جستجوگر در این تارنما

Loading...

Sunday, 7 August 2016

سیرک ماکسیم در رم

میدانِ اسبدوانی و درشکه رانی‌ را در رومِ باستان به سببِ گرد بودنش سیرک (لاتین سیرکولوم، یونانی کیکلوس) یعنی حلقه مینامیدند.  در این میدانها تنها مسابقاتِ اسبدوانی و درشکه رانی‌ برگزار نمیشدند بلکه مراسمِ دیگر هم انجام می‌گرفتند مانندِ جشنهایِ پیروزی، بزرگداشتِ کسی‌ یا چیزی و یا رژهِ سربازان و یگانهایِ ارتش که به جنگ فرستاده می‌شدند و یا پیروزمندانه باز می‌گشتند. از سالِ ۱۷۴۲ در سیرک دیگر مسابقاتِ ورزشی و ارتشی انجام نمی‌گرفتند بلکه سیرک مبدل به مجموعه ای برایِ هنرمندان  و اکروبات‌ها گردید.
شهرِ رومِ باستان چهار سیرک داشت که از میا‌‌نِ آنها دو تایشان نامیتر از دیگران بودند. سیرک فلامینیوس  که آنرا بدستور گایوس فلامینیوس در سال 222 پیش از زایش مسیح در نزدیکی رودخانه تیبر ساخته بودند و سیرکِ ماکسیم یا سیرکِ بزرگ.
این نوشته در موردِ سیرکِ ماکسیم است که از گوشه و کنار گردش آوردم و به فارسی‌ برگرداندم.
سیرکِ ماکسیم یا به گفته رومیها سیرکو ماکسیمو مجمو عه ای بود به درازایِ ۶۰۰ و پهنایِ ۱۵۰ متر که گنجایش پذیرشِ جمعیتی برابرِ با ۱۵۰،۰۰۰ نفر در زمانِ  آگوستوس و ۲۵۰،۰۰۰ نفر در زمانِ  پلینیوس دوم فیلسوف رومی را داشت.
بنا به اسطوره‌هایِ رومی سیرکو ماکسیمو نخستین بار در سده ششمِ پیش از زایشِ مسیح  به گاهِ پادشاهیِ لوسیوس پریسکوس، پنجمین شاهِ روم، بر رویِ زمینی‌ باتلاقیِ خشک کرده  میا‌‌نِ پالاتین و اونتین دو تپه از هفت تپه‌ای که روم بر رویِ آنها بنا شده بود، آباد گشت.

                                                 هفت تپه ای که بنای نخستین رم بر روی آنها بود
به هنگامِ مسابقات بر رویِ  نتایج رقابتها شرط بندیهایِ بزرگی‌ میشد و برایِ اینکه مبادا بر اثرِ این شرط بندیها در میا‌‌نِ طبقهِ کمتر مرفه خسرانی حاصل گردد که بهِ اغتشاش بینجامد، به هنگامِ مسابقات صدقاتی به کمنوایان داده می‌شدند و پس از پایانِ بازیها هم  برای آنها سفره میانداختند.
در این شرط بندیها حتی سزار‌ها هم شرکت مینمودند. طولِ مسابقاتِ اسبدوانی و گالسکه رانی‌ ۷ دور بودند. در میا‌‌نِ میدان دیواری ساخته بودند بنام اسپینا که ۲۱۴ متر درازا داشت و بر رویِ آن‌ ۷ تخمِ مرغِ چوبی قرار داده بودند، با پایان یافتنِ هر دور، یکی‌ از تخمِ مرغها را از رویِ دیوار پس میکردند.
 نخستین جایگاه‌هایِ تماشچیان را از چوب ساخته بودند. این جایگاه‌ها پس از گذشتِ چندین سال پوسیدند و فرو ریختند و سببِ کشته شدنِ بسیاری از مردم گردیدند. در سده چهارمِ پیش از زایشِ مسیح نیز یکبار جایگاه‌ها آتش گرفتند و سببِ کشته شدنِ تماشاچیان گردیدند.
نخستین بار ژولیوس سزار در سالِ ۴۶ پیش از زایشِ مسیح به مناسبتِ جشنی بزرگ که میخواست برگزار کند دستور داد تا میدانِ آنرا به اندازه نهایی و کنونیش برسانند و برایش جایگاهِ مخصوصِ سزار بسازند ولی‌ باز هم  هنوز بیشترِ جایگاه‌هایِ تماشاچیان از چوب بودند.
در سالِ ۳۳ پیش از زایشِ مسیح بر رویِ دیوارِ میانی که تخمِ مرغ‌هایِ چوبی قرار داشتند دولفین هایِ برنزیِ ایستاده کار گذاشتند که با به پایان رسیدنِ هر دور مسابقه،  سر یکی‌ از آنها به سمتِ  پایین چرخانده میشد.
در سالِ ۳۱ پیش از زایشِ مسیح باز هم جایگاه‌ها سوختند و اینبار آگوستوس دوباره آنرا ساخت و لژِ  مخصوص سزار را مجلل تر از پیش بنا کرد. در سالِ دهمِ پیش از زایشِ مسیح، آخرِ میدان نیز سنگ ستونی نصب کردند که این سنگ ستون امروزه در میدان پیازا دل پوپولو یا میدانِ خلق قرار دارد. یکبارِ دیگر شبیهِ این آتش سوزیتش آ آ در سالِ ۶۴ پس از زایشِ مسیح اتفاق افتاد.
  در سیرکِ ماکسیم تنها مسابقاتِ اسبدوانی و گالسکه رانی‌ برگزار نمی‌شد بلکه نبردِ گلادیاتورها و شکارِ حیواناتِ وحشی هم به نمایش گذارده میشدند.
 در گاه سزار  دومیتیان درنده خو کاخِ سلطنتی را چنان گسترش دادند که از بالا مشرفِ بر سیرکِ ماکسیم گردید و دومیتیان میتوانست از آنجا بازیها و مسابقات را پیگیری کند.
در سالِ ۱۰۳ پس از زایش به گاه تراژان سیرکِ ماکسیم را کاملاً از مرمر، سنگ و آجر ساختند.
از سالِ ۱۸۶ پس از زایشِ مسیح دیگر خشونت و کشتارهای پیشین را در این سیرک راه نمی انداختند بلکه بازیها و مسابقات را به سبکِ یونانِ باستان انجام میدادند که همگی‌ نمایشات ورزشی و نه‌ درنده خوئی بودند.
 آخرین برنامه‌ای که در سیرکِ ماکسیم برقرار گردید در سالِ ۵۴۹ یا ۵۵۰ میلادی به گاهِ توتیلا پادشاهِ خاور گوت‌ها  از قبایل آلمانی که روم را تسخیر کرده بودند، بود.
 از همان آغاز وجود ساختمان‌هایِ مذهبی‌ هم در سیرکِ ماکسیم منظور گشته بودند و راهبان پیش از انجام مسابقات با نشانها و پرچمهای خود در سیرک رژه ای برگزار میکردند. از آن‌جمله معبدِ کوچکِ خدایِ خورشید، معبد کنسوس خدایِ محصول و معبدِ میترا خدایِ ایرانی که از دیگر معابد بزرگتر بود. ساختمان معبدِ میترا را در سالِ ۱۹۳۱ بر اثرِ یک اتفاق پیدا کردند. راهروها و بنایِ معبد نسبتا خوب باقی‌ مانده بودند.
پس از متروک گشتنِ سیرکِ ماکسیم از مرمرها و سنگ‌هایش برایِ ساختنِ ساختمان‌هایِ دیگر استفاده میکردند. مثلاً کلیسایِ پطرِ مقدس هم بخشی از سنگ‌هایِ مرمرِ سیرکِ ماکسیم را بکار گرفت.
 سیرکِ ماکسیم به همراهِ دیگر آثارِ باستانی از مکان‌هایِ پر باز دید کننده شهرِ رم میباشد که بیشترِ بازدیدکنندگانِ میانسال را به یادِ صحنه‌هایِ گالسکه رانی‌ِ فیلمِ بن هور میاندازد.
 آخرین بار گروهِ موسیقی جنسیسِ انگلیسی در سالِ ۲۰۰۷ آتجا کنسرت برگزار کرد که در آن‌ ۵۰۰ هزار نفر شرکت کرده بودند.

امروز به جز زمینی‌ و چمنی چیزِ زیادی از سیرکِ ماکسیم باقی‌ نمانده که ارزشِ زیادی داشته باشد ولی‌ همان هم که باقی‌ مانده نمایانگرِ آنست که زمانی‌ برایِ خودش اهمیتِ به سزایی داشته است. از نظرِ تاریخی سیرکِ ماکسیم به خاطرِ مسابقاتِ اسبدوانی و گالسکه رانی‌ و گنجایشِ پذیرشِ تماشاچیانش نامی‌ بود و در زمانِ خود خوب میتوانست مردمان را سرگرم کند. سیرک ماکسیم و در پی آن کلسیوم را میتوان مادر استادیومهای ورزشی و میادین مشق نظامی نامید.



Saturday, 30 July 2016

ترس از بیخیال خریدن

زمانیکه از یکی‌ از موبدانِ دهکده کوچکی میا‌‌نِ کوه‌هایِ سر به آسمان کشیده و دور افتاده در باخترِ چین پرسیده شد که آیا از اینکه به سمتِ دٔهِ شما جاده میکشند راضی‌ هستی‌ یا نه‌؟ پاسخ داد، با کشیدنِ جاده به سمتِ دهِ ما، راه برایِ خیلی‌ از رفت و آمدها باز میشود، مردم براحتی میتوانند به جاهایِ دیگر برود و دیگران میتوانند نزدِ ما بیایند. ما نیز میتوانیم کمبودهایمان را از جاهایِ دیگر تامین کنیم و فرزندانمان میتوانند جهانِ دیگری بجز از ده ما را ببینند و با آنها آشنا شوند، همه اینها خیلی‌ خوب هستند ولی‌ من با وجودِ این چندان راضی‌ نیستم.
پرسیدند چرا؟ پاسخ داد : همینکه وضع مالی‌ِ مردمان بهتر شد، اندیشه‌هایِ سوداگری و خرید و فروش دیگر رهایشان نمیکند و هر چقدر هم که دارا تر شوند شبها کمتر به خواب میروند و بیشتر در اندیشه این هستند که فردا چه میخواهم بخرم و برای چه کسی میخواهم بنمایشش بگذارم؟ زمانیکه دیگران بیشتر بخرند و بیشتر بنمایش بگذارند که دیگر وضع از اینهم بدتر میشود. انسان براحتی و بزودی به سمت افراط متمایل میشود و چون در این چرخه افتد، گفتگوی در این زمینه با او نیز دشوار گردد.
من مالِ چندانی ندارم ولی‌ شبها آسوده و بی‌ دغدغه میخوابم و فردایش نیز با کشش و تنشِ کمتری از خواب بیدار میشوم و با دیگران سلوک مینمایم.
شاید در مرحله نخست این گفتهِ موبد بوداییِ چینی‌  خنده دار و بسیار ساده به نظر برسد ولی‌ اگر نیک بنگریم، درمیابیم که حقایقی را چنان ساده، بی‌ آلایه و روان بیان کرده که از فرطِ سادگی‌ دشوار میتوان جدیش گرفت.
به احتمالِ بسیار زیاد این موبدِ بودایی هیچگونه دسترس به آمار و جدولهایِ متداولِ غربی ندارد تا بتواند با زبانِ علمی‌ ( ؟ ! ) با ما گفتگو کند ولی‌ درکِ طبیعی‌ِ او از حقایق بسیار تیزتر و به واقعیاتی که از شدت زیاد بودن دیگر به چشم نمیخورند ،نزدیکتر از حواسِ ما میباشد.
در انبوه  داده‌ها و حسابِ احتمالات خود را سرگشته نمیسازد و مستقیماً جریانی را در رابطه با نیاز‌هایِ واقعیِ خویش سبک و سنگین کرده و خود را نیز کمتر به چرخه رقابتهای بیخود با دیگران می اندازد.
ارزشگذاری او بر رویِ کالاها و چیز‌هایِ عرضه شده به وی بر اساسِ میعارهایِ معمول بورس‌هایِ سهام نمیباشند بلکه کنش‌ها و سلوکِ فرد برایش حکمِ معتبرترینِ نقدینگیها را دارند که نمیخواهد از دستشان بدهد.
غرض اینجا تبلیغ فقر نیست و داشتن در حد نیاز مطلوب هر کسی میباشد ولی با گوش فرا دادن به سخنان این راهب پیر  این اندیشه نیز در شخص برانگیخته میشود که از خود بپرسد تا چه اندازه متمایل به این سو و یا آن سو میباشد؟ پرسشی که چندان هم بیجا نیست و ارزش مطرح شدن را هم دارد. 

Thursday, 28 July 2016

چند گفته زیبا از دیگران

هر چه کمتر نماهایِ سراب وار را تحسین کنیم، بیشتر قادر به جذبِ حقایق میگردیم.
اراسموس فن روتردام، کشیش، استادِ علمِ کلام، یزدان شناس، رهبرِ گروهِ کرِ کلیسا

به گاهی‌ که زنبیلی پر از تخمِ مرغ بر دوش حمل میکنی‌، پایکوبی منما.
 ضرب المثلِ آفریقایی

عدلِ بدونِ بخشندگی چیزی بیشتر از رفتارِ غیرِ انسانی‌ داشتن، نیست.
 آلبر کامو


Sunday, 24 July 2016

ما، مونیخ و آنها

اینکه در چند روز گذشته در مونیخ چه گذشت و چه شد را نیازی نیست که برایتان تعریف کنم چونکه خبرگزاریهای گوناگون این کار را به اندازه کافی و از زوایای دید گوناگون انجام دادند.
یک جوان که بیماری روانی داشت کاری کرد که صدمات فراوانی داشت. اینکه بلافاصله کوشش شد یا دست کم در این قضیه شک شد که آیا این بیمار به گروهی سیاسی و یا تروریستی وابسته است یا نه را اینجا به آن نمیپردازم بلکه کوشش میکنم آنرا مبدائی قرار دهم برای پرسشهای دیگری که ضمن این نوشته مطرحشان خواهم کرد.
چیزیکه این میان برای من بسیار پرسش انگیز بود اشاره به این مسئله بود که این جوان هژده ساله که در همینجا نیز بدنیا آمده  پدر و مادری داشته که خود از فراریانی بودند که دو دهه پیش به اینجا آمده بودند و با تقاضای پناهندگیشان موافقت گشته بود و اینجا زندگی میکردند.
این خانواده در حد امکانات کمکهای مالی نیز از دولت آلمان دریافت میکردند و از این لحاظ در مضیقه نبودند. پس چرا میبایست فشار روانی چنان بالا میگرفت که کار به چنین فاجعه ای بینجامد؟
همه میدانیم که دو دهه پیش تعداد پناهندگان و سطح اجتماعی که این پناهندگان در سرزمین اصلی خویش داشتند با تعداد پناهندگان و مقام اجتماعی پناهندگان امروز قابل مقایسه نمیباشند و با وجود این در امر انتگراسیون مشکلات عدیده پدید آمدند بطوریکه عقل در شرحش چو خر در گل بخفت اما این مشکلات باعث نگشتند تا توان جامعه برای پذیرش اجتماعی و روحی بسیاری دیگر از مهاجرین بکلی تحلیل رود و بیشتر این مهاجرین نیز در صورت تمایل راه خود را برای عضوی از این جوامع شدن هموار میدیدند و از این امکانات استفاده میکردند. وجود تعداد زیادی از فرزندان این مهاجرین در طبقات بالای اجتماعی، اقتصادی و سیاسی کشورهای میزبان شاهدی بر این مدعاست.
با وجود این وجود حساسیتهایی را در این کشورها نادیده نه میتوان انگاشت و نه بایستی پنداشت. وجود همین حساسیتها ( به علل چرا موجود بودن آنها در اینجا نمیپردازم ) نیز سبب گردیده اند تا برخی از افراد نسل دوم و سوم مهاجرین خود را مطرود حس کنند.
هر چند که از نظر وابسته نشان دادن خود به گروهی مشخص، بین مجنون نیس و واله مونیخ بجز روان پریشی ایشان به تشابهات کلی دیگری نمیتوان اشاره کرد زیرا یکی مستقیما خود را به دامان گروهی افراطی مذهبی انداخت  و دیگری گویا اصلا مسلمان نبوده و خانوادگی از مدتها پیش به دین مسیحی گرویده بودند و تنها تا آخرین لحظه بر پشت بام ساختمانهای شهر مونیخ فریاد میزد که من نیز یکی از شما هستم، ولی هر دوی این موارد نشان دهنده این میباشند که امر انتگراسیون افراد در کشورهای اروپائی واضحا با مشکلات جدی مواجه شده. مسئله تنها تامین مالی بودن نیست. مسئله فراتر از این رفته و خود را تنها بر روی این جنبه ماجرا متمرکز کردن، گمراهی کامل میباشد.
بطور کلی بنظر میرسد که جوانان امروز بهر حال بدلایلی که گفتاری جداگانه را میطلبد آشقته تر از گذشته میباشند و این سوای فشارهای شهروند داخلی و یا خارجی بودن در مملکتی است. با وجود این هر جوانی نیز  اسلحه بدست نمیگیرد و مردم را نمیکشد هر چند که بر تعداد اینگونه افراد افزوده گشته است و این نیز ربطی به این کشور و آن کشور ندارد. در نروژ، آمریکا، انگلیس و هر جای دیگری میتواند اتفاق بیفتد.
در این ماجرای مونیخ  سوای مشکلات کلی رفتاری جوانان و علاوه بر آن فردی در شرایطی نسبتا مناسب در جامعه آلمان اجازه پیدا میکند تا زندگی کند. همین شخص دچار روان پریشی گشته و به جنایت دست میزند ولی تا پیش از کشتن ده نفر و سپس خود فریاد میزند که من نیز از شما هستم و تا آخرین لحظه نیز با دشنام  به او گفته میشود که نه تو از ما نیستی. حالت عجیبی است. شاید بتوان به جرات ادعا نمود که صرف تامین مالی که مسلما امری مهم و لازم است، به تنهایی کافی نمیباشد تا راه بدرستی گشوده شود. ما اینجا از انسانها و عواطف سخن میگوییم و نه از آمار و ارقام.
پرسش اصلی اینستکه در جامعه ای که  نسل دوم پناهندگان که تعداد ایشان بسیار کمتر از حالا بود، نتواند این اطمینان را پیدا کند که بصورت واقعی به این جامعه تعلق دارد، چگونه میتوان انتظار داشت و آیا میتوان اصلا انتظار داشت که در بیست سال آینده چنین روان پریشیهایی بصورت بزرگتری متبلور و پدیدار نگردد؟
ما از سال گذشته در کشور آلمان پذیرای حدود یک میلیون پناهجو گشتیم. شرایط زیست و جو زندگی در کنار هم و با هم و همراه هم برای کسانی هم که سالیان درازیست که اینجا زندگی میکنند و دچار هیچ گونه تنش عقیدتی و افکاری افراطی و انحرافی نگشته اند، دشوارتر شده و فشارهای  فعال  و غیرفعال ( پاسیو و اکتیو ) روحی که  زایده  ترس و اضطراب  میباشند، وجود دارند که نه کتمانشان میتوان کرد و نه پنهان. درست هم نیست که کتمان و پنهانشان کرد. وجود این فشارها به پنبه گشتن دوباره رشته ها می انجامد و نبایستی که دست کمشان گرفت.

صدر اعظم آلمان در پیامی تلویزیونی ضمن ابراز همدردی با خانواده قربانیان اظهار داشت که تا آخرین مرحله بدنبال یافتن ریشه اصلی بوجود آمدن چنین پدیده هایی خواهد بود. صدر اعظم را انتخاب نکرده اند تا تنها همدردی و ابراز تاسف کند. وظایف او بسیار بزرگتر و مسئولیتهایش بسیار سنگینتر از چیزی میباشند که تنها با ابراز یک همدردی انجام یافته بتوان تلقی شان کرد از اینرو در امر یافتن ریشه های اصلی چنین ماجراهایی برایش آرزوی موفقیت مینمایم.


Saturday, 23 July 2016

پر مگو

تا زمانیکه سخن میگویی، نمیتوانی حرفِ دیگران را بشنوی. تا وقتیکه حرفِ دیگران را نشنیده باشی‌، حالِ آنها را درک نمیکنی و چون حالشان ندانی، چاره جویی هایت برایِ مسائلِ ایشان هم نمیتوانند به واقعیات زیاد نزدیک بوده و راهگشا باشند.
ای بلبل همدرد دمی گوش فرا دار
منهم بسرایم، بود این غم شودم کم




Saturday, 16 July 2016

پلکان اسپانیایی شهر رم

یکی‌ از نامیترین پله‌هایِ عمومیِ جهان پله‌هایِ اسپانیایی در شهرِ رم پایتختِ ایتالیا میباشد.
پله‌هایِ اسپانیای را در سالِ ۱۷۲۳ ساختند. این پلکان کلیسایی را به نامِ سانتا ترینیتا دل مونتی  به میدانِ اسپانیایی متصل می‌کند.
از اینرو به میدان اسپانیایی  Piazza di Spagna می‌گفتند که در جوارِ سفارتِ اسپانیا در دستگاهِ واتیکان  قرار داشت. میدانِ اسپانیایی جزو خاکِ اسپانیا حساب میشد و اگر کسی‌ بدونِ اجازه به آنجا وارد میگشت، موظف به خدمت کردن در ارتشِ اسپانیا می‌گردید.

وابستگان سفارت خانه اسپانیا و مردمیکه از اطرافِ این میدان میخواستند به سمتِ کلیسای سانتا ترینیتا دل مونتی بروند، میبایستی از میا‌‌نِ بوته‌هایِ وحشی و انبوه گذر میکردند و همین اسبابِ نارضایتی‌ مردم را بوجود آورده بود.
در سالِ ۱۷۲۳ بدستورِ پاپ بندیکتِ سیزدهم امرِ برطرف کردنِ بوته‌هایِ وحشی و طراحی‌ِ ساختِ این پلکان که میدانِ اسپانیایی را به کلیسا میپیوست به معماری بنامِ فرانچسکو دی سانتیس Francesco de Sanctis  که برایِ دستگاهِ کلیسایِ رم کار میکرد، داده شد. او معمار خوبی بود، پلکانِ اسپانیایی مشهور‌ترین اثریست که از او باقی‌ مانده است.
اینجا تنها علاقهِ پاپ در میا‌‌ن نبود بلکه پادشاهِ فرانسه هم متمایل به ساختنِ این پلکان بود، زیرا پولِ ساختِ کلیسایِ سانتا ترینیتا دی مونتی را لویی دوازدهم پرداخت کرده بود و وجودِ چنین راهی‌، رفتنِ به این کلیسا را  آسان تر میکرد. فرستاده فرانسه در واقع در سالِ ۱۶۶۱ مقدارِ زیادی پول برایِ ساختنِ چنین پلکانی در رم به امانت گذاشته بود اما ماجرا یک گرهِ بزرگ داشت. رقابتِ میا‌‌نِ دربارِ فرانسه و دستگاهِ واتیکان. این در زمان پاپ اینوسنسِ سیزدهم اتفاق افتاد.
فرانسویها میخواستند پلکان را به سبکی آباد کنند که یادآورِ کاخ‌هایِ سلطنتیِ فرانسه باشد و پاپ حتماً سبکِ ایتالیائی را در رم میخواست. همین رقابتِ میا‌‌نِ شاه و پاپ سبب گشت تا ساختِ پلکان به عقب بیفتد.
رقابتی‌ که آثارش را تا به امروز هم میتوان بر رویِ پلکانِ اسپانیایی مشاهده کرد.
سرانجام پلکان را ساختند که از یک بخشِ پهنِ میانی و دو باریکه کناری به سبکِ زیبایی‌ تشکیل شده است. معمارِ پلکان در ساختِ آن‌ ظرافت‌هایِ بسیاری انجام داده. بر روی سنگنبشته‌ای بطورِ ضمنی به محدودیات‌هایِ خویش در ساختِ آن‌ اشارهِ غیرِ مستقیم کرده.
نوشتهِ  OPUS AUTEM VARIO RERUM INTERVENTU به معنای مداخلاتی که کار را تغییر میدادند، اشاره می‌کند به موضوعاتی که در این میا‌‌ن اتفاق افتادند. سرانجام برای اینکه هر دو طرف آرام گیرند پلکان را تندیس‌هایی‌ از ‌عقاب (نماد واتیکان) و گلِ زنبق ( نمادِ خانوادگی، سلطنتی، سیاسی و ارتشیِ فرانسه ) تزئین دادند که هنوز هم وجود دارند و دیده می‌شوند. لوییِ پانزدهم پادشاه وقت فرانسه  میبایستی که تنها به یک یادنامه کوتاه بسنده میکرد.
کلیسا اما میخواست که بصورتِ نهایی‌ قدرتِ خود را به نمایش بگذارد، از اینرو پاپ کلمنسِ دوازدهم تصمیم گرفت که در سالِ ۱۷۳۳ سنگ ستونی (اوبلیسک) مشرف به پلکان بسازد که بر رویِ آن‌ قدرتِ کلیسا به نمایش گذاشته شود ولی‌ با پا در میانی از اینکار صرفنظر کرد. اما سرانجام در سالِ ۱۷۸۹ زمانیکه انقلابِ کبیرِ فرانسه انجام گرفت، کلیسا چنین سنگ ستونی را ساخت و آن تا به امروز موجود میباشد.
ساختارِ پلکانِ اسپانیایی بدینصورت است که به سه‌ بخش تقسیم شده. بخشِ میانی که پهن میباشد بهمراه  دو نوارِ جانبی. این سه‌ بخش را سکوهایی از هم جدا میسازند. تنها در سه‌ مرحله پس از طی‌ِ یکبار سه‌ پله و دوبار ۱۲ پله این سه‌ نوار دوباره به هم متصل شده و تراسِ های کوچکی را تشکیل میدهند. پلکان اسپانیایی در مجموع ۲۳ متر ارتفاع دارد.
در پایینِ پلکان، یعنی در میدان اسپانیایی، چشمهِ دلا باراکاسا  Fontana della Barcaccia  به معنای چشمه چهار رود قرار دارد که در سالِ ۱۶۲۹ ساخته شده و با آبِ آشامیدنی تغذیه میگردد. بنایِ چشمه از سنگِ تراورتن ساخته شده و یادآورِ یکی از طغیانهایِ رود میباشد که در سالِ ۱۵۹۸ اتفاق افتاد و میدان اسپانیایی را کاملاً به زیرِ آب برد.
                                                                       بازمانده حمام آگریپا                                                                
 در پایینِ پلکانِ اسپانیایی خیابانِ ویا کندوتی  Via Condotti قرار دارد که یک مرکزِ خریدِ بسیار نامی‌ میباشد و باقیمانده آثار باستانی چون بقایای حمام آگریپا  Baths of Agrippa  و مقرِ اصلی‌ خانه‌هایِ ِ نامدار مد‌ چون گوچی و دیگر بوتیک‌هایِ گرانقیمت که یکی‌ پس از دیگری  کنار هم قرار دارند و همچنین کافه‌هایِ سنتی‌ و نامی‌ مانندِ  کافه آنتیکو  کافه گرچو   Antico Caffe Greco ، در آن واقع میباشند.

Wednesday, 29 June 2016

چاره او - سعدی

چند بشاید به صبر دیده  فرو دوختن؟
خرمن ما  را نماند  حیله  به جز سوختن
گر نظر صدق را نام گنه می‌نهند
حاصل ما هیچ نیست جز گنه اندوختن
چند به شب در سماع جامه دریدن ز شوق؟
روز دگر بامداد  پاره  بر او دوختن
زهد نخواهد خرید چاره رنجور عشق
شمع و شرابست و شید پیش تو نفروختن
تا به کدام آبروی ذکر وصالت کنیم؟
شکر خیالت هنوز می‌نتوان توختن
لهجه شیرین من پیش دهان تو چیست؟
در نظر آفتاب مشعله افروختن
منطق سعدی شنید حاسد و حیران بماند
چاره او خامشیست یا سخن آموختن


Wednesday, 22 June 2016

ثبت جهانی مثنوی مولوی

اگر چه پیشِ خردمند، خامشی ادب است
 به وقتِ مصلحت آن‌ به که در سخن کوشی
 دو چیز طیرهِ عقل است، دم فرو بستن
 به وقتِ گفتن و گفتن به وقتِ خاموشی

دیگر بار فرصتی دست داد تا سخنانی را که مدت هاست در دل داشتم سرانجام بر زبان آرم هر چند که مناسبتی را که به سببش اکنون این مینویسم، خوشایند نمیدانم.
 مسئله مربوط به ثبتِ  اثر یکی‌ از بزرگان  در فهرستِ میراثِ فرهنگی‌ِ سازمانِ یونسکو میباشد.
 پیشتر از هر چیز ابراز دارم که قلبا با این سخنِ برخی‌ از بزرگان که می‌گویند چنین مشاهیری برایِ همه جهانیان میباشند موافقم ولی‌ همزمان به این مطلب اشاره می‌کنم که در فهرستِ میراثِ فرهنگ بشریِ سازمانِ یونسکو خاستگاهِ این عزیزان درج و ثبت میشود و بزرگ فرقی است میان از و برای. برای چیزی یا از چیزی.
 ثبت و درج چنین موارد و  هم نه‌ برایِ ماست که ما امروزه راستیها را هنوز میدانیم یا بهتر بگویم موظف میباشیم که بدانیم، بلکه برایِ آیندگان میباشد که هنوز نیامده اند و ما نیز ندانیم که آیا آنها خواهند دانست یا نه. بنابر این  ساختنِ شناسنامه فرهنگی‌ِ اشتباه و یا همکاری در ساختنِ شناسنامهِ فرهنگی‌ِ اشتباه و یا اجازه دادن به ساختنِ شناسنامهِ فرهنگی‌ِ اشتباه به هیچ روی جایز نباشد که بس گمراه کننده است و بحرانِ هوویت و ضعفِ شخصیتِ اجتمایی‌ را سبب گشته و همزیستیها را نهایت دشوار گرداند هر چند که مقصد در آغاز رفع مناقشات بی سبب و بی پایه بوده باشد.
 اخیرا اقدام به ثبتِ فرهنگی‌ جهانی مثنوی معنوی اثرِ مولانا جلال الدینِ بلخی به عنوانِ میراثِ  فرهنگی مشترکِ ایران و ترکیه که از سوی رئیس سازمان اسناد ایران بحث بر انگیز شده و جنجال به پا کرده به حدی که رئیسِ جمهورِ کشورِ دوست و همسایه نیز در عملی‌ متقابل پیشنهادِ ثبتِ اثر بلخی را به عنوانِ میراثِ مشترکِ فرهنگی‌ِ افغانستان و ترکیه را نموده است که به همان اندازه نادرست میباشد که اقدامِ  مدیرِ ایرانی  ناصواب بود.
 بحث کردنِ مفصل و مبسوط در موردِ چنین مواردِ حساس و پر اهمیت که قاعدتا میبایست از سویِ بزرگانِ فرهنگی‌ِ کشورهایِ ذیربط انجام گشته و مردم را نیز آگاه نماید  چیزی نیست که بتوان آنرا در یک وبلاگ مانندِ این آغاز کرد و به پایان رساند، از آنرو به انجامش در اینجا نکوشم و تنها به یکی‌ دو مورد که شاید فراموش شده باشند اشارت کرده و نوشته را با اختتامیه ای به پایان رسانم.
 موضوعاتی که در چنین به ثبت رساندنهایی میبایست بی‌ هیچ گونه درنگ و تردیدی موردِ توجه قرار بگیرند ( و اینها حدِ اقل‌ها هستند نه‌ همهِ آنها ) به قرارِ زیرند :
 ۱ – بیان نمودنِ واضح و روشنِ تعریفِ حوزه فرهنگی‌ ایران که محدوده جغرافیاییِ کشورِ کنونیِ ایران تنها بخشی از آن‌ و نه‌ همه آن‌ میباشد، این حوزه فرهنگی‌ مشتمل بر کشورهایِ تاجیکستان، افغانستان، بخشِ بسیار بزرگی‌ از ناحیه قفقاز، بخشِ بزرگی‌ از آسیایِ میانه، نواحیِ کرد نشین و سر انجام کشورِ ایرانِ کنونی نیز میباشد. هیچیک از این کشورها نیز به تنهایی وارث آن نه بوده و نه هست و نه خواهد بود.

 ۲- موجودیت، تمامیت و سرحد‌هایِ کلیه کشورهایِ حاضر در قلمرویِ جغرافیاییِ حوزهِ فرهنگی‌ِ ایران، به رسمیت شناخته شده‌ و از سوی همه کشورهای حوزه فرهنگی ایران قابلِ احترام و بدور از تعرض شناخته می‌شوند.

 ۳ – برایِ ثبتِ فرهنگی‌ِ جهانی‌ِ بزرگان این حوزه فرهنگی تنها کافیست که مبدا آنها و تعلقشان به حوزه فرهنگی‌ ایرانی ذکر گردد. بر این اساس بطورِ مثال، رودکی، فرزانه خجندی، لایق شیرعلی، بانو صفی آوا، اعظم خجسته و و و و تاجیک و متعلق به حوزه فرهنگی‌ِ ایرانی، مولوی، رابعه بلخی، سنایی، ناصرخسرو، خوشحال خان ختک، عبدالرحمن پژواک، خلیل الله خلیلی و و و افغان و متعلق به حوزه فرهنگی‌ ایرانی، فردوسی، خیام، خواجوی کرمانی، باباطاهر، پروین اعتصامی، فریدون مشیری، معینی کرمانشاهی، عماد رام خراسانی  و و و  ایرانی و متعلق به حوزه فرهنگی‌ ایرانی، نظامی گنجه ای و متعلق به حوزه فرهنگی ایرانی میباشند. 
همه این بزرگان نیز از یکدیگر به نیکی یاد کرده اند و خط تفریق میان خود نکشیده اند.

 ۴ – اصلِ وفات یافتنِ شخصی‌ در یک کشورِ بخصوص الزاما به معنایِ تعلق داشتن به حوزه فرهنگی‌ِ آن‌ کشور نمیباشد. بسیاری از فلاسفه و ادبایِ یونان زمین هم خارج از حوزه فرهنگی‌ یونان به خاک سپرده شدند ولی‌ هیچ کشوری مدعیِ متعلق شناختنِ آنها به خود نمیباشد.
هراکلیتوس فیلسوف یونانی که در ایونیه ( باختر کشور ترکیه امروزی) بدنیا آمد و هم در آنجا بمرد را امروزه کسی ترک نمیگوید و نمیشناسد بلکه یونانی اش میدانند و میخوانند. 
هیپوناکسHipponax  یونانی که از دست شروران جزیره افه سوس به کلازومنی واقع در آسیای صغیر برفت و هم در آنجا بمرد را همگان متعلق به حوزه فرهنگی یونان میدانند و یونان هم در مقام تقسیمش با دیگران بر نمیآید. 
زنون اله آئی  Zenon  فیلسوف یونانی از فلاسفه پیش سقراطیان یونان که در جنوب ایتالیای کنونی بدنیا آمده و در شهر سیراکوس سیسیل جهان را بدرود گفت، ایتالیا از آن خود نمیداند و نیازی نیز ندارد که بداند زیرا خود به اندازه کافی فرهنگ قوی و فلاسفه و سرایندگان و نامداران دیگر دارد.
پس محدوده های جغرافیای سیاسی امروزه آنقدر قدرتمند نمیباشند که بتوانند حقایق تاریخی را بکنار رانند.

 ۵ – خسران و از دست دادنِ مکاتبی  فرهنگی‌ مانندِ مکتبِ هرات و یا حلقه بلخ چیزی نیست که حوزه فرهنگی‌ِ ایران بتواند آنرا تحمل نموده و با چیز دیگری جایگزین کند همانطور که فقدانِ بزرگان حوزه‌هایِ فرهنگی‌ِ نیشابور و تبریز و اصفهان یا بخارا و مرو و خیوه و گنجه  و و و  برای حوزه فرهنگی ایران غیرِ قابلِ تصور میباشند. بنابراین شناساندنِ بیغرضانه و صحیحِ آنها در کّل و در جزئیات از جمله الزامات برایِ ادیبانِ حوزه فرهنگی ایرانی  میباشد.

 در پایان بیان می‌کنم که این وبلاگ و شخصِ من خود را در مقامی نمی‌یابیم که تعیینِ تکلیفِ فرهنگی‌ برایِ کسی‌ انجام دهیم ولی‌ در مقامی می‌یابیم که از حقِ فردیِ خود استفاده نموده و اعتراضاتِ شدیدِ خود را از تلاش در نحوهِ به ثبت رساندنِ اشتباه مانند آثارمولوی عنوان نمائیم.
آرزومندم تا چنین مواردی را فرهنگیان کشورها و نه دولتمردان بعهده گرفته و راهنمائی و راهگشائی نمایند.