یک واقعیت

هیچکس را یارای این نمیباشد که گذشته خود را بازپس خرد ولی امکان جبران کردن عملی وجود دارد.
باقی را میبایست به رای و انصاف دیگران واگذاشت اما نبایست فراموش کرد که تکرار یک اشتباه پس از آگاهی دیگر اشتباه نیست بلکه ارتکاب جرمی دانسته میباشد.

Wednesday, 3 May 2017

برگزیده برای اردیبهشت ۹۶

در آلبومهای عکس معمولا لحظه های شیرین زندگی گردآورده شده و به تماشای دیگران گذاشته میشوند. این نگاره ها اما عنوان نمیکنند که بیشتر این لحظه های شیرین بدون کشیدن سختی هایی که در عکسها کمتر دیده میشوند، هیچگاه میسر نمیبودند.
کمتر کسی بهنگام دیدن گل و بوئیدن آن بیاد پشتکار باغبان میافتد.


Saturday, 22 April 2017

دره بامیان افغانستان و دیدنیهای تاریخی آن

دره بامیان محصور میان کوههای هندوکش و واقع در ارتفاعات مرکزی افغانستان بر بستر حوضچه ای بزرگ و دراز که با کوهها و دره های صخره ای و سنگی در شمال هم مرز است، نمودار میگردد.
از پیش از دوران هخامنشیان تا پایان دوره ایشان محوطه بامیان متاثر از آموزشهای دین زرتشت بود. در سال دویست و شصت و یک پیش از زایش مسیح، آشوکا حکمران هند راهبی را به نواحی باختری هند فرستاد تا آئین بودایی را گسترش دهد. اینگونه بود که راهبی بنام مهاراکیتا به منطقه فعلی بامیان رسید و آنجا به تبلیغ دین خویش پرداخت. این واقعه پیش از بوجود آمد دولت هشتاد ساله سلوکی یا با دیگر نام سلسله یونانی – باختری بود که مناطق سغد و باختر و شمال شرق افغانستان را در اختیار داشت.
سلوکیها در این منطقه برای مقابله فرهنگی با فرهنگ و اسطوره های زرتشتی منطقه در کنار گسترش فرهنگ یونانی راه را برای پیشرفت فرهنگ سانسکریتی نیز هموار کردند. از اینرو راهبان بودائی میتوانستند بدون هیچگونه تعرضی به تبلیغ ملایم دین خود بپردازند.
سکاهایی که از ناحیه شمال سیردریا یعنی تخار میآمدند سلوکیان و دولت باختر را پس راندند و خود  قدرت را در دست گرفتند و در نواحی کابل و سند مسکون گشتند و سلسله پادشاهان محلی کوشانی را بنیاد نهادند. اینکه آیا اینها همان تورانیهای نامبرده شده در شاهنامه استاد طوس هستند و یا نه را بایستی بررسی نمود. در مجاورت ایشان  اشکانیان بقدرت رسیدند و جنگ میان ایندو تا حدی اجتناب ناپذیر مینمود. اشکانیان چون خود تا حدودی از همان منطقه میآمدند پذیرششان از سوی بومیان ناحیه با مشکلی مواجه نشد. پس از اشکانیان ساسانیان آمدند. در آغاز ساسانیان نیز با نواحی شرقی کشور خود مشکلی نداشتند. پادشاهان محلی کوشانی به گاه اردشیر پاپکان بنیانگزار دودمان ساسانی فرستاده بسویش فرستادند و تابعیت خود را اعلام کردند.
کوشانیان بمناسبت قرار گرفتن بر سر راه جاده ابریشم به ثروت زیادی دست یافتند و تعامل مذهبی ایشان باعث گردید تا در کنار مراکز دینی زرتشتی مانند سرخ کتل مراکز دینی بودایی مانند هده بوجود آیند. نخستین بار در هده بود که زمینه های ساخت مجسمه های بودایی فراهم میگشتند.  مغان زرتشتی دربار ساسانی  را این امر خوش نیامد  تا اینکه مغان متعصب دربار ساسانی کارها را از حد گذراندند و مردمان نواحی گوناگون ایران مانند ارمنستان و مردم شرق ناراضی گشتند.
در شرق این نارضایتی به پدید آمدن سلسله کوشانیان منجر گشت که برای ضدیت با مغان متعصب زرتشتی دستگاه حکومت ایرانشهر هم که شده، راه را به کلی برای ورود دین بودائی باز نمودند و حتی برخی از پادشاهانشان به این دین گرویدند. دودمان کوشانی که تا پیش از جدلهای مذهبی خود را بخشی مهم از ایرانشهر میدانست، سرانجام در پی کشمکشهای دینی که هر دو طرف را ضعیف و از یکدیگر دورکرد، در سده سوم میلادی بدست ساسانیان برافتاد. نتایج  این کشمکشها و تنشها تا به امروز خود را به اشکال دیگر نشان میدهند.
                                  یک اثر یونانی - بودایی از هده، شاهزاده ای بهمراه فرزندش
در کنار این تنشهای سیاسی و جهش بسوی قدرت دینها، آثار و هنرهای  فرهنگی هنرمندان و هنروران به آرامی کار خودشان را میکردند از آنجمله نیز یکی ساختن مجسمه های بودایی بامیان بود.
هر چند که این مجسمه ها را بودایی میخوانند اما تاثیر دیگر فرهنگها بر آنها کاملا مشهود و نمایان بود. پوشاک مجسمه ها سبک یونانی داشتند و نامهای نخستین و عنوانهای آنها بکلی تاثیر فرهنگ زرتشتی و ایرانی را نشان میدهند. این دو مجسمه در دره بامیان قرار داشتند. دره بامیان محل اجتماع و تلفیق و تلاقی فرهنگها بود.
چشم انداز فرهنگی و باستانی این دره از هشت سایت جداگانه ولی پی در پی داخل دره و انشعابات آن تشکیل شده است. از مدتها تلاش مسئولان و کارگزاران محلی و مرکزی بر اینستکه این هشت سایت را به ثبت دایمی میراث جهانی یونسکو برسانند و با وجود دشواریها و کمبودها و شرایط سخت حاکم بر افغانستان، دست از این تلاش برنداشته اند. برای نیل به این مقصود حدود سیصد هکتار از زمینهای اطراف این هشت سایت را از صاحبانشان خریداری و مناسب کردند و از ایجاد مراکز تجاری بیرویه نیز در منطقه جلوگیری بعمل آوردند.
در میان صخره های بامیان که در دویست و سی کیلومتری شمال غربی شهر کابل قرار دارند، در ارتفاع  2500 متری  دو مجسمه بزرگ بودا  (صلصال ۵۵ متر و شهمامه یا شهبانو ۳۸ متر) از سده ششم میلادی و اشکافهای آن قرار داشتند که در سال 2001 توسط طالبان تخریب گردیدند. یونسکو این کنش طالبان را دهشت فرافگنی فرهنگی و تاریخی نامید. نخستین بار تخریب مجسمه های بودا در زمان قتبیه بن مسلم که از سرداران حجاج بن یوسف ثقفی برای گشودن نواحی خوارزم بود صورت گرفت. در آن زمان بخش بالای چهره های صلصال و شهمامه را تا به نیمه بریدند. پیش از آن چهره های مجسمه ها با زر و گوهر تزئین شده بودند.  بگفته ابوریحان بیرونی قتبیه هرکس را که از اخبار گذشتگان آگاهی میداشت از دم تیغ میگذراند.

مجسمه های بودا و غارهای دره بامیان که بعنوان بخشی از مکتب هنری قندهار شناخته میشوند و نماینده برجسته هنر بودایی در منطقه آسیای مرکزی هستند که در اوج قدرت امپراتوری کوشانها و با کمک و راهنمایی راهبان بودایی محل ساخته شده اند.
بقایای هنری و معماری از دره بامیان که یک مرکز مهم بودایی بر روی جاده ابریشم بود، گواهی استثنایی برای تبادل فرهنگ هندی – هلنی – رومی و ساسانی که با اضافه شدن نفوذ فرهنگ اسلامی به آن و توسعه اش مبدل به بیان یک نظریه هنری خاص به نام مکتب قندهار گشته است.
دره بامیان نمونه برجسته یک چشم انداز فرهنگی را نشان میدهد که در آن دورانهای مختلف تاثیر گذاری فرهنگ بودایی بنمایش گذاشته شده است.
در اشکافها و سوله های مجسمه های بودا تعداد زیادی از صومعه ها و امکنه مقدس بودایی بموازات کوهپایه قرار داشتند که از سده های سه تا پنج میلادی باقی مانده بودند. در چند تا از این غارها و اشکافها که بعضا نیز با یکدیگر مرتبط میباشند، نقاشیهایی از بوداهای نشسته وجود دارند.
همچنین در دره بامیان و رگه های انشعابی آن یعنی در سه کیلومتری جنوب شرقی صخره های مجسمه های بودا، گروه دیگری از غارها و از آنجمله غارهای دره ککراک وجود دارند.
در چند غار از این صدها غار که قدمت آنها به سده های شش تا سیزده میلادی بازمیگردد، پایه های یک مجسمه بودای ایستاده ده متری که با رنگ نیز تزئین شده از دوران امپراتوری ساسانیان وجود دارد.
در امتداد دره فولادی و تقریبا دوکیلومتری جنوب غربی صخره های مشهور دره بامیان نیز غارهای قولی اکرم و لالای غمی با ویژگیهای منحصر بفرد تزئینی خود وجود دارند.
در مرکز بستر دره  واقع در جنوب صخره های بزرگ، بازمانده شهر غلغله قرار دارد که از سده ششم تا دهم میلادی مسکونی و آباد بود. این خود نمایانگر این میباشد که بامیان بعنوان توقفگاهی مهم و اصلی بر روی جاده ابریشم که از چین و هند بسوی باکتریای باستان میرفت، تلقی میگشته.
بسوی شرق که بیشتر پیش رویم، بموازات دره بامیان باقیمانده حصارهای قلاع کافری الف و ب را میابیم که متعلق به سده های ششم تا هشتم میلادی میباشند.
بازهم بیشتر بسوی شرق آن (پانزده کیلومتری شرق صخره های بامیان) بقایای شهر ضحاک قرار دارد، جاییکه سلسله های پس از اسلام غزنویان و غوریان از سده دهم تا سیزده میلادی حکومت میکردند.
چشم اندازهای فرهنگی و بقایای باستانی دره بامیان نشاندهنده سیر پیشرفتهای هنری و مذهبی منطقه باخترباستان از سده یکم تا سیزدهم میلادی و پذیرفته شدن تاثیرات فرهنگهای گوناگون در مکتب هنر بودایی قندهار میباشد.
وجود صومعه های متعدد و پناهگاههی مذهبی بودایی و همچنین سازه های تدافعی سبک اسلامی  شاهد این مدعا میباشند که در اینجا تبادلات فرهنگی بزرگی میان فرهنگهای هندی – هلنی – رومی – ساسانی و اسلامی انجام گرفته است.
سایت باستانی دره بامیان همچنین یک گواه تاریخی است. دره بامیان نمادی بیاد ماندی و بزرگ از بودیسم غربی میباشد وسده های زیادی دره بامیان یک مرکز مهم زیارتی بود.
ظاهرا در دوران زمین شناسی  اولیگوسن / میوسن (تقریبا ۲۴ میلیون سال پیش) دره بامیان بصورت یک حوضچه میانکوهی غربی به شرقی، بموازات گسل اصلی هرات و براثر رانش های بزرگ زمین بوجود آمده است. این حوضچه سپس با سنگها و مواد فروافتاده از کوهها و سنگهای آتشفشانی و ملاتهای زیرزمینی که بتدریج بطرف سطح زمین بحرکت درآمده بودند، پرشد.
بهمین جهت نیز هر دو بودا از جنسهای گوناگونی ساخته شدند که مختصات سنگ شناسی / استاتیک مربوط به خود را دارند.
بخش پائین صخره عمدتا از سنگ سیلت است با دو مجموعه اصلی ناپیوستگی که به فاصله هر بیست تا چهل سانتیمتری تکرار میشوند.
بخش میانی عمدتا از سنگ کنگلومراست که خوب منسجم و بهم فشرده و سیمانی شده  با ناپیوستگیهای محدود که بموازات سطح شیب دیواره کشیده شده اند.

مهمترین علل فرسایش ژئومورفولوژی ناحیه عبارتند از : نفوذ آب، فرسایش خاک، بازشدن تدریجی ناپیوستگیها در بخش بیرونی پرتگاه، همچنین جداشدن و افتادن بلوکهای جدا شده در امتداد دیواره های صخره و بهنگامیکه باران میآید  گل و لای نیز در این منطقه بحرکت درآمده و دربالا جمع میگردد .نشانه آن انباشته شدن بخش بزرگی از رسوبات در بالاست.

Thursday, 20 April 2017

اول اردیبهشت و بلبل گوینده بر منابر قضبان – بمناسبت روز سعدی

هر کسی را نتوان گفت که صاحب نظر است
عشقبازی دگر و نفس پرستی دگر است
نه هر آن چشم که بینند سیاه است و سپید
یا سپیدی ز سیاهی بشناسد بصر است
هر که در آتش عشقش نبود طاقت سوز
گو به نزدیک مرو کآفت پروانه پر است
گر من از دوست بنالم نفسم صادق نیست
خبر از دوست ندارد که ز خود با خبر است
آدمی صورت اگر دفع کند شهوت نفس
آدمی خوی شود ور نه همان جانور است
شربت از دست دلارام چه شیرین و چه تلخ
بده ای دوست که مستسقی از آن تشنه‌تر است
من خود از عشق لبت فهم سخن می‌نکنم
هرچ از آن تلخترم گر تو بگویی شکر است
ور به تیغم بزنی با تو مرا خصمی نیست
خصم آنم که میان من و تیغت سپر است
من از این بند نخواهم به در آمد همه عمر
بند پایی که به دست تو بود تاج سر است
دست سعدی به جفا نگسلد از دامن دوست
ترک لؤلؤ نتوان گفت که دریا خطر است


Tuesday, 11 April 2017

سروده ای از فریبا شش بلوکی

زني را مي شناسم من
که شوق بال و پر دارد
ولي از بس که پر شور است
دو صد بيم از سفر دارد
*
زني را مي شناسم من
که در يک گوشه ي خانه
ميان شستن و پختن
درون آشپزخانه
*
سرود عشق مي خواند
نگاهش ساده و تنهاست
صدايش خسته و محزون
اميدش در ته فرداست
*
زني را مي شناسم من
که مي گويد پشيمان است
چرا دل را به او بسته
کجا او لايق آنست
*
زني هم زير لب گويد
گريزانم از اين خانه
ولي از خود چنين پرسد
چه کس موهاي طفلم را
پس از من مي زند شانه؟
*
زني آبستن درد است
زني نوزاد غم دارد
زني مي گريد و گويد
به سينه شير کم دارد
*
زني با تار تنهايي
لباس تور مي بافد
زني در کنج تاريکي
نماز نور مي خواند
*
زني خو کرده با زنجير
زني مانوس با زندان
تمام سهم او اينست
نگاه سرد زندانبان
*
زني را مي شناسم من
که مي ميرد ز يک تحقير
ولي آواز مي خواند
که اين است بازي تقدير
*
زني با فقر مي سازد
زني با اشک مي خوابد
زني با حسرت و حيرت
گناهش را نمي داند
*
زني واريس پايش را
زني درد نهانش را
ز مردم مي کند مخفي
که يک باره نگويندش
چه بد بختي چه بد بختي
*
زني را مي شناسم من
که شعرش بوي غم دارد
ولي مي خندد و گويد
که دنيا پيچ و خم دارد
*
زني را مي شناسم من
که هر شب کودکانش را
به شعر و قصه مي خواند
اگر چه درد جانکاهي
درون سينه اش دارد
*
زني مي ترسد از رفتن
که او شمعي ست در خانه
اگر بيرون رود از در
چه تاريک است اين خانه
*
زني شرمنده از کودک
کنار سفره ي خالي
که اي طفلم بخواب امشب
بخواب آري
و من تکرار خواهم کرد
سرود لايي لالايي
*
زني را مي شناسم من
که رنگ دامنش زرد است
شب و روزش شده گريه
که او نازاي پردرد است
*
زني را مي شناسم من
که ناي رفتنش رفته
قدم هايش همه خسته
دلش در زير پاهايش
زند فرياد که بسه
*
زني را مي شناسم من
که با شيطان نفس خود
هزاران بار جنگيده
و چون فاتح شده آخر
به بدنامي بد کاران
تمسخر وار خنديده
*
زني آواز مي خواند
زني خاموش مي ماند
زني حتي شبانگاهان
ميان کوچه مي ماند
*
زني در کار چون مرد است
به دستش تاول درد است
ز بس که رنج و غم دارد
فراموشش شده ديگر
جنيني در شکم دارد
*
زني در بستر مرگ است
زني نزديکي مرگ است
سراغش را که مي گيرد
نمي دانم؟
شبي در بستري کوچک
زني آهسته مي ميرد
*
زني هم انتقامش را
ز مردي هرزه مي گيرد
...
زني را مي شناسم من
...

Monday, 3 April 2017

برگزیده برای فروردین ۹۶

برای ما میسر نیست که همه چیزها را مطابق آرزوهایمان بگردانیم اما با گذشت زمان آرزوهایمان تغییر پیدا میکنند.
مارسل پروست، نویسنده فرانسوی و نگارنده  رمان در جستجوی زمان از دست رفته.


Sunday, 2 April 2017

از چه رو روز طبیعت؟

......و چون دوازده روز از نبرد سهمگین میان جنگنده اهریمن، اپوش بنشسته بر اسپ سیاه  ( یا خود اسپ سیاه ) با فرشته باران تیشتر جنگاور اهورامزدا سوار بر اسپی سپید ( یا تیشتر خود بگونه اسپ سپید ) در آسمانها  که در آن اپوش و تیشتر با گرز و پتک بر هم میتازیدند و بر سر و کوپال یکدیگر میکوبیدند، بگذشت به سیزدهمین روز تیشتر با تندر و باران بر اپوش تیرباریدن گرفت و او را از آسمانها بخاک انداخت.
به سبب فرود آمدن اپوش (قربانی) و بارش باران برخاک، زمین حاصلخیز گشت و جوانه ها از دل خاک سربرزدند و طبیعت دوباره جان گرفت و زندگی آغاز کرد. از آنرو مردمان  ائیرنه وئجه (سرزمینهای ویژه آریائیها) روز سیزده و شماره سیزده ماه را بنام تیر (تیشتر) خواندند و خجسته شمرده و ارجش نهادند.
آگاهان و هوشیاران  گاه کنون نیز با فراست آنرا دریافتند و روزی را که سیزده بدر میخوانند و مردمان به اشتباه  آنرا بر اثر گذر زمان و فراموش کردن داستان راستین، روزی برای دفع نحسی میپنداشتند، بیاد آغاز زندگی در طبیعت و کوشش در پاک نگاه داشتن آن، روز طبیعت خواندند.

با سپاس از آموزگارم که دیروز مرا بیاد این واژه و داستان مفصلی که درپشت آن است و من اینجا کوتاه شده آنرا آوردم، انداخت.

Tuesday, 28 March 2017

عشق زندگی – از مارگوت بيكل

برآنم که زندگی کنم.
برآنم که عشق بورزم.
برآنم که،  باشم.
در این جهان ظلمانی،
در این روزگار سرشار از فجایع،
در این دنیای پُر از کینه،
نزد کسانی که نیازمند من اند،
کسانی که نیازمند ایشانم،
کسانی که ستایش انگیزند،
تا دریابم؛  شگفتی کنم؛  باز شناسم؛  که‌ام؟
که می‌توانم باشم، که می‌خواهم باشم،
تا روزها بی‌ثمر نمانند،
ساعت‌ها جان یابند،
لحظه‌ها گران‌بار شوند،
هنگامی که می‌خندم،
هنگامی که می‌گریم،
هنگامی که لب فرو می‌بندم،
در سفرم به سوی تو،
به سوی خود،  به سوی خدا،
که راهی‌ست ناشناخته
پُر خار، ناهموار
راهی که ـ باری ـ در آن گام می‌گذارم،
که قدم نهاده‌ام، و سر بازگشت ندارم.
بی‌آنکه دیده باشم  شکوفایی گل‌ها را،
بی‌آنکه شنیده باشم  خروش رودها را،
بی‌آنکه به شگفت در آیم  از زیبایی حیات.
اکنون، مرگ می‌تواند فراز آید.
اکنون، می‌توانم به راه افتم.
اکنون، می‌توانم بگویم که:
«زندگی کرده‌ام