جستجوگر در این تارنما

Sunday, 5 January 2014

کوزهِ ترک دار

روزگاری پیرزنی چینی‌ وجود داشت که دو کوزه بزرگ داشت.
پیرزن هر روز چوبی بلند و قوی را که دو کوزه بوسیله بندی به آن متصل بودند بر دوش گذشته و بر سرِ  چشمه‌ای که دور از خانه اش قرار داشت میرفت تا آبِ  موردِ  نیاز خود را از آنجا تامین کند.
یکی‌ از ایندو کوزه ترکِ  نازکی داشت و از همینرو تا رسیدنِ  به خانه همیشه نیمه پر بود در حالیکه کوزه دیگر پیوسته پر به مقصد میرسید.
کوزه ترک خورده همیشه در عذابِ  وجدان بود که نمیتواند به پیرزن کمک کند تا به اندازه کافی‌ آب به خانه ببارد و همچنین خود را در برابرِ  کوزه دیگر کم و بی‌ ارزش حساب میکرد بخصوص زمانیکه لبخندها و نگاه‌هایِ  شیطنت آمیزِ  او را میدید. دو سال بدینگونه سپری شد، دو سالی‌ که برایِ کوزه ترک خورده چون دو سده بودند. پیوسته خود را حقیر میشمرد و همین حس روحش را فرسوده کرده بود، چاره‌ای نیز برایِ  آن نمیافت.

پس از دو سال کوزه ترک خورده سر انجام به پیرزن گفت : زنِ  مهربان. میدانم که مایه دردسر برایت هستم و تو در واقع لیاقتِ  چیز‌هایِ بهتری را داری اما من به خاطرِ  ترکی که بر پیکرم است و از آن در تمامِ  طولِ  راه آب هدر میرود، بسیار شرمنده هستم.
پیرزن لبخندی زد و گفت : هیچ تا بحال متوجه شدی که در راهِ  بازگشتمان به خانه، در طرفی‌ که تو قرار داری گل روییده و در طرفِ  دیگر نه‌؟
من هم متوجه این ترک شده‌ام ولی‌ بجایِ  ناراحت شدن در مسیرِ  راهمان به خانه تخمِ  گل پاشیدم. با آبی‌ که تو هر روز بر رویِ  آنها می‌پاشیدی، آنها شکفتند و گلهایِ  رنگارنگ و زیبا در آمدند. من توانستم که هر روز گلی‌ بچینم و بر سرِ  میزِ  غذایمان بگذارم و آنرا زیبا نمایم.
اگر تو اینگونه که هستی‌ نمیبودی، زیبایی‌ به خانه و میزِ  ما نمی‌آمد.

کوزه ترک خورده، خوش حال از مهربانی و تفاهمِ  پیرزن گفت: اگر تو هم اینطور که هستی‌ نمیبودی، روزگار بر من خیلی‌ سخت می‌گذشت و کار کردنِ  با تو و برایِ  تو برایم لذت بخش نمیبود.


No comments: