جستجوگر در این تارنما

Friday, 25 October 2013

اسطوره اسفندیار

برایِ  پرداختن به اسطوره اسفندیار و سپس مقایسه آن‌ با اسطوره یونانی ایکاروس در بخش های آخر، بهتر است که همانند داستان ایکاروس از اسطوره پدر اسفندیار و حتی از اسطوره پدر بزرگش آغاز نماییم.
پدرِ  اسفندیار ویشتاسپ یا گشتاسپ به معنایِ  دارنده ا‌سپِ  آماده بود که از بلخ  بر سرزمینهایِ  ایرانی پادشاهی میکرد. رقیب انیرانی گشتاسپ، ارچاسپ پادشاه تورانیان بود. ایندو پیوسته  با یکدیگر در جنگ بسر میبردند و ارجاسپ  حریفی نبود که بتوان دست کمش گرفت.
از گشتاسب برای ما دوشخصیت با ظاهری یکسان اما در باطن کاملا متفاوت بجای مانده است. درحالیکه منابع زرتشتی با توجه به دلایل و علایق مذهبی روحانیون زرتشتی نمادی از پادشاهی دادگر، مردم دوست و دین پرور بنمایش میگذارند زیرا گشتاسب نخستین پادشاهی بود که رسما دین زرتشتی را پذیرفت و از آن حمایت کرد. دانای توس در شاهنامه چیز دیگر و شخصیت دیگری را از گشتاسپ بما نشان میدهد.  فراموش نکنیم که شاهنامه فردوسی خود از نوشته های خدای نامک که تالیف موبدان زرتشتی بود الهام گرفته بود. من اینجا سروده های استاد توس را مبنا قرار دادم و علتش را نیز در بخش دیگر توضیح خواهم داد. تنها به این اشاره میکنم که بخش نخست مربوط به گشتاسب در شاهنامه را فردوسی از دقیقی که خود سراینده ای زرتشتی بود گرفته و پس از اصلاح برای ما بجای گذاشته است.
چنان دید گوینده یک شب به خواب
که یک جام می داشتی چون گلاب
دقیقی ز جایی پدید آمدی
بران جام می داستانها زدی
به فردوسی آواز دادی که می
مخور جز بر آیین کاوس کی
که شاهی ز گیتی گزیدی که بخت
بدو نازد و لشگر و تاج و تخت
بهر روی، ویشتاسپ  گونه اوستاییِ  این نام است که در فارسی‌ِ  میانه یا  پهلوی به  گشتاسپ مبدل شد. گشتاسپ خود فرزندِ  لهراسپ به معنای‌ِ  دارنده ا‌سپِ تیزرو و از پادشاهانِ  کیانی بود.
لهراسپ نیز پادشاهی بر سرزمینهایِ  ایرانی را داشت. تا زمانیکه گشتاسپ خردسال بود همه چیز بر وفقِ مرادِ  همه می‌گشت اما چون گشتاسپ رسیده  شد (بالغ شد) به هوایِ  بدست  آوردنِ  پادشاهی افتاد. از طرفی‌ لهراسپ هم حاضر نبود که پادشاهی را به همین سادگی‌ از دست بدهد، پس گشتاسپ به قهر از دربارش برفت و به روم پناه آورد. چندی آنجا بماند، با دختر قیصر روم ازدواج  نمود که داستانش بسی‌ بلند است و سرانجام هم به همراهِ  لشگرِ  روم به ایران هجوم آورد. لهراسپ شاه که از هنرهایِ  دلاوری در لشگرِ  روم داستانها شنید، کس فرستاد تا جویایِ حال شوند و دریافت که این  دلیر کسی‌ نیست جز فرزندِ  خودش. پس لهراسپ که از دوریِ  فرزند به جان رسیده بود، برادرِ  گشتاسپ ، زریر را برایِ  باز گرداندنش به روم فرستاد . او نخست به درگاهِ  قیصر که هنوز از ماجرا بیخبر بود، رفت، آمدن لهراسب با لشکر به میدان و ماجرای گشتاسب را برای او توضیح داد:
به قیصر چنین گفت فرخ زریر
که این بنده از بندگی گشت سیر
چو گشتاسپ بشنید پاسخ نداد
تو گویی ز ایران نیامدش یاد
به قیصر ز لهراسپ پیغام داد
که آن دادگر سر نپیچد ز داد
از این پس نشستم به رومست و بس
به ایران نمانیم بسیار کس
و سپس زریر رو به گشتاسپ کرد و گفت:
پدر پیر سر شد تو برنا دلی‌
ز دیدارِ  پیران چرا بگسلی؟
و او را  راضی‌ کرد که به بلخ  بازگشته و تاجِ  شاهی‌ِ  ایران را بر سر نهد. چنین  نیز شد. در بلخ  از گشتاسپ و همسرش کتایون که دخترِ  قیصرِ روم  بود  فرزندی بنامِ  اسفندیار بدنیا آمد.  به گاهِ  گشتاسپ، زرتشتِ  پیامبر به بلخ رفت  و به او پناه آورد، شاهِ  جوان نخست به تحریک روحانیون دربارش زرتشت را برای نه روز به زندان انداخت و چون اسب محبوبش بیمار گشت و پاهایش در شکمش جمع گردیدند، زرتشت پیام داد که حاضر است اسب  را نجات دهد که داستانش بسی مفصل است ولی من کوتاهش میکنم. پس از این مداوا شاه او را پناه  داد و دینش را پذیرفت و خود پشتیبان  و مروجِ  دینِ  نو گشت.
اسفندیار چون به سال افزون گشت، از پدر همان درخواست نمود که او خودش در زمان خود از پدرش درخواست نموده بود. تاج شاهی‌ را.
ماجرا از اینجا به  بعد  دشوار میگردد. بیاد بیاوریم، لهراسپ  نمیخواست که پادشاهی را به  پسرش واگذار کند، پسرش به قهر و نیرنگ متوصّل شد. حالا همین پسر در برابرِ  خواستِ  مشابه فرزندِ  خویش قرار گرفته است. او میداند که پسرش اگر تاج را بر سرش ننهند، چه کارها میتواند بکند. خودش نیز این کرده بود. از طرفِ  دیگر به نظر میرسد که میلِ  به تاج برتارک بر سر تخت نشستن، در میا‌‌نِ ایشان موروثی بوده. پدرش تاجدوست بود، خودش تاج دوست است و حالا این پسر است که تاج می‌طلبد.
پس چاره را در آن‌ دید که سرش را به گونه ای به چیزی گرم کند. به هفت خوان روانش کرد، تا شاید شور تاجی که در سر دارد از سر بدر آید و یا آنکه در این میا‌‌ن جانش بسر آید.
اسفندیار شاهزاده دلیر و جسوری بود که  کارهایِ  پهلوانی و قهرمانیِ  خویش را خیلی‌ زود آغاز کرد. اسفندیار از سوی پدر به ماموریتهایی جنگی فرستاده شد که در شاهنامه با نام هفت خوان اسفندیار معروفند. در همان اوانِ  قهرمانیهایش در هفت خوان، اژدهایِ  مهیبی را که موجبِ  آزارِ  دیگران بود کشت  و چون خونِ  اژدها بر سر تا پایِ  او ریخت، وی روئین تن گشت، تنها بهنگامیکه که خونِ  اژدها بر رویِ اسفندیار می‌ریخت، او پلک‌هایش را بر هم نهاد و بدینوسیله همه اندامِ او روئین تن بود بجز چشمانش که بینایی از آنها بود.
در ضمن اینجا به این داستان اینرا اضافه نمایم که در اسطوره‌هایِ آلمانی و اسکاندیناوی هم شخصیت‌هایی‌ تقریباً کأملا مشابهِ  اسفندیار وجود دارند که روئین تن بودند و سرنوشت‌هایِ کمابیش مشابه ولی نقشهای متفاوتی‌ داشتند.
اسفندیار که هنوز در نیافته بود که پدرش قلبا مایل نیست که تاج را به او واگذار نماید، هفت خوان را با پیروزی پشتِ  سر گذاشت و به بلخ باز گشت.
گشتاسپ که پسر را پیشِ  رو دید، بدو گفت میدانی‌ که رستم و سیستانیها هنوز بدینِ  زرتشتی نپیوستند. به زابل شو و رستم را دست بسته، نزدِ  من آر.
رستمی که بگفته خودش فزونتر از شش صد ساله بود:
زششصد همانا فزونست سال.........................که تا من جدا گشتم از پشت زال
او که در همه این سالها و در همه شرایط برایِ  ایرانیان جنگیده بود و در اینراه حتی فرزندِ خویش سهراب را هم کشته بود،  اکنون بهیچ روی این حال را برنمیتابید که چون  بزهکاران و خیاتنکاران دست بسته نزدِ  گشتاسپ برده شود آنهم  به بهانه زرتشتی نبودن. رستم میدانست که دلیل اصلی چیست ولی آیا حقایق را همیشه گوش شنوایی موجود میباشد؟ بخصوص که شنونده را مقامی و مالی در انبان باشند و آز و حرصی نیز در نهان.
چونان شاهزاده اسفندیار که شاهی میخواست.
چنین گفت پس با سرافراز مرد.................که اندیشه روی مرا زرد کرد
که چندین بگویی تو از کار بند..................مرا بند و رای تو آید گزند
مگر کاسمانی سخن دیگرست...................که چرخ روان از گمان برترست
همه پند دیوان پذیری همی.......................ز دانش سخن برنگیری همی
ترا سال برنامد از روزگار.......................ندانی فریب بد شهریار
تو یکتادلی و ندیده‌جهان..........................جهانبان به مرگ تو کوشد نهان
گر ایدونک گشتاسپ از روی بخت............نیابد همی سیری از تاج و تخت
به گرد جهان بر دواند ترا........................بهر سختئی پروراند ترا
به روی زمین یکسر اندیشه کرد...............خرد چون تبر هوش چون تیشه کرد
که تا کیست اندر جهان نامدار..................کجا سر نپیچاند از کارزار
کزان نامور بر تو آید گزند......................بماند بدو تاج و تخت بلند
که شاید که بر تاج نفرین کنیم...................وزین داستان خاک بالین کنیم
همی جان من در نکوهش کنی................چرا دل نه اندر پژوهش کنی؟
به تن رنج کاری تو بر دست خویش..........جز از بدگمانی نیایدت پیش
مکن شهریارا جوانی مکن......................چنین بر بلا کامرانی مکن
دل ما مکن شهریارا نژند........................میاور به جان خود و من گزند
ز یزدان و از روی من شرم‌دار................مخور بر تن خویشتن زینهار
ترا بی‌نیازیست از جنگ من....................وزین کوشش و کردن آهنگ من
زمانه همی تاختت با سپاه........................که بر دست من گشت خواهی تباه
رستم نخست از انجام جنگ سر باز میزد ولی‌ با اینکار او اصرار اسفندیار که میگفت یا بجنگیم و یا دستت را ببندم و ببرم، کمتر نمی‌شد و سرانجام هم کار به جنگ کشیده شد و رستم بنا به پیشنهادِ  سیمرغ،  برخلاف میل درونیش، پیکانِ دو  سری را به چشمان اسفندیار زد و او را کشت. اندکی پیش از مرگ، هنگامیکه اسفندیار با چشمهای خونین بر زمین افتاده بود، حقیقت بر او آشکار گردید.  شگفتا، در این اسطوره چشمان سری کور شدند تا چشمان دلی توانستند ببینند و زمانی دیدند که دیگر این دیدن به کارشان نمیآمد.
به گمان من پیامی که نیاکانِ ما و فردوسی میخواهند بدینوسیله به ما بدهند را میتوان چنین تفسیر نمود: چشمانی که بر رویِ  حقیقت بسته بمانند، انجام را به تباهی میکشانند.
از شدتِ  میلِ  به تاج رسیدنِ و هم از اینرو که گشتاسپ پدرش بود ، اسفندیار کردارِ  گشتاسپ و اهدافی‌ که در پشتِ  آنها پنهان هستند را نمی‌دید و چشمانش بر رویِ  حقایق بسته شده بودند. نابود شدن به سببِ  دوری جستن از راستیها و ندیدن حقایق.

در دو بخشِ  بعدی که بخشِهای  آخر این نوشته هم میباشد، به یک مقایسه اجمالی‌ میا‌‌نِ اسطوره های ایکاروس و اسفندیار از دید خود، پرداخته و آنرا به نقد دیگران میگذارم. دو شخصیتی که به گونه‌ای  تا به امروز تاثیراتِ  خویش را بر رویِ  کنش‌هایِ  فردی و اجتماعی‌ِ  مردمان حوزه های فرهنگی خود گذاشته و هنوز هم میگذارند.

No comments: