جستجوگر در این تارنما

Monday, 11 November 2013

تاثیرات اسطوره اسفندیار و اسطوره ایکاروس بر جوامعشان

در بخشهای ایکاروس  و  اسطوره اسفندیار  و اسطوره اسفندیار بخش دو  به صورت  بسیار کوتاه به داستانهای آنها پرداختم. داستانِ  اسفندیار و سرانجامش  اگر از زوایایِ  گوناگون به آن نگریسته شود میتواند آموزنده، جالب و دلچسب باشد.
نخست این شخصیتِ  خودِ  اسفندیار است که در گذشتِ  زمان با تعبیر و گونه‌هایِ  مختلف بر ما عرضه گشته و از اینرو نیز برداشت‌هایِ  گوناگونی را در ما سبب میشود. برای رسیدگی به سبب این تغییرات شخصیت عرضه گشته اسفندیار و دیگر اسطوره های عمدتا مذهبی ایران باستان، نوشتاری جداگانه نیاز میباشد و در حوصله این مقاله نمیگنجد.
تعریفِ  متونِ  زرتشتی نخست، پهلوانی آرمانی‌ را عرضه می‌کند که پسرِ  شاهی‌ پشتیبانِ  دین است و از اینرو نیز نظر کرده خودِ  زرتشت میباشد، تعاریفی که بدین طریق برایِ  ما باقی‌ گذاشته شده اند همگی‌ موید این امر
میباشند. متون زرتشتی بجای  مانده برای ما، تعابیر دینی هستند و شگفت انگیز هم نمیباشد که تنها از یک زاویه به شخصیت و کنش اسفندیار بنگرند. تعاریفی که از متون غربی سده های  باستان به ما رسیده اند هر چند که با حقیقت و روح اسطوره اصلی مطابقت کامل ندارند اما موید دو چیز میباشند. یکی اینکه گشتاسپی وجود داشته و دیگر اینکه کنش و شخصیت بازگفته و تعریف گشته از او  بدور از کنه شخصیتی که در گاثاها (سروده های خود زرتشت) از او بیان شده، نمیباشد.

از سویِ  دیگر بیانِ  همین داستان در شاهنامه فردوسی میباشد که گرچه مبنایِ  خود را از خدای نامک که نبشته موبدان بوده گرفته اما  سبب‌ها و ریشه  وقایع را به گونه دیگری بیان می‌کند که به تاریخ و طبیعتِ انسانها در گذشته نه چندان زیاد دورتر از زمان فردوسی بیشتر مشابهت دارد تا متون باستانی منابع زرتشتی. تجربه های تاریخی ایرانیان رستم ها و اسفندیارهای اینچنینی چندی را از دورانهای اشکانیان و ساسانیان بیاد داشت. در رستم میتوان سورنای اشکانی و یا بهرام چوبین ساسانی را یافت و در اسفندیار و گشتاسب هم میتوان مهرداد دوم اشکانی و خسروپرویز ساسانی را مشاهده نمود. 

هیچکس نمیتواند با قاطعیت بگوید که آیا اسفندیاری در زمان زرتشت وجود داشته یا نه‌  و اگر وجود داشته تا چه اندازه اعمالی که به او نسبت میدهند، میتوانند آرمانی و تخیلی‌ باشند یا واقعی. ولی‌ یک چیز را میتوان با قاطعیت بیان نمود و آن اینکه نحوه و شکل اخیر داستانهایِ  بازگو شده از این دست به گونه‌ای بیانگرِ تمایلات و اندیشه‌ها و نگرشهایِ  ما هستند و ما بگونه‌ای آنها را الگوی رفتارهای اجتماعی و فردی خود قرار میدهیم یا اینکه دوست داریم که قرار دهیم و برای رسیدن به این آرمانها و الگوها کوشش هایی هم میکنیم.

شاید هم بتوان نقش اسفندیار را از این سبب که  محبوب گشت و الگو قرار گرفت تاحدی  با نقش الگویی سرنوشتِ ایکاروس مقایسه کرد ولی بایستی تضاد‌هایِ  عملی‌ میا‌‌نِ آخرین شخصیت های روایت شده از آنها را  نیز برشمرد.
قدرِ  مسلم اینستکه تهداب و بنمایه این دو اسطوره در این دو گوشه جهان تا به امروز به گونه‌ای بر رفتار و خویِ  مردمان آنها تاثیر گذاشته است.
در داستانِ  ایکاروس، همه چیز بر طبقِ  میلِ  پدر انجام میگردد و ایکاروس را زمانِ  زیادی برایِ  کسبِ تجربه باقی‌ نمیماند. پدر تجربه دارد اما خودمحور بین است. عاقبتِ  ماجرا نه خوشایندِ  پسر است و نه‌ پدر.
ایندو که در برابرِ  واقعیات قرار گرفتند، بهایِ  گزافی پرداختند (یکی‌ جانش را از دست داد و دیگری پسرش را) ولی‌ باز هم این غم و اندوه از دست دادن فرزند باعث نگردید که دایدالوس گذشته خود را بر رسی نکرده، پشیمان نشده، روشهایِ  خود را به صورتِ  عملی‌ و نه‌ شفاهی به روز و‌ مبدل نکرده، و کوشش ننماید تا اشتباهات خود را تا حد امکان جبران کند.  دایدالوس دیگر پس از مرگ پسرش به کسی‌ رشک نمی‌برد و حاضر بود که هنرش را که انحصارش و در نتیجه قدرتش بود به شاگردانش بیاموزد.
دایدالوس فهمید که حقیقت وجود دارد، از آن نباید دور شد ولی نزدیکی بیش از حد هم اگر طاقتی در کار نباشد، مرگ آور است و با وسایل موجود ( وسایل موجود برای شرایط دایدالوس بصورت الگویی و مقایسه ای) این نزدیکی امری ناشدنی و بدفرجام میباشد. دایدالوس پرمایه و پراستعداد که عمری را در فرار و گریز از واقعیات موجود و پنهان کردن دانش خود بسر برده بود و بارها بقول امروزیها زرنگی کرده بود، دریافت که بایستی چیزی را عوض کرد و آن چیز هیچ چیز دیگری نبود جز خودش و روشهایش. این تغییر روش و شیوه اما به نفی حقیقت و یا دگرگونه جلوه دادنش نینجامید.
اسطوره ایکاروس و دایدالوس به انسان غربی یاد داد که بایستی یا ساکن ماند (ساکن ماندن یعنی در گذر زمان از دیگران پس افتادن) و یا اگر نمیخواهی ساکن بمانی و پیش بروی، بایستی وسایلش را فراهم سازی. پیشتر نمیتوانی بروی مگر اسباب بزرگی همه آماده کنی. دایدالوس از تجارب منفی و مثبت خویش فرا گرفت که منطقی تر، راحت تر و بادوامتر همانا تقسیم نمودن منطقی با دیگران است و از اینرو توانست نسبت به سابقش الگوی کاملتری برای انسانهای یونانی گردد.
در مورد اسطوره بازمانده از اسفندیار وضع چگونه است؟
نوه لهراسب و فرزند گشتاسب از پدر و پدربزرگ خود چیزی فرانگرفت بجز ادامه دادن همان راه و روش آنها. او از دیگران شنیده و نیز خود دیده که راه آنها (تلاش برای رسیدن به تاج) چه دردسرهایی دارد ولی بازهم بهمان راه  ادامه میدهد. اما این اسفندیار تعریف شده در متون زرتشتی نخستین نیست. بنظر میرسد که اینجا جامعه اسطوره را الگو قرار نداده  بلکه این اسطوره است که در گذر زمان مجبور گشته تا از جامعه خود الگوبرداری کند
در تعابیر و تعاریف جدیدتر، پدر اسفندیار (گشتاسب) خود دیده و تجربه کرده که جلوگیری خودخواهانه از رشد طبیعی و روند طبیعی به چه مشکلاتی منتهی خواهد شد، خودش حاضر بود که برای رسیدن به تاج در معیت لشگری بیگانه به کشور خود حمله کند. همان کشوری که برای بیشتر متحد کردنش (در واقع برای نگاهداشتن تاج خودش. جریان اسب و شیوه مداوای او نیز بیشتر به افسانه میماند تا واقعیت) پسان حاضر شده بود که دین بهی را بپذیرد و بدینگونه ائتلاف  ابتدایی میان دین و دولت را بوجودآورد، الگویی که پسان توسط ساسانیان بگونه ای تند و متکی بر منافع، دنبال گردید.
گشتاسپ از پدرش انتظار داشت که تخت را ترک کرده و تاج را به او واگذارد اما همو بعنوان پدر حاضر نبود که روش خود را در برابر خواسته مشابه پسر دگرگون کند و او را به جنگ جهان پهلوان خود میفرستد که هرکدام که کشته شد، درواقع عمدتا سودی موقتی تنها برای خود او خواهد داشت.
پیشتر گفتم که اسفندیار مانند رستم به هفت خوان رفت. برخی کسان هفت خوان اسفندیار را با هفت خوان رستم برابر میگذارند ولی من چنین گمان نکنم. ماهیت و دلیل آغاز و انجام ایندو هفتخوان را نمیتوان برابر با هم دانست. رستم را پدرش تک و تنها برای نجات جان شاه و همراهانش به  مازندران فرستاد تا ایشان را آزاد نموده و با خون جگر دیو سپید که در چشمانشان میریزد، اینان را بینا نماید. در اینجا بازهم صحبت از بینایی است. کدام بینایی؟ ما میدانیم که گذشتگان ما بدلایلی خیلی علاقه داشتند در لفافه صحبت نمایند.
اسفندیار در شاهنامه ولی با لشکر و بهوای گسترش دین بهی به اقصی و کنار گسیل میشود تا یا که هوای سلطنت از سرش بیرون رود و یا اینکه جان از تنش.
دلایل و روش و هدف از انجام دو هفتخوان را نیز نمیتوان با هم برابر شمرد.
حال بنگریم به اینکه پس از اسفندیار وضع چگونه شد؟ آیا نسل بعدی چیزی از این داستانها آموخته بود؟
بهمن پسر اسفندیار نیز از بازگشتن بینایی چشم دل پدرش در دقایق آخر چیزی فرا نگرفت. او نیز پس از مرگ رستم و در واقع برای بدست آوردن سرزمین سیستان (بنا به راویات اسطوره) یادش رفت که دست پرورده رستم بوده  و رستم :
سواری و می خوردن و بارگاه .............بیاموخت رستم بدان پور شاه
بهر چیز بیش از پسر داشتن................شب و روز  خندان به بر داشتن
و با وجود این بهمن اسفندیار پس از مرگ رستم بلافاصله به زاولستان لشگر کشیده :
چو بهمن به تخت نیا بر نشست.............کمر با میان بست و بگشاد دست
سپه را درم داد و دینار داد..................همان کشور و مرز بسیار داد
یکی انجمن ساخت از بخردان.............بزرگان و کار آزموده ردان
چنین گفت کز کار اسفندیار................ز نیک و بد گردش روزگار
همه یاد دارید پیر و جوان.................هرانکس که هستید روشن‌روان
که رستم گه زندگانی چه کرد.............همان زال افسونگر آن پیرمرد
فرامرز جز کین ما در جهان..............نجوید همی آشکار و نهان
سرم پر ز دردست و دل پر ز خون.....جز از کین ندارم به مغز اندرون
اینجا دیگر هیچ صحبتی از به روز کردن شخصیت و اندیشه در میان نیست. فراگیری از تجارب پیشینیان اصلا مطرح نیست.  اینجا  کسی  از کاری که کرده نادم و پشیمان  نمیشود بلکه منتظر فرصتی مینشیند تا با شیوه نوین تری و با ابزارهای دیگری بهمان کارهای پیشین خود ادامه دهد. پیوسته هم دلیلی ظاهری برای اینکارها پیدا میشود. یا گسترش دین بهی است و یا انتقام خون پدر را خواستن و یا هزار چیز دیگر. جز از کین ندارم به مغز اندرون ! ! ! چشم دل بر روی حقیقت بسته میماند تا زمانیکه دل دیگر نتپد.

در الگوی یونانی پدر پسر را از دست میدهد و آرام میشود و ملایم. پدر معتقد میشود که انحصارطلبی ره به رهایی از مشکلات نخواهد برد.
در الگوی ایرانی چند نسل پشت سر هم از میان میروند و چیزی دگرگون نمیشود. بمحض اینکه آشوبها به صورتی فروکش کردند، پیروزان ماجرا چونان  بهمن اسفندیار دوباره به همان آشوبهای پیشین دامنه میزنند. یعنی این آشوب و کشش هیچگاه تصمیم ندارد که فروکش کند. تنها زمانیکه آشوبها بصورت برهه ای پایان یافتند است که پیروزان کمی استراحت میکنند تا بتوانند به گاه دیگر، در جای دیگر و بمناسبتی دیگر همان کارها را آغاز نمایند. معضل انحصار و انحصارطلبی باقی میماند و بدنبال طرحی نو است تا در آن خلیده و ادامه بقا داشته باشد. تنها پس از آن است که کمی آرامش بیابد، همچون بهمن اسفندیار پس از ویران کردن سیستان :
چو شد کوه بر گونهٔ سندروس............ز درگاه برخاست آوای کوس
بفرمود پس بهمن کینه‌خواه...............کزانجا برانند یکسر سپاه
هم‌انگه برآمد ز پرده‌سرای...............تبیره ابا بوق و هندی درای
از آنجا به ایران نهادند روی............به گفتار دستور آزاده‌خوی
سپه را ز زابل به ایران کشید..........به نزدیک شهر دلیران کشید
برآسود و بر تخت بنشست شاد........جهان را همی داشت با رسم و داد
به درویش بخشید چندی درم...........ازو چند شادان و چندی دژم
جهانا چه خواهی ز پروردگان؟......چه پروردگان؟ داغ دل بردگان
استاد سخن در دو بیت آخر کل چیزی را که من میخواهم بگویم، هزار سال پیش خیلی روانتر و ساده تر بیان کرده است. تنها بایستی درکش کرد.
در الگوی یونانی همانطور که در نخستین بخش نوشتم : دایدالوس بواسطه هنر و خلاقیتی که داشت مورد توجه بزرگان عصر خویش قرار گرفته و از الطاف ایشان بهره مند میشد....هرچند که دایدالوس هنرمند کامیابی بود اما به همان اندازه نیز بدیگران حسادت میورزید و خودنگر مینمود.......دایدالوس میخواست که تالوس را بکشد تا رقیبی نداشته باشد. اما در خاتمه ما دایدالوس دیگری را مشاهده میکنیم.

در الگوی ایرانی پسرها بعد از پدرها به همان نابخردیهای پیش ادامه میدهند و بهایش را دیگران باید بپردازند.

 اسطوره چیست؟
جان هینلز در کتاب شناخت اساطیر ایران، برگردان استادان بزرگ بانو ژاله آموزگار و شادروان احمد تفضلی بدینگونه تفسیرش کرده است : " کل اسطوره بخشی از تاریخ است، زیرا اسطوره دیدگاههای انسان را در باره خود او و جهانش و تحول آن در بر دارد. این مطلب به ویژه در مورد اساطیر ایرانیان صدق میکند، زیرا اسطوره های آنان درباره آفرینش و بازسازی جهان تفسیرهایی است از فرایند تاریخ جهان یا تفکراتی است در باره این فرآیند".
آقای دکتر ابوالقاسم اسمائیل پور  میگوید : "اسطوره عبارت است از روایت یا جلوه ای نمادین در باره فرشتگان، ایزدان، موجودات فوق طبیعی و بطور کلی جهانشناختی که یک قوم  بمنظور تفسیر خود از هستی به کار میبندند، اسطوره سرگذشتی راست و مقدس است که در زمانی ازلی رخ داده و بگونه ای نمادین، تخیلی و وهم انگیز میگوید که چگونه چیزی پدید آمده، هستی دارد یا از میان خواهد رفت و در نهایت اسطوره به شیوه ای تمثیلی کاوشگر هستی هست. به عبارتی اسطوره بینشی شهودی است."
اگر این امر را بپذیریم که اسطوره ها در حقیقت برداشتهای آرمانی ما از شخصیتهای حقیقی / داستانی در ماجراهای گذشته و دیدگاههای آرمانی ما از تحولات تاریخیمان میباشند که ما پیوسته کوشش میکنیم با آنها در رابطه مانده و به آنها وفادار باقی بمانیم، پس این کوشش انسانها که در گذر تاریخ و با گذشت زمان خواسته ها و آرزوهای خود را به اسطوره ها و تعابیر آنها افزون مینمایند، گرچه ناخوشایند و غیرمنطقییست ولی تا حدی هم قابل فهم میباشد. بعبارتی دیگر یک ملت میتواند نقشی را که یک شخصیت اسطوره ای داشته است بنا به میل و نیاز روانی خود به روز کند. اینرا میتوان بدینگونه نیز عنوان نمود که چون نمیتوانی ( یا حقیقتا نمیخواهی ) مانند شخصیتی اسطوره ای شوی پس او را شبیه  خود بساز.
شاید نیز از همینرو میباشد که گاهی از یک اسطوره و قهرمانیهایش تعابیر و روایات گوناگونی به ما رسیده است و تشخیص اینکه کدام روایت و تعبیر به داستان نخستین نزدیکتر است را برای ما دشوار ساخته است.
اما به گمان من چیزیکه همزمان تشخیصش مشکل نیست همانا یافتن رابطه میان روایات متداول و شخصیت حاضر اجتماعی یک ملت میباشد. بدینگونه که میتوان از روایات باقی مانده از اسطوره های یک ملت به کنش و شخصیت اجتماعی و خواست و تمایل درونی مردمان آن ملت تا حدی پی برد.
هنر  فردوسی تنها به زنده نگاهداشتن زبان فارسی و روح دوباره  دمیدن در قالب شخصیت مرده ایرانیها محدود نمیشود بلکه یکی از بزرگترین هنرهای فردوسی را بایستی وفادار ماندن به محتوای روایاتی که به او رسیده اند و بدون دستبردی به آنها بردن، بازگو کردن آنها دانست. روایات همان اسطوره ها هستند و اسطوره را هم که پیشتر تعریف کردم.

2 comments:

Anonymous said...

بسیار نوشته عالی، آموزنده و "چشم دل" باز کن

"جهانا چه خواهی ز پروردگان؟......چه پروردگان؟ داغ دل بردگان"

شایداگراول ما به اشتباه خود پی ببریم و دوم به آن اعتراف کنیم، "پروردگان" ما دیگر "داغ دل بردگان" نشوند بلکه فکر خود را بکار برده و از اشتباهات ما بیآموزند نه اینکه
تکرار، تکرار..... تکرار
همان نافرجامی ها

فرهنگی‌ - تاریخی‌ - صنعتی said...

سپاسگزارم از مهربانیتان و خوشحالم که مورد پسندتان واقع گردید.