جستجوگر در این تارنما

Thursday, 30 April 2015

اسکار نیدرمایر – بخش پایانی


پس از پایانِ جنگ جهانی‌ِ نخست، نیدرمایر فرصت داشت تا در دانشگاهِ مونیخ به تحصیل در رشته‌های جغرافیا و زبانشناسیِ تاریخی ادامه دهد و در این رشته‌ها دکترایِ خویش را بدست آورد. 

او تز‌ِ دکترایِ خویش را در موردِ سرزمینهایِ مرکزیِ فلاتِ قاره ایران (بیشتر ایران و افغانستانِ امروزه) نوشت. در همان ایام او با رودولف هس معاون هیتلر  نیز آشنا شد و در ماهِ دسامبرِ سالِ ۱۹۱۹ دوباره به نیروهایِ مسلحِ ارتشِ آلمان پیوست. در ۲۳ دسامبرِ سالِ۱۹۲۱ نیدرمایر ارتشِ آلمان را رسماً ترک کرد تا بتواند بصورتِ غیرِ رسمی‌ در اتحادِ جماهیرِ شوروی برایِ ارتشِ آلمان کار کند.

آن زمان بنا به پیمانِ ورسای  Treaty_of_Versailles، آلمانیها اجازهِ پرداختنِ به برخی‌ از مواردِ ارتشی و نظامی و پژوهش در برخی‌ رشته‌ها را در خاکِ آلمان نداشتند. برای دور زدنِ مفادِ این قرارداد، آلمان همه اینکارها را  با کمک و همراهیِ روس‌ها در خاکِ اتحادِ جماهیرِ شوروی انجام می داد. اینگونه هم روس‌ها راضی‌ بودند که به تکنولوژیِ پیشرفته آلمانیها دست می یابند و هم آلمانها خوش از اینکه اتهامی قانونی به آنها وارد نمی شود و آنها به تمرین و تربیتِ کادرِ نظامی خویش می پردازند. 

نیدرمایر تا سالِ ۱۹۳۲ مدیرِ بخشِ پژوهشی ارتشِ آلمان در سه‌ رشته موادِ شیمیایی‌ جنگی، خودروهایِ جنگی و هواپیماهایِ نظامی در روسیه بود.

او در این مدت خلق و خویِ مردمِ روسیه را نیز مطالعه می کرد و در نامه ا‌ی که به رئیسِ دفترِ وزارتِ امورِ خارجه آلمان نوشت از اراده قویِ مردمِ روس سخن می گفت.

از ماهِ مای سالِ ۱۹۳۲ نیدرمایر دوباره رسماً به ارتشِ آلمان پیوست و درجه سرگردی دریافت نمود ولی‌ در سالِ ۱۹۳۳ دیگربار ارتش را ترک کرد تا به ادامه تحصیل بپردازد. در سال ۱۹۳۳ نیدرمایر به حزبِ نازیِ آلمان پیوست.

او در ماهِ جولایِ سالِ ۱۹۳۳ در دانشگاهِ بن به تدریس در رشته‌هایِ جغرافیا و سیاست از منظرِ نیرویِ ارتش پرداخت. منطقه‌هایِ تدریسی او آتلانیک، فرانسه، بریتانیا و روسیه بودند.

از سالِ ۱۹۳۵ نیدرمایر دوباره به ارتش بازگشت و درجه سرهنگی دریافت نمود و از سالِ۱۹۳۹ به گروهِ پژوهش و تحقیقِ حزبِ نازی در موردِ مساله یهودیان پیوست.

با فرا رسیدن جنگِ جهانی‌ِ دوم نیدرمایر خواهانِ رفتن به خطوطِ مقدمِ جبهه‌ شد. به این درخواستِ نیدرمایر توجهی نکردند زیرا برخی‌ در ارتش به خاطرِ اقامتِ طولانیِ او در روسیه و برخی‌ از اظهاراتِ او مبنی بر مخالفت با درگیرشدنِ با روس ها، معتقد بودند که او دارایِ احساساتِ طرفدارِ روسیه هست و حتی در اینمورد او درگیریِ لفظیِ نسبتاً شدیدی با گوبلز تئوریسین فعال حزب نازی آلمان پیدا کرد. سرانجام با پافشاریهایِ نیدرمایر و مراجعه به برخی‌ از تیمسارانِ ارتش که زمانی‌ شاگردان او در دانشگاه بودند، نیدرمایر موفق شد تا فرماندهی یک دسته را که قرار بود با گردآوریِ داوطلبین از ناحیه قفقاز تشکیل شود و از پشت به ارتشِ روسیه حمله کند را بدست آورد. او توانست گروهی از ارمنیها، گرجیها و مردمِ ترکستان را بدورِ خود گرد آورده و از ناحیه اوکرایین به ارتشِ سرخ حمله هایِ نامنظم بکند. پسان نیز او و گروهش را به اسلوانی و شمالِ ایتالیا فرستادند تا با پارتیزانها مبارزه کند.

در سالِ ۱۹۴۴در پی‌ِ بیاناتی که او در موردِ رهبر کرده بود، دستگیر گردید و مدتی‌ را در زندان ارتش بسر برد. سپس از ارتش اخراجش کردند تا پرونده اش را به دادستانی شخصی‌ محول نمایند اما هنوز در زندان بسر می برد که پایان جنگ جهانی دوم فرا رسید.

با پایان یافتن جنگ، نیدرمایر به شهر زادگاهش بازگشت و آنجا بود که روزی ارتش سرخ او را در راه خانه دستگیر کرد و به شوروی فرستاد. بنظر میرسد که آگاهی های او از میزان همکاریهای کشورش در زمان آلمان نازی با اتحاد جماهیر شوروی در این دستگیری بی تاثیر نبوده باشد. شوروی نمی خواست که این رازها فاش گردند. در شوروی او به بیست و پنج سال بندی شدن در اردوگاههای کار محکوم گردید و به اردوگاه کار ولادیمیر در خاور مسکو فرستاده شد.

نیدرمایر در بیست و پنجم سپتامبر سال  ۱۹۴۸ در بیمارستان اردوگاه درگذشت.

برخی از منابع و مآخذها :

1-Seidt, Hans-Ulrich (2001), From Palestine to the Caucasus-Oskar Niedermayer and Germany's Middle Eastern Strategy in 1918.German Studies Review,

2-Hughes, Thomas L (2002), The German Mission to Afghanistan, 1915-1916.

http://www.spiegel.de/spiegel/print/d-14322834.html


پایان


    

Tuesday, 28 April 2015

اسکار نیدرمایر – بخش چهارم

اسکار نیدرمایر در سمت راست و اوتو فون هنتیگ در سمت چپ نگاره

بازگردیم به سرگذشت نیدرمایر و گروه او. نیدر مایر توانست در کنارِ امان آلله خان، نظرِ برخی از ملیون و وطنپرستانِ افغانی را نیز به خود جلب کند و حتی با آموزشِ تیراندازی صحیح توسطِ توپ‌هایِ کوچکِ ساختِ کارخانه کروپ به پاسدارانِ مقرِ امیر، در نزدِ خودِ امیر نیز جایگاهی‌ بیابد.

در این میا‌‌ن شاهزاده پراتاپ نیز به کارِ خود مشغول بود و با پولی که کایزر ویلهلم به همراهِ گروه کرده بود، در بازارِ کابل لوح‌هایِ زرین می خرید تا بر رویِ آنها نامه به پادشاه انگلیس و تزارِ روسیه بنویسد. همزمان برایِ پرچمِ هندوستانی که قرار بود توسطِ او آزاد گردد نیز طرح می ریخت.

رفته رفته افرادِ گروه هر روز بیشتر متوجه می‌شدند که ماموریتشان موفق نخواهد بود و زمانیکه معلوم گردید که کاروانی از هند با ۲۰۰ میلیون روپیه زر و سیم در راهِ کابل است، روابطِ امیر نیز با آنها رو به سردی گذاشت و اواخرِ ماهِ مای سالِ ۱۹۱۶ گروه از هم جدا شد و هر کدام از راهی‌ رو به سویِ آلمان نهادند.

پراتاپ رو به سویِ روسیه نهاد تا در کنارِ انقلابیونِ سرخ بایستد. جائیکه لنین و تروتسکی او را انقلابی آزادی بخشِ شرق خواندند. در سالِ ۱۹۱۹ دوستش برکت الله نیز همراهِ کاظم بای یا کاظم اوزالپ که قرار بود واسطِ گروه با مسلمانان درکابل باشد به روسیه رفتند تا با کمک انور پاشا روس ها را متقأعد کنند به افغانستان وارد شده و دستِ انگلیسیها را از آسیایِ میانه کوتاه کنند.

روس‌ها خود را در موقعیتی نمی دیدند که به افغانستان حمله کنند ولی‌ از وجودِ این گروه نزدِ خود نیز استقبال می کردند زیرا انور پاشا که در ترکیه دیگر مقامی نداشت هنوز در نزدِ اقوامِ ترکِ ناحیه قفقاز به چشمِ قهرمان دیده می شد و از اینرو برایِ روس‌ها مهره ای با ارزش بود.

چیزی نگذشت که انور پاشا که سودایِ امپراتوریِ بزرگِ ترک را در سر می پروراند از یک دوستِ بلشویک به یک دشمنِ بلشویک مبدل گردید و در شوراندنِ مسلمانانِ جنوبِ روسیه فعالیت کرد. سرانجام نیز انور پاشا در سالِ ۱۹۲۲ در طی شورشی که در بخارا به راه انداخته بود توسطِ ارتشِ سرخ کشته شد.

هنتیگ فرمانده گروه به همراهِ قاچاقچیانِ تریاک رو به سویِ کوه‌هایِ پامیر نهاد و ارتفاعاتِ ۵۵۰۰ متری آنجا را پشتِ سر گذاشت و از میا‌‌نِ یخ و برف گذشته و خود را به صحرایِ گُبی رسانید تا از آن نیز عبور کرده و به چین برسد. از آنجا او به آمریکا رفت تا پس از رسیدنِ به کرانه‌هایِ شرقی‌ِ آن سوار بر کشتی شده و راه آلمان را در پیش گیرد اما در میا‌‌نِ راه مفقود شد و هیچگاه دیگر اثری از او به دست نیامد. هنتیگ به خاطرِ سفرِ پر مخاطره ای که در پیش گرفته بود و ۲۲۰۰۰ کیلومتر نیز بدرازا کشید تحسینِ دوست و دشمن را برانگیخت.

بخشِ اصلی‌ِ گروه به سرپرستیِ واگنر نخست به سیستان رفت و از آنجا رو به سویِ تهران نهاد .

نیدرمایر نیز نخست به سویِ ترکستان رفت تا پنهان از دیدِ سربازان و قزاقانِ روس خود را به ایران برساند.

ادامه دارد

Saturday, 25 April 2015

اسکار نیدرمایر – بخش سوم

فرتور منسوب به رئیسعلی دلواری

به هر حال، پس از جدا شدنِ واسموس از گروه و رفتنِ او به بوشهر و تنگسیر، اسکار ریتر فون نیدرمایر که این زمان ۲۹ ساله بود از سویِ  فرماندهِ گروه مأمور گشت تا با همراهیِ ۵۹ نفرِ دیگر به عنوانِ دسته اول به افغانستان رفته و قبایلِ آنجا را بر ضدِّ انگلیسیها بشوراند. او در این سفر افسرِ ترک کاظم اوزالپ یا کاظم بای  را نیز به همراه داشت. وظیفه اصلی‌ِ کاظم بایِ مسلمان مراجعه به احساسات اسلامی مردم افغانستان و متقاعد کردنِ امیرِ افغانستان به شرکت در جهادیِ بر ضدِّ انگلیسیها بود.

دسته دوم که بیشترِ تجهیزات و دستگاهِ بیسیم نیز در اختیار داشت، به سمت خاور گسیل گردید ولی‌ این گروه بخاطر دزدی و فرار کاروانداران ایرانی  بدردسر افتاده بود. انگلیسیها که در برخوردی که میان آنها و بخشی از گروه که به سمت جنوب ایران می رفت، پیش آمد به کلید رمز و اطلاعات مهمی  دسترسی پیدا کردند و از وجود این ماموریت باخبر شدند و توانستند حدس بزنند که هدف و مقصدِ گروه چه می تواند باشد. به خاطرِ همین نیز جنرال دیکسونِ انگلیسی  ماموریت یافت که از ورودِ آلمانیها به افغانستان پیشگیری کند. 

به سبب گزارش‌هایِ جاسوسانِ انگلیسی در ایران بیشتر افراد گروه دوم نیز شناسائی و دستگیر گشتند.

هنتیگ در گروه نخست برایِ فرار از دستِ انگلیسیها تصمیمِ بسیارِ شگفتی گرفت. عبور از کویرِ مرکزیِ ایران در میا‌‌نِ تابستان. هیچ کس فکر نمی کرد که در این فصلِ از سال کسی‌ دست به چنین کار جسورانه ای بزند. کاری که به خودکشی بیشتر می‌ماند. در مراحل پیش از رسیدنِ به کویر و پس از گذر از آن ناراستی کاروان داران و حمله راهزنان نیز به دردِ سرِ بسیار جدی مبدل گشته بودند. 

سرانجام با گذشتنِ از بدبختیهای فراوان در ۲۲ اوتِ  سالِ ۱۹۱۵ گروه با ۳۷ نفر و ۷۹ اسب و قاطر و با وجودِ تعقیب و گریزهای فراوان در ایران، وارد شهر هرات شد. در پیشاپیشِ گروه هنتیگ با کتِ بلندِ سپید و کلاهخودِ ‌عقاب نشانِ ارتشِ آلمان به پیش می راند. در ۲۶سپتامبرِ همان سال گروه  واردِ کابل شد. امیر پیش از آن توسطِ فرستاده نایب السلطنه انگلیس در هند، لرد چارلز هردینگ   ، از آمدن آلمانیها آگاه شده بود. 

اینگونه بود که امیر حبیب الله خان هیئتِ آلمانی - هندی را که اکنون اتریشی ها هم به آنها پیوسته بودند، منتظر نگاه داشت. در تمامِ این مدت نه‌ کسی‌ اجازه داشت نزدشان برود و نه‌ آنها اجازه داشتند به نزدِ کسی‌ بروند تا اینکه سرانجام در اواخرِ ماهِ اکتبر امیر حاضر به ملاقاتِ با آنها شد. سه‌ خودروی رولزرویس میهمانان را از محلِ زندان مجلل و محترمانه شان به مقرِ تابستانیِ امیر که تنها چند کیلومتر از آنها فاصله داشت بردند. در جلویِ ساختمانِ مقر ۵ فیل را به نشانه قدرت به زنجیر بسته بودند.

امیر که برعصایی با دسته طلائی تکیه داده بود به زودی واضح سخن گفت : من به شما به دیدِ بازرگانانی می‌نگرم که بساطشان را برایِ فروش در برابرم می گستراند. من تنها چیزی را که بدان مایل باشم انتخاب می‌کنم و از هر چیزی هم خوشم نمی آید.

به این ترتیب به میهمانان رساند که از قصد واقعی آنها و انگلیسی ها واقف است و می خواهد از این رقابت حداکثر استفاده را برای خود و مملکتش بکند. امیر میل فراوان داشت که انگلیسی ها او را شاه بنامند و نه امیر.

امیر را دو هندیِ همراهِ گروه از همه کمتر خوش آمده بود اما چون ایشان جزو هیئت بودند کاری با آنها نداشت. با گذشتِ زمان برایِ افرادِ گروه نیز مشخص گشت که شاهزاده ساختگیِ هندی پراتاپ در شرق کاملاً ناشناخته است و برکت الله نیز تاثیرِ بسیار ناچیزی بر رویِ مسلمانانِ کابل دارد. نامه نوشته شدهِ کایزر ویلهلمِ دوم نیز مایه نا امیدی گشته بود چونکه هیچ تاثیری نتوانسته بود که بر روی امیر بگذارد.

اینجا بود که بودن نیدرمایر در میان گروه کارآمد افتاد. او با گفتگوهایِ ماهرانه و خوبی که با نصرالله خان برادرِ امیر و همچنین پسرِ سومِ امیر،  امان الله خان که آن زمان ۲۳ ساله بود، داشت توانسته بود که آنها را متمایل به شیوه و نظمِ آلمانی گرداند.

نگاره گرفته شده از کابل از فراز کوه آسمان توسط نیدرمایر

کلاً خلق و خوی و افکار و عقایدِ پسرِ سومِ امیر که شخصی مترقی و آزادمنش تر از پدر بود با خودِ امیر بسیار متفاوت بود و همین نیز خشمِ امیر را بر می انگیخت بطوریکه زمانی‌ قصد جان امان الله خان را نیز کرد و اگر وساطت و میانجیگریِ برادران بزرگتر به خصوص حیات الله خان نمی بود، این تصمیمِ امیر عملی‌ گشته بود.

نیدر مایر در میان واگنر و فویگت در شهر کابل

پس از مرگ امیر حبیب الله خان، میان امان الله خان و عمویش نصرالله خان بر سر تصاحب قدرت در افغانستان رقابت در گرفت وبرادران امان الله خان پس ازمرگِ  پدر، موافقت کردند که مقامِ او را به امان الله خان بدهند و او نیز از همان آغاز دست به اقداماتِ نوینی در زمینه های مدرنیزه کردن روابط اجتماعی و سیاسی در افغانستان زد. امان الله خان برخلاف امیران پیشین افغانستان منتظر تایید انگلستان ننشست که او را شاه بخوانند  و در سال ۱۹۲۶ خود را پادشاه نامید.

در زمان او جنگی نیز میان انگلیس و افغانستان در گرفت و انگلیسیها سرانجام مجبور گردیدند تا در  معاهده صلح راولپندی که در آنزمان در هند بریتانیا بود  استقلال افغانستان را برسمیت بشناسند. دو کشور توانستند دوباره بر سر خط دیوراند مرز میان افغانستان و هند بریتانیا ( منطقه امروزی پاکستان) به توافق برسند. در عوض انگلیسی ها  مواجبی که برای امرای افغانستان  معین کرده بودند، از آن پس قطع کردند ولی این جسارت امان الله خان را انگلیسی ها هیچگاه از یاد نبردند.

سرانجام نیز فرد تاجیکی را که حبیب الله کلکانی نام داشت و در افغانستان بنام بچه سقا مشهور است پشتیبانی کردند تا با کمک علمای دینی بر ضد امان الله خان که در اروپا بود، شورش نماید. شورشیان بزودی اوضاع را در کنترل خود درآوردند. در سال ۱۹۲۹ محمد نادرخان، وزیر جنگ امان الله خان که از خویشاوندان او نیز بوده و با او در جنگ با انگلیسیها شرکت کرده بود، با کمک و پشتیبانی خود انگلیسیها به کابل بازگشت و حبیب الله کلکانی را خلع نموده و اعدام کرد و خود بر تخت نشست و نادرشاه نامیده شد.

 

ادامه دارد