پس از آن رستم به بزرگان لشکر گفت اکنون دیگر تاریک شده است و بهتر است که بخشی از شب را به خوردن و نوشیدن بپردازیم و سپس در بخشی به کارهای لشکر رسیدگی کنیم تا ببینیم که کردگار جهان برای ما چه می خواهد. من فردا گرز سام را بر دوش گرفته و به میدان می روم تا اگر نیاز افتد به تاختن در جلوی لشکر بپردازم. همه گردان و دلاوران این سخنان او را بپسندیدند و با جوش و خروش از جای برخاستند و به خیمه های خویش رفتند تا شب را در آنجا آرام گیرند.
چون سپیده بر زد و ماه سپر در پیش روی کشید و خورشید رخشان تاج خود را نمایان ساخت، از سمت خیمه طوس صدای طبل بلند شد و به آگاهی همه رساند که زمین از گرد برخاسته از سم اسب لشکریان تیره گشته است:
چنین گفت رستم که شب تیره گشت ز گفتارها مغزها خیره گشت
بباشیم و تا نیم شب می خوریم دگر نیمه تیمار لشکر بریم
ببینیم تا کردگار جهان برین آشکارا چه دارد نهان
بایرانیان گفت کامشب بمی یکی اختری افگنم نیک پی
که فردا من این گرز سام سوار بگردن بر آرم کنم کارزار
از ایدر برآن سان شوم سوی جنگ بدانگه کجا پای دارد نهنگ
سراپرده و افسر و گنج و تاج همان ژنده پیلان و هم تخت عاج
بیارم سپارم به ایرانیان اگر تاختن را ببندم میان
برآمد خروشی ز جای نشست ازآن نامداران خسروپرست
سوی خیمهٔ خویش رفتند باز به خواب و به آسایش آمد نیاز
چو خورشید بنمود رخشان کلاه چو سیمین سپر دید رخسار ماه
بترسید ماه از پی گفت و گوی به خم اندر آمد بپوشید روی
تبیره برآمد ز درگاه طوس شد از گرد اسپان زمین آبنوس
با کبود شدن رنگ زمین از شمار سپاهیان و پر شدن هوا از گرد سم ستوران، رستم نیز جامه جنگ بر تن کرد و از خیمه بدر شد و دید که گودرز پسر کشواد با گرز و پولاد در سمت راست لشکر ایران جای گرفته و فریبرز پسر کیکاووس و عموی کیخسرو نیز فرماندهی جناج چپ لشکر را در دست دارد و طوس نوذر نیز در قلب لشکر پای در رکاب دارد. تهمتن جهان پهلوان نیز به پیش سپاه تاخت و در جلوی ایشان قرار گرفت تا همانگونه که پیمان کرده بود از دلیران ایرانی در برابر دشمن دفاع کند.
در سوی دیگر خاقان چین در میان کوهی از پیل ها قرار داشت و در سمت راست لشکریان او نیز کندر شیرگیر در برابر فریبرز جای گرفته بود و سمت چپ لشکر او را گهارگهانی جنگجوی کارکشته به پیش می راند و هم نبرد گودرز بود:
زمین نیلگون شد هوا پر ز گرد بپوشید رستم سلیح نبرد
سوی میمنه پور کشواد بود که با جوشن و گرز پولاد بود
فریبرز بر میسره جای جست دل نامداران ز کینه بشست
بقلب اندرون طوس نوذر بپای نماند آن زمان بر زمین نیز جای
تهمتن بیامد بپیش سپاه که دارد یلان را ز دشمن نگاه
و زان روی خاقان بقلب اندرون ز پیلان زمین چون کهٔ بیستون
ابر میمنه کندر شیر گیر سواری دلاور بشمشیر و تیر
سوی میسره جنگ دیده گهار زمین خفته در زیر نعل سوار
در این میان پیران به سراغ شنگل شاهک هندی رفت و گفته های او را که می خواهد به کین خواهی کاموس سر رستم را از تن جدا سازد بیادش آورد.
پیشتر گفته شد که نام کاموس کشانی احتمالا اشاره به پادشاهی کوشانی است و نیز در مورد گستره پادشاهی کوشانی که در گاه کانیشکای نخست از سرزمین باختر یا باکتریا تا شمال هند را در بر می گرفت، نوشته شد. اکنون سزاوار است که به این گستره کمی دقیق تر بنگریم. کانیشکای نخست توانسته بود در هند تا منطقه ماتورا Mathura را به زیر نگین خود درآورد. نقشه زیر جای ماتورا را در هند نشان می دهد.
ماتورا در نزدیکی شهر اگرا Agra که برای ما بیشتر شناخته شده است قرار دارد.
گسترده بودن پادشاهی کوشانیان به سوی خاور تا ماتورا برای ساسانیان ناگوار نبود. چیزیکه برای ایشان ناگوار می نمود همانا در اختیار داشتن باختر یا باکتریا Bactria و شهر بلخ خاستگاه زرتشت در دست کوشانیان بود و بخصوص اینکه کوشانیان به مذهب بودایی نیز گرویده بودند و این دین را ترویج می کردند. از اینرو بود که در گاه شاپور یکم ساسانی نبرد او با کانیشکای دوم و پیروزی او بر کوشانیان بسیار بزرگ تلقی می شد و از اینرو او به یاد این پیروزی بزرگ به ساختن یادنامه هایی در رگ بی بی افغانستان و شرح این پیروزی در کعبه زرتشت پرداخت.
به گمان من این پیروزی در شاهنامه به گونه نبرد اسطوره ای میان رستم و کاموس کشانی و رستم و شنگل بازگویی شده است. در مورد شنگل خواهیم دید که او شاهکی دست نشانده شاهان کوشانی و از ناحیه راجستان که میان ماتورا و کشمیر قرار دارد، بوده است. در این جا نیز بسیار سپاسگزار و مسرور خواهم شد اگر در اینمورد از سوی کارشناسان پژوهشهای بیشتری انجام گیرد. باز می گردیم به دنباله داستان.
شنگل در پاسخ به پیران گفت که من هنوز بر سر گفته خویش ایستاده ام و در این مورد تو کم و بیشی از من نخواهی دید. آنگاه فردوسی به نقش و جای شنگل در سپاه پیران که به سه بخش تقسیم شده بودند، می پردازد:
همی گشت پیران به پیش سپاه بیامد بر شنگل رزم خواه
بدو گفت کای نامبردار هند ز بربر بفرمان تو تا بسند
مرا گفته بودی که فردا پگاه ز هر سو بجنگ اندر آرم سپاه
وزان پس ز رستم بجویم نبرد سرش را ز ابر اندرآرم بگرد
بدو گفت شنگل من از گفت خویش نگردم نبینی ز من کم و بیش
هم اکنون شوم پیش این گرد گیر تنش را کنم پاره پاره بتیر
ازو کین کاموس جویم بجنگ بایرانیان بر کنم کار تنگ
هم آنگه سپه را بسه بهر کرد بزد کوس وز دشت برخاست گرد
پیران این سه بخش لشکریان خویش را به سوی میدان می راند و خاقان چین و لشکریانش را در میان آنها را جای می دهد. در جلوی این سه بخش از لشکریان شنگل و یارانش را قرار می دهد و تشریح اینکه این یاران شنگل از کجا می آمدند بسیار جالب است و ما نیز کمی بیشتر به آن می پردازیم:
بیامد سوی میسره سی هزار سواران گردنکش و نیزه دار
سوی میمنه سی هزار دگر کمان برگرفتند و چینی سپر
بقلب اندرون پیل و خاقان چین همی برنوشتند روی زمین
جهان سربسر آهنین گشته بود بهر جایگه بر تلی کشته بود
ز بس نالهٔ نای و بانگ درای زمین و زمان اندر آمد ز جای
ز جوش سواران و از دار و گیر هوا دام کرگس بد از پر تیر
کسی را نماند اندر آن دشت هوش ز بانگ تبیره شده کره گوش
همی گشت شنگل میان دو صف یکی تیغ هندی گرفته بکف
یکی چتر هندی بسر بر بپای بسی مردم از دنبر و مرغ و مای
پس پشت و دست چپ و دست راست بجنگ اندر آورده زان سو که خواست
تیغ هندی که شنگل بدست گرفته بود و چتر هندی که بالای سرش گرفته بودند از یک سو بر هندی بودن شنگل گواهی می دادند و از سوی دیگر مردمانی از دنبر و مرغ و مای که مکانهایی هستند امروزه نیز در باختر شهر اگرا وجود دارند در سمت چپ و راست و پشت سر شنگل ایستاده بودند و او را همراهی می کردند.
پیران این آرایش را که دید دلشاد گردید و به هومان گفت گمانم که امروز جهان به کام ما بچرخد. اما تو خود را نشان مده بلکه با دویست سوار در پشت سر خاقان بایست، زیرا زابلی که تو را ببیند، از خود بیخود می شود و روزگار ما تباه می گردد.
پیران جایگاه لشکریان خود را که منظم یافت و از درست بود آرایش سپاهیان خود بی غم شد از جای خود بسوی لشکریان ایران به راه افتاد و در میانه میدان با رستم که انتظار او را می کشید روبرو شد. پیران جون به نزدیکی رستم رسید در برابر او از اسب فرود آمد و به او گفت:
فرود آمد و آفرین کرد چند که زور از تو گیرد سپهر بلند
مبادا که روز تو گیرد نشیب مبادا که آید برویت نهیب
دل شاه ایران بتو شاد باد همه کار تو سربسر داد باد
برفتم ز نزد تو ای پهلوان پیامت بدادم به پیر و جوان
بگفتم هنرهای تو هرچ بود بگیتی ترا خود که یارد ستود؟
هم از آشتی راندم هم ز جنگ سخن گفتم از هر دری بیدرنگ
بفرجام گفتند کین چون کنیم؟ که از رای او کینه بیرون کنیم؟
توان داد گنج و زر و خواسته ز ما هر چه او خواهد آراسته
نشاید گنهکار دادن بدوی براندیش و این رازها بازجوی
گنهکار جز خویش افراسیاب که دانی؟ سخن را مزن در شتاب
ز ما هرک خواهد همه مهترند بزرگند و با تخت و با افسرند
سپاهی بیامد بدین سان ز چین ز سقلاب و ختلان و توران زمین
کجا آشتی خواهد افراسیاب؟ که چندین سپاه آمد از خشک و آب
بپاسخ نکوهش بسی یافتم بدین سان سوی پهلوان تافتم
وزیشان سپاهی چو دریای آب گرفتند بر جنگ جستن شتاب
نبرد تو خواهد همی شاه هند بتیر و کمان و بهندی پرند
مرا این درستست کز پیلتن بفرجام گریان شوند انجمن
پیران خیلی سیاستمدارانه به رستم گفت که همه آنچه را که گفتی در اردوگاه لشکر با پیران و جوان در میان گذاشتم و پاسخ ایشان این است: غرامت جنگی توان به ایرانیان داد ولیکن گناهکارانی که تو در پی آنها هستی همه از بزرگان لشکر و از نزدیکان افراسیاب هستند و افراسیاب به این کار تن در نخواهد داد و گذشته از آن تو خود نیز می دانی که سپاهیانی از سقلاب و هند و چین به یاری افراسیاب آمده اند و با این حال او هیچگاه به تسلیم کردن کسان خود به ایرانیان راضی نخواهد شد.
هم اکنون نیز شاه هند خواستار آنست که با تیر و کمان و تیغ هندی به نبرد تو بیاید و من می دانم که فرجام آنها در برابر تو بسیار بد است و این انجمن سرانجام از دست تو گریان خواهد شد.
ادامه دارد
فرهنگی - تاریخی - صنعتی: نگرشی دیگر به شخصیت پیران در شاهنامه – بخش چهل و چهارم
فرهنگی - تاریخی - صنعتی: نگرشی دیگر به شخصیت پیران در شاهنامه – بخش چهل و سوم
فرهنگی - تاریخی - صنعتی: نگرشی دیگر به شخصیت پیران در شاهنامه – بخش چهل و دوم
فرهنگی - تاریخی - صنعتی: نگرشی دیگر به شخصیت پیران در شاهنامه – بخش چهل و یکم

No comments:
Post a Comment