جستجوگر در این تارنما

Tuesday, 29 October 2013

اسطوره اسفندیار – بخش دو

در بخش نخست اسطوره اسفندیار با اشاره به سروده های شاهنامه کمابیش چهره ای کلی از او بازسازی کردم و پیش از اینکه این بخش را آغاز نمایم اشاره به چند نکته را ضروری میبینم.
سخنگویِ  بزرگ فردوسی از دهگانان یا دهقانانِ  خراسان بود که پذیرشگر به انجام رساندنِ  کاری بس بزرگ گردید. او گذشته از تاریخ و فرهنگ گذشتگان مردمش زبانِ  ملتی را که چند سده  مجبور به گویش به زبان عربی‌ گشته و بدان عادت کرده بودند توانست از نابودی و محو کامل گشتن رهانیده و دوباره  به صحنه فرهنگ و ادب بازگرداند و در اینراه از شخص خود مایه گذاشت.
او بر سترگی کاری که انجام میداد بخوبی آگاه بود و خود را بارها در شاهنامه سخنگویِ دهقان نامیده و بدان افتخار هم میورزیده، بدرستی هم از اواخرِ  دوران اشکانیان دهقانان به عنوان یکی‌ از اصلی‌ترین پایه هایِ  حامل ساختارِ فرهنگی‌ و اجتمایی‌ در ایران،  نقشِ  بسیار بزرگ، آرام و مستقلی را بازی میکردند.  چنین نقش مطرح و ایفا کننده و نگاهدارنده فرهنگی را در میان دهگانان و زمینداران این مرز و بوم حتی تا به دوران معاصر میتوان مشاهده نمود. شاید بتوان محمد مصدق را بگونه ای یکی از آنان نامید. فردوسی یکی‌ از بازماندگانِ  همینها بود. 
امروزه در این ملک  مردمان بنادرست خود را در حفظ فرهنگ ریشه دار تر از آنها دانسته، دهقانان را دست کم گرفته و آنها را مسخره میکنند. از اینرو در کنار فشارهای اقتصادی انواع فشارهای دیگر بر دهگانان و روستائیان زیاد گشته و دور نیست که کمرشان را بشکند. گروهی زیاد از ایشان ترک روستاها و املاک خود نموده و به شهرها میآیند تا در این شهرها به بحران هویت بزرگی مبتلا گردند.
برگردیم به فردوسی، شاهنامهِ  فردوسی تنها زنده کننده زبانِ  فارسی‌ نیست، بلکه دربردارنده  فلسفه های آشکار و در عین حال نهانی در  داستانهایِ  بازگو شده  در آن میباشد  که ارزش کنکاش و دوباره خوانی را دارند.
این را نبایست به منزله این پنداشت که فردوسی فیلسوف یا تاریخنگار بوده. فردوسی سخنگویِ دهقانی بود که با صداقتِ  کامل و با بیانی‌ زیبا، شیوا و ملایم همه این داستانها را باز گفت. اینکه آیا خودِ  فردوسی از نقش‌هایِ  تمثیلیِ قهرمانان و یا بد کنشانِ  داستانهایش آگاه بوده یا نه‌ را میتوان از اشاراتِ  کوتاه وی دریافت. دریغا که در یادِ  مردمان  بیشتر داستانهایِ  جنگ‌های شاهنامه  مردمان باقی‌ مانده است و نه موارد و اشارات دیگر.
بازمیگردم به اسطورهِ  اسفندیار و دوباره سری میزنم به ماجراهایِ هفتخوانِ  رستم و هفتخوانِ  اسفندیار. در ابتدا دوست دارم از  چگونگی و سبب های آغاز گشتن این دو هفتخوان از دیدِ  خود کمی‌ بنویسم.
هفتخوانِ  رستم چنین آغاز میشود که شاهِ  ایران بدنبالِ  ماجراجویی و هوسرانیهایش روی به مازندران مینهد و در آنجا با لشکرِ  دیوان در افتاده و بدستِ ایشان اسیر میگردد. دیوان چشم او و همراهانش را کور میکنند.
چشمها کور می‌شوند، باز هم اینجا گپ (صحبت) از بیناییِ  از دست رفته و باز گرداندنِ  نیرویِ  بیناییست. اما اینجا منظور واقعا همانطور که همگان گمان میکنند نابیناییِ  جسمیست؟
چشمِ  سر یا چشمِ  دل؟ کدامش؟ در ادبیاتِ  فارسی‌ دری این هردو وجود دارند و نقش‌هایِ  خود را ایفا میکنند هر چند که در بسیاری از مواقع در موردشان تنها به ذکر واژه کور بسنده میگردد و مستقیما اشاره ای به کدام گونه کوری نمیشود.
گرچه که فردوسی هیچ اشاره مستقیمی‌ به آن‌ نمیکند ولی‌  آیا میتوان براستی گفت که فردوسی خود  این افسانه‌ها را باور داشته و از نقشِ  فلسفی‌ و روانیِ  آنها بی‌خبر بوده؟ من گمان نمیکنم. اینرا شاید بتوان از اشاراتِ  کوچک و غیرِ  مستقیمِ  خود  سخنسرا دریافت.
ابا فلسفه‌دان بسیار گوی....................بپویم براهی که گویی مپوی
ترا هرچ بر چشم سر بگذرد..............نگنجد همی در دلت با خرد
سخن هرچ بایست توحید نیست...........بنا گفتن و گفتن او یکیست
تو گر سخته‌ای شو سخن سخته‌گوی....نیاید به بن هرگز این گفت و گوی
بیک دم زدن رستی از جان و تن.......همی بس بزرگ آیدت خویشتن
همی بگذرد بر تو ایام تو..................سرای جز این باشد آرام تو
نخست از جهان آفرین یاد کن............پرستش برین یاد بنیاد کن
کزویست گردون گردان بپای............هم اویست بر نیک و بد رهنمای
جهان پر شگفتست چون بنگری.........ندارد کسی آلت داوری
که جانت شگفتست و تن هم شگفت.....نخست از خود اندازه باید گرفت
دگر آنک این گرد گردان سپهر........همی نو نمایدت هر روز چهر
نباشی بدین گفته همداستان...............که دهقان همی گوید از باستان
خردمند کین داستان بشنود...............بدانش گراید بدین نگرود
ولیکن چو معنیش یادآوری..............شود رام و کوته کند داوری
تو بشنو ز گفتار دهقان پیر...............گر ایدونک باشد سخن دلپذیر

و نیز زمانیکه در پایان داستان جنگ رستم با اکوان دیو میگوید :
تو مر دیو را مردم بد شناس............کسی کو ندارد ز یزدان سپاس
هرانکو گذشت از ره مردمی..........ز دیوان شمر مشمر از آدمی
خرد گر برین گفتها نگرود.............مگر نیک مغزش همی نشنود
گر آن پهلوانی بود زورمند............ببازو ستبر و ببالا بلند
گوان خوان و اکوان دیوش مخوان.....که بر پهلوانی بگردد زیان
چه گویی تو ای خواجهٔ سالخورد.....چشیده ز گیتی بسی گرم و سرد
که داند که چندین نشیب و فراز.......به پیش آرد این روزگار دراز؟
تگ روزگار از درازی که هست.....همی بگذراند سخنها ز دست
که داند کزین گنبد تیزگرد.............درو سور چند است و چندی نبرد؟
یعنی اینکه دیوها در چنین داستانهایی بیشتر حامل جنبه های منفی فلسفی‌ بوده اند و نقش های تمثیلی دارند.
به هر حال، شاه کور گشته و افتاده و بسته دربند بگونه ای پیامی به زابل نزد رستم و دستان میفرستد و ماجرای بندی بودن خود و دیگر پهلوانان را شرح میدهد. پس از شنیدن ماجرا دستان به رستم میگوید:
به رستم چنین گفت دستان سام......که شمشیر کوته شد اندر نیام
نشاید کزین پس چمیم و چریم.......وگر تخت را خویشتن پروریم
که شاه جهان در دم اژدهاست.......به ایرانیان بر چه مایه بلاست
کنون کرد باید ترا رخش زین .....بخواهی به تیغ جهان بخش کین
همانا که از بهر این روزگار........ ترا پرورانید پروردگار
پس هدف و نقش مشخص و روشن گشته و این نقشی خودپرستانه نیست. نجات نماد یگانگی و وحدت ایرانیان نقش و انگیزه رستم در آغاز جنگهای هفت خوان میباشد.
همانا که از بهر این روزگار .......ترا پرورانید پروردگار
در سرِ راهِ  به مازندران، آنهم تنها و برای نجاتِ  شاه و درباریانش (که سمبلهایِ  طبیعی‌ آنزمان برایِ  پادشاهی و یگانگی ایرانیان بودند)، رستم بناچار از هفتخوان می‌گذرد. می‌گذرد تا  برایِ  دیگران و با احتسابِ  معیارهایِ  آنزمان، برایِ  کشورش کاری بکند. چه بکند؟ از اسارت کوری (کور دلی) برهاندشان.
اسفندیار چه؟ او را چه کسی و با چه انگیزه ای به جنگ میفرستد؟ انگیزه خود اسفندیار چه بوده؟ پاسخ میتواند که بدرستی چنین باشد : او را کسی‌ به جنگ می‌فرستد که خود تاج را بر سر داشته و نمیخواهد که از دستش بدهد. خودِ  اسفندیار هم برایِ  کسی‌ اینکار را نمیکند بلکه برای امیال و اهداف اخویش به این عمل مبادرت میورزد.
سخن گوی دهقان چو بنهاد خوان.........یکی داستان راند از هفتخوان
ز رویین دژ و کار اسفندیار.................ز راه و ز آموزش گرگسار
چنین گفت کو چون بیامد به بلخ............زبان و روان پر ز گفتار تلخ
ماجرای اسفندیار اینچنین آغاز میگردد، زبان و روان پر زگفتار تلخ. از سوی گشتاسب به جنگ هفتخوان فرستاده میشود. کدام گشتاسب؟ گشتاسبی که در موردش در بخش پیش گفتیم  :
به قیصر چنین گفت فرخ زریر............که این بنده از بندگی گشت سیر
چو گشتاسپ بشنید پاسخ نداد...............تو گویی ز ایران نیامدش یاد
خواسته گشتاسب پدر اسفندیار چیز دیگری بوده که اگر بدو نمیدادندش  ز ایران هم یادش نمیآمد. پسرش نیز چنین اشاراتی را از خود نشان میدهد. اسفندیار اینجا و آنجا از کارهایی  که رستم برای  کشور و پادشاهی انجام داده یاد میکند ولی این یادآوریها به آن اندازه نیستند که از خواست دل خود نیز بگذرد. صبر هم نداشته که بگذارد تا روزگا پدر بسرآید و او بتواند جانشینش گردد.
با توجه به این اشاره ها، من  شخصا مشکلِ  خیلی‌ جدی دارم که نفس عمل و میل نهانِ و روش ایندو پهلوان را در انگیزه آغاز نمودن و به پایان رساندن ماجراهای هفتخوان هایشان، با یکدیگر برابر بدانم  تنها به صرف اینکه هر دو هفتخوانی را پشت سر گذاشته اند.

حال با شناختنِ  بیشترِ اسفندیار راحت تر میتوانم به بخش آخرِ  این نوشته بروم.



Friday, 25 October 2013

اسطوره اسفندیار

برایِ  پرداختن به اسطوره اسفندیار و سپس مقایسه آن‌ با اسطوره یونانی ایکاروس در بخش های آخر، بهتر است که همانند داستان ایکاروس از اسطوره پدر اسفندیار و حتی از اسطوره پدر بزرگش آغاز نماییم.
پدرِ  اسفندیار ویشتاسپ یا گشتاسپ به معنایِ  دارنده ا‌سپِ  آماده بود که از بلخ  بر سرزمینهایِ  ایرانی پادشاهی میکرد. رقیب انیرانی گشتاسپ، ارچاسپ پادشاه تورانیان بود. ایندو پیوسته  با یکدیگر در جنگ بسر میبردند و ارجاسپ  حریفی نبود که بتوان دست کمش گرفت.
از گشتاسب برای ما دوشخصیت با ظاهری یکسان اما در باطن کاملا متفاوت بجای مانده است. درحالیکه منابع زرتشتی با توجه به دلایل و علایق مذهبی روحانیون زرتشتی نمادی از پادشاهی دادگر، مردم دوست و دین پرور بنمایش میگذارند زیرا گشتاسب نخستین پادشاهی بود که رسما دین زرتشتی را پذیرفت و از آن حمایت کرد. دانای توس در شاهنامه چیز دیگر و شخصیت دیگری را از گشتاسپ بما نشان میدهد.  فراموش نکنیم که شاهنامه فردوسی خود از نوشته های خدای نامک که تالیف موبدان زرتشتی بود الهام گرفته بود. من اینجا سروده های استاد توس را مبنا قرار دادم و علتش را نیز در بخش دیگر توضیح خواهم داد. تنها به این اشاره میکنم که بخش نخست مربوط به گشتاسب در شاهنامه را فردوسی از دقیقی که خود سراینده ای زرتشتی بود گرفته و پس از اصلاح برای ما بجای گذاشته است.
چنان دید گوینده یک شب به خواب
که یک جام می داشتی چون گلاب
دقیقی ز جایی پدید آمدی
بران جام می داستانها زدی
به فردوسی آواز دادی که می
مخور جز بر آیین کاوس کی
که شاهی ز گیتی گزیدی که بخت
بدو نازد و لشگر و تاج و تخت
بهر روی، ویشتاسپ  گونه اوستاییِ  این نام است که در فارسی‌ِ  میانه یا  پهلوی به  گشتاسپ مبدل شد. گشتاسپ خود فرزندِ  لهراسپ به معنای‌ِ  دارنده ا‌سپِ تیزرو و از پادشاهانِ  کیانی بود.
لهراسپ نیز پادشاهی بر سرزمینهایِ  ایرانی را داشت. تا زمانیکه گشتاسپ خردسال بود همه چیز بر وفقِ مرادِ  همه می‌گشت اما چون گشتاسپ رسیده  شد (بالغ شد) به هوایِ  بدست  آوردنِ  پادشاهی افتاد. از طرفی‌ لهراسپ هم حاضر نبود که پادشاهی را به همین سادگی‌ از دست بدهد، پس گشتاسپ به قهر از دربارش برفت و به روم پناه آورد. چندی آنجا بماند، با دختر قیصر روم ازدواج  نمود که داستانش بسی‌ بلند است و سرانجام هم به همراهِ  لشگرِ  روم به ایران هجوم آورد. لهراسپ شاه که از هنرهایِ  دلاوری در لشگرِ  روم داستانها شنید، کس فرستاد تا جویایِ حال شوند و دریافت که این  دلیر کسی‌ نیست جز فرزندِ  خودش. پس لهراسپ که از دوریِ  فرزند به جان رسیده بود، برادرِ  گشتاسپ ، زریر را برایِ  باز گرداندنش به روم فرستاد . او نخست به درگاهِ  قیصر که هنوز از ماجرا بیخبر بود، رفت، آمدن لهراسب با لشکر به میدان و ماجرای گشتاسب را برای او توضیح داد:
به قیصر چنین گفت فرخ زریر
که این بنده از بندگی گشت سیر
چو گشتاسپ بشنید پاسخ نداد
تو گویی ز ایران نیامدش یاد
به قیصر ز لهراسپ پیغام داد
که آن دادگر سر نپیچد ز داد
از این پس نشستم به رومست و بس
به ایران نمانیم بسیار کس
و سپس زریر رو به گشتاسپ کرد و گفت:
پدر پیر سر شد تو برنا دلی‌
ز دیدارِ  پیران چرا بگسلی؟
و او را  راضی‌ کرد که به بلخ  بازگشته و تاجِ  شاهی‌ِ  ایران را بر سر نهد. چنین  نیز شد. در بلخ  از گشتاسپ و همسرش کتایون که دخترِ  قیصرِ روم  بود  فرزندی بنامِ  اسفندیار بدنیا آمد.  به گاهِ  گشتاسپ، زرتشتِ  پیامبر به بلخ رفت  و به او پناه آورد، شاهِ  جوان نخست به تحریک روحانیون دربارش زرتشت را برای نه روز به زندان انداخت و چون اسب محبوبش بیمار گشت و پاهایش در شکمش جمع گردیدند، زرتشت پیام داد که حاضر است اسب  را نجات دهد که داستانش بسی مفصل است ولی من کوتاهش میکنم. پس از این مداوا شاه او را پناه  داد و دینش را پذیرفت و خود پشتیبان  و مروجِ  دینِ  نو گشت.
اسفندیار چون به سال افزون گشت، از پدر همان درخواست نمود که او خودش در زمان خود از پدرش درخواست نموده بود. تاج شاهی‌ را.
ماجرا از اینجا به  بعد  دشوار میگردد. بیاد بیاوریم، لهراسپ  نمیخواست که پادشاهی را به  پسرش واگذار کند، پسرش به قهر و نیرنگ متوصّل شد. حالا همین پسر در برابرِ  خواستِ  مشابه فرزندِ  خویش قرار گرفته است. او میداند که پسرش اگر تاج را بر سرش ننهند، چه کارها میتواند بکند. خودش نیز این کرده بود. از طرفِ  دیگر به نظر میرسد که میلِ  به تاج برتارک بر سر تخت نشستن، در میا‌‌نِ ایشان موروثی بوده. پدرش تاجدوست بود، خودش تاج دوست است و حالا این پسر است که تاج می‌طلبد.
پس چاره را در آن‌ دید که سرش را به گونه ای به چیزی گرم کند. به هفت خوان روانش کرد، تا شاید شور تاجی که در سر دارد از سر بدر آید و یا آنکه در این میا‌‌ن جانش بسر آید.
اسفندیار شاهزاده دلیر و جسوری بود که  کارهایِ  پهلوانی و قهرمانیِ  خویش را خیلی‌ زود آغاز کرد. اسفندیار از سوی پدر به ماموریتهایی جنگی فرستاده شد که در شاهنامه با نام هفت خوان اسفندیار معروفند. در همان اوانِ  قهرمانیهایش در هفت خوان، اژدهایِ  مهیبی را که موجبِ  آزارِ  دیگران بود کشت  و چون خونِ  اژدها بر سر تا پایِ  او ریخت، وی روئین تن گشت، تنها بهنگامیکه که خونِ  اژدها بر رویِ اسفندیار می‌ریخت، او پلک‌هایش را بر هم نهاد و بدینوسیله همه اندامِ او روئین تن بود بجز چشمانش که بینایی از آنها بود.
در ضمن اینجا به این داستان اینرا اضافه نمایم که در اسطوره‌هایِ آلمانی و اسکاندیناوی هم شخصیت‌هایی‌ تقریباً کأملا مشابهِ  اسفندیار وجود دارند که روئین تن بودند و سرنوشت‌هایِ کمابیش مشابه ولی نقشهای متفاوتی‌ داشتند.
اسفندیار که هنوز در نیافته بود که پدرش قلبا مایل نیست که تاج را به او واگذار نماید، هفت خوان را با پیروزی پشتِ  سر گذاشت و به بلخ باز گشت.
گشتاسپ که پسر را پیشِ  رو دید، بدو گفت میدانی‌ که رستم و سیستانیها هنوز بدینِ  زرتشتی نپیوستند. به زابل شو و رستم را دست بسته، نزدِ  من آر.
رستمی که بگفته خودش فزونتر از شش صد ساله بود:
زششصد همانا فزونست سال.........................که تا من جدا گشتم از پشت زال
او که در همه این سالها و در همه شرایط برایِ  ایرانیان جنگیده بود و در اینراه حتی فرزندِ خویش سهراب را هم کشته بود،  اکنون بهیچ روی این حال را برنمیتابید که چون  بزهکاران و خیاتنکاران دست بسته نزدِ  گشتاسپ برده شود آنهم  به بهانه زرتشتی نبودن. رستم میدانست که دلیل اصلی چیست ولی آیا حقایق را همیشه گوش شنوایی موجود میباشد؟ بخصوص که شنونده را مقامی و مالی در انبان باشند و آز و حرصی نیز در نهان.
چونان شاهزاده اسفندیار که شاهی میخواست.
چنین گفت پس با سرافراز مرد.................که اندیشه روی مرا زرد کرد
که چندین بگویی تو از کار بند..................مرا بند و رای تو آید گزند
مگر کاسمانی سخن دیگرست...................که چرخ روان از گمان برترست
همه پند دیوان پذیری همی.......................ز دانش سخن برنگیری همی
ترا سال برنامد از روزگار.......................ندانی فریب بد شهریار
تو یکتادلی و ندیده‌جهان..........................جهانبان به مرگ تو کوشد نهان
گر ایدونک گشتاسپ از روی بخت............نیابد همی سیری از تاج و تخت
به گرد جهان بر دواند ترا........................بهر سختئی پروراند ترا
به روی زمین یکسر اندیشه کرد...............خرد چون تبر هوش چون تیشه کرد
که تا کیست اندر جهان نامدار..................کجا سر نپیچاند از کارزار
کزان نامور بر تو آید گزند......................بماند بدو تاج و تخت بلند
که شاید که بر تاج نفرین کنیم...................وزین داستان خاک بالین کنیم
همی جان من در نکوهش کنی................چرا دل نه اندر پژوهش کنی؟
به تن رنج کاری تو بر دست خویش..........جز از بدگمانی نیایدت پیش
مکن شهریارا جوانی مکن......................چنین بر بلا کامرانی مکن
دل ما مکن شهریارا نژند........................میاور به جان خود و من گزند
ز یزدان و از روی من شرم‌دار................مخور بر تن خویشتن زینهار
ترا بی‌نیازیست از جنگ من....................وزین کوشش و کردن آهنگ من
زمانه همی تاختت با سپاه........................که بر دست من گشت خواهی تباه
رستم نخست از انجام جنگ سر باز میزد ولی‌ با اینکار او اصرار اسفندیار که میگفت یا بجنگیم و یا دستت را ببندم و ببرم، کمتر نمی‌شد و سرانجام هم کار به جنگ کشیده شد و رستم بنا به پیشنهادِ  سیمرغ،  برخلاف میل درونیش، پیکانِ دو  سری را به چشمان اسفندیار زد و او را کشت. اندکی پیش از مرگ، هنگامیکه اسفندیار با چشمهای خونین بر زمین افتاده بود، حقیقت بر او آشکار گردید.  شگفتا، در این اسطوره چشمان سری کور شدند تا چشمان دلی توانستند ببینند و زمانی دیدند که دیگر این دیدن به کارشان نمیآمد.
به گمان من پیامی که نیاکانِ ما و فردوسی میخواهند بدینوسیله به ما بدهند را میتوان چنین تفسیر نمود: چشمانی که بر رویِ  حقیقت بسته بمانند، انجام را به تباهی میکشانند.
از شدتِ  میلِ  به تاج رسیدنِ و هم از اینرو که گشتاسپ پدرش بود ، اسفندیار کردارِ  گشتاسپ و اهدافی‌ که در پشتِ  آنها پنهان هستند را نمی‌دید و چشمانش بر رویِ  حقایق بسته شده بودند. نابود شدن به سببِ  دوری جستن از راستیها و ندیدن حقایق.

در دو بخشِ  بعدی که بخشِهای  آخر این نوشته هم میباشد، به یک مقایسه اجمالی‌ میا‌‌نِ اسطوره های ایکاروس و اسفندیار از دید خود، پرداخته و آنرا به نقد دیگران میگذارم. دو شخصیتی که به گونه‌ای  تا به امروز تاثیراتِ  خویش را بر رویِ  کنش‌هایِ  فردی و اجتماعی‌ِ  مردمان حوزه های فرهنگی خود گذاشته و هنوز هم میگذارند.

Tuesday, 22 October 2013

اسطوره ایکاروس

برای اینکه بتوانیم با اسطوره ایکاروس و اینکه این اسطوره حاملِ  چه پیامِ  درونی میباشد بپردازیم، بایستی‌ کمی‌ پیشتر به گذشته رویم و با پدرش دایدالوس آغاز نمائیم زیرا اسطوره ایکاروس در واقع گوشه ای از سرگذشت داستان پدرش دایدالوس میباشد که در آن ایکاروس نقشی جانبی اما هشدار دهنده  وهدایت کننده میابد.

بنا به سروده‌هایِ  هومر، دایدالوس صنعتگر، هنرمند و مخترعی توانا و خارق العاده بود که در آتن بدنیا آمد. او  پسرِ  ایپالاموس، برادرِ  شاهِ  آتیکا  ارختوس بود. در مورد دایدالوس میگویند او نخستین کسی بود که تندیس ها را با چشمان باز ساخت و آنها را چنان هنرمندانه خلق نمود که گویی دارند به انسان مینگرند و با او سخن میگویند.
در همان اوانِ  جوانی دایدالوس بواسطه هنر و خلاقیتی که داشت، موردِ توجهِ  بزرگانِ  عصرِ  خویش قرار گرفته و از الطافِ  ایشان بهره مند میشد که در موردِ  آنها گفتن، خود نبشته‌ای جدا خواهد شد. هرچند دایدالوس هنرمند کامیابی بود اما به همان اندازه هم بدیگران حسادت میورزد و خودنگر مینمود. زمان بسیاری طول کشید و میبایست وقایع زیادی اتفاق افتند تا او از این عادات خویش دوری ورزد.
کارِ  دایدالوس که بالا گرفت، روزی خواهرش پسرِ  خویش تالوس را برایِ شاگردی نزدِ  او فرستاد.
تالوس بزودی نشان داد که شاگردِ  شایسته، با استعداد و بسیار لایقی میباشد که میتواند از دایی خویش پیشی‌ گیرد، چیزی که موردِ حسادتِ  دایدالوس واقع گردید.
روزی دایدالوس به بهانهِ  گردش رفتن، با تالوس به کوهساران رفت و چون برفرازِ پرتگاهی در کنار دژ یا پرستشگاه خدای بانو آتنا  رسیدند، دایدالوس  خواهرزاده  خود را به جلو هل داد تا به پایین بیفتد. پیش از اینکه تالوس به زمین بخورد الهه آتنا ماجرا را دید و به کمکِ  تالوس شتافت و در آخرین لحظه او را مبدل به بلدرچینی نمود که توانست  پریده و از سقوط  نجات پیدا کند و به باور یونانیهای باستان از همینرو میباشد که از آن پس  بلدرچین لانه خود را بر بالای بلندیها و کنار پرتگاهها نمیسازد. باری اما خدایانِ  یونانی که از بالای کوههای المپ شاهد ماجرا بودند، اینکارِ  دایدالوس را نپسندیدند و در صددِ  قصد جانِ  او برآمدند. دایدالوس فرار کرد و به جزیره‌ کرت رسید، جائیکه مردم هنوز اعتقادِ  چندانی به خدایانِ المپ نداشتند.
در کرت  شاه مینوس   و همسرش  پاسیفائه بزودی متوجه او شدند.  دایدالوس  بدستورِ  شاه مینوس هزارتویی پر پیچ و خم برایِ  مایناتور که فرزندِ پاسیفائه بود، ساخت تا موجود را در آن بندی نمایند. هزار تویی چونان مار چنبره زده. مایناتور موجودی بود با سرگاو و تنه انسان ، بسیار قوی و دهشت انگیز مینمود.
دایدالوس سوگند یاد کرده بود و تضمین داده بود که کسی نتواند از این هزارتو راه به بیرون بیاید. زمانیکه تسیوس طی داستانهایی ( این داستانها را بصورت مشروحتر در افسانه دریای اژه   نوشته ام) توانست که بدرون هزارتو رفته، مایناتور را بکشد و خود از آنجا بیرون بیاید، شاه مینوس از این ماجرا خشمگین گردید و ترکِ  جزیره‌ را از راه دریا و خشکی برایِ دایدالوس و پسرش ایکاروس ممنوع کرد. هیچ کشتی دیگر دایدالوس را نمیبرد. دایدالوسِ  هنرمند بزودی به فکرِ  دور شدن از کرت توسط پرواز کردن افتاد.
پس دو جفت بال از پرِّ  پرندگان ساخت، برایِ  خودش و برایِ  پسرش ایکاروس و آنها را با موم به پشتشان چسباند.
پیش از پرواز ولی‌ به پسرش گفت ما باید از فرازِ  دریا پرواز کنان خود را به خشکی برسانیم تا رهایی یابیم، اما تو فرزندم، پیوسته افقِ  میا‌‌نِ دریا و آسمان را در نظر داشته باش و بسویِ  آن پرواز کن.
نه‌ زیاد بالا بپر که به خورشید (مظهرِ  روشنایی و راستی‌ و حقیقت) نزدیک شوی ورنه مومهایِ  پرها آب خواهند شد و فرو افتی و نیز زیاد پایین پرواز نکن تا سرما و نمِ  دریاها (مظهرِ  تیرگی و نا آگاهی) بالهایت را تر و سنگین نکنند ورنه به ژرفای  فرو روی. در حد میا‌‌ن به پرواز درآ ( همسایگانِ  عربِ  ما ضرب المثلِ  زیبایی‌ دارند که میگوید : خیر الامور اوسطها). سپس دایدالوس فرزند را در بغل گرفت و گونه اش را بوسید. هیچکس نمیدانست که این آخرین بوسه برای ایکاروس بوده است.
ایکاروس همانطور که خویِ  جوانان و پر شوران است  توانست که پس از اندکی بخوبی و سادگی با بالهایش پرواز کند و مغرور گشت و حرفِ  پدر را ناشنیده گرفت، از حد بیشتر بالا پرید، به خورشید نزدیک شد (روشنایی حقیقت)، مومهای بالها تاب نیاوردند و آب شدند، در دریا افتاد (به ژرفایِ  تاریکی و ناآگاهی) و بمرد. دایدالوس  که هر از گاهی به پشت سر نگاه مینمود تا  حال فرزند را دریابد، چون او را ندید فریاد برآورد : ایکاروس، ایکاروس در کدام گوشه آسمان بدنبالت بگردم؟ و به پرواز چرخشی درآمد تا سرانجام مشتی از پرهای جدا شده فرزند را بر روی آبهای دریا دید. پدر قلبش بدرد آمد. پدری که دیگر پدر نبود. دایدالوس دیگر شوق پرواز نداشت و در نخستین جزیره فرود آمد، آنجا امواج پیکر فرزندش را به طرف کرانه ها راندند. دایدالوس آنرا بدید، غمگین گشت و سکوت نمود. پیکر فرزند را از آب گرفت و در همانجا بخاک سپرد.
پس از این ماجرا، یونانیها آن آبها را بیاد ایکاروس دریایِ  ایکاریا نامیدند و جزیره‌ کوچکِ در میا‌‌نِ  آن را ایکاریا خواندند.

در دانشِ  روانشناسی و فلسفه و همچنین در علمِ  سیاست، داستانِ ایکاروس مکرر مطرح  شده و به آن اشاره های گوناگون کرده اند.
در حالت فلسفی و نزدیک شدنِ  بی حدش به خورشید (حقیقت) همواره به عنوانِ  الگو و مثال مطرح میگردد.  نزدیکی‌ِ  زیاد به حقیقت، تاب آنرا نیاوردن و انجامِ  مرگ یافتن.
از دیدگاه روانشناسی، مسلم است که  دایدالوس نماینده شخصیتی هنرور، ماهر، توانا و آگاه بکار خویش بوده که میتوانسته همزمان نیز چیزهایی را که میسازد آگاهانه و درست بکار برده و از آنها استفاده های ابزاری نماید. اینهم مسلم و واضح است که اینجا و آنجا خالی از اشتباه نبوده. به پایین پرت کردن تالوس یکی از آنهاست و از اینرو تا  به آخر هم قطعا و کاملا مشخص نیست که آیا مرگ فرزندش ایکاروس در واقع  انتقام خدایان المپ از دایدالوس است  یا محاسبات و عوامل دیگری در کار بوده اند. رسیدن به آنرا به نیروی ذهنیت خواننده یا شنونده داستان واگذاشته اند.
و اما ایکاروس در کنار پدرش پسربچه ای تازه جوان و پراز شور بنظر میرسد که تا کنون بیغم در سایه آوازه  پدر بسر برده و فرامین او را اجرا نموده است.  بهنگام پرواز بسوی آسمان این ایکاروس بی تجربه است که بناگاه فرصت میابد تا رها از بندها، سرخود  اوج گرفته و بپرواز درآید. پدر هم اینرا میداند و از آن بیم دارد، اینرا میتوان از سفارشهایش به او دریافت و اینکه به او میگوید (باز هم) پشت سر من و یدنبال من باش و چونان من پرواز کن.
این پرواز ایکاروس در واقع نخستین گام و نخستین تجربه او پس از کسب آزادیست که ندانستن چطور بکار گرفتن و نگاه داشتنش بهای بسیار سنگینی را از او طلب کرد.
ایکاروس در اینجا بگونه ای بیشتر انسانهایی را نمایندگی میکند که خود را در هزارتوی پردرد سر زندگی محبوس دیده و با وجودیکه آگاهی، برنامه و تجربه ای ندارند و زمینه چینی مناسبی انجام نداده اند، پیوسته در تلاش مدام و غالبا بی ثمر برای بیرون آمدن از این وضع خود میباشند. ضریب کامیابی یا ناکامی ایشان از پیش مشخص است.
دایدالوس نیز پس از مرگ پسرش جزیره ایکاریا را ترک نمود و به سوی جزیره سیسیل بنزد شاه کوکالوس رفته و آنجا نزد او مخفی میگردد. دایدالوس تا پایان زندگی در همانجا بماند و شاگردان زیادی را در دانشهای گوناگون پرورش داد. مردی ملایم و آرام شده بود ولی هیچگاه شادی و شور گذشته را دوباره بازنیافت. برخی میگویند احتمالا این غمگین بودنش بخاطر پیوسته بیاد ایکاروس بودنش میبوده ولی حتی اینجا هم این مسئله بوضوح مشخص نگشته و نیروی ذهنیت میطلبد.
اسطوره ایکاروس و دایدالوس را گر نیک بنگری داستانیست که وابسته به زمان و عصر مشخصی نیست.

در مطلبِ  بعدی، در موردِ  همسنگِ  ایرانیِ  این اسطوره یونانی خواهم نوشت و کوشش می‌کنم تا از دیدِ  خود آنرا تفسیر نمایم.

چون است؟ - سروده ای از سعدی

چون است حال بستان ای باد نوبهاری؟
کز بلبلان برآمد فریاد بی‌قراری

ای گنج نوشدارو با خستگان نگه کن
مرهم به دست و ما را مجروح می‌گذاری

یا خلوتی برآور یا برقعی فروهل
ور نه به شکل شیرین شور از جهان برآری

هر ساعت از لطیفی رویت عرق برآرد
چون بر شکوفه آید باران نوبهاری

عود است زیر دامن یا گل در آستینت؟
یا مشک در گریبان بنمای تا چه داری

گل نسبتی ندارد با روی دلفریبت
تو در میان گل‌ها چون گل میان خاری

وقتی کمند زلفت دیگر کمان ابرو
این می‌کشد به زورم وان می‌کشد به زاری

ور قید می‌گشایی وحشی نمی‌گریزد
دربند خوبرویان خوشتر که رستگاری

زاول وفا نمودی چندان که دل ربودی
چون مهر سخت کردم سست آمدی به یاری

عمری دگر بباید بعد از فراق ما را
کاین عمر صرف کردیم اندر امیدواری

ترسم نماز صوفی با صحبت خیالت
باطل بود که صورت بر قبله می‌نگاری

هر درد را که بینی درمان و چاره‌ای هست
درمان درد سعدی، با دوست سازگاری

Friday, 18 October 2013

کوشش برای سبکتر کردن خودروها

خودروها سنگینتر از گذشته هستند و این تنها بخاطرِ  این نیست که آنها بزرگتر شده اند بلکه نیز به این دلیل که وسایل رفاهی‌ و ایمنی‌ِ  بیشتری نسبت به گذشته در خود و همراهِ  خود حمل میکنند.
این موضوع زمانی‌ حالتِ  حاد بخود می‌گیرد که سازمانها و ان. جی‌. او‌هایِ  پشتیبانِ  محیطِ  زیستِ  گوناگون به همراه آمدنِ  فشارِ  مالی‌ بر خریداران، خودروساز‌ها را زیرِ  فشار قرار داده اند تا وزنِ  خودرو‌ها را
کم کنند.
آقایِ  رونالد کروپیتزر معاونِ  رئیسِ  شرکتِ  آمریکاییِ  آیرون اند استیل انستیتو میگوید بطورِ  میانگین ۶۰% وزنِ  خودروها را گونه‌ای از آهن و پولاد تشکیل میدهد.
سازمانِ  انرژیِ  آمریکا میگوید با پایین آوردنِ  ۱۰% وزن خودرو میتوان میا‌ن ۶% تا ۸% از مصرفِ  سوخت کاست.
گامِ  بزرگ و مهمی‌ که میتوان در زمینه کاهشِ  مصرفِ  سوخت و بدنباله آن کاهشِ  میزانِ  آلاینده‌ها برداشت، همانا بازنگریِ  طراحی‌ِ  خودرو میباشد. یکی‌ از راه حلهایِ  ارایه شده در موضوعِ  سبک سازیِ  بدنه، بکارگیریِ  موادِ  جدید و دیگری طرح‌هایِ  نو در انداختن است.
انجامِ  اینکار به همین سادگیها هم نیست زیرا استفاده از مواد و طرحهایِ  جدید مستلزمِ  هزینه کردنهایِ  زیاد در زمینه ساخت و ساز و کار با آنها میباشد. بدونِ  تقبلِ  این هزینه‌ها نمیتوان موادِ  اولیه و طرحهایی‌ بکار گرفت که هم کاهشِ  وزنِ  خودرو و هم حفظِ  ضریبِ ایمنی‌ آنها را تضمین نمایند.
در اینجا کوشش می‌کنم تا با آوردن چند نمونه از چند خودروسازِ  بزرگ، مساله را بازتر نمایم.

پورشه:
نسلِ  جدیدِ  پورشه باکستر دارایِ  بدنه سبک میشود و در این مدل فاصله زیادتر میا‌نِ  چرخ‌ها و چرخ‌های پهنتر راحتی‌ِ  بیشترِ  دینامیکِ رانندگی‌ را میسر میسازند. توماس کریستیانسن سرپرستِ  بخشِ  پژوهش و توسعه بدنه سازیِ  سری باکستر در همایشی اعلام نمود که از اواسطِ  سالِ جاریِ  مسیحی‌  طرحِ  سبک سازیِ  بدنه خودروهایِ  این سریِ  پورشه به مرحله اجرا در خواهد آمد. توسطِ  اجرایِ  این طرحِ  سبک و در عینِ حال مقاوم سازیِ  بدنه که ضریبِ  ایمنی‌ِ  این سری از خودرو را حتی افزایش میدهد، پورشه توانسته که وزنِ  بدنه را به کمتر از ۲۴۰ کیلوگرم کاهش دهد. ( ن. ک. به  پورشه خود را سبک میکند )
برایِ  این منظور پورشه به آلیاژِ  جدیدی نیاز داشت که میزانِ آلومینیومِ  بکار رفته در آن بیشتر می‌بود. مشکل اصلی‌ در اینجا این می‌بود که دستگاه‌هایِ  تولید، جوش و پرچِ  موجود برایِ  بکارگیری آلیاژِ  جدید مناسب نبودند. آلیاژِ  آلومینیوم و پولاد را نمیتوان جوش زد.
برای ساخت و بکار گیریِ  این آلیاژ، پورشه می‌بایست در خطِ  تولیدِ  خود تغییراتِ  بنیادین میاورد، برایِ  نمونه مفتولهای طولیِ  خودرو که پیش از این از ۱۴ قطعه پولادین تشکیل می‌شدند و ۱۴،۵ کیلوگرم وزن داشتند و بوسیله جوش به هم متصل می‌شدند هم اکنون از سه‌ قسمت تشکیل میشوند و تنها ۸،۶ کیلوگرم وزن دارند.
اینگونه به نظر میرسد که در کارخانجاتِ  تولیدِ  فلز برای رفعِ  نیاز خودروساز‌ها بایستی‌ تجدیدِ  نظری  صورت گیرد و از پولاد به آلومینیوم روی آورند. مساله اما در چارچوبِ  کارخانجاتِ  تولیدِ  فلز باقی‌ نمیماند.
                             

با آوردنِ  نمونه‌های دیگر، نشان خواهیم داد که گزینه‌هایِ  دیگری بجای آلومینیوم نیز موجودند.

فورد:
آلن هال سخنگویِ  فنی‌ِ  فورد میگوید، هنوز زود است که با قاطعیت بگوییم کدام ماده اولیه نقشِ  اصلی‌ را در بدنه سازیِ  خودرو به عهده می‌گیرد.
فورد از فیبرهایِ  کربن در ساخت قسمتی‌ از بخش‌هایِ  داخلی‌ِ  مدلِ  GT supercar و درِ  صندوق عقبِ  مدلِ  Shelby GT500KR استفاده نموده. این خودروساز تخمین میزند که اگر از فیبرِ  کربن در حدِ  اکثرِ  بخش‌هایِ خودرو استفاده شود نه‌ تنها میتوان وزنِ  خودرو را در برخی‌ از مدلها حتی  تا ۳۷۰ کیلوگرم کاهش داد بلکه مخارج  تولید هم کاهشِ  زیادی خواهند داشت.

ب. ا‌م. و 
نیز آینده را در کربن می‌بیند و معتقد است که بیشترِ بخش‌هایِ  بدنه خودرو را میتوان از فیبرهایِ  کربنی ساخت.
اگر این تحولات در بخشِ  خودرو سازی تحقق‌ یابند این به معنای فاجعهِ اقتصادیِ  میلیاردی برایِ  کارخانجاتِ  فلز ساز میباشد.
در موزس لیک   Moses Lake روزِ  پاکیزگی میباشد. در اینجا چیزی است که شبیهِ  تنورِ  پیتزا میباشد ولی در واقع یک دستگاهِ  فرا پیشرفته چند میلیون یورویی هست. یک کوره اکسیداسیون.
این کوره اکسیداسیون پودهایِ  کربنی سیب زمینی‌ را به مدتِ  ۱۳ روز، ۲۴ ساعته با حرارتِ  میا‌نِ  ۲۵۰° تا ۱۳۰۰° سانتیگراد تا آنجا میسوزاند که سر انجام از ایشان تارهایِ کربنیِ  خالص باقی‌ میماند.
در روزِ  چهاردهم این تارها را با دقت خارج میکنند تا کوره را برایِ استفاده مجدد پاک کرده و آماده سازند.
آندریاس وولنر یکی‌ از دو مدیرِ  عاملِ  این واحدِ  صنعتی در موزس لیک میگوید :“ ما نمیتوانیم کالایِ  بی‌ کیفیت تولید کنیم، هر چه باشد این تارها موادِ  اولیه خودروهایِ  فردا را تشکیل میدهند“.
از اینرو نیز کسانیکه در روزِ  چهاردهم وظیفه پاک کردنِ  کوره را به عهده دارند کارِ  خود را خیلی‌ جدی میگیرند.
موزس لیک شهرکِ  کوچک و کم اهمیتی در شمالِ  باخترِ  آمریکا و در ۳۰۰ کیلومتریِ شهر سیاتل است. دور و برِ  آن تا جائیکه چشم کار می‌کند چیزی بجز کشتزار سیب زمینی دیده نمیشود. بومیان به آنجا دایره سیب زمینی‌ می‌گویند.
در آنجا چند کارخانه وجود دارند که چیپس و سیب زمینی‌ سرخ کرده تولید میکنند و دیگر هیچ. در صدِ  بیکاری در آنجا ۱۳% است که واضحا بالاتر از میانگینِ  میزانِ  بیکاری در آمریکا میباشد. و در میا‌نِ  همه  این نابسامانیها شما آرمِ  کارخانه خودروسازیِ  شهرِ  مونیخِ  آلمان را می‌بینید.  ب. ا‌م. و.

کاری که ب. ا‌م. و. می‌کند  بی‌نهایت بزرگ است و زنجیره‌ ایست که بایستی‌ در کّل به آن نگریست تا جزییاتش دریافته شوند. سهامدارنِ  این شرکتِ  خودرو ساز و همچنین خانواده‌ کواندت که بخشِ بزرگی‌ از این شرکت متعلق به آنهاست تصمیم گرفتند که در چند سالِ  آینده میلیاردها یورو در بخشِ  خودروهایِ  برقی‌  سرمایه گذاری کنند. برایِ سبک نگاه داشتنِ  وزنِ  خودروهایِ  برقی‌، ب. ا‌م .و. به استفاده از فیبرهایِ  کربن روی آورد.
برایِ  نخستین بار در تاریخ این شرکتِ  خودرو ساز، تصمیم گرفته شد که  یکی‌ از مدل‌هایِ  برقی‌ِ  آنرا تا آخر سالِ  ۲۰۱۳ با کمکِ  فیبرهایِ کربن به تولیدِ  انبوه برسانند و این در موردِ  مدلِ  BMW i3 که در شهرِ لایپزیگ ساخته میشود به تحقق‌ پیوست.


این تنها خودِ  خودرو سازان نیستند که به چنین روشهایی متوصّل شده اند، قطعه سازان نیز از این مقوله عقب نیفتادند.
شرکتِ  جانسون کنترل  Johnson_Controls   برایِ  صندلیهایِ  مدلِ  جدید  Kia cee’dموادی بکار برده که ۵،۷ کیلوگرم سبکتر از سریِ  پیشینشان میباشند بدونِ  اینکه ازجنبه ایمنی‌ آنها کاسته شود بلکه وارونه آن، با استفاده از طراحی‌ جدید که در آن مفتولهایِ  نازکِ  پولادی جایگزینِ  لوله‌هایِ  نسبتاً قطور گشتند، ضریبِ  ایمنی‌ِ  پشتی‌ صندلی‌ خودرو افزایش نیز داشته است.

بکارگیریِ  چنین روش‌ها و طرح ‌ها تنها در صنعت خودرو سازی کاربرد ندارد بلکه صنعتِ  هواپیماسازی نیز علاقه فراوانی به استفاده از چنین موادی دارد اما بخاطرِ  مسایلِ  ایمنی‌ سرنشینان و هواپیما، عجله چندانی برایِ بکار گرفتنشان وجود ندارد بلکه در آنجا بیشتر منتظرِ  پژوهش‌هایِ بیشترِ  خودروسازان و نتایج آنها  هستند.

نتیجه:
تنها به خاطرِ  قابل خرید کردنِ  خودروهایِ  برقی‌ و قادر کردنِ  آنها به پیمودنِ  مسافتهایِ  طولانیتر صنعتِ  خودروسازی مجبور خواهد بود که از وزنِ  آنها بکاهد و همین نیز استفاده از چنین روش‌ها و طرح‌ها را موجه میسازد.
اینکه آیا این کوشش‌ها برایِ  حفظ و پشتیبانی از محیطِ  زیست مناسب هستند یا نه‌ را نمیتوان بسادگی پذیرفت، زیرا نه‌ خودروهایِ  برقی‌ آن چیزی هستند که ادعا میکنند و نه‌  تولید چنین الیافی بدونِ  ضربه زدن به محیطِ  زیست امکان پذیر میباشد.

بهترین شیوه هنوز هم به نظرِ  من امتناع عملی از اصراف در مصرف است.