ناجوانمردیست چون جانو سیار و ماهیار
یا اسیر حکم جانان باش یا در بند جان
شکرستان کن درون از عشق تاکی بایدت
بندگیکن خواجه را تا آسمان بر خاک تو
ای که جویی کیمیای عشق، پرخونکن دوچشم
تا کی از نقل کرامتهای مردان بایدت
ازکرامت عار آید مرد راکانصاف نیست
گرچه گاهی از پی بوجهل، جهلان لازمست
عمرو را حاصل چه از نقل کرامتهای زید
خود کرامت شو، کرامت چند جویی زان و این
چرخ اگر گردد به فرمانت برآن هم دل مبند
از نبی باید نبی راخواست کز بوجهلی است
عارف اشیا را چنان خواهد که یزدان آفرید
گنج شونه گنج جو خوشتر کدام انصاف ده
در سر هر نیش خاری صدهزاران جنتست
مردمچشم جهان مو تا توان در چشم خلق
دیدن خلقست فرن و دیدن حق فرضتر
ظل یزدان بایدت بر فرق نه ظل همای
پرتو حقست در هرچیز ماهی شو به طبع
کوش قاآنی که رخش هستی آری زیر ران
ورنه عیسی مینشاید شد ز یک خر داشتن
میخ مرکب را به گل زن نی به دل کآسان بود
در لباس خسروی خود را قلندر داشتن
سرو را پیوند نتوان با صنوبر داشتن








