جستجوگر در این تارنما

Tuesday, 22 October 2013

اسطوره ایکاروس

برای اینکه بتوانیم با اسطوره ایکاروس و اینکه این اسطوره حاملِ  چه پیامِ  درونی میباشد بپردازیم، بایستی‌ کمی‌ پیشتر به گذشته رویم و با پدرش دایدالوس آغاز نمائیم زیرا اسطوره ایکاروس در واقع گوشه ای از سرگذشت داستان پدرش دایدالوس میباشد که در آن ایکاروس نقشی جانبی اما هشدار دهنده  وهدایت کننده میابد.

بنا به سروده‌هایِ  هومر، دایدالوس صنعتگر، هنرمند و مخترعی توانا و خارق العاده بود که در آتن بدنیا آمد. او  پسرِ  ایپالاموس، برادرِ  شاهِ  آتیکا  ارختوس بود. در مورد دایدالوس میگویند او نخستین کسی بود که تندیس ها را با چشمان باز ساخت و آنها را چنان هنرمندانه خلق نمود که گویی دارند به انسان مینگرند و با او سخن میگویند.
در همان اوانِ  جوانی دایدالوس بواسطه هنر و خلاقیتی که داشت، موردِ توجهِ  بزرگانِ  عصرِ  خویش قرار گرفته و از الطافِ  ایشان بهره مند میشد که در موردِ  آنها گفتن، خود نبشته‌ای جدا خواهد شد. هرچند دایدالوس هنرمند کامیابی بود اما به همان اندازه هم بدیگران حسادت میورزد و خودنگر مینمود. زمان بسیاری طول کشید و میبایست وقایع زیادی اتفاق افتند تا او از این عادات خویش دوری ورزد.
کارِ  دایدالوس که بالا گرفت، روزی خواهرش پسرِ  خویش تالوس را برایِ شاگردی نزدِ  او فرستاد.
تالوس بزودی نشان داد که شاگردِ  شایسته، با استعداد و بسیار لایقی میباشد که میتواند از دایی خویش پیشی‌ گیرد، چیزی که موردِ حسادتِ  دایدالوس واقع گردید.
روزی دایدالوس به بهانهِ  گردش رفتن، با تالوس به کوهساران رفت و چون برفرازِ پرتگاهی در کنار دژ یا پرستشگاه خدای بانو آتنا  رسیدند، دایدالوس  خواهرزاده  خود را به جلو هل داد تا به پایین بیفتد. پیش از اینکه تالوس به زمین بخورد الهه آتنا ماجرا را دید و به کمکِ  تالوس شتافت و در آخرین لحظه او را مبدل به بلدرچینی نمود که توانست  پریده و از سقوط  نجات پیدا کند و به باور یونانیهای باستان از همینرو میباشد که از آن پس  بلدرچین لانه خود را بر بالای بلندیها و کنار پرتگاهها نمیسازد. باری اما خدایانِ  یونانی که از بالای کوههای المپ شاهد ماجرا بودند، اینکارِ  دایدالوس را نپسندیدند و در صددِ  قصد جانِ  او برآمدند. دایدالوس فرار کرد و به جزیره‌ کرت رسید، جائیکه مردم هنوز اعتقادِ  چندانی به خدایانِ المپ نداشتند.
در کرت  شاه مینوس   و همسرش  پاسیفائه بزودی متوجه او شدند.  دایدالوس  بدستورِ  شاه مینوس هزارتویی پر پیچ و خم برایِ  مایناتور که فرزندِ پاسیفائه بود، ساخت تا موجود را در آن بندی نمایند. هزار تویی چونان مار چنبره زده. مایناتور موجودی بود با سرگاو و تنه انسان ، بسیار قوی و دهشت انگیز مینمود.
دایدالوس سوگند یاد کرده بود و تضمین داده بود که کسی نتواند از این هزارتو راه به بیرون بیاید. زمانیکه تسیوس طی داستانهایی ( این داستانها را بصورت مشروحتر در افسانه دریای اژه   نوشته ام) توانست که بدرون هزارتو رفته، مایناتور را بکشد و خود از آنجا بیرون بیاید، شاه مینوس از این ماجرا خشمگین گردید و ترکِ  جزیره‌ را از راه دریا و خشکی برایِ دایدالوس و پسرش ایکاروس ممنوع کرد. هیچ کشتی دیگر دایدالوس را نمیبرد. دایدالوسِ  هنرمند بزودی به فکرِ  دور شدن از کرت توسط پرواز کردن افتاد.
پس دو جفت بال از پرِّ  پرندگان ساخت، برایِ  خودش و برایِ  پسرش ایکاروس و آنها را با موم به پشتشان چسباند.
پیش از پرواز ولی‌ به پسرش گفت ما باید از فرازِ  دریا پرواز کنان خود را به خشکی برسانیم تا رهایی یابیم، اما تو فرزندم، پیوسته افقِ  میا‌‌نِ دریا و آسمان را در نظر داشته باش و بسویِ  آن پرواز کن.
نه‌ زیاد بالا بپر که به خورشید (مظهرِ  روشنایی و راستی‌ و حقیقت) نزدیک شوی ورنه مومهایِ  پرها آب خواهند شد و فرو افتی و نیز زیاد پایین پرواز نکن تا سرما و نمِ  دریاها (مظهرِ  تیرگی و نا آگاهی) بالهایت را تر و سنگین نکنند ورنه به ژرفای  فرو روی. در حد میا‌‌ن به پرواز درآ ( همسایگانِ  عربِ  ما ضرب المثلِ  زیبایی‌ دارند که میگوید : خیر الامور اوسطها). سپس دایدالوس فرزند را در بغل گرفت و گونه اش را بوسید. هیچکس نمیدانست که این آخرین بوسه برای ایکاروس بوده است.
ایکاروس همانطور که خویِ  جوانان و پر شوران است  توانست که پس از اندکی بخوبی و سادگی با بالهایش پرواز کند و مغرور گشت و حرفِ  پدر را ناشنیده گرفت، از حد بیشتر بالا پرید، به خورشید نزدیک شد (روشنایی حقیقت)، مومهای بالها تاب نیاوردند و آب شدند، در دریا افتاد (به ژرفایِ  تاریکی و ناآگاهی) و بمرد. دایدالوس  که هر از گاهی به پشت سر نگاه مینمود تا  حال فرزند را دریابد، چون او را ندید فریاد برآورد : ایکاروس، ایکاروس در کدام گوشه آسمان بدنبالت بگردم؟ و به پرواز چرخشی درآمد تا سرانجام مشتی از پرهای جدا شده فرزند را بر روی آبهای دریا دید. پدر قلبش بدرد آمد. پدری که دیگر پدر نبود. دایدالوس دیگر شوق پرواز نداشت و در نخستین جزیره فرود آمد، آنجا امواج پیکر فرزندش را به طرف کرانه ها راندند. دایدالوس آنرا بدید، غمگین گشت و سکوت نمود. پیکر فرزند را از آب گرفت و در همانجا بخاک سپرد.
پس از این ماجرا، یونانیها آن آبها را بیاد ایکاروس دریایِ  ایکاریا نامیدند و جزیره‌ کوچکِ در میا‌‌نِ  آن را ایکاریا خواندند.

در دانشِ  روانشناسی و فلسفه و همچنین در علمِ  سیاست، داستانِ ایکاروس مکرر مطرح  شده و به آن اشاره های گوناگون کرده اند.
در حالت فلسفی و نزدیک شدنِ  بی حدش به خورشید (حقیقت) همواره به عنوانِ  الگو و مثال مطرح میگردد.  نزدیکی‌ِ  زیاد به حقیقت، تاب آنرا نیاوردن و انجامِ  مرگ یافتن.
از دیدگاه روانشناسی، مسلم است که  دایدالوس نماینده شخصیتی هنرور، ماهر، توانا و آگاه بکار خویش بوده که میتوانسته همزمان نیز چیزهایی را که میسازد آگاهانه و درست بکار برده و از آنها استفاده های ابزاری نماید. اینهم مسلم و واضح است که اینجا و آنجا خالی از اشتباه نبوده. به پایین پرت کردن تالوس یکی از آنهاست و از اینرو تا  به آخر هم قطعا و کاملا مشخص نیست که آیا مرگ فرزندش ایکاروس در واقع  انتقام خدایان المپ از دایدالوس است  یا محاسبات و عوامل دیگری در کار بوده اند. رسیدن به آنرا به نیروی ذهنیت خواننده یا شنونده داستان واگذاشته اند.
و اما ایکاروس در کنار پدرش پسربچه ای تازه جوان و پراز شور بنظر میرسد که تا کنون بیغم در سایه آوازه  پدر بسر برده و فرامین او را اجرا نموده است.  بهنگام پرواز بسوی آسمان این ایکاروس بی تجربه است که بناگاه فرصت میابد تا رها از بندها، سرخود  اوج گرفته و بپرواز درآید. پدر هم اینرا میداند و از آن بیم دارد، اینرا میتوان از سفارشهایش به او دریافت و اینکه به او میگوید (باز هم) پشت سر من و یدنبال من باش و چونان من پرواز کن.
این پرواز ایکاروس در واقع نخستین گام و نخستین تجربه او پس از کسب آزادیست که ندانستن چطور بکار گرفتن و نگاه داشتنش بهای بسیار سنگینی را از او طلب کرد.
ایکاروس در اینجا بگونه ای بیشتر انسانهایی را نمایندگی میکند که خود را در هزارتوی پردرد سر زندگی محبوس دیده و با وجودیکه آگاهی، برنامه و تجربه ای ندارند و زمینه چینی مناسبی انجام نداده اند، پیوسته در تلاش مدام و غالبا بی ثمر برای بیرون آمدن از این وضع خود میباشند. ضریب کامیابی یا ناکامی ایشان از پیش مشخص است.
دایدالوس نیز پس از مرگ پسرش جزیره ایکاریا را ترک نمود و به سوی جزیره سیسیل بنزد شاه کوکالوس رفته و آنجا نزد او مخفی میگردد. دایدالوس تا پایان زندگی در همانجا بماند و شاگردان زیادی را در دانشهای گوناگون پرورش داد. مردی ملایم و آرام شده بود ولی هیچگاه شادی و شور گذشته را دوباره بازنیافت. برخی میگویند احتمالا این غمگین بودنش بخاطر پیوسته بیاد ایکاروس بودنش میبوده ولی حتی اینجا هم این مسئله بوضوح مشخص نگشته و نیروی ذهنیت میطلبد.
اسطوره ایکاروس و دایدالوس را گر نیک بنگری داستانیست که وابسته به زمان و عصر مشخصی نیست.

در مطلبِ  بعدی، در موردِ  همسنگِ  ایرانیِ  این اسطوره یونانی خواهم نوشت و کوشش می‌کنم تا از دیدِ  خود آنرا تفسیر نمایم.

No comments: