جستجوگر در این تارنما

Tuesday, 29 October 2013

اسطوره اسفندیار – بخش دو

در بخش نخست اسطوره اسفندیار با اشاره به سروده های شاهنامه کمابیش چهره ای کلی از او بازسازی کردم و پیش از اینکه این بخش را آغاز نمایم اشاره به چند نکته را ضروری میبینم.
سخنگویِ  بزرگ فردوسی از دهگانان یا دهقانانِ  خراسان بود که پذیرشگر به انجام رساندنِ  کاری بس بزرگ گردید. او گذشته از تاریخ و فرهنگ گذشتگان مردمش زبانِ  ملتی را که چند سده  مجبور به گویش به زبان عربی‌ گشته و بدان عادت کرده بودند توانست از نابودی و محو کامل گشتن رهانیده و دوباره  به صحنه فرهنگ و ادب بازگرداند و در اینراه از شخص خود مایه گذاشت.
او بر سترگی کاری که انجام میداد بخوبی آگاه بود و خود را بارها در شاهنامه سخنگویِ دهقان نامیده و بدان افتخار هم میورزیده، بدرستی هم از اواخرِ  دوران اشکانیان دهقانان به عنوان یکی‌ از اصلی‌ترین پایه هایِ  حامل ساختارِ فرهنگی‌ و اجتمایی‌ در ایران،  نقشِ  بسیار بزرگ، آرام و مستقلی را بازی میکردند.  چنین نقش مطرح و ایفا کننده و نگاهدارنده فرهنگی را در میان دهگانان و زمینداران این مرز و بوم حتی تا به دوران معاصر میتوان مشاهده نمود. شاید بتوان محمد مصدق را بگونه ای یکی از آنان نامید. فردوسی یکی‌ از بازماندگانِ  همینها بود. 
امروزه در این ملک  مردمان بنادرست خود را در حفظ فرهنگ ریشه دار تر از آنها دانسته، دهقانان را دست کم گرفته و آنها را مسخره میکنند. از اینرو در کنار فشارهای اقتصادی انواع فشارهای دیگر بر دهگانان و روستائیان زیاد گشته و دور نیست که کمرشان را بشکند. گروهی زیاد از ایشان ترک روستاها و املاک خود نموده و به شهرها میآیند تا در این شهرها به بحران هویت بزرگی مبتلا گردند.
برگردیم به فردوسی، شاهنامهِ  فردوسی تنها زنده کننده زبانِ  فارسی‌ نیست، بلکه دربردارنده  فلسفه های آشکار و در عین حال نهانی در  داستانهایِ  بازگو شده  در آن میباشد  که ارزش کنکاش و دوباره خوانی را دارند.
این را نبایست به منزله این پنداشت که فردوسی فیلسوف یا تاریخنگار بوده. فردوسی سخنگویِ دهقانی بود که با صداقتِ  کامل و با بیانی‌ زیبا، شیوا و ملایم همه این داستانها را باز گفت. اینکه آیا خودِ  فردوسی از نقش‌هایِ  تمثیلیِ قهرمانان و یا بد کنشانِ  داستانهایش آگاه بوده یا نه‌ را میتوان از اشاراتِ  کوتاه وی دریافت. دریغا که در یادِ  مردمان  بیشتر داستانهایِ  جنگ‌های شاهنامه  مردمان باقی‌ مانده است و نه موارد و اشارات دیگر.
بازمیگردم به اسطورهِ  اسفندیار و دوباره سری میزنم به ماجراهایِ هفتخوانِ  رستم و هفتخوانِ  اسفندیار. در ابتدا دوست دارم از  چگونگی و سبب های آغاز گشتن این دو هفتخوان از دیدِ  خود کمی‌ بنویسم.
هفتخوانِ  رستم چنین آغاز میشود که شاهِ  ایران بدنبالِ  ماجراجویی و هوسرانیهایش روی به مازندران مینهد و در آنجا با لشکرِ  دیوان در افتاده و بدستِ ایشان اسیر میگردد. دیوان چشم او و همراهانش را کور میکنند.
چشمها کور می‌شوند، باز هم اینجا گپ (صحبت) از بیناییِ  از دست رفته و باز گرداندنِ  نیرویِ  بیناییست. اما اینجا منظور واقعا همانطور که همگان گمان میکنند نابیناییِ  جسمیست؟
چشمِ  سر یا چشمِ  دل؟ کدامش؟ در ادبیاتِ  فارسی‌ دری این هردو وجود دارند و نقش‌هایِ  خود را ایفا میکنند هر چند که در بسیاری از مواقع در موردشان تنها به ذکر واژه کور بسنده میگردد و مستقیما اشاره ای به کدام گونه کوری نمیشود.
گرچه که فردوسی هیچ اشاره مستقیمی‌ به آن‌ نمیکند ولی‌  آیا میتوان براستی گفت که فردوسی خود  این افسانه‌ها را باور داشته و از نقشِ  فلسفی‌ و روانیِ  آنها بی‌خبر بوده؟ من گمان نمیکنم. اینرا شاید بتوان از اشاراتِ  کوچک و غیرِ  مستقیمِ  خود  سخنسرا دریافت.
ابا فلسفه‌دان بسیار گوی....................بپویم براهی که گویی مپوی
ترا هرچ بر چشم سر بگذرد..............نگنجد همی در دلت با خرد
سخن هرچ بایست توحید نیست...........بنا گفتن و گفتن او یکیست
تو گر سخته‌ای شو سخن سخته‌گوی....نیاید به بن هرگز این گفت و گوی
بیک دم زدن رستی از جان و تن.......همی بس بزرگ آیدت خویشتن
همی بگذرد بر تو ایام تو..................سرای جز این باشد آرام تو
نخست از جهان آفرین یاد کن............پرستش برین یاد بنیاد کن
کزویست گردون گردان بپای............هم اویست بر نیک و بد رهنمای
جهان پر شگفتست چون بنگری.........ندارد کسی آلت داوری
که جانت شگفتست و تن هم شگفت.....نخست از خود اندازه باید گرفت
دگر آنک این گرد گردان سپهر........همی نو نمایدت هر روز چهر
نباشی بدین گفته همداستان...............که دهقان همی گوید از باستان
خردمند کین داستان بشنود...............بدانش گراید بدین نگرود
ولیکن چو معنیش یادآوری..............شود رام و کوته کند داوری
تو بشنو ز گفتار دهقان پیر...............گر ایدونک باشد سخن دلپذیر

و نیز زمانیکه در پایان داستان جنگ رستم با اکوان دیو میگوید :
تو مر دیو را مردم بد شناس............کسی کو ندارد ز یزدان سپاس
هرانکو گذشت از ره مردمی..........ز دیوان شمر مشمر از آدمی
خرد گر برین گفتها نگرود.............مگر نیک مغزش همی نشنود
گر آن پهلوانی بود زورمند............ببازو ستبر و ببالا بلند
گوان خوان و اکوان دیوش مخوان.....که بر پهلوانی بگردد زیان
چه گویی تو ای خواجهٔ سالخورد.....چشیده ز گیتی بسی گرم و سرد
که داند که چندین نشیب و فراز.......به پیش آرد این روزگار دراز؟
تگ روزگار از درازی که هست.....همی بگذراند سخنها ز دست
که داند کزین گنبد تیزگرد.............درو سور چند است و چندی نبرد؟
یعنی اینکه دیوها در چنین داستانهایی بیشتر حامل جنبه های منفی فلسفی‌ بوده اند و نقش های تمثیلی دارند.
به هر حال، شاه کور گشته و افتاده و بسته دربند بگونه ای پیامی به زابل نزد رستم و دستان میفرستد و ماجرای بندی بودن خود و دیگر پهلوانان را شرح میدهد. پس از شنیدن ماجرا دستان به رستم میگوید:
به رستم چنین گفت دستان سام......که شمشیر کوته شد اندر نیام
نشاید کزین پس چمیم و چریم.......وگر تخت را خویشتن پروریم
که شاه جهان در دم اژدهاست.......به ایرانیان بر چه مایه بلاست
کنون کرد باید ترا رخش زین .....بخواهی به تیغ جهان بخش کین
همانا که از بهر این روزگار........ ترا پرورانید پروردگار
پس هدف و نقش مشخص و روشن گشته و این نقشی خودپرستانه نیست. نجات نماد یگانگی و وحدت ایرانیان نقش و انگیزه رستم در آغاز جنگهای هفت خوان میباشد.
همانا که از بهر این روزگار .......ترا پرورانید پروردگار
در سرِ راهِ  به مازندران، آنهم تنها و برای نجاتِ  شاه و درباریانش (که سمبلهایِ  طبیعی‌ آنزمان برایِ  پادشاهی و یگانگی ایرانیان بودند)، رستم بناچار از هفتخوان می‌گذرد. می‌گذرد تا  برایِ  دیگران و با احتسابِ  معیارهایِ  آنزمان، برایِ  کشورش کاری بکند. چه بکند؟ از اسارت کوری (کور دلی) برهاندشان.
اسفندیار چه؟ او را چه کسی و با چه انگیزه ای به جنگ میفرستد؟ انگیزه خود اسفندیار چه بوده؟ پاسخ میتواند که بدرستی چنین باشد : او را کسی‌ به جنگ می‌فرستد که خود تاج را بر سر داشته و نمیخواهد که از دستش بدهد. خودِ  اسفندیار هم برایِ  کسی‌ اینکار را نمیکند بلکه برای امیال و اهداف اخویش به این عمل مبادرت میورزد.
سخن گوی دهقان چو بنهاد خوان.........یکی داستان راند از هفتخوان
ز رویین دژ و کار اسفندیار.................ز راه و ز آموزش گرگسار
چنین گفت کو چون بیامد به بلخ............زبان و روان پر ز گفتار تلخ
ماجرای اسفندیار اینچنین آغاز میگردد، زبان و روان پر زگفتار تلخ. از سوی گشتاسب به جنگ هفتخوان فرستاده میشود. کدام گشتاسب؟ گشتاسبی که در موردش در بخش پیش گفتیم  :
به قیصر چنین گفت فرخ زریر............که این بنده از بندگی گشت سیر
چو گشتاسپ بشنید پاسخ نداد...............تو گویی ز ایران نیامدش یاد
خواسته گشتاسب پدر اسفندیار چیز دیگری بوده که اگر بدو نمیدادندش  ز ایران هم یادش نمیآمد. پسرش نیز چنین اشاراتی را از خود نشان میدهد. اسفندیار اینجا و آنجا از کارهایی  که رستم برای  کشور و پادشاهی انجام داده یاد میکند ولی این یادآوریها به آن اندازه نیستند که از خواست دل خود نیز بگذرد. صبر هم نداشته که بگذارد تا روزگا پدر بسرآید و او بتواند جانشینش گردد.
با توجه به این اشاره ها، من  شخصا مشکلِ  خیلی‌ جدی دارم که نفس عمل و میل نهانِ و روش ایندو پهلوان را در انگیزه آغاز نمودن و به پایان رساندن ماجراهای هفتخوان هایشان، با یکدیگر برابر بدانم  تنها به صرف اینکه هر دو هفتخوانی را پشت سر گذاشته اند.

حال با شناختنِ  بیشترِ اسفندیار راحت تر میتوانم به بخش آخرِ  این نوشته بروم.



No comments: