جستجوگر در این تارنما

Friday, 10 December 2010

بمناسبت درگذشت مولانا جلال الدین بلخی

  پارسی گو گرچه تازی خوشتر است
                         عشق را خود  صد زبان دیگر است
  بوی    آن   دلبر  چو   پران   میشود                   
                          آن   زبانها   جمله   حیران  میشود
هفدهم دسامبر برابر با سالروز درگذشت مولانا جلاالدین بلخی  ملقب به مولوی است. در مورد مولوی و فلسفه و اشعارش نوشته بسیار است و منابع متعدد. نوشته زیر شرح حال بسیار مختصر و گذرایی است از زندگی وی.

در سال 1219 میلادی برابر با 617  ه. ق.  لشکریان مغول بسرکردگی چنگیز خان به بلخ (باختر  یا  باکتریا) یورش آوردند و این شهر بزرگ و نامی را با وجودیکه  تسلیم شده بود گرفته، مردمش را قتل عام کردند و خود شهر را ویران ساختند. شهر بلخ پس از این واقعه دیگر هیچگاه شکوه و بزرگی پیشین خود را بدست نیاورد.  بنای شهر کهن بلخ  را به جمشید از سلسله پیشدادیان نسبت میدهند.
یک قرن پیش از آن نیز شهر بلخ از مراکز بزرگ  فرهنگی و ادبی و تمدن ایرانی، بدست  ترکان غز مسخر گشته و ویران شده بود. 
همین تجربه و نیز سابقه  آشنایی با شیوه  نادرست  حکومتی  خوارزمشاهیان، سلاطین وقت ایران و بالا بودن خطر احتمال نشان دادن واکنش  شدید مغولها به آن سیاست و ترس و از پیشامدی  مشابه هجوم غزها بود که پیش از هجوم مغولها به ایران پدر مولوی، بهاءالدین ولد ملقب به  سلطان العلما را واداشته بود تا با خانواده اش بلخ را ترک گفته و بسوی نیشابور جایی که فریدالدین عطار نیشابوری سالهای آخر عمر خود را در آن میگذراند  روی آورده و بنزد او رود.
عطار خود در سن هفتاد سالگی به سال  618 ه. ق. در جریان حمله مغولها به نیشابور بدست مغولی که او را اسیر گرفته بود، کشته شد.

 برخی نیز معتقدند که دشمنی امام فخر رازی که مخالف پدر مولوی بود و تحریکات وی در سلطان محمد خوارزمشاه و برانگیختن وی بر ضد پدر مولوی بود که سبب اصلی کوچیدن این خانواده از خراسان گشت. 
گویا پدر مولوی سوگند یاد کرده  بود که تا زمانیکه  سلطان محمد بر تخت قرار دارد او به شهر خود باز نخواهد گشت. بهرحال، دوران  اقامت  این خانواده  در نیشابور هم زیاد نبود زیرا  آنها این شهر را بقصد رفتن به حج ترک  گفتند و هرگز نیز بدانجا بازنگشتند چه پس از مراسم زیارت حج با توجه به ورود مغولها به ایران و آوازه کارهای آنان در شهرهای گشوده شده ترجیح دادند که روی به سوی شامات نهند. 

پس از اقامت در شام بود که بهاءالدین ولد و خانواده اش  از سوی سلطان علا الدین کیقباد برای آمدن به قونیه دعوت و تشویق گردیدند.
علا الدین کیقباد از سلاطین ترک نژاد سلاجقه رومی بود. او که فرزند کیخسرو و نوه قلیچ ارسلان بود پس از مرگ پدر، پادشاهی برادرش  کیکاووس را نپذیرفت و بر علیه او به جنگ پرداخت و  مغلوب گردید و به آنکارا  گریخت  اما پس از مرگ ناگهانی برادرش، او از سوی درباریان و امرا پذیرفته و انتخاب شد و بر تخت سلطنت نشست. 

علاالدین کیقباد در کنار کوششهای فراوان و مفیدی  که  کرد تا مملکتش را از نظر اقتصادی غیر وابسته گرداند و بازرگانی شکوفایی داشته باشد، علاقه زیادی نیز داشت تا شعرا و فلاسفه و علمای زمان را نیز به دور خود گرد آورد و پایتخت خود را به وزنه ای فرهنگی نیز بدل سازد از اینرو پایتخت او قونیه محل  گردآمدن اینگونه افراد که غالبا نیز از ایران فرار کرده و به آنجا آمده بودند، گشته و به مرکزی فرهنگی، هنری و فلسفی مبدل شد.
استاد عبدالحسین زرین کوب معتقد بود که در آنزمان زبان رسمی و رایج و متداول میان مردم قونیه فارسی بوده است. با توجه به اشعار مولوی که بزبان فارسی سروده شده است و همچنین اشعار شمس تبریزی و رباعیات اوحدالدین کرمانی و رباعیات  و قصاید فخرالدین عراقی که همگی چندی ساکن و مقیم قونیه بودند و نوشته های خود را بفارسی سروده اند، این ادعا بعید نمیباشد. 

پدر مولوی بهمراه خانواده اش راه قونیه پیش گرفتند و از سوی علا الدین کیقباد مدرسه ای نیز در اختیار سلطان العلما پدر مولوی قرار گرفت که او در سالهای پایان عمر خود در آن به تدریس مشغول بود. 
در سال 628 ه. ق. که سلطان العلما درگذشت، مولوی بیست و چهار سال بیشتر نداشت و از سوی مریدان پدر دعوت گردید تا جای پدر را در مدرسه پر نماید. او برای اینکه بتواند جای پدر را در مدرسه پرکند بمدت نه سال در ملازمت و مصاحبت با محقق ترمذی از شاگردان پدرش بسر برد تا از او فنون مرشدی بیاموزد. پس از نه سال ترمذی که چنانچه از نامش پیداست از شهر ترمذ واقع در ازبکستان بود، درگذشت.
چهار سال پس از مرگ برهان الدین محقق ترمذی، مولوی خود مدرسه را با کفایت اداره میکرد و مریدان و پیروان فراوانی داشت و از دانشمندان عصر خود بشمار میرفت تا اینکه شنبه روزی شمس تبریزی به دیدار او رفت و  مولوی شیفته شخصیت و کلام  شمس گردید. از آن پس دنیای مولانای سی و چهار ساله دگرگون گشت.

در مورد پیشینه شمس چیز زیادی در دست نیست مگر دو سه اشاره کوچک خود وی به خانواده اش. محمد علی موحد در کتاب مقالات شمس از انتشارات خوارزمی که برنده کتاب سال 1369 نیز گردید در مورد شمس مینویسد : هیچ آفریده ای را بر حال شمس اطلاعی نبوده چون شهرت خود را پنهان می‌داشت و خویش را در پرده اسرار فرو می‌پیچید.
در جایی دیگر از شمس تبریزی بهنگامیکه از خانواده اش سخن میگوید میخوانیم : این عیب از پدر و مادر بود که مرا به چنان ناز برآوردند.  و پنداری که این خود  سبب  مشکلی گردیده بود زیرا شمس در مورد پدر خویش در جایی دیگر ادامه میدهد :   نیک مرد بود......اما پدر از من خبر نداشت. من در شهر خود غریب، پدر از من بیگانه، دلم از او می‌رمید. پنداشتمی که بر من خواهد افتاد. به لطف سخن می‌گفت، پنداشتم که مرا می‌زند و از خانه بیرون می‌کند. 

شمس تبریزی مدتی در خوی نزد شمس خویی  تحصیل میکرد و سپس به راه افتاد و طی سفرهای زیادی که انجام داد در ملازمت ومراودت با بزرگان زمان خود چیزهای زیادی فرا گرفت و نکته ها آموخت.
روزی که شمس تبریزی مولوی را برای نخستین بار ملاقات کرد توانست که با نفس گرم خود و سخنان پر ابهت خویش او را تحت تاثیر قرار دهد بطوریکه کسیکه تا چندی پیش مدرس بود محصل گردید و از خود بیخود.
مولوی شمس تبریزی را در پیش خود نگاه داشت و پیوسته او را گرامی میداشت و این سبب حسادت و کینه مریدان مولوی گردید چنان که روزگار بر شمس تنگ نمودند و او دلخسته قونیه را ترک کرد. در پی ترک قونیه مولوی پسر خویش را با  بیست کس به شام در پی وی فرستاد تا او را باز گرداند. 
شمس برگشت و زمانی نیز همه چیز بخوبی میگذشت تا اینکه باز مریدان بر حال او رشک بردند و اینبار شمس بدون دادن اطلاع به کسی قونیه را ترک کرد و مضمونی برای پسر مولوی  که او نیز مرید شمس تبریزی و همراز او بود فرستاد به اینگونه :
     خواهم   این   بار آنچنان  رفتن
                             که    نداند   کسی   کجایم   من  
بودن شمس تبریزی در نزد مولوی  سه سال بطول انجامید و با رفتن این بار شمس، مولوی بکلی پریشان گردید و روز و شب را در سماع گذراند و حالتش شهره آفاق گردید
     روز و شب در سماع رقصان شد
                             بر زمین همچو چرخ گردان شد
پس از آن بود که مولوی دفتر مثنوی معنوی و دیوان شمس را سرود. در مثنوی معنوی با بیان 424 داستان مولوی کوشش مینماید تا راه  سخت، پر راز و پیچیده  انسان را برای  رسیدن به مقصود  نمایان سازد و در طی این تعریفات پیوسته او انسان را به شکیبایی دعوت میکند.

دیوان شمس بیشتر ترجیعات و غزلیات و رباعی های اوست بعلاوه مقداری غزل به زبان ترکی و همچنین به زبان یونانی.
در مورد خود آثار مولوی چیزی نمینویسم زیرا پیش از این اساتید بزرگی از بسیاری کشورهای جهان حق مطلب را بدرستی ادا کرده اند. 
تنها به این بسنده میکنم که اعتدال در اعمالی که مولوی در پی آن بود در کنار دیگر چیزها همچنین ریشه های عمیق در تاریخ بسیار کهن و ژرف ناحیتی که او از آنجا برمیخاست یعنی شهر بلخ واقع در خراسان بزرگ و افغانستان امروزی دارد. 
در سالهای اخیر مولوی شناسی در کشوری چون آمریکا نیز رونق فراوانی یافته است و بسیاری  به اشعار برگردانده شده  وی  به زبان انگلیسی روی آورده اند و کوشش در درک آنها میکنند. به این ترتیب شهرت  مولوی  مرز کشورها و قاره ها را نیز درنوردید.

مولوی با گذشت شصت و هشت سال سن پس از دوران بیماری نسبتا طولانی سرانجام در روز یکشنبه پنجم جمادی الآخر سال 672 برابر با هفدهم دسامبر سال 1273 در قونیه از دنیا رفت. او غزل زیر را در بستر بیماری برای فرزند خود گفته بود :
رو سر بنه  به  بالین، تنها مرا رها  کن
                         ترک  من   خراب   شبگرد  مبتلا  کن
مائیم و موج سودا، شب تا به روز تنها
                        خواهی بیا ببخشا، خواهی  برو  جفا کن
از  من  گریز  تا تو،  هم  در بلا نیفتی
                         بگزین  ره  سلامت،  ترک  ره  بلا کن
مائیم  و آب  دیده،  در کنج  غم  خزیده
                         بر آب  دیده  ما،  صد   سنگ  آسیا  کن
خیره کشی است مارا دارد دلی چو خارا
                         بکشد،  کسش  نگوید  تدبیر خون بها کن
بر  شاه  خوب رویان  واجب  وفا   نباشد
                         ای زرد روی عاشق تو صبر کن، وفاکن
دردی  است غیر،  مردن  آنرا دوا نباشد
                         پس من چگونه گویم کاین درد را دوا کن
در خواب دوش پیری درکوی عشق دیدم
                         با دست اشارتم کرد که عزم سوی ما کن
بس کن که بی خودم من ورتو هنر فزایی
                         تاریخ   بوعلی   گو    تنبیه   بوالعلا  کن
پس از مرگ مولوی او را در آرامگاهی به خاک سپردند که پس از آن بعنوان تکیه مورد استفاده  قرار میگرفت و اندک اندک محل تجمع و سماع صوفیان گشت.

با آمدن دولت آتاتورک و سکولار نمودن سیاست ترکیه در سال 1925، تکیه و بقعه مولوی نیز از تغییرات برکنار نماند اما این از ارزش آن نزد مریدان و صوفیان نکاست.  اخیرا دولت ترکیه بنای آرامگاه را مبدل به موزه نموده و این موزه آرامگاه  سالانه از سوی گردشگران داخلی و خارجی  زیادی مورد بازدید قرار میگیرد.

روانش شاد.

1 comment:

گرد آفرید said...

درود مهربان
زیبا نگاشتی

با مولوی شاد می شوم ...غمگین می شوم
می خندم ...می گریم

حالی دست داد به غایت لطیف

با مهر